عشق دات کام

نویسنده :نیلوفر لاری

نوبت چاپ :دوم

ناشر :البرز

تعداد صفحات :504

بها :12500


 

 

فصل اول :

 

وقتی به من گفت طلاق،هاج و واج نگاهش کردم و زدم زیر خنده.همانطور که فنجان های نیمه خورده قهوه را از روی میز جمع می کردم گفتم:شوخی نکن ارش جان،می بینی که اینجا چقدر به هم ریخته است.عوض اینکه بیایی به من کمک کنی ...
با اوقات تلخی میان حرفم پرید وگفت:همین که گفتم ،طلاق!بهتر است بدانی در تمام عمرم هیچ وقت تا این حد جدی نبودم.
فنجان ها توی دستمم بلاتکلیف مانده بود.مات ومتحیر نگاهش می کردم.فکر کردم شاید شوخی می کند...ما که تا همین چند دقیقه پیش با هم قهوه می نوشیدیم و حرف می زدیم...از خودم پرسیدم:حرف می زدیم؟نه...شاید هیچ کلامی میان ما ردوبدل نشد،حتی نگاهمان هم از هم می گریخت...ولی هیچ نشانی نبود که او بخواهد اینطور قاطع وسریع روبرویم بایستد وبگوید طلاق.
وقتی دید هنوز با سر درگمی ونا باوری نگاهش می کنم عصبی شد وداد زد:چرا ایستادی وبروبر نگاهم می کنی نشنیدی چی گفتم؟
در ان لحظه فنجان ها مثل وزنه سنگینی بر مچ دستم فشار وارد می کرد.انها را توی سینک ظرفشویی گذاشتم وپنهان از او نفسی عمیق کشیدم.با انکه قطعیت و صلابت کلامش جای تردید برایم نگذاشته بود،با این همه با خوش بینی حماقت امیزی فکر کردم:امکان ندارد حقیقت داشته باشد!چطور ممکن است؟می خواهد سر به سرم بگذارد...گاهی پیش امده بود دستم بیندازد و این جوری تفریح کند...هر بار که به قصد تفریح و اذیت وازار سر به سرم گذاشته بود من با حماقت تمام فضا را برای پیش بردن هدفش اماده می کردم و در نهایت با قاه قاه او به ابله بودن خود پی می بردم.اینک تردید زجر اوری به وجودم چنگ می انداخت.با امیدواری کودکانه ای فکر کردم این فقط یک شوخی ساده است،لازم نیست دست وپای خودم را گم کنم و به لکنت بیفتم وتمام شرایط را برای خنده تمسخر امیز او فذاهم کنم.دستم روی سینه ام بود.به طرفش برگشتم،او را پشت میز می بیبنم .لحظه ای فکر می کنم این صحنه را در عالم وهم وخیالات دیده ام.او در صحنه دلهره اور قبلی ایستاده بود وغضبناک ومتخاصم نگاهم می کرد.حال روی صندلی نشسته بود،ارام ومقهور ومتفکر وخاموش.درست مثل صحنه ای که میز را برای چیدن فنجان های قهوه خلوت می کردم.شاید هنوز قهوه نریخته ام...شاید هنوز منتظر است که فنجان ها را پر کنم و روی میز بگذارم و بنشینم مقابلش ونگاه سبز تیره ام را به دیده اش بدوزم و به رویش لبخند بزنم،اما...ان فنجان های نیمه خورده ...همین الان انها را از روی میز برداشتم.وحشتزده برگشتم و نگاه غمناکم را به فنجان ها دوختم.یکی از انها تا نیمه پر بود.من هم یادم نمی اید.انگار تمام عمرم لب به قهوه نزده بودم.با سر درگمی روی همان صندلی می نشینم که در صحنه قبلی نشسته بودم.او هنوز با همان چهره درهم واشفته به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.شاید به چیز خاصی می اندیشید.من با گوشه رومیزی بازی می کنم وفکر می کنم:خدا کند حرفی نزند!چیزی نگوید که این تردید از بین برود...هنوز امیدی هست که حرف هایش را یک شوخی تلقی کنم،اما...اگر حرفی بزند چه؟اگر روی تردید من خط بطلان بکشد چه؟ان وقت چکار باید کرد؟هرگز به این لحظه وبه این کلمه فکر نکرده بودم.نمی دانم اگر انچه شنیدم واقعیت باشد چه باید بکنم.لابد باید مثل سریال ها وفیلم های سینمایی چمدانم را ببندم.هر چه را که لازم وضروریست بردارم و توی ان بریزم...شاید باید قیافه قهرمانان فیلم ها را هم در ان صحنه به خود بگیرم.چهره ای عصبی واز خشم گلگون شده با نگاهی اشک الود وبراق ودست هایی که هنگام برداشتن لباس ها از توی کمد می لرزد.اه خدای من...بارها شده بود که دلم به حال انها سوخته بود و حتی اشک هم در نگاه من حلقه زده بود.اینک این احساس با شدت بر قلبم فشار وارد می کند.مثل گداخته های اتشین اتشفشانی که پس از وارد کردن فشار بی وقفه دهانه ان باز می شود و با شدت بی مثالی فوران می کند.شاید من هم باید در انتظار فورانی شدید باشم...شاید تا چند لحظه یا چند دقیقه بعد این سکوت مرموز وشکنجه اور جای خودش را به انفجارهای هول برانگیز اتشفشان حوصله و احساس من بدهد.ان وقت گداخته های اتشین شور وعشق وهستی و ارزوهای جوانی ام فوران کند بیرون وتمام این خانه را در لهیب تند خود بسوزاند وخاکستر کند.
به هر حال تا زمانی که او خاموش بود وحرف نمی زد من اتشفشانی خاموش وسرد بودم وارام روی همان صندلی نشسته بودم و فکر هیچ فوران اتش باری هم به من هجوم نمی اورد.به هر جهت نمی توانستم امیدوار باشم که با تداوم این سکوت این خاموشی وسردی ادامه پیدا کند.دیر یا زود این صحنه پر سکون وپر احتناق جای خودش را به یکی از تلخ ترین ووحشتناک ترین صحنه های زندگی مشترکمان میداد.لابد روز پایان عمر چینی ها وبلورها وکریستالها بود.لابد اختلاط صداهای ناهمگون شکسته شدن و خرد گشتن فنجان ها و لیوان ها وپارچ ها هر دو نفرمان را دچار سرسام می کرد.ان وقت سعی می کردیم با تمام دشنام هایی که در طول عمرمان یاد گرفته ایم و به ندرت از انها استفاده می کردیم شخصیت یکدیگر را به فجیع ترین شکل ممکن زیر سوال ببریم وبرای هم خط ونشان هایی بکشیم که در طول زندگی مشترکمان حتی برای لحظه ای به ان فکر نکرده بودیم.لابد بعد از اینکه این سکوت را بشکند چاره ای جز پذیرش حقیقت ندارم.پس در حرکت اول لبه رو میزی ترمه را با شدت تمام می کشم و گلدان کریستال وخرسک بلوری که خلال دندان ها را در ان جا داده ام و شکرپاش شیشه ای بر سر ورویش پرت می شود وبا صدا می شکند.بعد اگر به طرف من هجوم اورد که با هم گلاویز شویم بازویش را گاز می گیرم و او همچنان که موهای بلند ومش شده ام را از پشت می کشد به من بد وبیراه می گوید.ان وقت شاید از تیزی دندان های بی رحم من رها شود.انگاه من در حالی که نفس نفس می زنم بد وبیراه هایی را که چند لحظه پیش شنیده بودم به خودش تحویل می دهم و بعد...بعدش را دیگر نمی دانم.لابد نوبت شکستن بود.
و حال پس از ان درگیری خیالی نفس نفس میزنم،اما او با همان نخوت نشسته و به جایی که معلوم نیست کجاست زل زده است.
