داستان کوتاه (عشق)


زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از

دیگران کمک بخواهد.

در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟

ثروت جواب داد:

نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو

ندارم.”

عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

غرور لطفاً به من کمک کن.”

نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

غم لطفاً مرا با خود ببر.”

آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه

عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود

 را بپرسد.

هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از

عشق بزرگتر بود پرسید:

چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:

چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”!

/ 17 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیبا

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چ خوشگل بود[رویا][قلب] مریمی اجازه میدی بهم منم این مطلبو تو وبم بذارم با ذکر منبع البته؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟[چشمک][خجالت][خجالت][خجالت][شرمنده]

زد حال

سلام افرین بر شما با این مطلب زیبا[گل][دست][دست][دست] عاشق شو ور نه روزی کار جهان سر اید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی افرین.............

pouria

چه داستان جالبی[رویا]

دریا

سلام با اینکه یک داستان بود ولی واقعا قشنگ و پر مفهوم بود و تنها چیزی کع می تونم بگم اینه که عالی بودج بدپ خیلی خیلی عالی بود آفرین پراوو وری وری گود.[قلب][تایید][تایید] جوابم رو بدی ها هر چه زود تر بهتر.[شوخی][تماس]

دریا

یلام مریم جان این بار دوم است که نظرم را می نویسم به نظر من عالی بود خیلی عالی بود آفرین وری گود واقعا واقعیت را نوشتی آفرین بر تو very god[تایید][گل][گل][گل][گل][گل]