خشت اول

نویسنده :فریده شجاعی

تعداد صفحه:480

نوبت چاپ :پنجم

ناشر :البرز

بها:11500 تومان 


پدر بزرگم، آقا سید محمد، مردی بود با قد بلند و اندامی موزون. اعضای صورتش خوشایند و دارای چشمانی سیاه و نافذ بود که اثر خوبی در بیننده می گذاشت. او را آسد محمد خطاب می کردند زیرا بر اساس شجره نامه ای که نزدش محفوظ بود سی و هفتین جد پدری اش به حضر علی (ع) می رسید.
اهل نماز و روزه و از جوانی معمّم بود. به تحصیل علوم قرآنی همت گماشته و در زمان خودش صاحب معلومات بود. مردم برای او احترام زیادی قائل بودند و همه جا به حسن و سلوک معروف بود. با تمام این تفاصیل معایبی هم داشت و آن اینکه مردی ممسک بود و به خورد و خوراک خانواده اش سخت می گرفت و آنان را در تنگنا قرار می داد. نام همسرش شوکت و دختر عمویش بود. آنان در طول سالها زندگی مشترک دارای هفت فرزند شده بودند، سه دختر و چهار پسر.
منزلی که سید محمد و خانواده اش در آن زندگی می کردند خانه ای ساده و بزرگ بود که طبقه دوم آنرا دفترخانه کرده بود. ازدواجها و طلاقهای زیادی در این دفترخانه به ثبت رسیده بود. محمود، پسر دوم سیدمحمد،که از خط زیبا یی بهره مند بودزیر دست پدرکار می کرد و چون همواره به اسناد و دفاتر دسترسی داشت گاهی نیز یوء استفاده هایی می کرد.
‏سیدمحمد در دهی که نزدیک شهر بود صاحب خانه ییلاقی بزرگی به سبک خانه های قدیم بودکه شامل بیرونی و اندرونی می شد. اندرونی منزل بسیار زیبا بود. درختان سرسبز و خرم و آب روانی که از طریق جویی وارد حوض وسط حیاط می شد و از طریق جویی دیگکر خارج می گرد ید. حیاط بیرونی هم آغل گوسفندها و بزها بودکه از طریق آنها بیشتر مایحتاج خانواده تامین میشد ومازإد آن نیز به فروش می رفت.
‏سیدمحمد علاوه بر این منزل چند باغ انگور و چندین جریب زمین مزروعی هم داشت. هر ساله أز باغ انگور مقدار زیادی کشمش و شیره اگور به دست می امدکه بازار خوبی هم داشت. از زمین مزروعی نیز مقداری گندم و جو به دست می آمد که سهمی از آن برای منزل بود و بیشتر آن به فروش میرفت.
هر سال پأییز، فصل کار و تلاش نبود. عمه خانواده در این فصل سهمی بر دوش داشتند. شیره پزی یکی از کارهایی بود گه زحمت ومرارت زیادی داشت،. علاوه بر آن با شیره انگور باسلقو گلینه نیز تهیه می شد. گلینه عبارت بود از بادام تلخ وگردوی نخ کرده که در مایه باسلق فرو می کردند و سپس آن ، را ‏آویزان می کردند تا خشک شود.
‏خوشه های انگور را در اتاق تاریکی آویزان می کردند تا خشک شود. شیره غلیظ انگور را در خمره هایی داخل پستو یا زیرزمین قرار می دادند تا بعدها به صورت شربت از أن استفاده کنند. از آرد و شیره انگور و شیر، ‏نانی گرد وکوچک درست می شدکه روی آن سیاهدانه وکنجد پاشیده می شد و به آن فطیر می گفتند و از آن برای پذیرا یی از مهماندن استفاده می کردند.
‏شوکت خانم زنی چاق و سفید رو بود کههمواره پیراهن گلدار با شلوار دبیت می پوشید و چارقد سفید سر می کرد. او هم ظاهری متقی و پرهیزکار داشت و برخلاف سیدمحمد خیلی دست ودلباز بود. شرکت برای آنکه مایحتاج خود و بچه ها را رفع کند دور از چشم شوهرش آرد گندم، شیره، ماست وکره و خلاصه آنچه را می توانست ذخیره کند بر می داشت و توسط پسرش محمود به فروشی می رساند.
‏با این اوصاف شوکت طبعی بخیل و حسود داشت و به جادو و جنبل نیز معتقد بود و با این طرز تفکر برای آنکه محبت و علاقه شوهرش را ‏داشته باشد به هر حقه و حیله ای متوسل می شد. در همسایگی آنان مردی یهودی خانه داشت که رمالی می کرد. او اوراد و ادعیه های مختلف برای جلب محبت ودعای باطل سحر و غیره به کسانی که به او مراجعه می کردند توصیه می نمود. شوکت خانم یکی از مشتریهای همیشگی او بود و هرگاه که چیزی بر خلاف میلش می شد یکراست به سراغ او می رفت و دعا می گرفت و چون پولی در بساط ندأشت بهای آن را با دادن آذوقه می پرداخت.
