دوشیزه
 
نویسنده :فهیمه سلیمانی
 
ناشر :شقایق
 
نوبت چاپ :سوم
 
تعداد صفحات :385
 

بها :5000تومان

رمان خوبیه اما به نظر من این رمان شخصیت یه دختر نجیب ایرونی رو زیر سوال میبره  و توهین بسیار بزرگیه به تمام دختران ایرانی

- بابا زنگ درخونه تیم.هر کی بخواد ببینتت باید اول منو بزنه....
شهرزاد با اخم به سمت صدا نگریست.دو پسر جوان سوار اتومبیلی قرمز رنگ به آنها نگاه می کردند و لبخند بر لبهایشان بازی می کرد.ندا بازوی دوستش را کشید و گفت:
- ولشون کن بیا بریم.
شهرزاد با او همراه شد.یکی از پسرها گفت:
- می دونی نازت خریدار داره،انقدر ناز می کنی؟
شهرزاد باز هم عصبی به او نگریست:
- خفه شو بابا!
- به خاطر تو حاضرم خفه هم بشم.دیگه چی می خوای عزیزم؟ناز نکن دیگه.
شهرزاد با عصبانیت به سمت آنها چرخید و با پا لگد محکمی به در ماشین کوبید:
- می خوام بری بمیری احمق!
راننده که از برخورد او متعجب شده بود پایش را روی پدال گاز فشرد :
- بریم بابا،دختره قاطی داره.فکر کنم دوست پسرش حالش رو بد گرفته اونم می خواد....
و بعد صدایش در صدای اگزوز ماشین گم شد.ندا با تعجب به او دیده دوخت:
- چه کار می کنی؟معلومه تو چت شده؟!
- تو رو خدا تو دیگه گیر نده،اصلا حوصله ندارم.
- نمی خوای بگی چه مرگته؟
شهرزاد به زحمت بغضش را فرو داد و با صدای دورگه و گرفته ای گفت:
- آخه چطور از تو،از نازنین و صبا،از همه بچه های دانشگاه،از خونمون و از تهرونی که مثل جون دوستش دارم دل بکنم؟ندا من عاشق این دود و دم تهرونم،عاشق خیابونهای شلوغ و پر ازدحامم ، عاشق سرو صدای این احمقهایی که تو شهر مثل سگ ولگرد به دنبال شکار می گردن.ندا،مسخره است اما من حتی به این آدمها هم عادت دارم و هیچ جای دنیا رو با ....
بی اختیار اشک از چشمهایش جاری شد.ندا به گرمی دستش را فشرد:
- شاید راهی باشه که بمونین.
شهرزاد ناامید سری جنباند:
- نه هیچ فایده نداره.دیشب باز هم عمه مهناز تلفن زده بود و بابا بهش گفت که ما تا یک ماه و نیم دیگه اونجائیم.
- خب تو شرایط رو بهش بگو شاید اگه بفهمه شما مخالفید....
- فکر می کنی نگفتم؟ده بار،صدبار گفتم اما همیشه مرغ بابام یه پا داره.حالا دیگه شرایط شمیم هم باعث شده مامان هم طرف بابا رو بگیره....
- یعنی آب و هوای ملبورن بهتر از تهرانه؟یعنی اونجا دیگه ترافیک و دود نیست که آسم اونو تشدید کنه؟
شهرزاد آرام به پیشانی اش کوبید:
- دختر تو چقدر ساده ای!کاش دست کم می خواستیم بریم ملبورن.اون که خوب بود.عمه من تو یکی از دهکده های استرالیا به پرورش گوسفند مشغوله.همون نزدیک خودشون هم برامون خونه پیدا کرده، قراره بریم گوسفند پرورش بدیم.
و لحظه ای بعد صدای قهقهه اش بلند شد:
- تو رو خدا یه لحظه تصور کن!من لباس بلند با دامن چین دار بپوشم و یه دستمال دور موهام بستم و دارم تو مزرعه کشاورزی می کنم ...یا دارم شیر گاو می دوشم و پشم گوسفند رو می زنم.
لبخند بر لب ندا نشست:
- اما باور کن این کارها به قیافه تو خیلی میاد.
شهرزاد چشمهای سیاه و پرشورش را به صورت او دوخت و در یک لحظه با هم خندیدند.
- اگه ملبورن می رفتیم که غمی نداشتم.اونجا لااقل آزادی بود و منم از این همه قید و بند و رسومات خشک خانوادگی رها می شدم اما حیف که می خوایم بریم تو یه مزرعه!
ندا شکلکی درآورد و با خنده گفت:
- سعی کن زیاد فکر نکنی.اصلا از هر چی بگذریم سخن دوست خوشتر است.بیچاره پیام الان داره تو خیابون روبه روی در دانشگاه پنچری ماشینش رو می گیره!
- حقشه.تا اون باشه که دیگه از مرزش خارج نشه.
- حالا فردا وقتی ببینیش چه کار می کنی؟
شهرزاد طبق عادت یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- هیچ غلطی نمی تونه بکنه.مقصر خودشه.تا حالا کسی جرات نکرده بود سربه سر من بذاره.
- آخه مقصر تو بودی نباید...
- من حوصله کلاس رو نداشتم این که به کسی ربط نداره.
- خیلی خب حالا عصبانی نشو.
شهرزاد چشمکی زد و گفت:
- هر کی برنده بشه فردا باید اون یکی رو بستنی مهمون کنه.
ندا هم دستهایش را به هم مالید:
- باشه.یک،دو سه.
و هر دو باهم شروع به دویدن کردند.سر کوچه ایستاد و به پشت سر نگریست.چند لحظه بعد ندا هم نفس نفس زنان به او رسید.شهرزاد به انتهای کوچه بن بست نگاه کرد و به زحمت بغضش را فرو داد:
- من حتی به این کوچه بن بست با آدمهای فضول و مزخرفش هم عادت دارم.نگاه کن اقدس خانم باز هم سرش رو از پنجره بیرون کرده و می خواد ببینه من امروز چی پوشیدم.
ندا با صدای بلند خندید:
- حالا داشته باش پسرش رو که داره با لبخند ژکوند نزدیک می شه!
- اصلا نگاش نکن احمق رو!
- اما اون عاشق توئه.
- غلط کرده مرتیکه.کدوم عشق؟اونا یه شبه عاشقن و صبح فارغ.تا چشمشون به دوتا دختر می افته فکر میکنن تالاپ تلوپ قلبشون نشونه عاشق شدنه.
- خسته نباشید خانما.کسی دنبالتون کرده بود که این همه راه رو دویدید؟
شهرزاد پشت چشمی نازک کرد و ندا محجوبانه سری جنباند:
- نه ممنون.
- به هرحال خواستم بگم اگه کسی مزاحمتون شده...
شهرزاد ابروهایش را در هم گره داد و قیافه بامزه ای به خود گرفت و گفت:
- لازم نیست رگ غیرت شما بالا بیاد!خودم یه داداش دارم که گردنش...
- بله،ما که به آقا شاهین ارادت داریم،کوچیک ایشون هم هستیم.
شهرزاد از او روی گرداند و دست ندا را کشید و گفت:
- باش تا اموراتت بگذره!
و به سرعت به سمت منزل رفت.پسر اقدس خانم هم با لبخند از کوچه خارج شد و زیر لب زمزمه کرد:
- دختر سرسخت کله شق!
درست مقابل در سفید رنگ منزل رسیده بودند که دست ندا را رها کرد وگفت:
- دیگه دلم نمی خواد پامو تو خونه بذارم.دلشوره به دلم چنگ می اندازه ، حالت تهوع دارم.
- فکرش رو نکن.
- مگه میشه؟
چشمان ندا به اشک نشست.
- اما اگه تو بری من دق می کنم.تو این همه سال...چقدر شده؟
شهرزاد به زحمت بغضش را فرو داد:
- 23 سال.
- درست 23 سال دوست و همسایه و از همه مهمتر خواهر بودیم و حالا ...
- حالا می خوان ظالمانه ما رو از هم جدا کنن.می خوان ظالمانه منو از همه دلخوشیهام دور کنن.
ندا خود را در آغوش او انداخت :
- من بدون تو چه کار کنم؟
شهرزاد دست روی سر او کشید و گفت:
- گریه نکن عزیزم.بالاخره یه کاری می کنم.نگران نباش.
ندا خود را از آغوش او بیرون کشید و چشمان اشکبارش را به صورت او دوخت:
- من بیام به بابات التماس کنم؟
شهرزاد آرام به سر او کوبید و با خنده گفت:
- دیوونه شدی؟!دختر جون،کار از التماس و این حرفها گذشته!حتی پاسپورتهامون هم آماده اس.
- اما....
- فکرش رو نکن،بالاخره یه کاری می کنم.بعداز ظهر منتظرتم.
- حیاط رو آب بریز،هندونه هم قاچ کن تا برسم.
- پس زود بیا.
ندا دستی در هوا تکان داد و در کناری را باز کرد.شهرزاد هم دستش را روی زنگ خانه فشرد و لحظه ای بعد صدای شمیم از داخل حیاط آمد:
- کیه؟
- درو باز کن منم .



تاريخ : ٢ دی ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار