فصل اول

هنوز از در نیامده داخل،مادر ندا داد:«شکوه،زود بیا توی هال،یک عالمه سبزی داریم که باید همین امشب آماده کنیم.»
ساک حمام از دستم سر خورد پایین.با دیدن یک کپه سبزی که روی ملحفۀ قهوه ای رنگ روی هم تلنبار شده بود و قیافه شیرین و شهین که به تربچه های نشسته ناخنک می زدند مغزم سوت کشید.
نگاهی به کف دستانم انداختم.بس که توی حمام با لیف و صابون سابیده بودمشان سرخ شده بودند و پوست انداخته بودند؛اما هنوز رنگ سبز سبزی خوب از بین نرفته بود.با اعصابی داغان کنار شهین نشستم و غر زنان گفتم:«این سبزیها مال کیه؟»
شهین با دستهای کثیفش دامنش را زد بالا و دماغش را پاک کرد.«مال حاج آقا رحمان است!نذری دارند...»
شیرین آروغی زد که از بوی تند تدب نزدیک بود حالم بهم بخورد. پرسید:«حمام خلوت بود یا نه؟»
یک دسته ریحان برداشتم و غر غر کنان گفتم:«بد نبود!این حاج آقا رحمان کار و کاسبی ندارد که همیشۀ خدا نذری دارد!ریحانش مفت نمی ارزد!چه کار می کنی شهین،هنوز اسهالت خوب نشده باز افتادی به جان تربچه های نشسته!»
مادر کنارم نشست.چارقد مشکی اش را پشت سرش گره زد و گفت:«زود سبزی خوردن را تمامش کنید که باید سبزی خورش آماده کنیم.ناهار را بار گذاشتم.»
شیرین زود پرسید:«چی داریم مامان؟»
مادر پر افاده گفت:«آبگوشت!»
یک دسته از شاهیها را تمام کردم و یک دسته دیگر برداشتم.«لابد بدون گوشت!بگو آب نخود لوبیا!این حاج آقا رحمان چه مرگش است که هی نذری می دهد؟»
«چقدر غر می زنی دختر!برو دعا کن که مردم همیشه عروسی و نذری داشته باشند تا ما هم سبزی برای پاک کردن داشته باشیم والا شکم ما باید از کجا سیر شود؟»
شهین فوری مزه انداخت.«مامان عزا هم بد نیست ها!ما توی خیلی از مراسم مرگ و میر هم سبزی پاک کردیم.»
مادر چشم غره ای رفت و گفت:«خوبه تو هم!این قدر نشخوار نکن!»
پس از تمام شدن سبزی خوردن،آب نخود لوبیا،یا به قول مادر و به اصطلاح کلاسیک آبگوشت را خوریدم و سراغ سبزی خورشتی رفتیم.
«مامان،شهلا هنوز خواب است!»
شهین به جای مادر جواب داد.آره!حقه باز خوب بلد است خودش را از کار کردن معاف کند!دم به دقیقه مریض است!»
مادر سرش را تکان داد.«نه!طفلکی شهلا یک چیزش شده!صبح تا شب از اتاق بیرون نمی آید!لقمه را باید به زور توی دهانش بگذارم.»
شیرین گلهای شنبلیه را از ساقه اش جدا کرد و در همان حال گفت:«حاج آقا رحمان اگر بچه دار شود آن وقت ما باید چه کار کنیم؟»
سرم به پاک کردن گشنیزها گرم بود.مادر گفت:«ده سال است که هر ماه نذری می دهد.اگر می خواست بچه دار شود تا حالا شده بود!»
پشتم تیر می کشید.سبزیها را شستیم و توی آبکش ریختیم.مادر نگاهی به من انداخت و گفت:«کدامتان سبزیها را خرد می کند؟»
روی سخنش با من بود،می دانست در خرد کردن سبزی استاد هستم،ولی به روی خودم نیاوردم.شهین گفت:«شکوه!»
با اعتراض گفتم:«اِ!چرا همیشه من؟دیروز که سبزیهای شوکت خانم رو خرد می کردمنزدیک بود دستم عوض سبزی خرد شود.»
مادر در کمال خونسردی کارد دسته طلایی را به دستم داد و گفت:«زود باش مشغول شو!من و بچه ها هم اینجا رو تر و تمیز می کنیم.»
شهین زبانش را در آورد.کارد را به طرفش گرفتم که مادر چشمانش زدند بیرون.آهسته غر زدم.«خجالت نمی کشد،هفده سالش است و همیشه زبانش از لب و لچه اش آویزان است!»
خرد کردن سبزیها یک ساعت تمام طول کشید.از کتف و شانه افتادم.مادر چادرش را سرش کرد و رو به شیری گفت:«بیا برویم!تو قابلمه سبزی خورشتی را بردار،من هم این سبد سبزی خوردن را می آورم.»
پس از رفتن مادر و شهین،شهین جارو را برداشت.من هم خسته و نالان رفتم توی اتاق.شهلا بیدار توی رختخواب ولو بود!پرده ها را کنار کشیدم و گفتم:«این چه وضعش است،بلند شو دختر!تو این اتاق نپوسیدی؟»
خمیازۀ بی حالی کشید و گفت:«حوصله ندارم،دلم می خواد تمام شب و روز خواب باشم.سبزیها تمام شد؟»
کنارش نشستم.دستی روی موهای صاف و کم پشتش کشیدم و گفتم:«آره، خواهر کوچولو!حالا با خیال راحت بیا بیرون!»
از شوخی من خوشش نیامد و دستم را پس زد.«فکر می کنی من خودم را زدم به مریضی؟من قلبم درد می کنه شکوه!»
نگاهش کردم.چشمانش دروغ نمی گفتند.رنگ زرد و بی روح چهره اش داد می کشید که از یک بیماری مرموز رنج می برئ.لبخند زدم،نه از بابت اینکه به من دروغ نگفت،به این خاطر که هیچ کاری از دست من برایش ساخته نبود.«خوب می شوی عزیزم!حالا بیا با هم برویم بیرون. نمی دانی چقدر هوا خنک است.صدای بچه ها را می شنوی؟دارند فوتبال بازی می کنند.الان مثل همیشه توپشان می افتد توی حیاط و آن وقت ما چه کار می کنیم؟توپ را پنچر می کنیم و پرتش می کنیم بیرون.خوب دیگه... بلند شو.»
هیچ شور و اشتیاقی از خودش نشان نداد.حتی به زور هم نتوانستم بلندش کنم و از اتاق بیرون ببرمش.شهین صدایم زد.«کجایی ورپریده!همۀ کارها را انداختی گردن من!تو هم از شهلا یاد گرفتی از زیر کار در بروی!»
بیخیال داد کشیدم:«خفه شو!»
در را باز کرد و با خشم گفت:«فوری می آیی و حیاط را جارو می کشی والا...»
وسط حرفش پریدم.«والا چی؟»
چشم در چشم هم با غضب به یکدیگر نگاه کردیم.جاروی دستش را بالا برد و محکم روی سرم کوبید و بعد پا به فرار گذاشت.من هم در تعقیبش تمام خانه را زیر پا گذاشتم.کنج دیوار حیاط گیر آوردمش و چنان گازی از بازویش گرفتم که جیغش به هوا برخاست!با دستهایش موهای فر قهوه ای رنگم را از ته کشید.این بار جیغ من بود که بلند شد.در همین حین مادر و شیرین از در حیاط آمدند.مادر چنگی روی صورتش انداخت و با ناراحتی گفت:«خجالت نمی کشید دختر های به این بزرگی جیغ و داد راه انداختید!صدایتان هفت تا محله را پر کرده!بروید گم شوید.»
شهین دست از سر موهای من کشید.پوست سرم درد گرفته بود.تا چند لحظه همه جا را تار می دیدم.تا تاریکی هوا نه من و نه شهین نطق نکشیدیم!مادر غذای شهلا را به اتاقش برد و شیرین و شهین مشغول تماشای تلویزیون شدند.من هم از بی حوصلگی نوار گوش می دادم.از کوچمون تا خونمون یه راه باریکه/وقتی می خوام برم خونه ظلمت و تاریکیه.
زنگ به صدا در آمد.هیچ کس حوصله باز کردن در را نداشت.روسری ام را انداختم سرم و دویدم توی حیاط.وقتی در را باز کردم با دیدن بهزاد حیرت کردم.یک دستش روی چهارچوب در بود و در دست دیگرش...
تازه متوجه قابلمه توی دستش شدم.بادی به غبغب انداخت و همان لبخند شیطنت آمیز همیشگی اش را بر لب نشاند و قابلمه را به طرف من گرفت.«این را مادرم از خانۀ حاج رحمان برایتان فرستاده،گفت ثواب دارد.»
از حرص لب پایینم را می جویدم.اگر مادر نرسیده بود خوب می دانستم چه جوابی به او بدهم.مادر با دیدن بهزاد گل از رویش شکفت.«بفرمایید آقا!قدم رنجه فرمودید.»
رو به مادر گوشه چشمی نازک کردم و با غیظ به خانه برگشتم.شیرین نگاهی به چهره ام انداخت و پرسید:«چیه شکوه،بدجوری دمق به نظر می رسی؟»
مادر خداحافظی کرد و در را بست.با دیدن قابلمه دلم زخم خورد.طاقت نیاوردم.به طرفش دویدم و خواستم قابلمه را از توی دستش بقاپم که مادر مانع شد.«چه کار می کنی دختر؟»
از شدت عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم.«لب به آن غذا نمی زنید مامان!»
شهین قابلمه را از دست مامان گرفت و بو کشید.«به به!خورشت قرمه سبزی!جان!چه کیفی می دهد شام امشب!»
می دانستم از لج من این حرف را می زند.مادر بی توجه به حال من گفت:«آقا بهزاد لطف کرده از خانه دایی اش برایمان شام آورده.»
شهلا از پنجره به داخل حیاط سرک کشید.
«این قدر نگو آقا... بهزاد کجایش آقاست؟»
«وا!پس خانم است.چه حرفها می زنی شکوه... به جای این حرفها بروید سفره را پهن کنید که یک دلی ازعزا دربیاوریم.»
شیرین و شهین هورا کشیدند و چشمان شهلا درخشیدن گرفتند و من از درون سوختم.گستاخ بی حیا!با چه جرأتی آن طور با من حرف زد.شیرین و شهین سفره را پهن کردند.مادر با دیدن شهلا چشمانش گشاد شدند.«چه عجب آمدی بیرون!»
شهین پوزخند زد.«بوی قرمه سبزی مستش کرد و نتوانست طاقت بیاورد.»
شهلا نگاهی به من انداخت بعد آرام کنار مادر نشست.من بی توجه به به به و چه چه آنها گوشت کوبیده از ظهر مانده را با حرص می جویدم و به معده بیچاره ام می فرستادم.چطور جرات کرد بگوید ثواب دارد!مگر ما گدا هستیم؟از خودم پرسیدم:نیستیم؟نگاه کن چطور مثل قحطی زده ها ته بشقاب را لیس مس زنند!... آه لعنت به این زندگی.حالم از این حرکات بهم می خورد.شهین طوری بشقابش را پاک کرده که فکر نکنم احتیاج به شستن داشته باشد... آه... مرده شور این فقر و نکبت را ببرند... حالم از خودمان بهم می خورد.