‏پسر اول سیدمحمد وشوکت حسین نام داشت که نوزده ساله بود. حسین چون پدر قامتی رشید و چشمانی سیاه و جذاب داشت. ترکیب موزون اندام و صورت زیبایش او را متمایز از جوانان دیگر می ساخت و به همین دلیل در دختران و زنان جوان ده جایگاه ویژه ای داشت.
‏حسین درکودکی نزد پدر قرآن آموخته و سپس به مکتب رفته بود. زمانی که مدرسه به شکل این روزها دائر گردید به مدرسه رفت وگواهینامه ‏ششم ابتدا یی اش را اخذکرد. او به این اکتفا نکرد و نزد پسرعمه اش که مردی عالم و فاضل بود علوم ریاضی و نجوم را فرا گرفت. در فن بیان سرآمد جوانان هم سن وسال خود بود. بسیار بلیغ و فصیح صحبت ص کرد. خوب لباس می پوشید و به همین دلیل جایی برای خود در دل مردم باز کرده بود و هر جا که می رفت به به وچه چه می شنید. شاید فمین تعریغهای ا‏فرا‏طی او را مغرور کرده بود و باورش شده بودکه کسی بهتراز او نیست و نخواهد بود. حسین با تمام حسن ظاهری اش ایرا‏دها یی نیز داشت و آن اینکه جوانی قلدر و زورگو و ولخرج و عیاشی بود و بدتر از همه اینکه در مقابل زنان بسیار ضعیف بود. از همان جوانی به کشیدنی چپق و قلیان و سیگار علاقه مند بودکه البته این کار را مخفیانه و دور از چشم پدر انجام می داد.
‏در همان ده مرد دیگری زندگی می کرد به نام سیدجوادکه کد خدای ده بود. سیدجواد مردی آرام و متین بود. سرش به کار خودش گرم بود و هیچ وقت کسی ندیده بود صدایش را بلندکند. به عکس خودش زنی داشت به نام محترم که برخلاف نامش زنی بداخلاق و آکله بود و همه مردم ده از او حساب می بردند. روابط این زن و شوهر با هم خوب نبود و به خاطر اخلاق بد محترم آن دو اغلب با هم بگومگو و اختلاف داشتند.
‏در آن زمان گاهی اوقات به بهانه های کوچگ و غیرمنطقی بین افراد ده دشمنی وکدورت به وجود می آمد که برای حل اختلاف پیش سیدجواد می آمدند تا با شیوه کدخدامنشی به کار شان رسیدگی کند. در این مواقع قضاوت بین آنان کار مشکلی بود، زیرا اگر حق را به جانب یکی می داد دیگری کینه به دل می گرفت. گاهی اوقات هم یکی از طرفین از نزدیکان سیدجواد بودکه انتظار داشت بنا به نسبت فامیلی جانب او رابگیرد. سیدجواد تا آنجا که می توانست اختلافات را سر و سامان می بخشید و
‏به طبع نمی توانست همه را از خود راضی نگه دارد. به همین دلیل یک روز عده ای به دلیل کینه های قدیمی به منزل او ریختند و پس از تاراج مال و منآلش خودش را هم کتک مفصلی زدند و او را از کد خدایی خلع کردند.
سیدجواد پس از آن حادثه مغازه ای باز کرد و شروع به کاسبی نمود. ماهی یک بار به شهر می رفت تا مایحتاج مغازه اش را فراهم کند. در این رفت و آ مدها با زنی به نام ماه سلطان آشنا می شود و برای فرار از نأمهربانیهای محترم به او پناه می برد و از او خواستگاری می کند.
‏ماه سلطان زنی بود به نسبت زیبا و میانسال با قدی کوتاه و اندامی متوسط. اهل تقوی و دیانت و خیلی نجیب. وقتی بیست وهشت ساله بوده شوهرش بر اثر سینه پهلو فوت می کند و او را تنها می گذارد. ماه سلطان شوهرش را خیلی دوست داشت و همیشه از او به خوبی یاد می کرد. ماحصل زندگی مشترک او دختر و پسری بود که ماه سلطان با نداری آنان را بزرگ می کند و به خانه بخت می فرستد. دخترش در دومین وضع حمل سر زا می رود و فرزند پسری از او به جا می ماند که ماه سلطان سرپرستی او را به عهده می گیرد. نامش را عباس می گذارد و او را چون جان می پرورد. چند سال پس از این حادثه پسر ماه سلطان بر اثر صانحه ای فوت می کند. از او هم پسری می ماند که ماه سلطان او را هم تحت سرپرستی خودش می گیرد. نام این پسر سعید بود.