هیچ گاه پیش نیامده بود سکوتی با این همه سنگینی بین من واو دیوار بکشد.شاید هیچ کدام از ما دلش نمی خواست بلور این سکوت ترک بردارد و ان صحنه های انتزاعی شکل حقیقت به خود پیدا کند.غرق در سکون وتالم و بی انکه با هیچ تکانی این صحنه تکراری و بی وح را تغییر دهد هم چنان به ادامه این سکوت اصرار می ورزید.من فرصت بیشتری پیدا کرده بودم که اندیشه هایم را زیر ورو کنم و لابه لای اماها واگرهایش به چرای این موضوع دست پیدا کنم
برای کالبد شکافی هر موضوعی باید کمی عقب رفت.مثلا یک موضوع ساده و بی اهمیت دیروز می تواند تاثیر مستقیم وبه سزایی در شکل گیری واقعیت امروز داشته باشد ومن باید مثل کارآگاهی خبره وزیرک از جزئی ترین مسائل به کلی ترین قضیه برسم!اما نمی دانم چرا با علم به این موضوع ذهنم مرا برای یاداوری اتفاقات دیروز یاری نمی رساند.نه تنها دیروز،که تصویر محو ومبهمی از دیروز هایی که بر من رفته پیش چشمان من است که گویی برای دیدن انها احتیاج به عینکی شفاف و ویژه بود که در ان لحظه از دسترس من دور مانده بود.نمی توانستم بیش از این به ذهنم فشار وارد کنم و دچار سر درد شوم و درد شقیقه هایم را تحمل کنم و او در همان سکوت لعنتی بنشیند و هیچ کمکی به من نکند.نیروی خارق العاده ای مرا از جا بلند می کند.بی انکه بدانم چرا از اشپزخانه می دوم بیرون.از لابه لای لوازم مدرن و مبلمان شیک وزیبا می گذرم و پله های مارپیچ را می روم بالا.باز هم بی انکه خودم بدانم چرا،سراسیمه وارد اتاق کار آرش می شوم و یکراست به سراغ کامپیوتر می روم.با تمام قدرت ودر اوج عصبانیت وخشم مانیتور را از روی میز بلند می کنم و بر زمین می کوبم.حالا نوبت کیس است.هنوز بر زمین نکوبیده بودمش که صدای پر غیظ ودادو بیداد آرش را از پشت سر می شنوم.
«چه کار می کنی دیوانه؟»و به سمتم می دود وسعی می کند کیس را از سرنوشت شومی که برایش در نظر گرفته بودم نجات دهد.من می جنگم که مقهور نشوم وشکست نخورم،اما زور بازوی او به خشم وعصبانیت من می چربد و کیس سر جای خودش قرار می گیرد و من با کشیده محکمی که به گشم نواخته شد به وسط اتاق پرت می شوم.او بالای سرم ایستاده است.شبیه این صحنه راهم توی فیلمها دیده بودم.شاید دوباره به سمت من هجوم اورد،از جا بلندم کند و با شدت تمام تکانم دهد و بعد دوباره پرتم کند روی زمین...اما هنوز بالای سرم ایستاده و در حالی که نفسش به شماره افتاده فریاد می کشد:«دیوانه...دیوانه...این چه کاری بود که کردی؟»
من با احساس حقارت شدیدی خودم را از روی زمین جمع می کنم.خون از گوشه لبم سرازیر است.خواستم ان قامت افتاده بر خاک را به نیروی ذخیره شده در بدنم بکشم بالا که احساس می کنم در همین چند دقیقه این نیرو به سرعت تقلیل یافته ومن در نهایت عجز ودرماندگی باید زیر این خفت وخواری له می شدم.دوباره سرم فریاد می کشد.«نگفتی چه کار به اینها داشتی،هان؟به اجازه کی؟راستی که خنده دار است...آدم توی خونه خودش اجازه ندارد...»
«خانه خودش!؟هاهاها...جوک بدی نبود...»او با غضب انگشت تهدیدش را به طرفم نشانه می گیرد وادامه می دهد.«جهت اطلاع و یاداوری شما باید بگویم که اینجا خانه من است و با اجازه من اینجا زندگی می کنی.هر وقت که دلم خواست میتوانم از این خانه بیرونت کنم...فهمیدی؟!»
دستهایم را روی گوش هایم گرفته بودم و به تلخی می گریستم.هرگز پیش نیامده بود از این حرف ها بزند...هرگز...هرگز!با بغض می گویم:«تو عشق مرا به این کامپیوتر لعنتی فروختی!خیال کردی نمی دانم...نمی دانم شب ها تا صبح پشت این لعنتی می نشینی و با کسی که من نمی دانم چه خریست چک می کنی.»
خنده ی بی قیدی سر می دهد و با تمسخر می گوید:«بی سواد دهاتی...هنوز بلد نیستی چت رو درست تلفظ کنی...پس خفه شو وزر زیادی نزن.»
در تمام عمرم ازشنیدن این کلمه لعنتی متنفر بودم.حاضر بودم بمیرم وکسی به من نگوید دهاتی،ان هم با این لحن تند وپر تمسخر.صدای گریه ام بلندتر می شود و او خونسرد با نگاه تحقیر امیزش نفسم را بند می اورد.
چند لحظه بعد با نفس فرو خورده ای می گویم:«چک یا چت...هر کوفت وزهر ماری که تو می گویی،اما ارزشش را دارد که به من واین زندگی ترجیحش می دهی!»
روی صندلی پشت میز کامپیوترش مینشیند ودر نهایت سنگدلی نگاهم می کند و می گوید:« زندگی؟!تو اسم این مرگ تدریجی را زندگی می گذاری؟یادت نیست با من چه کردی؟یادت نیست؟هان؟تو یک دختر پشت ک.هی ساده بودی که من بهت بها دادم...یادت که نرفته...ریخت وقیافه ات رو به یاد داری...لابد به یاد داری...این من بودم که از تو یک ادم دیگر ساختم...اشتباه کردم،باید می گذاشتم به همان شکل باقی می ماندی ...چون لیاقتت همان بود.»
به زحمت از روی زمین بر می خیزم.با غرور زخم خورده ام چه می کردم؟با این همه حقارت وسر افکندگی چه؟راستی که شکست را با همه تلخی ها وسنگینی اش در همان گام نخست پذیرفتم که در راستای فروپاشی این زندگی برداشته بود.پشتم به او بود.نگاه خیس وخواهشمند مرا نمی دید که استیصال ودرماندگی وعجز از ان فوران می کرد.در همان حال که با احساس سرخوردگی جنون امیزی دست وپنجه نرم می کردم می گویم:«شاید یادت رفته که روزی عاشق این زن ساده پشت کوهی شده بودی که هیچی نمی فهمید...تو دوستش داشتی.»
نمی بینمش،اما میتونم او را با همان قیافه حق به جانب و لبخند استهزا امیزش پیش خودم مجسم کنم.صدایش امواج نا متلاطم ونا ارام غم و یاس را به ساحل امید من می کوباند.«از احساسی که روزی بهت داشتم متنفرم...بهتر است بدانی نسبت به علاقه ای که روزگاری میان ما بود احساس حقارت و سر خوردگی شدیدی می کنم ...به همان اندازه که روزی می پرستیدمت حالا از وجود نفرت انگیزت فراری ام...شاید جسمم اینجا و توی این خانه با توست،اما قلب وروحم بیرون از این خونه اواره و دربه در است...امروز از این همه نقش افرینی به تنگ امده ام ...از دست تو خسته شده ام...با چه زبانی به تو بفهمانم که دیگر دوستت ندارم...تو خودت این را از من خواسته بودی، یادت نیست؟خوب حالا چطور بگویم که نمی خواهم حتی برای لحظه ای حضور تو را در این خانه کنار خودم تحمل کنم.فکر می کردم انقدر درک وشعور داشته باشی که احساس مرا بفهمی ومتوجه شوی که دیگر به وجود تو در این خانه احتیاجی نیست و می خواهم هر چه زودتر از این خانه بروی وخودت را گم وگور کنی.هر چه سریعتر از اینجا برو...فهمیدی!»
فهمیدی را به قدری بلند داد زد که توی گوشهایم زنگ خورد.صورتم با اشک خیس می خورد.در کمال بهت و ناباوری به انچه شنیده بودم فکر می کردم و از ته دل می گریستم ولحظه به لحظه اهنگ گریستنم شدت پیدا می کرد.او با همان خونسردی بی رحمانه اش نشسته بود و این صحنه تاریک وسیاه زندگی ام را که مرا در استانه یک شکست تلخ پیش می برد تماشا می کرد.بی گمان دیگر دوستم نداشت.مثل گذشته های دور ونزدیک که هر وقت از سر دلتنگی به گریه می افتادم از جا برنمی خاست وبه سویم نمی امد ودر اغوشم نمی کشید و اشک های مرا با سر انگشتان عاشقش از دیده ام نمی زدود...نازم را نمی کشید،حرف های عاشقانه ومحبت امیز به من نمی زد وسرم را در نهایت علاقه وعشق ورزی روی سینه اش نمی فشرد و از من دلجویی نمی کرد.مثل اهن گداخته ای ناگهان سرد وبی حس ومشمئز کننده شده بود.دیگر حرارت عشق ومحبتش وجود مرا در بر نمی گرفت و مرا نمی سوزاند.انجا نشسته بود،در نهایت نخوت وسنگدلی،در اوج نفرت وبیزاری.ومن چه ابلهانه فکر می کنم این صحنه های دهشتناک در عالم تصورات من رخ می دهد وهر ان از این تخیلات سهمناک پای خودم را بیرون خواهم کشید.حس غریبی به من می گفت مجبوری با این حقیقت تلخ کنار بیایی.بدنم می لرزد و دچار رعشه ای ناشناخته می شوم.صدایم نیز تحت تاثیر این لرزش قرار می گیرد و می شنوم که با صدای دورگه وخفه ای می گویم:«لابد عشق تازه ای پیدا کرده ای که جایگزین من می کنی...او عشق لعنتی ومنحوسی را به تو هدیه کرده.»وانگشتم را به طرف کیس نشانه می گیرم.با نگاه تائید امیز او دستم را به دیوار تکیه می دهم تا از سقوط احتمالی ام جلوگیری کرده باشم.
لحظه ای بعد صدای محکم ورساس او را می شنوم که بدون هیچ تزلزلی با همان وقاحت وبی شرمی می گوید:«این عشق تازه را هر که به من هدیه کرده دوست دارم.»وبعد به قصد تحریک احساسات و عواطف من دست نوازشگری روی کیس می کشد و بر ان بوسه ای می نوازد.من با احساس حقارت بیشتری دستم را روی قلبم می گذارم و سرم را به دیوار تکیه می دهم.دوباره صدایش را می شنوم که می گوید:«کی مرا با عشق تازه ام تنها می گذاری وگورت را گم می کنی؟»
می دانم همه سعی وتلاشش این است که با کبریت خونسردی وبی تفاوتی به اتشم بکشد و با لذت جنون امیزی به تماشای خاکستر شدنم بنشیند.دست خودم نیست.خودم را برای به اتش کشیدن ان کبریت سنگدلی وبی رحمی مهیا می سازم.شاید هر زن دیگری هم به جای من بود در ان لحظه از اینکه ام طور بی پرده و صریح اعترافات همسرش را در مورد عشقی تازه می شنید خودش را تا حدی می باخت،که من هم خودم را باخته بودم.صدای گریه ام در تمام ان خانه بزرگ و اشرافی می پیچد.صدای گریه ها وضجه های پر استیصالم را میشنود،اما بی اعتنا به اتشی که به جان من انداخته در سکوت پر رمز و رازی تماشایم می کند.
این چندمین شبی است که من واو جدا از هم به اغوش خواب می رویم.او با عشقی اتشین وپرشر وشور ودر اتاق کارش ومن مثل تکه یخی چند هزار ساله در اتاقی که روزی تجلی گاه عشقمان بود به خواب می روم،اتاقی که حال همچون سردابی نمور مرا در خودش جای داده است.تا به حال نشده بود با چشمان باز وخیره به سقف خوابیده باشم.بدون شک اکنون خواب نیستم،بیدار بیدارم،چون این همه سرما ویخبندان را حس می کنم.دریچه کولر اتاق را بسته ام.یادم رفته نیمه تابستان است.در خیال من زمستان به نیمه رسیده است!زیر پتو می لرم به یاد ندارم هیچ گاه،حتی اگر زمستان هم به نیمه رسیده بود این همه احساس سرما کرده باشم.از زیر پتو یک تکه از اسمان پر ستاره را می بیینم که در قاب پنجره پیداست.به نظر می رسد اسمان وستاره ها صورتشان را به پنجره چسبانده اند ومرا تماشا می کنند و به من ریشخند می زنند.دلم گریه می خواهد...اما هیچ اشکی یخ چشمان مرا باز نمی کند.نمی دانم چرا پرنده خیالم رو به سوی گذشته های دور ونزدیک پر می گشاید.با هیچ بند ودامی نمی توانم این پرنده یاغی را در قفس خیالات واهی و منجمد خودم زندانی کنم.از ناتوانی خودم دلم ریش می شد.خودم را می بینم با چهره ای پانزده ساله،شاداب وپر طراوت.با چشمانی درشت وسبز،با موهایی بلند وزیتونی رنگ،با گونه هایی که از سرمای همیشگی سرخ بودند و لبهای که اگر با روغن چربشان نمی کردی ترک بر می داشتند.چشمان را می بندم.دوباره خودم را می بینم،توی ان خانه ییلاقی،مادرم با گیس هایی به رنگ زغال وچهره ای که از طبیعت خشن کوهستان همیشه سیلی خورده بود.از تنور نان داغ وبرشته می کشید بیرون.صدایش را می شنوم.با همه خشونتی که در صدایش جاریست احساس محبت ومهربانی را به من تزریق می کند.
_گلناز...صدای وق وق گلچین را نمی شنوی؟بدو ببین شیر علی باز چه دسته گلی به اب داده؟
ومن که در اطراف کله چو(کلبه چوبی)مان قدم میزدم و گل های وحشی را در دامنم می ریختم بر می گردم ونگاه معترضی به سویش می اندازم ومی گویم:اگر گذاشتید یک دقیقه ادم مال خودش باشد!دوباره صدایش از تنور خانه به گوشم می رسد...این قدر با من یکی بدو نکن دختر...صدای گریه اش بلند شده...د جوون مرگ شده،برو ببین چه بلایی سر خواهرت امده...
مجبور می شوم تمام گل ها را از توی دامنم بریزم پایین.گل های بنفش،گل های زرد،گل های ابی وقرمز وسفید...ومی دوم چرا که صدای گریه گلچین بلند تر از قبل به گوشم می خورد.پا به اتاق می گذارم.می بینم شیر علی موهای به هم چسبیده وشانه نخورده گلچین را از پشت می کشد وپی در پی می گوید:بگو غلط کردم...بگو گُه خوردم...وگلچین جیغ می کشد وبا لجبازی می گوید:نمی گویم...نمی گویم...خودت غلط کردی...خودت...به سرعت خودم را به ان دو می رسان.توی گوش یکیشان سیلی می زنم و از تن ان یکی نیشگون می گیرم وداد می زنم...معلوم هست چتان شده که مثل سگ وگربه به جان هم افتاده اید؟
گلچین مشت هایش را روی چشمهای سبزش می مالد و با گریه می گوید:دادا شیر علی موهایم را کشید...شیر علی که چهار پنج سالی از گلچین بزرگتر است وعزیز کرده مامان گلی وبابا رشید وهمه ما محسوب می شود وهنوز از بابت سیلی محکمی که به گوشش زدم نیمی از صورتش سرخ بود،اب دهانش را قورت می دهد وشتابزده می گوید: تقصیر خودش بود دَدَ(این لفظ بین خواهر و برادرانی که در ارتفاعات البرز و دماوند زندگی می کنند مرسوم است.)وبعد انگار که کسی دنبالش کرده باشد تند تند ادامه میدهد ...خودکار قرمز برداشته بود ومی خواست لپ هایش را قرمز کند...من فهمیدم ونگذاشتم این کار را بکند و بعد هم به من فحش داد.
گلچین لحظه ای از مالاندن چشمهایش که حالا پر اشک شده بود دست می کشد وسرش را به طرف شیر علی می چرخاند و پرخاشگرانه می گوید:نه...تو اول به من فحش دادی...تو اول به من گفتی بی حیاى سِنیته...ناخواسته می خندم ورو به سوی شیر علی می گویم:آدم به خواهرش نمی گوید بی حیای سلیته،فهمیدی دادا؟
گلچین از جانبداری من شیر می شود و زبانش را تا ته می کشد بیرون.شیر علی تحریک می شود و بنای غریدن می گذارد.خطاب به گلچین که دختری شش ساله بود با لحن ملامت امیزی می گویم:خیلی کار بدی کردی که می خواستی با خودکار لپهایت را قرمز کنی...می دانی اگر بابا رشید بفهمد چقدر عصبی می شود...وحالا نوبت شیر علی بود که با جسارت،اما با لحنی حق به جانب بگوید:بابا رشید که امد بهش می گویم که چه کار می خواستی بکنی!وگلچین دوباره می زند زیر گریه ومن کلافه وعاصی از دست هر دوتاشان داد می زنم...بس کنید دیگر این بچه بازی ها را...سرم رفت...وهمان دم صدای بلند مامان گلی را می شنوم ...گلناز...بیا ببین این اسب ها چشان شده که هی شیهه می کشند...
دستم را روی سرم می گذارم وغرولند کنان می گویم:حالا باید بروم ببینم اسب ها چه مرگشان شده...توی این خانه انگار نباید یک نفس راحت کشید...وشیر علی وگلچین را به حال خودشان رها می کنم و از کله چو می زنم بیرون.دوان دوان سراغ اسطبل می روم.ما دو اسب بیشتر نداشتیم..یکی سیاه بود ویکی قهوه ای.سرشان داد می کشم:چیه؟شماها چتان شده؟
دیدم شیهه کنان سم بر زمین می کوبند و بعد دستهایشان را بالا می برند و دوباره این عمل را تکرار می کنند.در حالی که سعی می کردم با نوازش کردن یالشان انها را ارام کنم چشمم افتاد به یک مار زنگی که لابه لای کاه و یونجه ها پیچ می خورد و به دنبال راه گریزی می گشت.گویی از شیهه های ان دو اسب هراس زده خودش هم به وحشت افتاده بود.تازه فهمیدم چرا اسب ها اینقدر ناارام ومتوحش هستند.با خونسردی تمام خندیدم وگفتم :خب ا اول می گفتید ترسوها!وبعد یکی از چوب های دو شاخه را که همیشه توی اسطبل بود بر میدارم وهوشیارانه و با زیرکی می ایستم که مار را در همان مانور اول شکار کنم.به محض اینکه سر مار را می بینم که از لای کاه سرک کشیده بیرون،با مهارت تمام نوک دو شاخه چوب را به طرفش می گیرم ولحظه ای بعد سر مار میان دو انگشت من است.اسب ها ارام گرفته بودند.سر مار را فشار می دهم واز اسطبل می روم بیرون.مادرم را صدا می زنم.از تنور خانه سرش را می کشد بیرون.مار را که با دهان باز توی دستم می بیند عصبانی می شود وداد می زند:باز هم از این کارها کردی دختر؟ببر پرتش کن توی دره!مواظب باش گازت نگیرد...ومن می خندم به ترسی که مامان گلی دچارش شده بود.خوب ما می شناخت.می دانست دخترش چه سر نترسی دارد،می دانست مار که سهل است با گرگ هم درافتاده و هیچ اتفاقی برایش نیفتاده.
ویاد موقعی می افتم که گوسفندان را برای چرا تا پایین دره برده بودم.بابا رشید در اثر شکستگی پایش زمین گیر شده بود واین وظیفه بر دوش من بود.آن روز هم یک روز زیبای کوهستانی بود ومراتع پایین دره سبز وتازه بودند و به گوسفندان خوشامد می گفتند و با اغوش باز از انها استقبال می کردند.نشستم روی تخته سنگی و نی بابا رشید را زیر دندان گرفتم و ناشیانه در ان دمیدم.با شنیدن صدای پارس سگ گله فهمیدم خبرهایی شده.گرگ به خیالش چون بابا رشید نبود می توانست به گله بزند و هر کدام از بره ها را که دلش می خواست بردارد و ببرد...بی خبر ار انکه تفنگ شکاری را دزدکی از گنجه برداشته بودم و اماده بودم از خودم وگله دفاع کنم.با رشادت تمام خودم را میان گله رساندم.هنوز ماشه را نکشیدم که گرگ به طرفم حمله ور شد و پنجه هایش را توی تنم فرو کرد.سگ گله از پشت به گرگ می زد و گاهی تنش را به دندان می گرفت.با هر دو دستم روی صورتم را پوشانده بودم که مبادا پنجه های تیز گرگ گرسنه در صورتم فرو برود و جای خراشهایش روی ان بماند.اگر دندان قروچه های سگ گله و زد وخورد بین او وگرگ نبود شاید ان روز زیر دندانهای تیز و پنجه های گرگ وحشی تکه تکه شده وجای بره من خوراک لذیذ گرگ شده بودم.در میان همین درگیری بود که لحظه ای گرگ دچار غفلت شد و به هوای سگ گله خیز برداشت که از فرصت استفاده کردم و در حالی که از همه جای قلبم خون سرازیر بود تفنگ را از روی زمین برداشتم و ماشه را کشید ودر نهایت خشم وکینه سر گرگ را نشانه گرفتم.با انکه در ان شرایط بعید به نظر می رسید که تیرم به هدف بخورد،ولی بعد از صدای شلیک تفنگ،گرگ زوزه ای کشید و جلوی سگ گله روی زمین افتاد.با دیدن خون سرخی که از وسط سرش جاری بود دچار احساسات ضد ونقیضی شدم و به گریه افتادم.سگ گله به طرفم امد و پارس تشکر امیزی کرد و من با صدای بلندتری گریستم.راستش خودم هم باورم نمی شد که از چنگال ان گرگ وحشی وگرسنه نجات یافته باشیم.
مار را توی دره پرت می کنم و هوای پاک و لطیف کوهستان را که از عطر گل های خود رو سرشار است به ریه هایم می فرستم.از اینکه در چنین کوهستان زیبایی زندگی می کنم بی اندازه خوشحالم.
چشمهایم را از هم می گشایمو نه از کوههای سبز وبلند اثری هست ونه از دره ها ودشت ها وسبزه زارهای زیبا و خیال انگیز وجادویی.هنوز هم اینجام.در این سرداب یخی ودر حال انجماد.چقدر دوست داشتم دوباره انجا بودم،میان ان همه شکوه وعظمت که از سرتاسر دشت پیدا بود،برای ان زندگی ساده وبی ریایی که با خورشید غروب می کرد وبا خورشید طلوع،دلم تنگ شده.با بغض غریبی این گوشه افتاده ام،در خانه ای که تا همین دیروز خانه امید وعشق وزندگی من بود چون غریبه ای بی کس وگمشده به حال خویش رها شده ام.پنداری که هیچ دسترسی به خودم نیست،انگار مه غلیظی چشمان مرا پوشانده و من هیچ کس وهیچ جا را نمی بینم.دلم تنگ شده است برای تمام ان روزهایی که از دست داده ام.می دانم با هیچ نیروی خارق العاده واعجاب انگیزی نمی توانم زمان را به عقب برگردانم وخودم را دوباره در زادگاه زیبا ورویایی ام ببینم.انجا که هر صبح با صدای بع بع و مامای گله دیده از هممی گشودم،در ان گستره بی حد ومرز زندگی...بی هیچ تکلفی در مراتع سرسبز میان گلهای خودروی وحشی با پای برهنه می دویدم،می چرخیدم،می بوییدم و باز می چرخیدم.ان قدر این کار را تکرار می کردم که از سرگیجه نقش بر زمین شوم.سرم را روی بالش سبز زمین می گذاشتم و به اسمان خیلی ابی بالای سرم زل می زدم وشادمانه وخرامان می خندیدم.

 



تاريخ : ۱ دی ۱۳٩۱ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار