دانلود رمان همخونه قسمت 6

سپیده زیرکانه لبخند زد و گفت یلدا خیلی شیطونی .
بابا من خودم یک عمره این کاره ام.
ولی فوری بیاد نرگس افتاد و ادامه داد جای نرگس خالی با این حرف زدنم.
یلدا تو سهیل رو دوست داری؟
یلدا خندید و گفت نه .نه اونطوری که تو دوستش داری.
ولی اون همه ی حواسش به توست. خسته ام کرده.
یادت باشه . یک عاشق هیچ وقت خسته نمیشه.
شاید اگه از جانب تو دلسرد بشه اونوقت...
باشه. دلسردش میکنم اما بشرطی که تو هم زبل باشی. یعنی پیش از اینکه من اقدامی برای دلسرد شدن اون بکنم تو باید خودی نشون بدی.
یعنی چی کار کنم؟
بیشتر ازش جزوه بگیری. جزوه های مرتب و کاملی داره.و خندید.
سپیده که نگاهش پر از امید و شوق بود به یلدا نگاه کرد و در یک لحظه ا و را در آغوش کشید و گفت مرسی. یلدا . مرسی. الهی فدات بشم. تو ماهی . الهی به هر کی دوست داری برسی.
نرگس که از دور آنها را میدید آهسته جلو آمد و چشمهای یلدا را با دست گرفت. یلدا انگشتهای لاغر و کوچکش را لمس  کرد و  گفت نرگسی چرا دیر کردی؟
سپیده توی گوش یلدا گفت فدات شم. بکسی که چیزی نمیگی؟
یلدا فقط نگاهش کرد و گفت برو روی جزوه ها کار کن.
سپیده بوسه ای برای او فرستاد و دوان دوان بسوی کلاس رفت.
نرگس گفت این چه اش بود؟ عاشقت شده.؟
عاشق شده اما نه من . خب تو چطوری؟
خوبم. دیشب چطور بود؟
یلدا دست در گردن او انداخت و گفت دیشب عالی بود .نرگسی .عالی.
نرگس آهسته گفت دستت رو از گردنم بردار زشته.
یلدا بیشتر خود را آویزان کرد و خنده کنان وارد کلاس شدند.
بعد از پایان کلاس ها همراه فرناز و نرگس به بوفه رفتند و بعد از خوردن چای و تعریفهای مفصل یلدا راجع به شب گذشته و تعریفهای فرناز از اینکه محمد بالاخره با ساسان صحبت کرده و از ساسان خواهش کرده که نظر پدر و مادر ش را هم مثبت کند تصمیم به رفتن  گرفتند.
دم در دانشگاه وقتی غرق صحبت با چند تا از بچه هاب بودند صدای آشنایی یلدا را فرا خواند. یلدا با دیدن کامبیز نگاهی سریع به  اطراف انداخت.
کامبیز لبخند زنان پیش آمد و گفت سلام . من تنهام.
یلدا تعجب زده نگاهش کرد و گفت سلام آقا کامبیز .
فرناز ونرگس هم سلام و احوالپرسی کردند.
کامبیز رو به یلدا گفت یلدا خانم راستش اومدم بهتون بگم امشب شهاب شاید خونه نیاد .شاید هم نتونه باهاتون تماس بگیره برای همین من رو فرستاده که بهتون بگم بهتره شب تنها نمونید.
یلدا که دلش از ترس فرو ریخته بود با دستپاچگی گفت چی شده مگه؟ اتفاقی براش افتاده؟
نه...نه...هیچ اتفاقی براش نیافتاده. سر و مر و گنده است.
پس چی؟
کامبیز جلوتر آمد و نگاهی به فرناز و نرگس که آنها هم منتظر پاسخش بودند. انداخت و بعد لبخندی زد و گفت خوش بحال شهاب .چقدر نگران داره.
یلدا همچنان جدی بود. کامبیز من من کنان گفت چه میدونم. راستش انگار تیموری ... امروز که نه امشب قراره جشنی برای تولد شهاب بر پا کنه . مهمونی های اینها هم معمولا تا صبح طول میکشه. تیموری...
باز هم تیموری و میترا از شنیدن نام آنها رنگ از روی یلدا پرید.در دلش حساد عمیقی نسبت به آنها سینه اش را چنگ زد.
شنیدن نام آنها برایش همیشه نگرانی و ترس را آینده را بهمراه داشت. اما با لبخند کم رنگی پرسید شما هم دعوتید؟
کامبیز سری تکان داد و گفت آه... بله متاسفانه.
کامبیز قد بلندش را کمی خم کرد تا صدای یلدا را بهتر بشنود و ادامه داد.راستش یلدا خانم . من اصلا دلم نمیخواد اونجا برم بیشتر بهوای شهاب میرم.
یلدا دلش میخواست بیشتر راجع به کم و کیف این مهمانی بداند. اما نمیدانست چگونه؟پرسید شهاب الان کجاست؟
الان که باید خونه باشه.
خونه؟
آره میخواست آماده بشه. دوش بگیره و بعد سریع بره خونه ی میترا اینا تا کمکشون کنه.
فرناز که او هم مثل یلدا پکر شده بود به یلدا گفت بیا بریم خونه ی ما...
نرگس نیز با ناراحتی گفت خونه ی ما بیا...
یلدا لبخندی زد و از اندو تشکر کرد و گفت نه بچه ها توی خونه خیلی کار دارم.
فرناز گفت میخوای من بیام پیشت؟
نه فرناز . میدونم مامانت به بیرون موندنت حساسه. مرسی.
نه بابا اگه تو بخوای حله.
مرسی من توی خونه راحتم. و از هیچی هم نمیترسم.
کامبیز گفت . ا...نشد دیگه یلدا خانم شهاب گفته به هیچ وجه تنها نمونید.
یلدا که عصبی شده بود با لحن تقریبا تندی گفت فکر نمیکنم به شهاب ربطی داشته باشه که چکار  کنم.
کامبیز که متوجه عصبانیت یلدا شده بود با لحن آرامی گفت یلدا خانم میاین ببرمتون خونه ی خودمون. پیش مامان و بابا و خواهرام.
یلدا خندید و گفت نه نه .متشکرم . به خدا من از هیچی نمیترسم. اون شب اول بود که میترسیدم.
من اصلا تعارف نکردم. واقعا جدی گفتم. الان هم شهاب زنگ میزنم و میگم که شما رو میبرم خونه امون.
آقا کامبیز من توی خونه راحتترم. اگه مشکلی بود خب میرفتم خونه ی فرناز اینا...
کامبیز لبخند معنی داری زد وگفت شهاب تاکید کرده خونه ی فرناز خانم نرید.
فرناز گفت وا؟ یلدا هم مثل خواهرم میمونه. تا حالا چند بار خونه ی ما مونده حاج رضا خودش اجازه داده. حالا پسرش برای ما جیک جیک میکنه.
از عصبانیت فرناز همگی خندیدند.
کامبیز گفت خب نمیخواین سوار بشین.؟
یلدا متعجب گفت با شما بیام؟ مگه شما نمیخواین مهمونی برید؟
اختیار دارین. من وظیفه دارم تا از جانب شما مطمئن نشده باشم جایی نرم.
برای همین تا شما رو جای مطمئنی نبرم جایی نمیرم.
یلدا خندید و گفت من همیشه باعث دردسر شما بوده ام.
کامبیز هم خندید و گفت با من اصلا تعارف نکنید. من توی ماشین منتظرم.
کامبیز خداحافظی کرد و بسوی اتومبیلش رفت. دخترها توجه خاصی به کامبیز نشان میدادند و این از نظر یلدا و دوستانش  پنهان نماند.
یلدا رو به آنها کرد و گفت خب بچه ها... و آه عمیقی کشید و ادامه داد کاری ندارید؟ من برم.
نرگس گفت حالا چیه؟ این چه قیافه ای که به خودت گرفتی؟
فرناز هم گفت راست میگه. اصلا واسه ی چی غصه میخوری؟
شاید لیاقتش همون میترای لعنتی باشه . غصه نخوری ها.
یلدا زهر خندی زد و گفت غصه ی چی رو ؟ عاشقی غصه داره دیگه.
فرناز یلدا را در آغوش کشید و گفت الهی این میترا گور مرگ بگیره.
یلدا خنده ای کرد و گفت با این یکی موافقم.
بالاخره یلدا از دوستانش خداحافظی کرد و به کامبیز پیوست.
کامبیز گفت خب کجا بریم؟
من بهتره برم خونه.
یلدا احساس بدی داشت. دوست داشت تنها باشد و حالا که شهاب نبود هیچکس دیگر را نمیخواست.
کامبیز صدای موسیقی را کم کرد و گفت یلدا خانم شما هم دعوت شده اید.
یلدا با تعجب چشمهایش را گرد کرد و نگاهش را به کامبیز دوخت.
کامبیز خنده ای کرد و گفت باور کنید . تیموری امروز شرکت بود و خیلی اصرار داشت تا شهاب شمارو هم بیاره.
اما شهاب قبول نکرد.
چرا اصرار داشت من بیام؟
والله خدا داند . حالا شما به این فکر نکنین. به این فکر کنین که الان میبرمتون پیش خانواده ام.
وای نه...آقا کامبیز. خواهش میکنم من رو ببرید خونه ی شهاب.
کامبیز نگاه نافذی به یلدا انداخت و از سرعت اتومبیل کم کرد و گفت پس در نظرتون اونجا خونه ی شما نیست.
یلدا از لحن کامبیز یکه خورد و گفت منظورتون چیه؟
هیچی . آخه شما گفتین خونه ی شهاب.
یلدا خندید و گفت برای اینکه اونجا خونه ی شهابه.
کامبیز زیرکانه نگاهش کرد و گفت پس شما چی؟
یلدا سرد و یخزده گفت من فقط یک مهمونم.
کامبیز بدون کلامی متفکر به مقابلش چشم دوخت. چند دقیقه بعد یلدا نزدیک خانه از اتومبیل کامبیز پیاده شد.
شهاب در را باز کرد و بیرون آمد.
نفس در سینه ی یلدا حبس شد. شهاب در کت و شلوار سرمه ای و کراوات و پیراهن یاسی رنگ چقدر برازنده و جذاب شده بود. یلدا تا آنروز او را اینهمه شیک و رسمی ندیده بود. قد بلندش بلندتر نشان میداد و ریش و سبیل هم نداشت.
باز هم همان نیروی مرموز یلدا را به نفس نفس انداخت.
دلش میخواست بی پروا به سوی او بدود و... اما به سختی خود را کنترل کرد تا عکس العمل احمقانه ای نشان ندهد . از شدت آن همه خودداری و حسادتی که در تنش ریشه دوانده بود
اشکها بسرعت در چشمان سیاهش دویدند و چقدر پنهان کردنشان سخت بود.
و اما شهاب ... همچنان که کنجکاوانه به یلدا و اتومبیل کامبیز خیره شده بود با جدیت خاصی جلو آمد.
کامبیز پیاده شد و گفت به به شازده آماده شدند.؟
تو کجایی؟
طبق فرمایش شما رفتم سراغ یلدا خانم.
من گفتم فقط یک پیغام بده یادم نمیاد توصیه ی گردش کردن هم کرده باشم.
گردش کدومه مرد حسابی. یلدا خانم میخواست بیاد خونه. منم آوردمش.
یلدا که از نادیده انگاشته شدن از سوی شهاب بدجوری عصبانی شده بود به کامبیز گفت آقا کامبیز شما لطف کردید که من رو رسوندید...با اجازه تون. .. خداحافظ.
و بسمت در خانه رفت. شهاب کنارش آمد و گفت میخوای چیکار کنی؟
یلدا نگاه سردی به او انداخت و گفت میخوام برم خونه. منظورت چیه؟
امشب شاید نتونم بیام خونه. نمیخوام تنها بمونی. میبرمت خونه ی حاج رضا.
یلدا با عجله در را هل داد و داخل شد و در حالی که بسرعت پله ها را طی میکرد گفت من هیچ جا نمیرم.
لحن کلامش آزرده مینمود.شهاب به دنبالش دوید و بالا رفت. یلدا با ورود به اتاقش دکمه های مانتویش را باز کرد .
شهاب انگشت به در زد و در را باز کرد. یلدا هم چنان بی توجه به کارهایش ادامه داد.
شهاب گفت چرا لباست رو در میاری؟> بپوش . لوازمت رو جمع کن میبرمت خونه...
من هیچ جا نمیرم.
آخه برای چی؟ میخوای اینجا تنها بمونی که چی بشه؟
هیچی مثل همیشه...
شهاب با لحن ملایمی گفت یلدا ازچی ناراحتی؟
از هیچی ناراحت نیستم. فقط اجازه بده توی خونه بمونم.
اونوقت نمیتونم خاطر جمع باشم . یلدا تو .تو دست من امانتی . این رو بفهم. لجبازی نکن. من زیاد وقت ندارم.
شهاب دوباره عصبی شده بود. گویی خود هم از رفتارش در رنج و عذاب بود. یلدا هر چه سعی میکرد عادی باشد نمیشد.
گویی قصد آزار شهاب را داشت. اما خودش آزرده تر شده بود. از این که نمیتوانست احساساتش را پنهان کند خجالت میکشید و از خود متنفر بود...
آهی کشید و گفت میخوای چیکار کنم؟ من خونه ی حاج رضا نمیرم. چون یک عالمه کار دارم. درس دارم و حوصله ی اونجا رو ندارم.
امکان نداره. سریع لوازمت رو جمع کن.
پس میرم خونه ی کامبیز اینا.
چی؟
میرم خونه ی کامبیز... خودش گفت.
خدایا . این دیگه از کجا در اومد. خونه ی کامبیزد؟
خودش گفت بیا اونجا.
کامبیز خیلی بیجا کرده که از طرف خودش جنابعالی رو دعوت کرده. در ثانی تو که اونها رو نمیشناسی.
یلدا با التماس نگاهش کرد و گفت خب آشنا میشم.
شهاب فکری کرد و شماره ی کامبیز رو گرفت . از صحبتها معلوم بود که کامبیز اصرار دارد یلدا را به خانه اش ببرد.
عاقبت شهاب گفت پاشو آماده شو . فقط سریع. لباس راحت هم با خودت بردار...
نگاهش به یلدا بود. جستجو گر و کنجکاو. گویی منتظر بود...گویی منتظر شنیدن  چیزی بود اما یلدا در سکوت مشغول جمع آوری لوازم مورد نیازش بود.
دقایقی بعد یلدا سوار اتومبیل کامبیز شد.
شهاب سرش را کنار شیشه آورد و به یلدا گفت مواظب خودت باش.
و بعد با نگاهی نگران به کامبیز چشم دوخت و گفت کامی دیگه سفارش نکنم.
کامبیز سری تکان داد و گفت باشه.باشه. خیالت راحت.
دیر نکنی ها...سریع بیا کارت دارم.
باشه . فقط در حد یک دوش گرفتن.
یلدا نهایت تلاشش را برای نگاه نکردن به شهاب کرده  بود اما عاقبت تاب نیاورد و لحظه ای چشمهای منتظر و رنجیده و نگران شهاب را نگریست.
کامبیز اتومبیل را روشن کرد. شهاب عقب رفت و یلدا توانست او را بهتر ببیند. با خود گفت شبیه دامادها شده.
چقدر نیاز به تنهایی داشت.
اتومبیل حرکت کرد و کامبیز دستی برای شهاب بالا برد و گاز داد. تصویر شهاب بر جای ماند و یلدا با خود گفت حالا چرا میرم خونه ی کامبیز ؟ انگار با خودم هم لج کرده ام. آخه من اونجا چکار دارم؟اصلا بگم کی ام؟ خدایا .اصلا حوصله آدمهای جدید و تعارفات ندارم. دلم میخواد گریه کنم.
کامبیز نگاهی به یلدا که در سکوت و نگرانی مچاله شده بود انداخت و گفت یلدا خانم...یلدا خانم.
یلدا از اوهامش بیرون کشیده شد و به اتومبیل باز گشت و دستپاچه نگاهی به کامبیز کرد که کامبیز خنده اش گرفت و گفت یلدا خانم کجا بودید؟ انگار خیلی هم خسته اید؟
تقریبا تا شش دقیقه دیگه میرسیم خونه. اونوقت شما میتونید کاملا استراحت کنید.
شما رو هم به زحمت انداختم.
باز هم که تعارف میکنید. اتفاقا وقتی به مامان زنگ زدم و گفت که شما داری میایید خیلی خوشحال شدند.
فقط مامان و بابا خونه هستند؟
نه دو تا خواهر هم دارم. کیمیا که نامزد داره و کتایون که دانشجوی زبان انگلیسی است و هنوز ازدواج نکرده.
چه جالب .من تا حالا نمیدونستم خواهر دارید؟
یک برادر هم دارم که ازدواج کرده و یک دختر دو ساله داره. اسم برادرم کامرانه و اسم دخترش هم ملیکاست.
یلدا سری تکان داد و لبخندی زورکی زد. از اینکه قرار بود خواهر های کامبیز را هم ببینه اصلا خوشحال نبود.
ناخواسته دلشوره گرفت و پرسید راستی شما نگفتید من کی ام؟
کامبیز خندید و گفت شما کی هستید؟خب معلومه دیگه .شما یلدا خانمید دیگه.
و بعد در حالی که خنده ی قشنگی بر لب داشت ادامه داد نگران نباشید من گفتم که حاج رضا رفته سفر و خواهر خونده ی شهاب چند وقتیه که اومده پیش شهاب . امشب هم دعوت شده اما شهاب راضی نبوده توی اینجور میهمانیها خواهرش رو ببره.
یلدا هنوز قانع نشده بود و نگران به کامی چشم دوخته بود.
کامبیز پرسید. چیه؟ بازکه نگرانید. مطمئن باشید کسی شما رو سوال پیچ نمیکنه.
عاقبت اتومبیل کامبیز مقابل در بزرگ و سفید رنگی متوقف شد . خانه ی ویلایی بسیار زیبایی داشتند.
حیاط بزرگی که درختهای بیشمارش جلال و ابهت خاصی به آن بخشیده بود. مخصوصا حالا که بعضی از آنها هنوز سفید پوش برف گذشته بودند.
بعد از دقایقی صدای سلام و احوالپرسی سالن بزرگ خانه را پر از ولوله کرد. خواهرهای کامبیز مثل خودش بلند قد و سبزه رو بودند.
و کنجکاوانه و مشتاق به یلدا نگاه میکردند. زنی میان سال و خوش پوش با پوستی روشن و چشمانی درشت با هیکلی  که  اصلا شبیه بچه هایش نبود به عنوان مادر کامبیز معرفی شد. یلدا از استقبال گرم خانواده ی کامبیز به هیجان آمده بود.
نگاههای محبت آمیز و لبخندهای گرمی که به یلدا هدیه میکردند باعث میشد خود را خودمانی تر حس کند و از آمدن به آنجا خوشحال شود.
کامبیز که یلدا را تقریبا خجالت زده میدید برای آنکه او را از تعارفات خانواده اش برهاند گفت خیلی خب خیلی خب.
کتی جان  یلدا خانم رو ببر اتاق من رو بهشون نشون بده که وسایلشون رو آنجا بذارن و اگه میخوان استراحت کنند...
صدای مردانه ای آنها را بخود جلب کرد. چه عجله ای داری پسر جان؟ بگذار ما هم با این مهمان عزیز آشنا بشیم.
پدر کامبیز بلند قامت و چهارشانه پیش آمد و لبخند زنان گفت خوش امدی دخترم.
سلام . متشکرم. ببخشید من مزاحم شدم.
اختیار دارید . عزیزم. منزل خودته. شهاب جان خوبند؟
بله سلام رسوندند. تشکر.
کامبیز گفت بابا شما خونه بودی؟
مادر گفت بله ایشون خواب تشریف داشتند.
کیمیا گفت همینجوری میخواین سر پا بایستین؟ یلدا خانم خسته شد.
یلدا شرمگین لبخند زد.
کامبیز گفت بفرمایید یلدا خانم . بفرمایید توی اتاق من.
مادر گفت وای پسر جان چرا اینقدر عجله میکنی. بذار چند دقیقه بشینیم و یلدا خانم رو درست زیارت بکنیم ویک چایی و میوه ای و یک چیزی بالاخره.
پدر گفت آره بابا جان .تو عجله داری برو به کارت برس. ما دوست داریم یلدا خانم فعلا کنارمون باشه... و خطاب به یلدا با  لحن شوخی گفت البته اگر یلدا خانم هم دوست دارند؟
یلدا خندید و گفت بله حتما خوشحال میشم.
کامبیز گفت آخه یلدا خانم خسته اند. تازه از دانشگاه اومدند.
پدر گفت مگه توی دانشگاه بجز درس خوندن کار دیگه ای هم هست.؟
کامبیز گفت یعنی چی؟
پدر گفت پسر جان درس خواندن پشت میز نشستن وشیطنت کردن که دیگه خستگی نداره.
و همگی خندیدند. پدر کامبیز فضا را شادتر کرده بود. خیلی راحت و بی غل و غش با یلدا برخورد کردند و یلدا خیلی زود با آنها آشنا شد.
کتایون و کیمیا لبخندهای معنی داری به یلدا میزدند و طوری به او نگاه میکردند که گویی از فضا آمده است.
چند لحظه بعد موبایل کامبیز زنگ زد و کامبیز در حالی که بسوی یلدا میامد گفت شهابه.
یلدا گوشی را گرفت و گفت سلام.
سلام . خوبی؟
خوبم.
راحتی اونجا؟
آره . آره.
شهاب با لحن خاصی گفت ببین اگه اونجا رو دوست نداری یک ساعت دیگه میام دنبالت.
نه نه . دوست دارم.
یلدا میخوای نرم؟
نه نه گفتم که خیلی راحتم.
باشه مواظب خودت باش.
خوش بگذره.
یلدا گوشی را به کامبیز داد. صورتش گلگون شده بود و احساس میکرد حرارت از صورتش به بیرون میتراود.
کامبیز آنها را تنها گذاشت تا آماده شود. بعد از دقایقی او هم آماده ی رفتن شد. نزدیک غروب بود و هوا رو به تاریکی میرفت.
یلدا از اینکه کامبیز هم میرفت دلتنگ شد .گویی دوباره احساس غربت میکرد.
کامبیز هم کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بود. یلدا با دیدن کامبیز در دل گفت مثل اینکه موضوع خیلی مهمه.
چقدر به خودشون رسیدند.و ناخواسته بیاد روز عقدش افتاد که هم کامبیز و هم شهاب چقدر ساده و بی تکلف
آمده بودند. انگار که اصلا براشون مهم نبوده. رنجشی در دلش افتاد. دلش چنگ شد...
کامبیز گفت تو رو خدا یلدا خانم رو خسته نکنید. کتی بسه دیگه. چقدر حرف میزنی. مامان شام چی درست کردی؟
مادر گفت تو چیکار داری. عزیزم؟ تو که شب اینجا نیستی.
کامبیز گفت ببینید یلدا خانم چی دوست دارن...یلدا خانم هر چی دوست دارید همون رو بگین.
یلدا گفت من هر چی باشه دوست دارم. و الان هم فکر میکنم خیلی زوده.شما اصلا نگران نباشید
دیرتون میشه.
پدر گفت کامی جان راحت شدی؟حالا برو دیگه. خسته امون کردی.
کامبیز گفت دست همگی تون درد نکنه. خیلی به من ابراز علاقه و محبت میکنید. واقعا پیش یلدا خانم
شرمنده ام میکنید.
مادر گفت الهی قربونت برم. کتی براش اسفند دود کن.
کتایون گفت .حتما.
مادر کامبیز راست میگفت .او واقعا برازنده و شیک شده بود.
کامبیز پسر خوش قیافه ای بود.موهای بلندش را از پشت سر بسته بود و چهره ای جذاب پیدا کرده بود.
چشمهای کامبیز برقی زد و لبخند قشنگی نثار یلدا کرد و گفت یلدا خانم یک لحظه تشریف بیارید.
یلدا از روی مبل بلند شد و عذرخواهی کرد و بسوی او رفت. تمام نگاهها او را دنبال کردند.
کامبیز خم شد . سر پیش آورد و گفت یلدا خانم تو رو خدا راحت باشید. خانواده من رو که میبینید. همه شون
ماشاءالله زیادی راحتند. با کتی و کیمیا برید توی اتاق من  و اگه امشب هم ترسیدید اونها میان پیشتون
هر چی لازم داشتید از اونها بگیرید. چیزی لازم ندارید؟
نه نه متشکرم . شما خیالتون راحت باشه. بازم ممنونم.
هرطور که خونه ی خودتون هستید اینجا هم همونطور باشید.
مرسی نگران نباشید.
کامبیز نگاهی به او کرد و فکری کرد و بعد گفت نگران نباشید. اصلا ... اصلا به امشب فکر نکنید. خداحافظ.
خداحافظ..
آنشب برای یلدا تجربه ی جدیدی بود. حداقل این بود که کمتر بیاد شهاب افتاده بود. مادر کامبیز زرشک پلو با مرغ خوشمزه ای درست کرده بود که همگی از خوردن آن لذت بردند.
بعد از شام هم دور هم نشستند و پدر کامبیز مجلس را بدست گرفت و از همه چیز و همه جا گفت.
برای یلدا که همیشه تنها بود و دور برش خلوت . شب جالبی بود. آنقدر که وقت نمیکرد به یاد شهاب بیافته... و از این جهت خوشحال بود.
بالاخره همراه خواهران کامبیز به طبقه ی بالا رفتند تا در اتاق کامبیز استراحت کنند.
کتایون گفت یلدا جان شبها زود میخوابی؟
نه اتفاقا تا دیر وقت بیدارم.
چه خوب . بابا این کیمیا ساعت 10 میخوابه.
کیمیا گفت بیخود کرده ای . من کجا ساعت 10 میخوابم. از دست کامبیز و بابا مگه میشه زود خوابید.
کتایون گفت آره کامبیز تا دیر وقت اینجا میشینه و گیتار میزنه. گاهی هم بلند میخوابه.
یلدا متعجب گفت ا. چه جالب من نمیدونستم آقا کامبیز اینطوری اهل موسیقی باشن...
کیمیا گفت به . کجاش رو دیدی. پس واجب شد بیشتر اینجا بیای و از نزدیک هنر نمایی اش رو ببینی.
یلدا خندید...
کتی گفت یلدا جان مانتوت رو در بیار و راحت باش. لباس داری؟
بله .بله .مرسی.
یلدا روسری اش را برداشت و مانتویش را در آورد . از نگاههای کتی و کیمیا خنده اش گرف. تاپ قرمز خوش رنگی پوشیده بود که با شلوار جین اش زیبا به نظر میرسید.
کتی طاقت نیاورد و گفت ماشاءالله چقدر خوشگل و ظریفی.
کیمیا گفت بزن به تخته. و خندید.
کتی در حالی که دو انگشتی به کمد میزد گفت چه موهای بلندی داری. خوش بحالت. چطوری این همه بلندشون کردی؟ من که طاقت نمیارم . تند تند کوتاه میکنم و بعد پشیمون میشم. البته موهات خیلی هم قشنگه و به بلند کردنش میارزه.
یلدا فقط خندید و از  اینکه آنقدر از او تعریف میکردند خوشحال بود و در دلش قند آب میکرد.
ناگهان نگاه کتی روی گردنبند یلدا متوقف شدو در حالی که متحیر به یلدا نزدیک میشد خطاب به کیمیا گفت
ا ... کیمیا این زنجیر چقدر شبیه زنجیر کامیه.
دل یلدا هوری ریخت. چون واقعا زنجیری بود که کامبیز سر عقد به او هدیه داده بود.
کیمیا ادامه داد آره . شبیه شه.
کتی با شیطنت خاصی پرسید . هدیه است؟
یلدا غا فلگیرانه گفت بله. (اما در یک لحظه از تصور و فکر آندو خواهر خجالت کشید و پشیمان شد.)ا
ضربه ای بدر خورد . مادر کامبیز بود که با یک ظرف آجیل وارد اتاق شد و گفت دخترا بیدارید؟
شما که نمیذارید یلدا خانم استراحت کنند.
کتی گفت مامان یلدا دیر میخوابه. خودش میگه زود خوابش نمیبره.
مادر کامبیز هم به آنها پیوست.
کیمیا گفت بابا خوابید؟
آره مادر و چشم به یلدا دوخت.
هر بار که یلدا چشمش به او میافتاد مجبور بود لبخندی بزند  سر را به زیر بیاندازد.
کتی رو به مادرش گفت مامان میبینی چه موهایی داره؟ و بعد خطاب به یلدا گفت موهات رو باز میکنی یلدا جون؟
یلدا مجبور شد گیره ی سرش را باز کند.
کیمیا گفت وای شهاب این خواهر خونده ی خوشگل رو تا بحال کجا قایم کرده بود که هیچی هم ازش نمیگفت و خندید.
چهره ی یلدا با شنیدن اسم شهاب رنگ باخت و ناگهان به یاد او و میهمانی اش افتاد. بیاد میترا و اینکه الان آنها چه میکنند؟ دیگر حواسش به آنها نبود. در یک لحظه عرصه را تنگ یافت و دلش خواست فریاد بزند راحتم بذارید. میخوام تنها باشم. اما تنها به زدن لبخندی اکتفا کرد.
مادر کامبیز بعد از دقایقی در حالی که آنها را ترک میکرد گفت بچه ها من دیگه میرم بخوابم. شاید کامی زنگ بزنه.
حواستون باشه. یلدا خانم رو هم زیاد بیدار نگه ندارید... شب به خیر.
بعد از رفتن او کتی بسراغ ضبط رفت و آهنگ ملایمی گذاشت تا به جمعشان حال و هوای دیگری بدهد.
در مورد هر چیزی حرف زدند . یلدا برای آنها جالب بود و آنده برای یلدا . دوباره حرف به شهاب رسید.
کتایون گفت راستی عروسی شهاب کی هست؟
یلدا که داشت قالب تهی میکرد گفت عروسی شهاب؟
آره وا مگه خبر نداری؟ میترا رو ندیده ای؟
یلدا سعی کرد لبخندی بزند و گفت چرا دیده ام.
خب دیگه . نظرت راجع به اش چیه؟
خب نمیدونم. درست نمیشناسمش. بد نیست. البته از چه لحاظ.؟
هر سه خندیدند . یلدا به ظاهر ملایم مینمود ولی دلش میخواست بیشتر راجع به میترا و رابطه اش با شهاب بداند.
کتی گفت البته ببخشیدها . در واقع یک جورایی فامیل میشه. یعنی اون میشه زن داداشت. شاید بهت بر بخوره.
نه...نه اصلا به اش تعصب ندارم.
کیمیا زد زیر خنده و گفت میدونی کامی اسمش رو چی گذاشته؟
نه چی؟
کتایون گفت مارمولک خون آشام.
یلدا خندید . بنظرش اسم خوبی بود.پرسید زیاد میاد خونه تون؟
کتی جواب داد آه نگو. خدا نکنه. چند بار با شهاب اومدند اینجا. اما خوشبختانه خیلی وقته که نمیان.
پس شما باید خوب بشناسیدش.
چه جور هم.
شهاب رو دوست داره؟
فکر نکنم.
کیمیا گفت راستش کامی میگه هیچ کدوم همدیگه رو دوست ندارن. و فقط روی یک حسابهایی قراره ازدواج کنند.
کتی در حالی که ادای میترا را در میاورد گفت به قول مارمولک خون آشام من به عشق اعتقادی ندارم. عشق آدم رو حقیر میکنه.
میترا این رو گفت ؟ جلوی شهاب؟
آره بابا. پر روتر از این حرفهاست.
کیمیا گفت بنظر من شهاب حیفه . یعنی واقعل میترا دختری نیست که به درد شهاب بخوره.
کتی گفت نه بابا. میبخشی یلدا جون. من رکم. شهاب هم خیلی مغروره و هم خیلی پر افاده . خیلی هم به هم میان.
کیمیا گفت اصلا هم نمیان. اون چیزهایی که کامی از شهاب میگه با چیزهایی که من از این دختره دیدم زمین تا آسمون فرقشه.
آقا کامبیز خیلی وقته که با شهاب دوسته؟
آره . از آخرین سالهای دبیرستان و بعد از دانشگاه تا حالا دیگه.
یلدا خواست که حرف را عوض کند . بنابر این بی مقدمه پرسید شما هم قراره ازدواج کنید؟
کیمیا لبخندی زد و گفت دقیقا دوازده روز دیگه.
یلدا به هیجان آمدو گفت وای به این زودی .پس چیزی نمونده.
کتی گفت البته یک ساله عقد کرده.
یلدا رو به کیمیا گفت دوستش داری؟ یعنی عاشقش شدی؟
عاشق که نه اونطوری. ولی خب دوستش دارم.
یلدا لبخندی زد و نگاهش به گلهای رو تختی دوخته شد.
کتی پرسید. چی شد؟ رفتی توفکر؟
یلدا لبخند زد و صادقانه گفت خیلی خوشحال میشم وقتی می شنوم دو نفر همدیگر رو دوست دارن و بهم میرسن.
کیمیا نگاه مهربونی به او کرد و گفت آخی...نازی.
کتی هم با نگاه شیطون و زیرکش یلدا را نگاه کرد و گفت ان شاءالله تو هم بهش میرسی.
لبخند بر روی لبهای یلدا نشست و در دل گفت من در کنارشم منتها بدون داشتن او.
کیمیا هم خندید و گفت معلوم شد یک نفر رو دوست داری ها.
یلدا خندید و گفت آره دوست دارم .ولی عاشقانه.
کتی گفت آخی . چه راستگو.
یلدا لبخند زنان گفت بقول استادم دروغ هم بگم بیفایده است. چون از چشمام پیداست.
باهاش دوستی؟
یلدا نمیدانست چه بگوید. لبخندی زد وگفت نه به اون شکل.
ا. چرا؟ میدونه دوستش داری؟
یلدا سری تکان داد و گفت نمیدونم.
کتی که گویی تصوراتش به ناگاه اشتباه از آب در آمده بود با حیرت گفت مگه میشه ندونه؟ چرا بهش نگفتی؟
یلدا چیزی نگفت.
بعد کتی خنده ی شیطنت باری کردو گفت بهر حال مطمئن باش که اون خیلی دوستت داره.
یلدا چشماش رو گرد کرد و گفت  از کجا میدونی.
کتی خندید و گفت خب دیگه. بعدا میگم.
کیمیا هم خندید . گویی آندو از چیزی مطلع بودند که یلدا از آن خبر بود.
آنها تا دیر وقت بیدار بودند و صحبت میکردند. یلدا احساس خوبی داشت. بعد از مدتها کسانی بجز فرناز و نرگس همدم او شده بودندو این برایش جالب و سرگرم کننده بود. از این که به آنها اعتراف کرده بود که کسی را دوست دارد احساس عجیبی داشت.
نمیدانست کار درستی کرده است یا نه؟
کتی و کیمیا از یلدا قول گرفتند که حتما برای عروسی بیاید و بالاخره شب به خیر گفتند و یلدا را تنها گذاشتند.
یلدا نگاهی به اتاق بزرگ کامبیز انداخت. چه کتابخانه ی بزرگ و زیبایی .
بسوی آن رفت و از لابلای رمانها کتابی را بیرون کشید . کتابی که سالها پیش آنرا چندین بار خوانده بود و خیلی دوستش داشت(پر اثر ماتیسن) روی تخت نشست و شروع کرد به ورق زدن . فکر میهمانی خانه ی
میترا و رفتن شهاب و بودن او در ان میهمانی لحظه ای رهایش نمیکرد . کتاب را کنارش رها کرد و دراز کشید.
نگاهش به سقف بود و افکارش مغشوش. بدجوری دلش در هوای یار میتپید. چشمها را بست .
صورت شهاب را جلوی چشمان خود مجسم کرد. بیقرارتر شد . دلش به شدت ناآرام بود. دوباره نشست ودستها را روی صورتش گذاشت و  بلند گفت خدایا کاری بکن که هر جا هست همین الان به یاد من بیافته. ازت خواهش میکنم.
دستها را برداشت و نفس عمیقی کشید.
دوباره سعی کرد چهره ی شهاب را جلوی چشمانش مجسم کند. گویی کار مهمی برای انجام دادن داشت. در جایی خوانده بود یک عاشق واقعی میتواند ارتباط روحی با معشوق ایجاد کند. بشرطی که واقعا از اعماق قلبش بخواهد...
با امید بیشتر به او فکر کرد .
تصویرش واضحتر شد. نگاهش جان گرفت و اشکهای گرم روی گونه های سرد یلدا دویدند. زیر لب گفت
شهاب.شهاب جونم...
دوباره به خود آمد. سراسیمه از جای برخاست و به دنبال کتابی در کتابخانه به جستجو پرداخت . تا عاقبت آنرا یافت. حافظ بود. نیت کردو تفال
زد. جواب آمد:
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
نیروی آرام بخشی وجودش را در بر گرفت. گویی خیالش راحت شده بود. دوباره به تخت خواب بازگشت و در حالی که زیر پتو میخزید احساس بهتری داشت. کم کم چشمهایش گرم میشدند که صدای باز و بسته شدن در اتومبیلی او را بخود آورد. سراسیمه از جا برخاست و از گوشه ی پنجره حیاط بزرگ را جستجو کرد.
درست حدس زده بود. اتومبیل کامبیز بود که وارد حیاط شد. گویی کس دیگری هم همراهش بود. قدش را بلند کرد تا بهتر ببیند. کامبیز با کسی حرف مییزد. دقت کرد... خدایا اون شهابه. یعنی مهمونی تموم شد؟ ولی اونها که میگفتن تا فردا صبح طول میکشه. فوری به ساعت زل زد. درست معلوم نبود. اما انگار ساعت سه و نیم را نشان میداد. خیلی هیجانزده بود. دوباره بیرون را نگاه کرد.
از ماشین فاصله گرفته بودند و نزدیکتر آمده بودند. چیزی از حرفهایشان نمیشنید. سعی کرد خیلی آهسته پنجره را باز کند.
حالا از میان پنجره بهتر میشنید ولی چقدر سرد بود.
کامبیز با عصبانیت گفت دیوونه شدی؟ الان نمیشه...سعی داشت صدایش کنترل شده باشد.
شهاب گفت چرا نمیشه؟ برو صداش کن.
آخه مگه مغز خر خوردی؟ الان همگی خوابن.
و تاخواست اشاره به پنجره ی اتاقش کند یلدا خود را عقب کشید. پرده ضخیم بود و میدانست از پشت پنجره مشخص نیست.
کامبیز ادامه داد خودت که میبینی. اگر بیدار بود حد اقل چراغ خواب رو روشن میگذاشت.
خب بیدارش کن.
اصلا میخوای من باهات بیام؟
شهاب با عصبانیت گفت تو رو میخوام چه کنم؟
کامبیز در حالی که عصبی مینمود گفت اون رو میخوای چی کنی؟ هان؟ نکنه عجله داری حلقه ی نامزدیت رو بهش نشون بدی؟
سرما و اضطراب در تن یلدا ریخت . دندانهایش پیانو وار بالا و پایین میشدند و او نمیتوانست آنها را کنترل کند.
شهاب بدون کلامی به سوی کامبیز حمله ور شد و با خشم بسیار گفت تو دیگه خفه ش. تو دیگه دهنت رو ببند.
کامبیز او را عقب هل داد و پوزخندی زد و گفت چیه؟ جوش آوردی . نه رفیق. تو دهنت رو بستی کافیه.
البته تو گذاشتی که افسار به دهنت بزنند. و خفه ات کنند. از من نخواه خفه شم. من همه چی رو به یلدا میگم.
یلدا که از مشاجره ی آنها به تنگ آمده بود و تقریبا هم متوجه موضوع شده بود پریشان خاطر گوشه ی پرده را انداخت و آرام پنجره را بست. سرش سوت میکشید. دوباره مضطرب و لرزان بود. صدای در آمد . دوباره بیرون را نگاه کرد. هیچ کس نبود. شهاب رفته بود. مستاصل و نگران روی تخت نشست و با خود گفت لعنتی . پس امشب شب نامزدی اش بوده. شاید هم عقد کرده که کامبیز اونطور ی عصبی بود. بیخود کرده. من هم عقد کرده ام منم... و اشکها دوباره ریزان شدند.
بشدت میلرزید. دستش را به گوشه تخت گرفت و ایستاد و با خود گفت حتی اگه عقد هم کرده باشه . اگه شده اگه شده بدست و پایش بیافتم ازش جدا نمیشم. من هم اونجا میمونم... من هم اون رو میخوام...و به هق هق افتاد. و ادامه داد .ای کاش باهاش میرفتم. اومده بود دنبالم. اگه دوستش داره. پس چرا پیش اون نمونده؟
پس چرا دیوونه شده بود؟ خدایا چرا امشب تموم نمیشه؟
یلدا کشان کشان پیکر نیمه جانش را به تخت رساند. دلش پر از درد بود و چشمش پر از اشک . به همه چیز فکر کرد.
و آنقدر با خود حرف زد که ندانست چگونه خوابش برد...

یلدا وقتی چشم باز کرد اتاق پر از نور و گرما بود.آفتاب دلپذیری در آمده و آسمان صاف صاف بود. دوباره چشمش را بست.
احساس بدی نداشت. همه چیز را به خاطر داشت. با وجود آن که خیلی دیر خوابیده بود اما احساس میکرد خستگی اش کاملا برطرف شده و از شب گذشته خوشحالتر و امیدوارتر است. دلیلش را به وضوح نمیدانست .
شاید بخاطر دیدن رفتار شهاب در آن نیمه شب بود. از اینکه شهاب در آنموقع از شب بخاطر دیدن او تلاش میکرد نور امیدی در دلش افتاده بود.
که  حتی فکر نامزد شدن رسمی او هم این نور را کمرنگ نمیکرد.
ساعت را نگاه کرد.10.5 ... خجالت میکشید از جایش برخیزد و بیرون برود. با خود گفت لعنتی حالا میگن چقدر بهش خوش گذشته. چقدر میخوابه... و با عجله از جا برخاست و تخت را مرتب کرد و لباس پوشیده از آنجا با هر مکافاتی که بود بیرون آمد و در را باز کرد.
کتی کتاب بدست در مقابلش ظاهر شد و با خنده ی سر حالی گفت صبح بخیر. خوب خوابیدی؟
یلدا خنده ای کرد وگفت بله خیلی...
کامی هم تازه بیدار شده...
آقا کامبیز اومدند؟
آره د یشب دیر وقت اومده. حالا برو یک آبی به صورتت بزن و بیا پایین صبحانه بخوریم. همه منتظرن...
بعد از دقایقی یلدا همراه کتی به بقیه که سر میز صبحانه جمع بودند پیوست و باز همه با روی باز و لبخندهای گرم به او صبح بخیر گفتند و با محبت زایدالوصفی او را دعوت به نشستن کردند.
کامبیز که تازه بیدار شده بود موهایش ژولیده و چشمهایش کمی پف آلود بود. به یلدا لبخند زد و گفت یلدا خانم شنیدم دیشب این دخترها خسته تون کرده اند؟ انگار نگذاشتند درست بخوابید...
کتی بلافاصله گفت کامی خیلی بدجنسی.
کامبیز هم خندید و گفت جدا دیشب راحت بودید؟
بله خیلی... متشکرم.
من زنگ تلفن رو قطع کردم . گفتم اگر کسی هم زنگ زد شما رو بیدار نکنه.
کیمیا به ناگاه از جا پرید و گفت وای خاک بر سرم. نیما قرار بود زنگ بزنه. و بسوی تلفن دوید و همگی خندیدند.
یلدا با خود فکر کرد شاید شهاب هم زنگ زده باشه. البته اگر هم از زنگ زدن به خانه نتیجه نمیگرفت خب به تلفن همراه کامبیز زنگ میزد. با اینهمه دلش به شور افتاد.
کامبیز گفت چای دوست دارید یا شیر؟
مرسی. چای . راستی آقا کامبیز شما کی اومدید؟
آخر شب که والله نه نصف شب بود.
یلدا جرات نمیکرد راجع به شهاب چیزی بپرسد اما دل توی دلش نبود.
مادر کامبیز هم بقدری تعارف میکرد که مغز یلدا حسابی بهم ریخته بود. نمیدانست  درست فکر کند و سوالهایی بپرسد یا مدام جواب تعارفات را بدهد... و تشکر کند.
بعد از صبحانه یلدا از همه ی آنها تشکر کرد و اجازه خواست تا آنها را ترک کند.
آنها به اصرار میخواستند که برای ناهار هم پیششان بماند. کتی هم برنامه ی بعد از ظهر را برای گردش وتفریح پیش بینی میکرد.
اما یلدا دیگر تحمل نداشت و آنقدر مضطرب و دلتنگ شهاب بود که بیخودی دلش میخواست گریه کند. دیگر نزدیک بود از آنجا فرار کند . اما کامبیز که گویی به حالات یلدا پی برده بود گفت یلدا خانم فقط چند لحظه صبر کنید خودم میبرمتون.
مادر گفت آره دخترم . تنها که نمیشه بری . صبر کن با کامی برید. و رو به  کامبیز گفت کامی جان ما از یلدا
خانم قول گرفتیم که برای عروسی کیمیا حتما بیاد. اما اینکار رو بتو میسپرم که یلدا خانم رو حتما برای عروسی بیاری. .
اگر یلدا خانم افتخار بدن. حتما. در ثانی یلدا خانم که تنها نیست. شهاب هم هست.
خت شهاب که با نامزد خودش میاد. یلدا خانم هم با تو بیاد بهتره.
نگاه کامبیز نگاه یلدا و نگاه کتی و... گویی هر کدام هزاران حرف ناگفته بهمراه داشت.
کامبیز خجالتزده برای اینکه حرف را عوض کند به مادر گفت بابا کی رفت؟
صبح زود . اول میخواست یکسر به عموت بزنه و بعد بره مغازه...
کامبیز رو به یلدا گفت یلدا خانم بابا یک مغازه ی گلفروشی داره که خیلی بهش علاقمند و وابسته است.
با این که چند تا فروشنده و کارگر داره اما خب باباست دیگه .نمیتونه بیکار توی خونه  بمونه.
پس برای همینه که اینهمه گلهای خوشگل و عجیب  که من تا بحال ندیده بودم دارید.
انگار شما هم به گل و گیاه علاقمندید.
بله خیلی.
اتفاقا شهاب گفته بود که مدام گل و گلدون میخرید. ولی هرچی که میخواین به من بگین براتون جور میکنم.
مرسی.
یلدا دوباره از جا برخاست و گفت دیگه با اجازه تون زحمت رو کم کنم.
کامبیز با عجله از جا برخاست و گفت مامان مثل اینکه دیگه یلدا خانم خسته شده اند بهتره ما بریم.
کتایون و کیمیا و مادر کامی ... همگی دست در گردن یلدا انداختند و او را چون موجودی عزیز بوسیدند و یک به یک سفارش کردند که حتما برای عروسی بیاید.
چند لحظه بعد یلدا و کامبیز کنار هم توی اتومبیل بودند.
کامبیز گفت خب یلدا خانم ببخشید اگه بد گذشت.
نه خیلی خوب بود. شما و خانواده تون واقعا به من لطف داشتید. خانواده ی خونگرم و با محبتی دارید.
بهتون تبریک میگم.
متشکرم. همگی عاشق شما شده اند.
یلدا لبخند زد و سکوت کرد. دلش نمیخواست به تعارف کردن ادامه دهدو دوست داشت کامبیز زودتر آنچه را
در میهمانی اتفاق افتاده بود بگوید.
چند لحظه به سکوت گذشت تا اینکه کامبیز گفت راستی دیشب دوستتون دنبالتون میگشت.
یلدا حیرت زده گفت دوستم؟
آره فرناز خانم با برادرشون.
شما از کجا میدونید؟
دیشب توی مهمونی بودیم موبایلم زنگ زد . برادر دوست شما بود که گفت با فرناز در خونه ی شهابند و هرچی زنگ میزنند کسی در رو باز نمیکنه. فرناز خانم هم نگران شده.
آخی من فراموش کردم به اونها اطلاع بدم که می

/ 0 نظر / 16 بازدید