‏ماه سلطان در شهر زندگی می کرد و یک خانه از شوهرش به ارث بوده بود. خانه ای به نسبت بزرگ و قدیمی که از خشت وگل و با تیر کهای چوبی ساخته شده بود. بنا یی دوطبقه که ماه سلطان همراه دو نوه خردسالش در طبقه دوم ساکن بود و طبقه اول آن را که شامل چند اتاق تو در تو بود به کارگران قالی باف اجاره داده بود. خود ماه سلطان نیز برای گذران زندگی علاوه بر اجاره مختصری که می گرفت قالی می بافت. با تمام این احوال ‏زندگی اش به زحمت می گزشت و شاید همین سختی گذران زندگی باعث شد تا به خواستگاری سیدجواد روی خوش نشان بدهد. شاید هم فکر می کرد با شوهرکردن از باری که بر دوشش نهاده شده خلاص می شود.
‏ماه سلطان قوم و خویشی در شهر نداشت و اغلب اقوام او ساکن ده بودند. فقط پسرخاله ای داشت به نام حاج سرتیپ که مردی بانفوذ و ثروتمند بود. همه ساله ده روز اول محرم را در باغچه وسیع و درندشت جلوی منزلشی تکیه برپا می کرد و به عزاداری می پرداخت. تکیه او از شلوغ ترین تکیه های منطقه بود. شاید به این دلیل بودکه اغلب مردم کنجکاو دوست داشتند ببیند پشت دیوارهای بلند منزل او چه خبر است.
‏خانه ماه سلطان درکوچه باریکی قرار داشت که کنار آن همان مغازه ای بودکه سیدجواد مایحتاج مغازه اش را از آنجا تهیه می کرد. همین باعث دیدار گاه و بیگاه او و ماه سلطان می شد. تا ایکه سیدجواد پس از اینکه متوجه می شود او بیوه است خواهان همسری او می شود. روزی به همین منظور لباسهای نویی به تن می کند و به بهآنه أوردن جنس به شهر و نزد همان مغاره داری می رودکه اغلب ازاو خرید می کرد. موضوع رابا صاحب مغازه که نامش خاج ولی بود در میان می گذارد و از او می خواهد در این کار وساطت کند. حاج ولی همان موقع به در خانه ماه سلطان می رود و این موضوع را با او در میان می گذارد و به او می گویدکه سید جواد خواهان اوست. ماه سلطان به او می گوید اجازه اش را از حاج سرتیپ، پسر خاله اش، بگیرد وبه ایم ترتیب موافقت خود را با این ازدواج اعلام می کرد.
سیدجواد که از شنیدن موافقت ماه سلطان غرق در نشاط شده بود به سراغ خحاج سرتیپ می رود و از او کسب اجازه می کند. حاج سرتیپ آن روز جواب صریحی به سید جواد نمی دهد، ولی روز بعد به سراغ ماه سلطان می رود و به او تشر می زندکه حالا کارت به جایی رسیده که ‏نره خرها را به سراغ من می فرستی؟
‏ماه سلطان که از توهین به سیدجواد خیلی ناراحت شده بود به پسرخاله اش می گوید: اولأ که توهین به سادات معصیت است، در ثانی ازدواج سنت پیغمبر است.
‏پسرخاله حرف او را قطع می کند و با تشدد می گوید: نمی خواد به من درس خدا و پیغمبری بدی. من با این ازدواج مخالفم.
‏ماه سلطان هم که از این طرز برخورد خیلی ناراحت نشده بود به او می گوید: تا الان هم بر ایت احترام قائل بودم که اجازه ات را می خواستم. خرج مرا نمی دهی که برایم تکلیف معین کنی! من با سیدجواد ازدواج می کنم.
‏و به این ترتیب پایه زندگی مشترک ماه سلطان و سیدجواد گذاشت می شرد. با خوانده شدن خطبه عقد توسط عاقدی در دفتر خانه، ازدواج آن دو به ثبت می رسد. سیدجواد به ده برمی گردد بدون اینکه محترم در مورد ازدواج او چیزی بداند.
‏ماه سلطان به زندگی خود ادامه میدهد با این تفاوت که نام مردی بر سرش سایه انداخته بدون اینکه باری از دوشش برداشته شود. ماه سلطان خیلی زود فهمیدکه رویاهایش در مورد شرهری مسئول و متعهد پوچ و بیهوده بوده، زیرا سید جواد مرد با کفایت و مسئولی نبود و به شدت از زن اولش حساب می برد. هفته ای یک یا دو شب به منزل او می آمد آن هم بدون اینکه حتی یک ریال خرجی به او بدهد. مشکل ماه سلطان نه تنها حل نشده بود، بلکه بیشتر هم شده بود، زیرا احساس می کرد حامله أست و این دردی بر دردهایش می افزود. زیرا متوجه شده بود از شوهرکردن چیزی جز دردسر نصیبشنشده است.
‏با به دنیا آمدن دختری زیبا که نامش رإ اعظم گذاشتند تمام علاقه ‏ماه سلطان معطوف به او و دو نوه اش شد و تا جایی که می توانست تلاش می کرد بتواند وسایل راحتی آنان را فراهم کند.
سالها می گزشت و اعظم بزرگ تر می شد. هر سال که می گذشت به زیبا یی و وجاهت او افزوده می شد. تمام خصوصیات خود را از ماه سلطان به ارث برده بود، الا قد بلندش که به سیدجواد رفته بود.
‏اعظم مادر من بود. زنی سفید رو و بلندبالا با چشم و ابرویی مشکی و صورت گرد. او همواره ازگذشته ها برایم تعریف می کرد و من با جان و دل به صحبتهایش گوش می کردم تا تجربیاتش را در زندگی به کار برم، اما غافل از این بودم که زندگی صحنه ایست که هرکس باید خود تجربه کند تا بیاموزد.
‏مادر برایم تعریف کرده بودکه: بیشتر از اینکه زیر سایه حمایت پدر باشم در دامان مادر رشدکردم. پدر علاقه ای به من نداشت. نه فقط من، بلکه فرزندان دیگرش را هم که از محترم خانم بودند دوست نداشت. درک ‏او از زندگی بیئس از این نبود و هیچ مسئولیتی حس نمی کرد. چه می دانم، شاید هم در آن دوران اکثر مردان این گونه بودند.
‏من و عباس و سعید دوران رشد را سپری کردیم وکم کم مخارج کفش و لباسمان به سایر حوائجمان افزوده می سد و این در حالی بودکه چشمان مادر ضعیف شد»ه بود و دیگر نمی توانست به سرعت قالی ببافد. اجاره خانه مختصری هم که ازکارگران می گرفت کفاف زندگی را نمی داد. روزگارمان به سختی می گذشت. پدر هیچ گونه مساعدتی جهت خرج و مخارجمان نمی کرد و هر وقت مادر پولی ازاو می خواست ساز ندارم کوک می کرد. هنوزشش سالم تمام نشده بود که مادر مرا به همراه عباس و سعید به مکتب فرستاد. خیلی زود با محیط نامانوس مکتب خانه خوگرفتم و به یاد گیری علاقه نشون دادم. پدر فارغ ازاین مشکلات هفته ای یک باربه ما سر می زد، اما این دردی از نداری ما را درمأن نمی کرد. پدر تمام هفته را در ده و کنار محترم خانم و فرزندان دیگرش سپری می کرد و این در حالی بود که اکنون دیگر محترم خانم می دانست اختیار کرده و ازاو یک دختر دارد. پدر یکی دو بار مرا همراه خود به ده برد که به شدت مورد بی مهری محترم خانم قرار گرفتم و آن قدر سخنان طعنه آمیز و نگاههای غضب آلود او را به جان خریدم که روز بعد از پدر خواستم مرا روانه منزل خودمان کند. زندگی به این نحو ادامه داشت تا به شانزده سالگی رسیدم.
‏عمویی داشتم به نام هاشم که او نیز در همان ده زندگی می کرد. به طوری که تعریف می کردند او مردی قلچمأق و قلدر بودکه حرفهایش را ‏با زور چومبه و چماق به دیگران تحمیل می کرد. در ده رسم بودکه باغها را به نوبت ابیاری می کردند. آب گرانبها تر از هرچیز دیگری بود، زیرا تمام محصول و ابادانی ده به آب بستگی داثست. هر شب نوبت یک خانواده بود تا باغهایش را ابیاری کند وکس دیگری حق نداست خارج نوبت راه آب را به باخ خود بازکند.
‏یک شب ‏که موقع ابیاری باغهای سید محمد بود یکی ازکارگران او سراسیمه خود را به منزل او رساند و خطاب به حسین پسر بزرک اوگفت: حسین چه نشسته ای که هاشم جلوی آب را بسته و آب را به سمت باغ خودش گردانده وادعا می کنه نوبت ابیاری باغهای اوست.
‏حسین که سرش برای دعوا و مرافعه درد می کرد به سرعت لباس می پوشد و با عده ای از هم محله ایها، در حالی که هرکدام چوب و چماقی به دست داشتند، به طرف باخ می دوند. دعوا بأ بگومگر شروع و سپس به چوب و چماق کشیده می شود و عده ای مجروح و زخمی می شوند. عاقبت با مداخله ریش سفیدان ده جنگ به نفع حسین خاتمه می یابد و آن شب
باغ سیدمحمد از آب سیر اب می شود.



تاريخ : ۳٠ آذر ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار