ساحل آرامش

نویسنده :منیر مهریزی مقدم

ناشر :علی

نوبت چاپ :چهارم

تعداد صفحات :520

قیمت :10000تومان


پاهایم از فشار کفشها زق زق می کرد.همانطور که به روی صندلی نشسته بودم یک پایم را روی پای دیگر انداخته و کفشم را درآوردم.با نفس کشیدن پایم خود هم نفس عمیقی کشیدم.مامان دست به زانویش گرفت و بلند شد.خطاب به من گفت:

- پاشو مادر.باید برای جمع و جور کردن این همه ریخت و پاش از یک جایی شروع کنیم.

نالیدم و گفتم:

- وای مامان جان تورو خدا امشبه رو ولم کن.من لااقل تا فردا صبح باید به این پاها استراحت بدم.الان داشتم فکر می کردم چطور تا اتاقم برسم.شما می گویید پاشم جمع و جور کنم!!

- خوب حقته مادر.چقدر گفتمت این کفش ها به دردت نمی خوره گفتی الا بلا که همینا.من تعجبم تو چطوری از سر شب با همین کفشها اینقدر رقصیدی حالا به کار کردن که رسید نمی تونی!!

از خرید کفش ها یادم آمد.مامان اصلا به این کفش ها راضی نبود ولی کلی قهر و ناز کردم تا بالاخره رضایتش را گرفتم قصدم این بود که قدم را از آن چه هست بلند تر نشان بدهم و بزرگتر به نظر برسم.

عمو مصطفی که به صحبت های ما گوش می داد خندید و به مامان گفت:

- اذیتش نکن زن داداش خسته شده.شما هم امشب کاری نکنید خیلی خسته اید.

به روی عمو مصطفی خندیدم.مامان کوتاه نمی آمد.

- نه بابا لااقل باید آشغالها را که جمع کنیم.

و مشغول شد ولی من واقعا توان انجام هیچ کاری را نداشتم.عمو با نگاهی به سر تا پای من دوباره گفت:

- ولی زن داداش ماشاالله بنفشه هم رو کاره.با رفتن بهنوش باید به فکر این یکی باشی.

مامان با دلخوری جواب داد:

- وای داداش نگو .بنفشه هنوز 16 سالشه برای این هنوز خیلی وقت داریم.باید مثل بهنوش درسش را بخوانه نوبتی هم که باشه نوبت بچم بهزاده.داره دیرش هم میشه.اون خودش بس که نجیبه صداش در نمی یاد خودمون باید حیا کنیم و کاری بکنیم.

من که بر عکس بهنوش که عاشق درس خواندن بود و به همه ی خاستگارهایش جواب رد می داد اصلا میانه ای با درس خواندن نداشتم تازه با گفته عمو مصطفی گل از گلم شکفته شده بود، با آب پاکی که مامان روی دستم ریخت ساکت شدم.کفش دیگر را هم از پاسم در آوردم بلند شدم و به مامان گفتم:

- چی کار کنم مامان بالاخره همین الان جمع می کنید یا نه؟

- نه فقط آشغالها را جمع می کنم که تا صبح بو نگیره صبح اول وقت شوکت میاد.تو برو استراحت کن که فردا بهانه نیاری.

آقاجون قبل از ما به اتاقش رفته و خوابیده بود. به مامان و عمو شب بخیر گفتم و از پله ها به زحمت خودم را بالا کشیدم وقتی در اتاقم را باز کردم بدون این که برق را روشن کنم اتاق مثل هر شب تاریک نبود.یک نور دیگر اتاق را کمی روشن تر از شب های پیش کرده بود.کرکره اتاقم کنار بود.جلو رفتم و منبع نور را پیدا کردم.

ساختمان جلو ساختمان ما که به تازگی ساخته شده بود و یکی از پنجره هایش درست رو به رو و نزدیک اتاق من قرار داشت برقش روشن بود. یادم آمد که صبح بهزاد می گفت برای ساختمان جدید اسباب کشی می کرده اند.

خیلی دیر وقت بود . با خودم فکر کرده ام حالا ما عروسی داشتیم و تا این موقع بیدار مانده ایم اینها چرا مثل ما نخوابیده بودند. پنجره ی اتاق روبه رو به خاطر هوای گرم تابستان باز بود صدای آهسته ی یک آهنگ تند را میشنیدم از همان اهنگ هایی که با روحیه ی شاد من جور بود و خیلی دوست داشتم.

کسی دیده نمی شد. خیلی دوست داشتم بدانم که اتاق متعلق به کیست. از ته دل آرزو کردم که اتاق دختری به سن خودم باشد تا بتوانم با او دوست شوم.

برگشتم و به تخت خالی بهنوش و کتابخانه ی کتاباش نگاه کردم.با این که خیلی دوست داشتم اتاق هر چه زودتر فقط مال خودم شود و راحت باشم ولی جای خالی او حالا رنجم می داد و دلم گرفت.

من و بهنوش دو اخلاق متضاد داشتیم و به هیچ وجه با هم جوش نمی خوردیم ولی هر چه بود خواهر بودیم 16 سال با او زندگی کرده بودم و به هم عادت داشتیم.گرچه خیلی سر به سرم می گذاشت اما خیلی هم مهربان بود. وقتی مریض می شدم مثل پروانه به دورم می گشت. همیشه منتظر بود که من یک سوال درسی بپرسم که البته خیلی کم پیش می آمد، با چه دقتی برایم توضیح می داد و اصرار داشت که به زحمت در مخم جا دهد ولی من که فقط به فکر شیطنت بودم اندازه ای درس می خواندم که نمره ای بخور و نمیر بگیرم و تجدید نیاورم.

درست عکس او که تا وقتی لیسانسش را نگرفت هر چه مسعود پسر دائی ام جلزو ولز کرد و به خاستگاریش فرستاد جواب نداد.تازه حالا هم قصد فوق لیسانس گرفتن را داشت و هنوز هم سر باز می زد تا اینکه عاقبت خود مسعود پا پیش گذاشته و شخصا از خودش تقاضای ازدواج کرده بود و قول داده بود که در ادامه ی درس خواندن نه تنها پیگیرش نمی شود که کمکش هم می کند. اینچنین بود که بهنوش خانم که البته خودش هم بی علاقه به مسعود نبود بله را گفته و امشب به سلامتی طی جشن مفصلی او به مسعود رسیده بود و اتاق خالی هم به من.

لباسم را عوض کردم.سنجاقهای سر را از میان موهایم در آوردم.موهام بس که تافت خورده بود سفت و خشک شده بود. چاره ای نداشتم. با یک دوش گرم خستگی ام کمی رفع می شد و هم موهایم به حالت اولیه بر می گشت. بعد از حمام همین اندازه که به تختم رسیدم سرم نرسیده به بالش بیهوش شدم

فکر می کنم این شیرین ترین خوابی بود که تا به حال کرده بودم. حتی این اخلاقم هم با بهنوش فرق می کرد. او می گفت وقتی زیاد خسته می شود خوابش نمی برد ولی من هر چه خسته تر بودم خوابم بیشتر بهم مزه می داد.

با صدای آهنگی شاد و هیجان انگیز که اهنگ روز هم بود چشم گشودم. عاشق این مدل اهنگها بودم، به نظرم روحیه ی آدم را زنده می کرد.غلتی زدم احتمال دادم که این صدا از پنجره ی روبه رو باشد. خوشحال شدم. مطمئنا اتاق متعلق به یک جوان بود و اگر دختر می بود که عالی می شد. صدای چند ضربه به در و متعاقب ان در باز شد و سر بهزاد را دیدم.

- پاشو خواهر کوچولوی تنبل مامان احضارت کرد.

به رویش لبخند زدم و جواب دادم:

- باشه داداش زود میام.

با رفتن او تازه به بدنم کش و غوسی دادم و غلتی دیگر زدم.عاشق داداش بهزادم بودم.او و داداش بهنام هم مثل منو بهنوش دو قطب مخالف بودند. بهنام سرد و خشک ولی بهزاد مهربان و خونگرم بود. با همه بخصوص با من که خواهر کوچولو صدایم می زد نرم و راحت بود.

بین پسرهای فامیل به عاقلی و نجابت معروف بود . دخترهای دم بخت فامیل برای یک نگاهش که به ندرت پیش می آمد چشم در چشم نامحرم شود غش می کردند. مامان دخترهای زیادی را از بین فامیل به او پیشنهاد داده بود ولی او شدیدا مخالف ازدواج فامیلی بود و از مامان خواسته بود بین غریبه ها برایش موردی مناسب البته با نظر خودش انتخاب کند. 27 سال سن داشت و مهندس کامپیوتر بود. با دوستش شرکتی دست و پا کرده و راضی به نظر می رسیدند. داداش بهنام 30 ساله بود و خیلی زودتر از بهزاد ازدواج کرده بود و حالا دو دختر 6 ساله و 5 ساله داشت و با اقاجون که فروشگاه لوازم منزل در بازار داشت مشغول بود و به عبارتی عصای دست آقاجون بود. بهنوش هم 25 ساله و به قول آقاجون من هم که ته تغاری خونه بودم 16 سال و امسال به سوم دبیرستان می رفتم.

بهنوش کمی سبزه با موهای حالت دار مشکی بود ولی من پوست سفیدی داشتم و موهای قهوه ای تیره و همین همیشه بهنوش را شاکی می کرد. با نارضایتی به مامان می گفت شما بین بچه هاتون فرق گذاشته اید. مامان به این حرف او می خندید و در جوابش می گفت:

- دخترم گلم سبزه ها نمک بیشتری دارند.

من در ادامه ی حرف مامان می گفتم:

- راست میگه مامان گمانم نمکش زیاد بوده که مسعود را نمک گیر کرده.

بهنوش از این جواب ها خشونود می شد ولی در عوض قد بهنوش از من خیلی کشیده تر بود و اندام زیبایی داشت که مرا عصبانی می کرد به همین خاطر همیشه دلم می خواست کفش پاشنه بلند بپوشم تا از او کم نیاورم گرچه بهنوش عثیده داشت که من هنوز تا 18 سالگی وقت قد کشیدن دارم ولی حالا عجله می کنم. با این وجود باز هم نگران بودن. از لحاظ چهره تقریبا مثل هم بودیم و به قول دختر خاله ام میترا چشمهای آهویی و کشیده و لبهای قلوه ای داشتیم. از همه بهتر قشنگتر از نظر او گونه های برجسته مان بود

همین تعریف هایی که از چهره ی زیبایم می شد مرا از خود راضی کرده بود. خیلی دوست داشتم جلب توجه پسران جوان را کنم. یاد دیشب افتادم.

در همه ی عروسی ها و جشن هایمان بعد از رفتن غریبه ها زن و شوهر های و دختر پسر های فامیل با هم می رقصیدیم دیشب محسن برادر مسعود لحظه ای از کنارم دور نمی شد.

به قدری برایش عشوه می آمدم که حس می کردم هر لحظه می خواهد چیزی به من بگوید چشماش پر از احساس بود و می فهمیدم برای مهار این احساس خیلی تلاش می کرد.

آخر شب هم که برای بدرقه عروس و داماد راهی بودیم من جلوی در بلاتکلیف ایتاده بودم که صدای محسن را شنیدم او جلوی ماشین خواهرش نشسته بود . عقب ماشین بیشتر از حد ظرفیتش پر بود اما او تنها روی صندلی جلو کنار راننده که حامد شوهر مهناز بود نشسته بود.

- بنفشه اگر می خواهی بیا اینجا جای یکی دیگر هم هست.

و خودش جا باز کرد.

بدم نمی امد کنارش بنشینم ولی مردد بودم عمدا کمی این پا و ان پا کردم و بعد رفتم کنارش نشستم. مهناز و مریم دختر دایی هایم و بچه هایشان صندلی عقب را کاملا اشغال کرده بودند و با صدای بلند دستگاه ماشین دست می زدند و هم خوانی می کردند.

چند دقیقه نگذشته بود بهزاد را دیدم که با عجله مشغول مرتب کردن ماشین ها و جمع و جور کردن مهمان ها بود از کنارمان گذشت تا چشمش به من افتاد که تنگ بقل محسن نشسته بودم جلو امد. در جلو را باز کرد و با خوشرویی گفت:

- بنفشه جان چرا اینجا نشستی جارا تنگ کردی. بیا بریم ماشین بهنام جا داره.

منتظر نشد و مرا بیرون کشید محسن گفت:

- جامون تنگ نشده بهزاد.

حامد پوزخندی معنی دار زد ولی بهزاد ندیده گرفت تشکر کرد و در ماشین را بست. همانطور که دست مرا گرفته بود و به طرف ماشین بهنام می برد به نرمی گفت:

- خواهر کوچولو داشتیم!

خودم رو به نفهمی زدم و پرسیدم:

- چیرو داشتیم؟!

در جلوی ماشین بهنام را برایم باز کرد و مرا کنار فروغ همسر بهنام گذاشت و در گوشم آهسته گفت:

- ای شیطون.

بعد خطاب به فروغ گفت:

- زن داداش، بنفشه تا رفیتم و برگردیم امانت دست شما.

فروغ مرا کنارش جا داد و دستش را دور گردنم انداخت.

- برو آقا بهزاد. این کوچولو همه جا، جا میگره.

نسبت کوچولویی که به من چسبانده بود ناراحتم کرد، ولی به احترامش چیزی نگفتم. از سر شب با این کفش های پاشنه ده سانتی کلی به خودم فشار آورده بودم ، موهایم را در آرایشگاه همراه عروس پیچیده بودم و با هزار خواهش تمنا مامان را راضی کرده و کمی آرایش کرده بودم و به نظر خودم یک خانم کامل بودم با این حال کوچولو خطاب شدم.

صدای چند ضربه به در افکارم را پاره کرد. وقتی گفتم بفرمایید در باز شد و سحر دختر بزرگ بهنام دوان دوان به طرفم دوید. بغل باز کردم و او را در آغوش کشیدم. مرا بوسید و گفت:

- عمه مامانی میگه بیا پایین دیگه همه اومدند.



من هم او را بوسیدم.

- باشه خوشگله برو به مامانی بگو عمه تا 5 دقیقه دیگه میاد

با رفتن سحر از تختم بیرون امدم.لای در اتاقم را باز کردم و صدای شلوغی را شنیدم. خدارا شکر کردم که طبقه ی بالا سرویس بهداشتی داشت و لازم نبود برای این کار حتما پایین بروم. بعد از شستن سرو رویم و تعویض لباس جلوی پنجره امدم که ان را ببندم. سر پسر جوانی را در اتاق روبه رو دیدم و فهمیدم اتاق به پسر جوانی تعلق دارد. با دلخوری پنجره را بستم و از اتاق خارج شدم.

از پله ها که پایین امدم سحر و صبا به طرفم دویدند. زانو زدم و هر دو را بغل گرفتم و بوسیدم. فروغ گفت:

- چشمات چه بادی کرده بنفشه.

سلام کردم. عمو مصطفی و عمو مرتضی هم با خانواده امده بودند مخصوصا که امروز جمعه هم بود.

جواب سلامم را گرفتم و بعد از احوالپرسی به اشپزخانه رفتم. مامان جلو اشپزخانه به من ربخورد.

- عجب صبح زود بیدار شدی و کمک کردی.

- سلام مامان جون، خوب بیدارم می کردی.

- علیک سلام. همچین بیهوش شده بودی که مگر می شنیدی. چند مرتبه اومدم صدات زدم بیفایده بود.

مامان را بوسیدم و وارد اشپزخانه شدم. شوکت خانم کارگر مامان امده بود و از ان همه شلوغی شب گذشته اثری به جا نگذاشته بود حتی غذای ظهر هم آماده بود.یک فنجان برداشتم که برای خودم چای بریزم صدای بهنام را از جلو اشپزخانه شنیدم که صدا زد شوکت خانم .

- سلام داداش مثل اینکه شوکت خانم رفته حیاط بشوره.

- علیک سلام، پس خودت یک سینی چای کامل بریز و بیار.

با یک سینی چای وارد پذیرایی شدم.سلام کردم و بعد از این که به همه چای تعارف کردم به اشاره اقاجون در کنارش نشستم. عمو مصطفی به رویم لبخند زد و به اقاجون گفت:

- خوب داداش بهنوش را که فرستادی خانه بخت، بهزاد را هم امروز فردا پرش میدی می مونه ته تغاری. آقاجون دست سنگینش را دور گرنم انداخت و جواب داد:

- خدارو شکر که برای این یکی هنوز خیلی وقت داریم. بنفشه تا دکتراش را بگیرد لااقل ده سال دیگه می شه عمو مصطفی خندید.

- گمان نکنم. قولت میدم از همین فردا خاستگار ها پاشنه در خونتون را از جا در بیاورند.

اقاجون روی سرم را بوسید.

با این که از هر چی درس و کتاب بود حالم به هم می خورد به اجبار به روی آقاجون لبخند زدم

ناهار را خیلی زود صرف کردیم چونکه مامان نگران بود و می خواست زودتر به منزل دایی و مراسم پاتختی برسیم بعد از نهار به اتاقم رفتم، وقت زیادی نداشتم فوری دوش گرفتم و لباس پوشیدم فروغ را صدا زدم. امد موهایم را سشوار کشید. باز هم مثل دیشب اندکی دست به صورتم بردم و کمی ارایش کردم و دوباره همان کفشهای پاشنه بلند را پوشیدم.

با ماشین بهنام رفتیم. جلوی در منزل دایی، محسن را دیدم. با دیدن من چشماش برقی زد و جلو امد. در ماشین را برایمان باز کرد . عمدا حالتی به خود دادم تا روسری ام بیوفتد تا دل اورا ضعف ببرم و مطمئن بودم که همینطور هم شد.

همزمان با ما عروس را هم مسعود از ارایشگاه اورد . راستی از دیشب که بهنوش را ندیده بودم خیلی دلم برایش تنگ شده بود چه برسد به این که او برای زندگی به شیراز می رفت. جلو رفتم و با اشتیاق در اغوشش گرفتم دلم نیامد ببوسمش. حتی از دیشب هم خوشگلتر شده بود و مسعود یک لحظه چشم از او بر نمی داشت با هم وارد خانه شدیم. مانتو اش را که در اورد با لذت براندازش کردم.

قد بلند و کشیده اش با لباس اندامی بند و دنباله دار صورتی با یقه و سر شانه های باز بی آستین زیبایی اش را نفس گیر کرده بود. ذوق زده گفتم:

- بهنوش به خدا از دیشب هم خوشگل تر شدی. من جلو تر برم بگم اسپند آماده کنند خواهر خوشگلم چشم نخوره

قبل از رفتنم زن دایی با اسپند وارد اتاق شد با اشتیاق به عروس زیبایش نگاه کرد و اسپند را دور سرش چرخاند.

مراسم عصرانه پاتختی که تمام شد زن دایی همه ی فامیل نزدیک را نگه داشت و به خاطر این که عروس داماد وقت زیادی نداشتند همان شب پا گشا گرفتند. آخر شب دایی به عنوان هدیه سوئیچ یک پراید صفر را به بهنوش داد.

همان موقع هم آقاجون همه را برای فردا شب دعوت کرد. او هم می خواست قبل از رفتن عروس داماد پا گشا کرده باشد. شب که به خانه برگشتیم به اتاق رفتم دوباره صدای همان اهنگ های هیجان انگیز مرا به طرف پنجره کشید.

پنجره را باز کردم ولی کر کره را کنار نزدم. باز هم پسرک را دیدم ولی این بار با دقت تر.

تقریبا 20-19 ساله به نظر می رسید و تیپی جدید و تابع روز داشت از همان تیپ ها که می پسندیدم.

صبح فردا بهنام قبل از رفتن به مغازه و بردن اقاجون فروغ و بچه ها را اورد و بعد از ظهر هم زودتر از بقیه خاله و میترا هم برای کمک آمدند. با رسیدن آنها بهزاد هم از شرکت برگشت.

میترا با دیدن او برقی از شرم و شادی آمیخته در چشمانش پیدا شد.از نگاهش میفهمیدم که چقدر به بهزاد علاقمند است اما بهزاد مثل همیشه که رعایت می کرد برای راحتی انها به اتاقش رفت و تا سر شب و امدن مهمان ها بیرون نیامد.

بعد از این که شیرینی و میوه ها را با کمک میترا روی میز چیدیم و کارمان تمام شد برای اماده شدن به اتاق رفتیم.

میترا به روی تخت خالی بهنوش نشست و گفت:

- خوب دیگه اتاق خالی مال خودت شد.

با ناراحتی گفتم:

- ولی حالا که دیگه بهنوش می رود خوشحال نیستم. از دیشب که تنها شدم جایش را خالی میبینم. رفتم حمام و وقتی برگشتم میترا پشت کر کره ایستاده و به پنجره رو به رو نگاه می کرد. باز هم صدای بلند اهنگ به گوش می رسید و همین باعث کشیده شدن میترا به ان مت شده بود. با وارد شدن من پرسید:

- اخرش این ساختمونه تکمیل شد. ظاهرا کسی هم ساکن شده آره.

با هیجان جواب دادم:

- آره توی همین اتاق یک پسر جوان میشینه اون هم از اون تیپا.

- به چه شود.

صادقانه گفتم:

- ولی اگر دختر می بود با هم دیگه دوست می شدیم بهتر می شد.

میترا با لبخندی معنی دار گفت:

- خوب با این دوست میشی. تو که بدت نمیاد.

خندیدم.

- دیدیش.

- خودش را هنوز رویت نکردم. صدای اهنگش را شنیدم

- گوش میدی چه اهنگ هایی میگذاره. آدم حال می کنه.

- اتفاقا خوبه. از این بابت که با هم تفاهم دارید.




تاريخ : ٢٩ آذر ۱۳٩۱ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار