دانلود رمان منجلاب عشق قسمت اول

عشق! اه خودش هم نمی دانست این کلمه در زندگیش چه معنایی دارد برای او عشق خلاصه می شد در چشمان همبازی کودکیش، دختر دردانه و لوس عمو فرهاد که همیشه مجبور بود بخاطر لاپوشانی شیطنت های ریز و درشت او زیر بار نصیحت های یک ساعته مادر برود و حالا بعد گذشت سالها از آن عشق چه عایدش شده بود ... خوب بخاطر می آورد _ مادر من دیگه تحمل ندارم باید بهش بگم بر لبان مادر مثل همیشه لبخندی بود که انگار آرامش را به او دیکته می کرد - خوب بهش بگو پسرم - آره ولی چه جوری - مسیح! عزیزم حالت خوبه؟ تو و سلیا که همیشه باهمید خوب الان هم ببرش رستورانی جایی باهاش حرف بزن خودت که می دونی هم ما و هم خانواده عموت از خدا مون که شما دوتا یکی یک دونه ها با هم ازدواج کنید - باشه مادر ولی می دونید همین که از پیش شما برم پیش اون یهو ته دلم خالی میشه - از بس لوس و بچه ننه ایی - مادر! گوشی را برداشت اما باز سر جایش گذاشت این اضطراب لعنتی چه بود که حتی با فکر کردن به سلیا به وجودش می ریخت سلیا ی کوچک بی پروا . لختی اندیشید صورت زیبای سلیا هر لحظه در نظرش پر رنگ تر می شد ابروهایش که اوایل زیبا و کشیده بودند و حالا سلیا آنها را طبق مد روز کوتاه کرده بود هر چند صورت نمکی او اجازه هر مانوری را به او می داد بینی خوش ترکیب و لبهای منحصر به فردش اما چیزی که همیشه مسیح را مسخ او می کرد چشمهایش بود که همیشه حدس رنگ آنها برایش دشوار بود گاهی خاکستری گاهی میشی و حتی گاهی یشمی و پاره ای اوقات سورمه ای و در شب براق و مشکی مسیح به خود خندید شاید عشق او اینهمه اغراق می کرد اما هرچه بود نگاه کردن در چشمهای او همیشه برایش حسی داشت حس خوشی که همیشه از دلاوتش کامش شیرین می شد. تعلل جایز نبود پرنده کوچک او باید به آشیانه می آمد سلیا ی ظریف او شماره را گرفت بعد از چند بوق ممتد
- الو - الو سلام زن عمو حالتون چطوره - سلام مسیح جان خوبی نه نمی خواهد بگی بعد در حالی که سعی می کرد ادای مسیح را در آورد ادامه داد - زن عمو سلیا خونه ست بله هست - ممنون و مسیح در این زمان اندک به این اندیشید که چرا همه بجز سلیا می دانند که او عاشق است - الو - سلام سلیا خانم - سلام خوبی - مرسی می خواستم بگم اگه امروز برنامه ای نداری بریم کافی شاپ همیشگی - برنامه که دارم - ولی من باهات کار مهمی دارم - وا چه کار مهمی خوب بگو - اینطوری که نمیشه اگه شما قدم رنجه کنید ما رو سر افراز کنید تشریف بیارید اون کار مهم رو هم بهتون می گم - وای مسیح تو این زبونت رو از کجا آوردی - از توی گونی عطاری - از دست تو باشه می ام - مرسی گلم نیم ساعت دیگه میام دنبالت - باشه منتظرم - می بینمت - بای بیست دقیقه بعد آنجا بود کمی قدم زد تا از اضطرابش کاسته شود با خود در جدال بود و مدام به خود نهیب می زد که : ))چت شده مرد تو که هر روز نه یه روز در میون که می بینیش این بچه بازیا دیگه چیه )) زنگ را فشرد صدای پرمیس در آیفون پیچید: - سلام مسیح جان بیا تو سلیا هنوز آماده نیست - نه ممنون زن عمو منتظرش می مونم دقایقی بعد هر دو در کنار هم راهی شدند در راه مسیح آنقدر در فکر چگونگی اعتراف به عشقش بود که حتی کلمه ای با سلیا سخن نگفت و این برای نازپرورده ای چون او گران آمد برای همین از کوره در رفت و تقریباً داد کشید: - مسیح این چه برخوردیه اگه من آوردی گردش چرا یک کلمه حرف نمی زنی اگر هم آوردی اذیت کنی وایسا پیاده می شم مسیح که سخت در اوهام خود غرق شده بوداز فریاد سلیا حیران شد و ماشین را به کناری کشید و قبل از اینکه بخواهد برای رفع ابهام کاری بکند سلیا از ماشین پیاده شد و مسیح به دنبالش روان - سلیا جان کجا سلیا با خشم به طرف مسیح چرخید و گفت: نکنه توقع داری بمونم تحقیرشم مسیح که با این اخلاق دختر عمویش که درست مثل رگبار های تند بهاری بود آشنایی کامل داشت خیلی خونسرد گفت: چی؟! کدوم بچه پررویی جرأت کرده به دختر عموی دسته گل من نازکتر از گل بگه کوش کجاست؟ سلیا با غیض گفت: مسیح - آخه عزیز دلم تو مهلت نمی دی آدم در دفاع از خودش یه چیزی بگه بعد قصاصش کنی - خوب حالا بگو - راستش من از بس تو فکر این کار مهمی بودم که با تو دارم نتونستم باهات صحبت کنم می دونی که مردها فقط از یه نیمکره مغزشون استفاده می کنن سلیا که نمی توانست مانع کنجکاویش شود گفت: خوب می بخشمت - قربون فضول خانم خودم بشم این را مسیح در دلش گفت و بعد: خوب حالا بیا بریم کافی شاپ من یه آب قندی چیزی بگیرم بخورم که از این دادی که تو زدی توی دل رستم دستان هم خالی می شد چه برسه به من سلیا پشت چشمی نازک کرد و گفت آره بپا یه وقت قلبت از کار نیفته بمونی رو دستم و وقتی به چهره در هم مسیح نگریست تازه فهمید چه گفته است و خواست عذر خواهی کند: مسیح من ... ! - مهم نیست عزیزم این یه حقیقت - ولی - بیا سوار شو و در سکوت به کافی شاپ رسیدند وقتی پیاده شدند مسیح پیاده شد در را برای سلیا باز کرد و تعظیم غرایی کرد و گفت بفرمایید شاهزاده خانم سلیا که از تغییر ناگهانی مسیح تعجب کرده بود گفت: مسیح تو امروز چته و مسیح فقط به لبخندی اکتفا کرد در کافی شاپ هردو قهوه فندقی سفارش دادند - خوب می شنوم - راستش سلیا من باید امروز یه چیز مهمی بهت بگم - مسیح می دونی که من دارم از فضولی می میرم برو سر اصل مطلب - من دوستت دارم سلیا - خوب اینو که می دونستم - نه منظورم اینه که عاشقتم می خواهم با هام ازدواج کنی می خوا... - بسه ادامه نده سلیا گره روسری اش را شل کرد و با بی حوصلگی گفت : منو برسون خونه - اما تو که چیزی نخوردی سلیا با غضب گفت : خوب خودم میرم و رفت مسیح پول قهوه ها را روی میز گذاشت و به دنبال سلیا دوید دستش را گرفت و گفت: بیا می رسونمت سلیا بی هیچ حرفی سوار شد و تا موقع رسیدن هر دو سکوت اختیار کردند. سلیا که پیاده شد مسیح گفت: خداحافظ و سلیا فقط در ماشین را بهم کوفت و رفت *** - خانم، دخترم کجاست چرا نیومده برای شام تو که می دونی سلیا نباشه من چیزی از گلوم پایین نمیره پرمیس اخمی ساختگی کرد و گفت: آره لابد منم اینجا بوقم دیگه - این چه حرفیه عزیزم شما تاج سر مایی - خوب نمی خواهد زبون بریزی والا منم سر از کار این دسته گل شما در نمیارم - چطور - از عصری که با مسیح رفته بیرون و برگشته شده عین برج زهر مار هر چی صداش کردم نیومد برای شام - ای بابا باز این دو تا قهر کردن بیچاره برادر زاده ام از بس ناز این دختره رو خرید ورشکست شد - حالا شما برو باهاش حرف بزن حرف شما رو بهتر گوش میده بلکه راضی شد سرگرمه هاش رو باز کرد و اومد شام خورد - چشم خانومم در اتاق سلیا به وقایع آن روز می اندیشید مسلماً نمی توانست به راحتی این موضوع را فیصله دهد خوب می دانست که بعد از این مسیر زندگیش به کلی تغییر خواهد کرد صدای درب رشته افکارش را از هم گسیخت - سلیا بابایی - بفرمایید تو بابا سلام - سلام به روی ماهت دخترم چیه چی شده باز زانوی غم بغل کردی و وقتی سکوت سلیا و چهره در همش را دید ادامه داد: نکنه مسیح چیزی بهت گفته می خواهی باهاش حرف بزنم سلیا که بی اراده از شنیدن نام مسیح اعصابش تحریک شده بود گفت : اسم اونو جلوی من نبرید بابا چشمان فرهاد از تعجب گشاد شد: چی میگی این چه طرز حرف زدن اتفاقی افتاده شما همیشه با هم قهر می کردید ولی هیچ وقت توپت اینقدر پر نبوده - تنهام بذارید بابا - چی میگی دختر مگه مسیح چی بهت گفته هان خوب بگو شاید بتونم حلش کنم - نه بابا چیزی نیست - عزیزکم اگه چیزی نبود که تو همچین نمی کردی هرچند مطمئنم خودت با مسیح دعوا کردی واگرنه اون اهل این حرفها نیست سلیا که طبق معمول از جانب داری پدرش از مسیح ناراحت شده بود باغیض گفت: مسیح مسیح مسیح انگار که واقعا مسیح مقدس پسره پررو امروز هر چی چرت و پرت خواست گفت اونوقت تقصیر منه - خوب تو بگو چی بهت گفت خودم ادبش می کنم سلیا که می دانست دیر یا زود این مسئله در خانواده عنوان می شود ترجیح داد به پدرش موضوع را بگوید حداقل این بود که می توانست موضع خود را اعلام کند - امروز مسیح از من خواستگاری کرد. چهره فرهاد از هم گشوده شد و بی توجه به اوضاع و احوال سلیا با خوشحالی او را در آغوش گرفت و گفت: به مبارک باشه چه خبر خوبی بابا سلیا خود را از حلقه دستان پدر بیرون کشید و محکم گفت: یعنی نمی خواهید نظر منو بپرسید؟ همین! مبارکه! - خوب نظر دردونه بابا چیه هر چند من می دونم چیه؟ - نه نمی دونید نظر من منفیه فرهاد با عصبانیت گفت : چی؟؟!! منفی خودت می فهمی چی داری میگی کی از مسیح بهتر فکر می کنی کی بیشتر از مسیح ممکنه دوستت داشته باشه - برام مهم نیست من دوستش ندارم و نمی خواهم باهاش ازدواج کنم - خودتم نمی فهمی چی میگی اگه تو جواب منفی بدی من جواب فرهنگ رو چی بدم - روابط شما و عمو چه ربطی به من و مسیح داره از صدای سر و صدای فرهاد و سلیا پرمیس بالا آمد گفت : چیه چه خبره شما اومدی این بچه رو آروم کنی خودتم آتیش بیار معرکه شدی فرهاد که با دیدن پرمیس بیشتر بل گرفته بود گفت: بیا از این دختر خانم بپرس می دونی چی شده مسیح ازش خواستگاری کرده - خوب اینکه خیلی خوبه - بله منم همینو گفتم ولی خانم جوابشون منفیه - فرهاد جان میشه من با دخترمون تنهایی صحبت کنم فرهاد همینطور که غر غر می کرد بیرون رفت پرمیس ابتدا دخترش را در آغوش گرفت و صبر کرد سلیا آرام شود بعد پرسید: سلیا جان مامان چرا با ازدواج با مسیح مخالفی - من مسیح رو دوست دارم ولی عاشقش نیستم و نمی خواهم باهاش ازدواج کنم - چرا فکر می کنی شرایطش رو نداری - نه شما نمی دونید موضوع ... - پای کس دیگه ای درمیون و چون سکوت سلیا طولانی شد پرمیس ادامه داد: عزیزم من مادرتم اگه راز دلت رو به من نگی به کی می خواهی بگی - آره مامان من یکی دیگه رو دوست دارم - کی؟ من می شناسمش - بله بنیامین - بنیامین ؟؟؟!!!! پسر پردیس - بله پسر خواهر شما خوب مگه چیه - سلیا تو دیوونه ای می دونی اگه بابات بفهمه قیامت بپا می کنه - آخه چرا من بنیامین رو دوست دارم مگه چشه وضع مالیش که از ما هم بهتره - خوب همین تو رو به شک نمی اندازه اونکه از طرف آقای نیک زاد هیچ حمایتی نمی شه اینهمه پول رو توی این سن کم از کجا آورده درضمن می دونی که بنیامین تحصیلات نداره - مامان از شما بعیده، بدون اینکه در مورد چیزی یقیین پیدا کنید چطور می تونید تهمت بزنید اون خواهر زاده اتون - بله هست ولی می دونی که ما با خانواده اونها هیج ارتباطی نداریم و من نمی فهمم تو و بنیامین چطوری با هم ارتباط پیدا کردید - الان این مسائل اهمیتی نداره چیزی که مهم اینه که ما همدیگه رو دوست داریم - سلیا عاقلانه فکر کن این ره که تو می روی به ترکستان است بهرحال من دلیل مخالفتت رو به پدرت می گم ولی تبعات پسوند ش دیگه با خودته - عشق بنیامین برای من از همه چی بالا تره می بینید که من خوشبخت میشم - دخترم می دونی که هیچ چیز برای یک مادر با ارزش تر از خوشبختی بچه اش نیست برای همین اصرار دارم که بیشتر فکر کنی در هر صورت من وظیفه خودم می دونم بهت بگم که نسبت به بنیامین اونقدر نکات مثبت مسیح بیشتر که اصلا قابل قیاس نیست مسیح تحصیل کرده است مهندس کامپیوتره توی شرکت بزرگ باباش کار می کنه و می دونی که بابات چقدر بهش علاقه داره ولی بنیامین ... و سری از روی تأسف تکان داد سلیا که از این قیاس برآشفته شده بود در حالی که بغض صدایش را خش دار کرده بود گفت: تنهام بذار مامان من بنیامین رو دوست دارم و این حرف آخرمه - عشق کوره عزیزم و سلیا را در اوهام خود رها کرد از آن سو مسیح که هنوز از رفتار عصر سلیا همچون مرغ سرکنده بال بال میزد در سکوت و تنهایی اتاقش به چشمان محبوبش می اندیشید او امروز در چشمان سلیا چیز تازه ای کشف کرده بود، چیزی که تاکنون فکر می کرد مال اوست امروز آن را از آن دیگری دیده بود قصر با شکوه عشقی که در نگاهش می دید پادشاه دیگری داشت و این را به فراست دریافته بود اینکه مسیح تمام کودکی اش را با آن دختر ظریف گذرانده بود به او این قدرت را می داد که از همه بود نبود های درونش آگاهی پیدا کند و امروز چیزی را دیده بود که تا سر حد مرگ می ترساندش سلیا نفس او بود و اکنون کسی داشت او را می ربود در دل خدا را شکر کرد که مادر و پدرش خانه نبودند و اگر نه با دیدن حال خرابش مجبور به توضیح همه چیز بود و این آزارش می داد که در مورد ویرانی آمالش صحبت کند چیزی که هنوز راضی به باور کردنش نبود. نمی فهمم تو چرا اینقدر خونسردی اصلا برات مهم نیست که منو از دست بدی نه؟ - آخه گل گلاب من قربونت برم مگه کشکیه تا تو بله رو نگی که عقدت نمی کنن عصر حجر که نیست - من می ترسم بنیامین بابا حسابی قاطی کرده اگه منو می خواهی باید یک فکر درست و حسابی بکنی - ببین چی میگم امروز با مسیح قرار بذار و همه چیو راجع به خودمون بهش بگو ازش بخواه که اگه دوستت داره پاش رو از زندگی ات بکشه بیرون سلیا به فکر فرو رفت دوست نداشت اینطور مستقیم مسیح را بیازارد ولی برای محافظت از عشقش مجبور بود - باشه امروز عصر باهاش قرار می ذارم الان هم منو ببر خونه می دونی که جیم شدم اگه بابا بفهمه که با تو بودم فاتحه ام خوندست - باشه *** باصدای مادر که اورا به نام می خواند از جاپرید خودش هم نمی دانست که کی خواب او را با خود به دنیای پر از کابوس برده است. - بله مادر - سلیاست با تو کار داره نام سلیا لرزه ای بر اندامش انداخت یعنی او چه داشت که بگوید وحشتی گنگ از آینده نامعلوم بر وجودش چنگ می انداخت نگاه های متعجب مادر را به جان خرید و گوشی را در دست گرفت و باصدایی که برایش نا آشنا بود - سلام سلیا - سلام می خواهم امروز ساعت 5 جلوی پارک ... ببینمت - باشه - خداحافظ سرد و تلگرافی مسلماً از این دیدار چیز مسرت بخشی به آینده اش نمی رسید. - عزیزم اتفاقی افتاد - نه مادر سلیا گفت کاری باهام داره و می خواهد منو ببینه - از دست شما دو تا وقتی اینقدر به هم وابسته اید خوب ازدواج کنید و کلکش رو بکنید دیگه و در حالی که به اصطلاح خودش می خندید به سمت آشپزخانه رفت به خوش خیالی مادرش غبطه خورد کاش او هم همین قدر از عشق سلیا به خود مطمئن بود ولی هی هات از زور استرس هر لحظه به ساعت نگاه می کرد نمی دانست چرا عقربه ها حرکت نمی کردند حتی یکبار به مادرش گفت مادر ساعت مشکلی نداره و نگاه متعجب مادرش را بر خود خریده بود برای وقت کشی به حمام رفت بعد موهایش را شسوار کشید و با وسواس لباس انتخاب کرد یک دوش ادکلن گرفت و به سمت میعاد گاه رفت و در جای مورد نظر پارک کرد و از شیشه به مردم در حال رفت و آمد خیره شد هیچ حس خوبی به این ملاقات نداشت. با باز شدن در ماشین به خودش آمد ولی رو برنگرداند و در جواب سلام سلیا فقط سری تکان داد - خوبه خودت کارم رو راحت کرد - منظورت چیه - اومده بودم بهت بگم دوستت ندارم ولی انگار لزومی نداره چون تو حتی حاضر نیستی که بهم نگاه کنی مسیح به سمت سلیا برگشت و سلیا تازه فهمید چرا مسیح به او نگاه نمی کرد چشمان پر از اشک مسیح دلش را لرزاند لحظه ای به خود بخاطر آزردنش لعنت فرستاد اما با یاد آوری بنیامین عزمش را جزم کرد و از او روی برتافت - ببین مسیح من نمی خواهم که چیزی مانع خوشبختی من بشه - من مانع خوشبختی ات هستم خیلی بی انصافی - من کس دیگه ای رو دوست دارم قلب مسیح از شنیدن این حرف تیر کشید به سختی پرسید : کی؟ سلیا که متوجه حال بد مسیح نبود با بی رحمی گفت: بنیامین، مسیح من عاشقشم اومدم بهت بگم که دست از سر من و عشقم برداری - دیوونه شدی بنیامین کاش هر کسی رو گفته بودی جز اون - تو حق نداری در موردش اینطوری صحبت کنی - همه دنیا می دونن که اون آدم سالمی نیست - تا سلامتی رو توی چی ببینی؟ مسیح دیگر چیزی نمی شنید دستش را روی قلبش گذاشت آن چیزی که در این چند روز از باورش گریخته بود را امروز سلیا همچون پتکی بر سرش زده بود - مسیح حالت خوب با تکان سر تایید کرد سرش را روی فرمان نهاد و وقتی به خود آمد که دیگر سلیا آنجا نبود با حال نذارش قدرت رانندگی نداشت درون داشبورد به دنبال قرص هایش گشت قرصی زیر زبانش گذاشت و لحظاتی بعد بهتر شد و به دوستش تلفن کرد: - الو - الو سلام مهدی - سلام داداش طوری شده؟ چرا صدات گرفته؟ - حالم خوب نیست - کجایی پس از دادن آدرس سرش را به صتدلی تکیه داد خوب می دانست که قلب بیمارش تحمل این ضربات را ندارد اما این آغاز جنگ تازه ای بود نفهمید چقدر در همان حال ماند که چهره نگران مهدی رو برویش ظاهر گشت - چی شده داداش - چیزی نیست مهدی جان حالم خوبه فقط اگه میشه منو برسون خونه - چی چیو برسون خونه باید بریم دکتر - لازم نیست قرصم رو خوردم دکترم کار خاص دیگه ای نمی کنه اصلا قرص رو برای همین بهم داده دیگه که هی نرم مطبش - از دست تو مسیح مهدی به مسیح کمک کرد و او را به ماشین خود برد ماشین مسیح را قفل کرد و به سمت منزل پرهام شتافت. مهدی نگران مسیح را پایید - اتفاقی افتاده - نه مهدی تو هم چقدر فضولی ها - خو رنگت خیلی پریده چشماتم که واویلان انگار یه دل سیر گریه کردی - اووووف کاش تاکسی گرفته بودم - بداخلاق به خانه که رسیدند هر دو پیاده شدند مهدی همه ما وقع را به فرهنگ گفت و در آخر اضافه کرد: بیا این پسر بداخلاقتون رو تحویل بگیرید جناب پرهام اینهمه راه راننده شخصی آقا بودم حالا دریغ از یک تشکر خشک و خالی فرهنگ لبخند پدرانه ای زد و از مهدی تشکر کرد مهدی دعوت فرهنگ را رد کرد و از آنها خداحافظی کرد فرهنگ بازوی پسرش را گرفت و او را به اتاقش برد وقتی مسیح دراز کشید پرسید: - مسیح خوبی بابا لبخند لرزانش تاییدی بر گفته های پدر بود - چی شد یهو قرصات رو خوردی الان میریم دکتر - دکتر لازم نیست پدر - ولی تو حالت خوب نیست - من خوبم پدر فقط یکم درد داشتم قرصام رو خوردم و الان هم سر و مر و گنده ام می بینید که مهراوه با لیوانی عرق بیدمشک وارد اتاق شد و در حالی که نگرانی و محبت در سیمایش موج می زد گفت: قربونت برم مادر باکی لج می کنی؟ - خدا نکنه مادر این حرف ها چیه شما فقط دارید از کاه کوه می سازید - من مادرم نمی دونی که وقتی این رنگ پریده ات رو می بینم دلم آشوب می شه. - قربون دلت برم من طوریم نیست - بیا بریم خانم بذار پسرم استراحت کنه مهراوه پیشانی مسیح را بوسید و هر دو اتاق را ترک کردند. مسیح با هزار فکر و خیال تحت تاثیر داروها بخواب رفت. ولم کن خانم امشب دیگه ریختن خونش حلال غلط کرده دختره پررو - فرهاد جان آروم باش یه بلایی سر خودت میاری - همش تقصیر خودمه هی لی لی به لالاش گذاشتم گفتم همین یه دونه است نذارم آب تو دلش تکون بخوره گفتم قاتق نونم میشه شد بلای جونم - حالام که طوری نشده تب تنده زود عرق می کنه سلیا که صدای پدر و مادرش را به وضوح می شنید با شنیدن این حرف از اتاق خود بیرون آمد و گفت: نه اشتباه می کنید من بنیامین رو تا آخر عمرم دوست خواهم داشت فرهاد به طرف سلیا رفت و کشیده آب داری حواله صورتش کرد پرمیس به سمت سلیا دوید و اورا در آغوش گرفت سلیا با ناباوری جای سیلی را لمس کرد و گفت: بابا فرهاد که از حرکت خود شرمنده شده بود با لحن دلجویانه ای گفت: آخه عزیزم یعنی این پسره الدنگ ارزشش بیشتر از منه که اینقدر خون به جگرم می کنی - بابا شما نباید از من بخواهید بین شما و عشقم یکی رو انتخاب کنم - ببین دخترم من نمی خواهم ازدواج با مسیح رو به تو تحمیل کنم ولی هرگز هم اجازه نمی دم که خودت رو تو دست دیوی مثل بنیامین اسیر کنی - خواهش می کنم با من اینطوری نکنید من بی اون می میرم فرهاد که با این حرف سلیا دوباره آتیشی شده بود فریاد زد: خفه شو دختره بی لیاقت از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق پسر دسته گل برادرم رو به خاطر اون مرتیکه دیوونه ول می کنی و اون وقت راست راست تو چشام زل می زنی و میگی که بی اون میمیری - یا بنیامین یا هیچ کس - گمشو از جلوی چشام دور شو همون بهتر که توی خونه بشینی تا گیسات همرنگ دندونات شه اگه تا آخر دنیا هم باشه نمی ذارم زن اون مردک شی برو تو اتاقت - بابا! - برو توی اتاقت فریاد تحکم آمیز فرهاد جای بحث بیشتر را از او گرفت وقتی سلیا به اتاق خود رفت فرهاد خود را روی مبل رها کرد و سرش را میان دستانش فشرد حتی فکرش را هم نمی کرد که بنیامین چنین دامی برای او پهن کند با صدای پرمیس که می گفت(( فرهاد جان بیا یک لیوان آب بخور)) به خود آمد لیوان را به دست گرفت و لاجرعه سر کشید به صورت پرمیس خیره شد پرمیس سرش را پایین انداخت و گفت : شرمنده ام به خدا فرهاد همسرش را در آغوش گرفت و گفت: این چه حرفیه آروم جونم خدا میدونه که بیشتر از هر کسی دوستتون دارم ***- سوار شو سلیا سریع خود را درون ماشین انداخت و هیجان زده گفت: بنیامین بیا فرار کنیم - اول سلام - بنیامین! - بنیامین و بلا مگه خل شدی، بیا فرار کنیم فیلم زیاد نگاه می کنی نه - تو نظر بهتری داری - آره - خوب؟ - خوب بهت میگم اول میریم خونه من ساعتی بعد در خانه بنیامین بودند سلیا لیوان آب پرتقال را سر کشید و گفت: بگو دیگه - چاره کار فقط یه چیزه - چی؟ - اینکه تو با مسیح ازدواج کنی - خوب حالا خل منم یا تو نه تو دیگه از خلم گذشتی بعد به گریه افتاد گفت: چطور می تونی همچین حرفی بزنی میدونی این چند روزه سر تو چقدر جنگ اعصاب داشتم حتی کتک هم خوردم فقط بخاطر تو اونوقت یکاره پاشدی میگی برو با مسیح ازدواج کن این بود همه عشقت به من به این زودی جا زدی - نطقت تموم شد اول بذار حرف بزنم بعد بزن تو دهنم ای بابا - خوب مثلا چی می خواهی بگی - گوش کن ببین چی میگم اون بابایی که من دیدم محال بذار تو با من ازدواج کنی فرار مرار هم فکرش رو نکن فقط یه راه می مونه تو زن مسیح میشی و بعد یه مدت ازش جدا میشی اونوقت زن مطلقه دیگه نیاز به اجازه باباش نداره و بعد داری داری رای داری داری رای رای رای من و تو عروسی می کنیم - اه راست میگی فکر می کنی مسیح اگه دستش به من برسه دیگه ولم می کنه اون دیوونه منه می فهمی - واسه اونهم یه راه حلی دارم فقط کافی ازش تمکین نکنی تمام هیچ مردی با زنی که نمی ذاره بهش دست بزنه زندگی نمی کنه - تو مسیح رو نمی شناسی - تو فکر بهتری داری - نه ولی - پس تمام همین امروز به بابات بگو که نظرت عوض شده بعد هم برو جلوی مسیح گریه زاری راه بنداز که چه می دونم گول خورده بودم و ال و بل مطمئنم اون بره ساده هم زود خام میشه - اما مسیح چی میشه اون قلبش مریضه یه وقت طوریش نشه - اه کشتی منو از بس مسیح مسیح کردی نکنه دوستش داری هان - بنیامین! - پس دختر خوبی باش و حرف گوش کن - باشه هر چر تو بگی - آره همین درسته حالا بدو بیا تو بغلم - بنیامین ***- بابا من با این ازدواج موافقم - کدوم ازدواج - من و مسیح دیگه - درست می شنوم - بله فرهاد دخترش را درآغوش گرفت و با خوشحالی پرمیس را صدا کرد - چی شده چه خبره اینقدر خوشحالی - دخترمون با ازدواجش موافقه - باکی با مسیح - آره پرمیس رو به سلیا کرد و گفت بیا تو آشپزخونه باهات کار دارم وقتی هر دو پشت میز جای گرفتند پرمیس نفس عمیقی کشید و گفت : حالا بگو جریان چیه - هیچی مگه قرار چیزی باشه - سلیا نمی تونی منو گول بزنی اون از عشق سوزان تا دیروزت اینم این توافق بعداز اون چی فکر کردی؟ - فکر می کردم خوشحال می شید - پدرت شاید ولی من نه نمی ذارم این اشتباه رو بکنی - کدوم اشتباه - تباه کردن زندگی خودت و البته مسیح رو - ولی مسیح هم اینو می خواهد - مسیح یه همسر عاشق می خواهد - خوب من هستم - دروغ نگو - مامان - مامان چی؟ چطور تا دیروز اینطوری واسه بنیامین سینه چاک می دادی و حالا می خواهی به همین راحتی زن مسیح بشی - بنیامین ولم کرد گفت که از اولش هم منو دوست نداشته منم فکر کردم که درسته عاشق مسیح نیستم ولی دوستش دارم واین اول عاشقیه - سلیا مسیح مریض می ترسم با این ندونم کاری هات بکشتنش بدی و من یه عمر شرمنده فرهنگ و مهراوه شم - اونقدرها هم که فکر می کنید پست نیستم - پست نه ولی خامی و من می دونم که اون بنیامین چه مار خوش خط و خالیه - مامان جونم گفتم که من دیگه به اون کاری ندارم - کاری نکن که یه عمر پشیمونی بیاره - خیالتون راحت بعد گونه مادرش را بوسید و به نزد پدرش رفت - بابا شما می تونید به مسیح جواب منو بگید فکر نکنم عمو اینا چیزی بدونن چون مسیح منتظر جواب از طرف منه - چرا خودت بهش نمی گی - وا بابا... - قربون دختر عاقلم بشم سلیا به لبخندی اکتفا کرد و به اتاقش رفت. فرهاد بی معطلی به سمت گوشی رفت و دقایقی بعد - الو - الو سلام پسرم خوبی - سلام از ماست عمو جون حال شما - به مرحمت شما سرسنگین شدی دو سه روز که سری به ما نمی زنی - اختیار دارید عمو جون فقط یکم کسالت داشتم اگه نه که کی بهتر از شما - بلا دور ان شاءالله زنگ زدم یه خبر خوب بهت بدم - خوش خبر باشید عمو - سلیا به من گفت که بهت بگم در رابطه با درخواستی که ازش کردی جوابش مثبته - عمو من - خوب دیگه جوون های امروزی اینطوری ان خودشون می برن و خودشون می دوزن عیب نداره مهم خوشبختی شما دوتاست - ممنون ولی سلیا خودش گفت که جوابش مثبته شما که تحت فشار - این حرف ها چیه اصلا می خواهی با خودش صحبت کن - نه عمو فقط ... - فقط چی نکنه جا زدی - من غلط بکنم هر کی ندونه شما می دونید که من جونم واسه سلیا در میره ولی مسئله بنیامین... فرهاد جا خورد مسیح از کجا می دانست - پسرم اون مسئله تموم شده است - عمو مطمئن باشم شما تو جواب سلیا به من دخالتی نداشتید نمی خواهم یه عمر خودم رو بهش تحمیل کنم - نه پسرم بخدا قسم من مجبورش نکردم با تو ازدواج کنه من فقط اون رو ازدواج با بنیامین منع کردم همین - ممنون خیالم رو راحت کردید - خوب حالا خودت با فرهنگ حرف می زنی یا - زحمتش گردن خودتون عمو گوشی را که قطع کرد حس عجیبی داشت یک دوگانگی وجودش را پر کرد از طرفی مست از شادی بدست آوردن سلیا بود و طرف دیگر شک بند بند وجودش را می لرزاند . فرهنگ که از شنیدن این خبر گل از گلش شکفته بود با جعبه شیرینی وارد خانه شد. - خانم کجایی که خبر دارم داغ داغ - سلام - سلام - خوش خبر باشی - اوووووه ه ه ه چه جورم حدس بزن - سلیا به مسیح جواب مثبت داده - تو از کجا می دونی - میدونی که مسیح چیزی رو از من پنهون نمی کنه - از دست شما مادر و پسر - بشین واسه ات چای بیارم - دستت درد نکنه خانومم مسیح رو هم صدا کن باهاش کار دارم لختی بعد مسیح کنار پدر روی مبل سبز رنگ هال جای گرفت بعد از چاق سلامتی فرهنگ پیشانی مسیح را بوسید و - خوب آقا دوماد کی بریم خواستگاری - هر وقت شما اجازه بدید - ای کلک چطور خودت که رفتی از ما اجاز نخواستی - پدر من به مادر گفته بودم - می دونم پسرم می دونم که تو پسر خلف خودمی خیلی زود قرار خواستگاری گذاشته شد شب خواستگاری بعد از شام و اینکه از هر دری سخن گفتند بالاخره مهراوه گفت: بذارید این دو تا جوون برن با هم حرف بزنن - ای بابا اینها که قبلا سنگهاشون رو واکندن این را فرهاد گفت و همه را به خنده انداخت بعد رو به سلیا کرد و گفت: بابایی برید تو اتاق خودت با هم صحبت کنید وقتی هر دو روی تخت سلیا نشستند مسیح سر صحبت را باز کرد: میشه یه سوال بپرسم - راجع به بنیامین؟ - می دونی که خیلی دوستت دارم اما نمی خواهم بهت تحمیل بشم واسه این اگه عمو فرهاد مجبورت کرده ... - اینطور نیست و بعد به گریه افتاد مسیح دستپاچه گفت: چرا گریه می کنی ؟ من نمی خواستم ناراحتت کنم معذرت می خواهم - مسیح تو نباید معذرت خواهی کنی این منم که باید عذر خواهی کنم من خیلی عذابت دادم - این چه حرفیه عزیزم - در مورد بنیامین هم نگران نباش موضوع اینه که اون حیوون تا حالا روی اصلی خودش رو نشون نداده بود ولی وقتی که بهش گفتم که تو ازم خواستگاری کردی و اون باید باهام ازدواج کنه همه چی رو منکر شد و منو عین یه تیکه آشغال انداخت دور تازه این موقع قدر عشق پاک تو رو دونستم مسیح تو می دونی که من دوستت دارم اما یه مدت خام حرف های بنیامین شدم تو که منو می بخشی نه - این حرفها چیه می زنی عروسکم همین قدر که گول اون مردک رو نخوردی و زندگیت رو سیاه نکردی واسه من نهایت خوشبختیه چه برسه به اینکه الان می دونم به زودی مال من میشی مال خود خودم - دوستت دارم مسیح - عاشقتم - یه موضوع دیگه هست که باید بهت بگم ولی تو این شرایط می ترسم بهم شک کنی که ... - سلیا من به تو بیشتر از چشمام اعتماد دارم - می دونی که من و تو همیشه با هم مثل دوست بودیم و حالا که قرار زن و شوهر بشیم من یکم وقت لازم دارم - فهمیدم با روحیه حساسی که تو داری یه جورایی حدس می زدم هر چی تو بخواهی و سلیا به این اندیشید که مادرش گفته عشق کورِ سلام خانوم خانوما من اومدم دنبالت که بریم آزمایشگاه اونوقت تو خوابی؟! سلیا بالشش را به سوی مسیح پرت کرد و روی تخت نشست کمی که خواب از سرش پرید با جیغ گفت: مسیح برو بیروووووووووووووون مسیح لبخند پر رنگی زد و ابروهایش را بالا انداخت گفت: نچ نمی رم سلیا موهای آشفته اش را از روی پیشانی اش کنار زد و لب ورچید - خوب حالا نمی خواهد بغض کنی میرم ولی ده دقیقه دیگه آماده باشیا سلیا سری تکان داد و مسیح بیرون رفت ده دقیقه 45 دقیقه شد و سلیا بیرون نیامد مسیح نگاهی به پرمیس کشید و پوفی کرد و گفت: زن عمو سلیا پس چرا نمیاد - مسیح جان تو که سلیا رو می شناسی یه قرن طول می کشه تا آماده بشه حالا تو چاییت رو بخور اونم میاد - مامان خانم چیه پشت سر من حرف میزنی مسیح از جا برخاست گفت بالاخره آماده شدی! بریم؟ سلیا پشت چشمی نازک کرد و گفت: از الان شروع کردی به گیر دادن مسیح خندید و گفت: من غلط بکنم این انتظار فقط واسه دیدن خودتون بود خانومم همین! الانم که دیدمت دیگه عجله ای ندارم بالاخره راهی شدند سلیا در دل مدام آرزو می کرد کاش خون هایشان بهم نخورد امکانش هم کم نبود بالاخره فامیل بودند (( خدا جونم... تو رو خدا... خون من به این مسیح نخوره، خوب برای خودشم خوبه، بهتر از اینه که با من عروسی کنه بعد من جون به سرش کنم تا طلاق بگیره )) - مسیح تو فکر می کنی خونمون بهم بخوره - چطور؟ - خوب .. خوب ما فامیلیم ... - نمی دونم عزیزم - اگه خونمون بهم نخوره تو چکار می کنی - این حرف ها چیه خانومم چرا نفوس بد می زنی ان شاءالله که همه چیز درست پیش میره لازم نیست نگران باشی من خودم دلم روشن که جواب این آزمایش مثبته سلیا دیگر چیزی نگفت و در اوهام خود فرو رفت مسیح هم کمی دلش شور می زد می دانست اگر جواب آزمایش منفی باشد سلیا را از دست خواهد داد و این نگرانش می کرد بالاخره رسیدند - خوب رسیدیم - .... - نمی خواهد نگران باشی *** سلیا با بهت به خود در آینه خیره شده بود خیلی زود تر از آنچه که فکر می کرد روزها گذشته بودند جواب آزمایش مثبت شده بود هنوز هم برق چشمهای مسیح در آن لحظه بر دلش نیش می زد چقدر خوشحال شده بود آنقدر که حتی او هم با همه ناراحتی اش پا به پایش خندیده بود مسیح جواب آزمایش را به همه نشان داده بود خندیده بود شیرینی گرفته بود چقدر با ذوق و شوق خرید کرده بود هر چیزی را با وسواس زیاد خریده بود یاد روز خرید لباس عروس افتاد آن روز هر دو به یکی از مزون های معروف رفته بودند مسیح مدام میان لباس ها می چرخید و با دقت به لباس ها نگاه می کرد دست آخر یکی از لباس ها را به طرفش گرفت و گفت: عزیزم اینو بپوش سلیا فقط سر تکان داد و به اتاق پرو رفت یکی از فروشنده ها او را همراهی کرد و کمک کرد لباس را بپوشد همین که لباس را در تنش دید به حسن سلیقه مسیح احسنت گفت لباس دکلته بود که تا روی زانو تنگ بود و تماما سنگ دوزی شده بود - خانومم لباس رو پوشیدی ؟ میشه ببینم از در بیرون آمد مسیح لحظه ای محو او شده بود و در یک لحظه کاملا احساسی او را بغل زده بود و سلیا برق اشک آنهم اشک شوق را در چشمانش دیده بود آنشب تا صبح پلک نزده بود و بر خود لعنت فرستاده بود که چطور می تواند اینطور پست باشد اما هر بار با یاد آوری اینکه بعد از همه اینها به بنیامین خواهد رسید خود را تسکین داده بود و اکنون روز ازدواجش با مسیح بود روز ازدواج دروغینش - چه خبره دخترم چقدر به خودت زل می زنی مسیح یک ساعته که منتظرته - مامان من - می دونم که اضطراب داری ولی عزیزم این عادیه همه اینطور موقع ها که قرار زندگیشون عوض بشه خیلی هیجان زده و مضطرب می شن سلیا آهی کشید و سکوت کرد مادرش از قضایای پشت پرده خبر نداشت - سلام عروسکم - سلام مسیح خوبی - تو خوب باش منم خوبم ولی انگار نگرانی - آره تو نیستی - وجودت به من آرامش میده - گفتی زبونت رو از کجا آوردی از تو گونی عطاری - اهم - دیگه نبود یکی هم به ما بدی - نچ - باشه بریم مسیح سلیا را به آرایشگاه رساند و خود به دنبال بقیه کارها رفت. *** - دوشیزه مکرمه خانم سلیا پرهام فرزند فرهاد آیا وکیلم شما را با مهریه .... سلیا چیزی نمی شنید بدون اینکه بتواند از ریزش اشکهایش جلوگیری کند محو صورت مسیح بود چطور می توانست با خود و او چنین کند اما بنیامین چه بدون او می مرد پس مجبور بود - سلیا عزیزکم چرا داری با اون اشکهای مثل الماست شیشه دلم رو خراش میدی سلیا چیزی نگفت و از او روی برتافت مسیح لبه آستین پیراهن لاجوردی مادرش را کشید و گفت: مادر سلیا گریه می کنه مهراوه سر برداشت و چیزی در گوش پرمیس گفت و با هم خندیدند اما مسیح با لجاجت گفت : مادر پرمیس سرش را خم کرد و در گوش مسیح گفت : چیزی نیست عزیزم ناز عروس مسیح به سلیا خیره شد ناز عروس چه دلیل احمقانه ای اینهمه بغض و اشک و آه حسرت فقط برای ناز! نه مسیح ویران شدن کاخ عشقی از دست رفته و کوهی از ندامت را به وضوح در چشمان سلیا می دید - با اجازه بزرگتر ها بله و این سرآغاز زندگی زنا شوئی آنان بود من خسته ام - ولی من فقط می خواستم برای شب بخیر ببوسمت همین - مسیح ! هاج و واج به سلیا نگریست با او ازدواج کرده بود تحمل اینهمه سردی سخت بود فردا باید به ماه عسل می رفتند و سلیا حتی کوچکترین کنجکاوی در این مورد نمی کرد چون قرار بود مکان ماه عسلشان سورپرایزی از طرف والدینشان باشد. مسیح همان طور بی حرکت در جای خود ایستاده بود و به اندام ظریف و کشیده سلیا که بی خیال روی تخت خوابیده بود خیره شده بود چقدر دوست داشت او را در آغوش بفشارد و تا خود صبح از دلسپردگیش بگوید اما او ... - واسه چی مثل مجسمه واستادی اونجا - چکار کنم - برو بخواب - کجا؟ - من چه می دونم برو یه گوشه ای بخواب دیگه - سلیا؟ - سلیا چی فکر کنم ما با هم یه توافقاتی داشتیم - آره ولی من نمی دونستم منظورت اینه که حق ندارم حتی بغلت کنم - همینیه که هست اعتراضی داری - ولی من دوستت دارم - اگه داشتی الان منو بخاطر یه جای خواب اینقدر اذیت نمی کردی - اما من نمی خواهم اول زندگیمون توی اتاق های مجزا بخوابیم - ولی من می خواهم - باشه هر چی تو بگی دلخور و رنجیده اتاق را ترک کرد خوب می دانست که این عقب نشینی امشبش راه را برای کیلومترها فاصله باز می کند ولی چشم های سلیا تسلیمش می کرد. تا خود صبح چشم بر هم نذاشت صبح خسته و مکدر از جای برخواست و به آشپز خانه رفت و صبحانه ای مهیا کرد و به طبقه بالا رفت - خانومم بیدار نمی شی - مسیح بذار بخوابم - زیبای خفته بیدار شو و بدرخش می دونی که حاکمان دو سرزمین به زودی نزول اجلال می کنن - چی میگی من اصلا نمی فهمم - مادر و پدر و مادر زن و پدر زنم رو میگم دیگه می دونی که قرار امروز بیان و سور پرایزشون رو رو کنن سلیا کش و قوسی به خود داد و گفت : باشه توبرو منم الان میام صبحونه خوردی - مگه بدون تو چیزی از گلوی من پایین میره - وای از این زبونت باشه الان میام - سلیا - هان - دوستت دارم - باشه - تو نمی خواهی چیزی بگی - چی بگم - که دوستم داری - باشه دارم - نه کامل بگو سلیا بالش را به طرف مسیح پرت کرد و گفت: کم زبون بریز برو می خواهم لباس بپوشم مسیح بی هیچ حرفی اتاق را ترک کرد در حالی که همه ذهنش را این مسئله پر کرده بود که سلیا حتی حاضر نشده بود که به او بگوید دوستش دارد. صبحانه در سکوت صرف شد و بعد هر دو بدون هیچ هدف خاصی غرق در اوهام به تلوزیون زل زدند تا اینکه صدای زنگ آنها را به خود آورد - سلا مامان - سلام عزیز دلم خوبی مسیح کوش - سلام بر همگی بعد از سلام احوال پرسی همه دور هم نشستند - خوب ما منتظریم بگید کجا؟ - چقدر هولی پسر الان میگم نه تو بگو فرهنگ فرهنگ سر جایش جابجا شد و سینه ای صاف کرد و گفت: خوب پس از کلی تفکر و مشورت ما تصمیم گرفتیم بفرستیمتون فرانسه - فرانسه؟!! - چرا دخترم دوست نداری - نه - نه؟! - آخه خیلی دور من خوشم نمیاد فرهاد با تعجب گفت : ولی تو همین 6 ماه پیش بود که یک هفته سر منو سوراخ کردی که بریم فرانسه حالا چی شد. سلیا با خود اندیشید اون موقع بنیامین رفته بود فرانسه الان تحمل دوری از اون رو ندارم بنابر این گفت: اون 6 ماه پیش بود الان دیگه دوست ندارم دلم لک زده برم شمال همه با هم با تعجب گفتند: شمال؟؟؟ - آره مگه چشه، تو چی میگی مسیح - من برام مهم نیست فقط با تو بودن برام کافیه اما شما که ناراحت نمی شید؟ فرهاد در حال که نارضایتی در صدایش موج می زد گفت: والا چی بگم بهر حال ماه عسل خودتون و خودتون هم باید تصمیم بگیرید - عمو جون خودتون رو ناراحت نکنید - ناراحت نیستم ، شما هر جا می خواهید باشید فقط خوشحال باشید بعد از اینکه همه رفتند مسیح رو به سلیا گفت: نباید این کارو می کردی عمو ناراحت شد. - دو روز دیگه یادش میره این عادت باباست - چرا نیومدی بریم فرانسه ما که تاحالا یه میلیون بار رفتیم شمال - خوب میریم تجدید خاطره کنیم و با این حرف به بحث خاتمه بخشید. ( نمی تونم از بنیامین دور باشم اووووه اونم این همه ولی شمال چرا حتی می تونم زنگ بزنم اونم بیاد آره خیلی وقته ندیدمش دلم واسه اش شده یه ذره ) در همین افکار بود که زنگ گوشی اش او را از جا پراند شماره بنیامین بود - عزیزم چرا گوشیت رو برنمیداری به مسیح که به طرف آشپزخانه می رفت نگریست و بعد گوشی را برداشت - الو - سلام عروس خانم خوبی - بنیامین عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده - آره جون بابات خیلی هم تنگ شده واسه همین 100 تا میس کال واسه ام افتاده - اینقدر بدجنس نباش این چند وقت هرکاری کردم نشد مسیح عین کنه چسبیده بهم - هر چی یهو هوا ورت نداره که زن مسیح شدی بنیامین هم بره ددر نخیر جونم - واقعا که تو که می دونی نفس منی عزیز منی آقای منی - بهتر شد حالا ماه عسل کجا میرید - فرانسه - کجا؟!!!! بیخود من که نمی تونم این همه راه بیام کنسلش کن - چشم هر چی تو بگی کنسل شد میریم شمال - چطور؟ - هیچی امروز کلی با بابا اینا بحث و جدل کردم تا کنسلش کردم و انداختم ماه عسل رو واسه شمال آخه منم دلم بی تو تنگ میشه مسیح از آشپز خانه بیرون آمد و گفت: عزیزم آب پرتقال سلیا که دستپاچه شده بود گفت: الناز جون کاری نداری - چیه مجسمه محبت اونجاست خیر سرش - آره - باشه پس شمال می بینمت میرین ویلای خودتون - نه مال عمو اینا - باشه کاری ندارن عروسک - قربونت برم الناز جون - بای - بای مسیح بدون اینکه کوچکترین شکی بکند پرسید: الناز باهات چکار داشت - هیچی می خواست بدونه مراسم پاتختی هم می گیریم منم گفتم که نه چون ماه عسلمون به تاخیر افتاده حالا از تعجب شاخ در آورده بود که چرا بعد از اینهمه تاخیر چ

/ 0 نظر / 7 بازدید