در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند

شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.

روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.

بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.


بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ٢٧ تیر ۱۳٩٢ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد.

او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .

زن قورباغه را آزاد کرد

و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛

هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ٩ خرداد ۱۳٩٢ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند.

جواب داد:....

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10....

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =
100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر 

                                         
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند

و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.



تاريخ : ٧ خرداد ۱۳٩٢ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود،

تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود،

یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟

هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.



ادامه مطلب
تاريخ : ٧ خرداد ۱۳٩٢ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

 

دختر:شنیدم داری ازدواج میکنی!مبارکه خوشحال شدم شنیدم.

پسر:مرسی...انشالا..قسمت شما!

دختر:میتونم برای آخرین بار چیزی ازت بخوام.

پسر:چی میخوای؟

دختر:اگه یه روزی صاحب دخترشدی میشه اسم منو روش بزاری!!!!

پسر:چرا؟میخوای هرموقع که نگاش میکنم صداش میکنم دردبکشم؟

دختر:نه..آخه دخترا عاشق باباهاشونن.

"میخوام بفهمی چقدرعاشقت بودم"



تاريخ : ٦ خرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و

خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم

قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. مدتی بعد ،

پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا

آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و

بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.

سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی

قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار

رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه

ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند. سال ها

گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی

نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت

بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر

شد و مرد. پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟

برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه .

پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر

کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا

شد و با آنان رفت . پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را

که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟

پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با

همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم

در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من

را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی

نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ... به حال آن

خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم

به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار

داشت. وای بر من ...! رفتار من با کلام الله مثل رفتار آن بچه ها

با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در

کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ،

سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است



تاريخ : ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()


پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و

به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.


پر ستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد

گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود

و به دیروزش می اندیشید..

(واقعا چرا همه اینقدر پول پرست شدن؟؟)



تاريخ : ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

خانوووووووم….شماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشگلهه چن لحظه از وقتتو به مامیدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مسیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـل زندگیش بازگردد.

در ادامه مطلب

  Top Blog



ادامه مطلب
تاريخ : ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر".

*طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٥ فروردین ۱۳٩٢ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

حتما حتما ین داستان را بخوانید

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

 

وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.*

 

*وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.

 

 بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٥ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

 

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند

در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد،

دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند،

پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، خواهش می کنم اجازه بده برم خونه
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟می خوام بریزم تو قهوه ام.

بقیه  در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.

از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.

یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

جواب شما چیه ؟چیکار میکردید ؟

حتما حتما بگید  هفته آینده جواب کسی رو که استخدام شده بود میذارم



تاريخ : ٦ فروردین ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...