اوج آسمان

نویسنده :فرناز نخعی

ناشر :علی

اوج آسمان چاپ :دوم

تعداد صفحات :824

بها :17500تومان



سیما جلوی ساختمان فرودگاه از تاکسی پیاده شد وباقدمهایی آرام به طرف ساختمان رفت. هوای لطیف صبح بهاری اورا به وجد آورده بود ودلش میخواست تاحد ممکن از آن بهره ببرد. درحالی که با نفسهای عمیق این تازگی ولطافت را تا اعماق وجودش پایین می فرستاد آخرین قدم ها را در هوای آزاد برداشت و وارد سالن فرودگاه شد. از در مخصوص بازرسی پرسنل گذشت و به طرف سالن انتظار رفت.نگاهی به اطرافش انداخت . ظاهرا بازهم زودتر از همه رسیده وهنوز همکارانش نیامده بودند. نگاهی به ساعتش انداخت ودر دل گفت ((کاش بیرون مونده بودم واز هوای تمیز بیشتر استفاده میکردم محیط بسته خفقان آوره.)) به یاد خواهرش افتاد که بیشتر از دو هفته میشد به خاطر ابتلا به بیماری هپاتیت در بیمارستان بستری بود. تصمیم گرفت در فرصتی که داشت به بیمارستان تلفن بزند واحوال اورا بپرسد. با این فکردر راهرویی که به طرف تلفن عمومی می رفت به راه افتاد. در انتهای راهرو درست وقتی که می خواست به طرف چپ بپیچد وجلوی تلفنها برسد مردی خلاف جهت او مشغول ورود به راهرو بود . آن ها در یک لحظه به طور ناگهانی با هم مواجه شدند هر دو برای اجتناب از برخورد خودرا به عقب کشیدند و کیف سیما از روی شانه اش به زمین افتاد مرد خم شد کیف را برداشت ودر حالی که آن را جلوی سیما گرفته بود گفت :

_معذرت میخواهم بفرمایید .

سیما در حالی که کیفش را میگرفت گفت :

_خواهش می کنم مهم نیست.

نگاه مرد روی نوارهای طلایی سر آستین های سیما چرخید و گفت :

_فکر میکنم من افتخار همکاری شما روداشته باشم .

سیما با تعجب نگاهی به چهره ی جذاب مرد انداخت. صورت گندم گون اورا که یک جفت چشم عسلی در میان آن می درخشیدند با دقت نگاه کرد تا آ ثری از اشنایی پیدا کند اما تا به حال این مرد را در فرودگاه ندیده بود . بعد متوجه شد که مرد لباس خلبانی به تن دارد . لبخند زد و گفت :

_ اونیفورمتون که این رو میگه ولی من تا حالا شمارو ندیده بودم .

_ منو ببخشید که در معرفی خودم تاخیر کردم . من به ایین هستم واز دیروز کارمو شروع کردم .

_من کیانی هستم .

_ از اشنایتون خوشبختم . شرمنده ام که در اولین برخورد شمارو ترسوندم و باعث شدم کیفتون زمین بیفته .

_ مهم نیست .یه اتفاق بود که ممکنه پیش بیاد خودتونو ناراحت نکنید .

مرد با ادب خاصی سرش را کمی خم کرد وگفت :

_ با اجازه .

بعد به طرف سالن انتظار به راه افتا د.

سیما برگشت ودر حالی که از پشت موهای صاف خرمایی اورا نگاه میکرد با خود گفت (( چقدر اقا مودب بود اما معلوم نیست چرا این قدر دیر کارشو شروع کرده بنظر میاد حدود سی سالش باشه . معمولا خلبانهای جدید جوونتراز این هستن .))

از پشت دستی به شانه اش خورد واورا از جا پراند. سیما برگشت ورویا را دید . رویا لبخند زد وپرسید :

_کجای دختر؟حواست خیلی پرته.

بعد با چشم اشاره ای به اقای به ایین که هنوز مشغول عبور از راه رو بود کرد وبا شیطنت ادامه داد :

_ این چشم عسلی خوش قیافه هنوز از راه نرسیده دل تو رو هم برده ؟

سیما اخم دوستانه ای کرد و گفت :

_دست بردار بابا کی به فکر اون بود ؟ داشتم میرفتم به ثریا تلفن بزنم .

_ آره دیدم سره جات خشکت زده بود ودر حالی که داشتی چهار چشمی جناب به ایین رو نگاه میکردی همه ی فکرو ذکرت پیش ثریا وبیمارستان بود البته تقصیری هم نداری این یه مرض مسریه که از دیروز تاحالا بین دخترهای فرودگاه شایعه شده . از دیروز که اون سر و کله اش پیدا شده همه دارن در موردش حرف میزنن .راستی ثریا چطوره ؟

_بهتره دیروز از صبح تا عصر پیشش بودم دکترش میگفت ((چند روز دیگه مرخص میشه .)) خدا کنه بتونه عقب موندگی درسیشو جبران کنه وامتحا ناش رو بده.

_نگران نباش حتما میتونه همین که حالش داره خوب میشه و از یه همچین مریضی وحشتناکی جون سالم بدر برده جای شکر داره حالا قبول شد که چه بهتر نشد هم میمونه واسه شهریور . سیما بطرف تلفن ها براه افتاد وگفت :

_میرم بهش زنگ بزنم .

_از قول من هم بهش سلام برسون من همینجا وایسادم زنگتو بزن باهم بریم . چند دقیقه بعد اندو بطرف سالن انتظار برگشتند. سیما ناخود آ گاه به مردی فکر میکرد که چند دقیقه قبل اورا دیده بود . دلش میخواست درباره ی او بیشتر بداند اما میدانست که اگر بهانه ای بدست رویا بدهد او با ان اخلاق شوخ وشیطا نش تا مدتها سربه سرش خواهد گذاشت وبه این سادگیها دست از سرش بر نمیدارد. غرق در این افکار بود که رویا گفت :

_ طرف تازه از آلمان اومده.

_ کدوم طرف ؟

_ مگه تو از مرحله پرتی دختر؟ همین آقای به آیین رو میگم دیگه . سیما با کنجکاوی پرسید :

_ خوب ؟

رویا لبخند زد و با شیطنت گفت :

_ انگار خیلی مشتاقی ؟ اما ازاین لحظه به بعد دادن اطلاعا ت مجا نی نیست خرج داره . سیما چشم نازک کرد وگفت :

_ خواستی بگو نخواستی هم نکو. مکه این یارو کی هست که من بخوام بخاطرش خرج کنم ؟ تازه من که تورو میشناسم تو وراج بزرگ اگه راجع به چیزی اطلاعات داشته باشی محال طاقت بیاری اونو پیش خودت نگه داری . من اطمینان دارم که قبل از تموم شدن شیفت کاری امروز اگه همه چیز رو تحویل من ندی شب خوابت نمی بره .

_حالا که اینقدر منو خوب میشناسی به عنوان سور پرایز باید خدمتتون عرض کنم که امروز خلبان ما ایشون هستند.

دل سیما لرزید انگار از اینکه به زودی ان چشم های درخشان عسلی را دوباره خواهد دید خوشحال شده بود. این حالت برایش خیلی تعجب آور بود . هنوز حرفی نزده بود که رویا گفت :

_ چرا ذوق زده شدی؟ چشمات یه جوری برق میزنه که انگار گفتم اون قراره بیاد خواستگاریت .

_ به فرض هم که بخواد بیاد کسی اونو راه نمیده . تازه فکر کنم زن و بچه داشته باشه به سن و سالش میخوره .

_ نخیر مجرده تازه باید دلتم بخواد که اون یه روز گوشه چشمی به تو داشته باشه اطمینان دارم با شرایطی که داره دست روی هر دختری بذاره جواب مثبت می گیره .

_امیدوارم این دختر خانم خوش شانس تو باشی حالا مگه چه مزایایی داره که اینقدر دهنت آب افتاده؟

_گفتم که مجانی نمیشه اقلا باید دو تا آب پرتقال خرجش کنی . سیما خندیدو گفت :

_ ای جونور خب بگو دلم آب پرتقال میخواد و هوس کردم رو سرتو چتر باز کنم . چرا اینقدر موضوع رو می پیچونی ؟ بیا بریم تورو به آ رزوت برسونم . چند دقیقه بعد آن دو در حالی که لیوان های آب پرتقال را در دست داشتند روی صندلی های سالن انتظار نشستند . سیما گفت:

_ خب میگفتی .

_ دارم به این نتیجه میرسم با این اشتیاقی که تو داری یک لیوان آب پرتقال خیلی کم بود باید ازت ناهار میگرفتم .

سیما نفس عمیقی کشید وگفت :

_ باز تو شروع کردی اصلا همینطوری دلم میخواست برات یه لیوان آب پرتقال بخرم هیچ چیزی هم نمیخوا م درباره این یارو بشنوم. رویا خندیدو گفت :

_ حرص نخور پنهون کاری هم نکن با این حرف ها نمیتونی منو گو ل بزنی . قیافه ات داد میزنه که از کنجکاوی داری میمیری . پس گوش کن جناب آقای به آیین تنها فرزند یه خا نواده ی سوپر میلیاردر در شمال شهر نشینه باباش کارخانه ی نساجی داره توی کاره صادرات و واردات هم هست وخلاصه پولش از پارو بالا میره . از قیافه ورفتارش هم که لازم نیست چیزی بگم چون خودت دیدی بیست و نه سالشه با مدرک مهندسی مکانیک وارد دوه خلبانی شده چند سال به عنوان کمک خلبان کار کرده پارسال اونو فرستادن یه ماموریت آموزشی توی آلملن گذرونده ودوره تکمیلی رو تموم کرده و برگشته سرکارش وحالا هم در خدمت شماست . وقتی رویا ساکت شد سیما با اشتیاق پرسید:

_خوب ؟

_ همین دیگه .

_ این اطلاعاتی که این همه پزش رو میدادی همین بود ؟

_ عجب توقعی داری دختر اون تازه دیروز اومده سرکارمن کلی زحمت کشیدم تا تونستم از بچه های قدیمی این هارو در بیارم نکنه انتظار داشتی شماره شناسنامه وسا یز پیرهن طرف رو هم تحویلت بدم ؟دیروز جونم به لبم رسید تا این هارو فهمیدم.

_ پس لابد همون دیروز که دیدیش خودت هم گلوت پیشش گیر کرده که اینهمه جون کندی تا در موردش اطلاعات کسب کنی . رویا با شیطنت گفت :

_ مثلا تو بدت میاد یه همچین شوهری داشته باشی ؟

_ بدم که نمیاد ولی ..... راستی نگفتی این اطلاعات رو از کجا کسب کردی خانم اینفورمیشن ؟

_راستش این دفعه من دنبال اطلاعات نرفتم اطلاعات خودش پیدا شد . به محض اینکه خبرش رسید که آقای به آیین سرکاربرگشته همه شروع کردند به حرف زدن در مورد اون .هرجامیرفتی همه داشتن درباره ی مزایای ایشون سخنرانی میکردن دخترای کرویه جوری در موردش حرف میزدن که انگار یه فرشته الهی وارد فرودگاه شده . فکر میکنم قبلا هم هوش ازسر خیلی ها برده. سیما نگاهی به ساعتش انداخت وگفت :

_ اگه میخواهی از پرواز با این داروی هوش بری محروم نشی بلند شو چیزی به پرواز نمونده . وقتی سیما از فرودگاه بیرون آمد نزدیک غروب بود. نگاهی به خورشید که در افق بزرگ تر و کم نور تر از همیشه به نظر می آمد انداخت وسوار تاکسی شد.در طول مسیر تمام فکرش متوجه آقای به آیین بود . تمام حرکات وحرف های اورا در طول پروازهای انروز مرور میکرد واز یادآوری چهره ی جذ اب ومردانه ی او که در آن ادب ووقار خاصی موج میزد نا خود آگاه لذت میبرد. خودش هم نمیدانست که چرا اینقدر درباره ی او فکر میکند هنوز چند ساعت بیشتر نبود که اورا میشناخت وبرایش عجیب بود که نسبت به یک مرد غریبه تا این حد توجه اش جلب شده باشد.

با خود گفت ((شاید به قول رویا من هم مثل بقیه دختر ها مجذوب قیافه و رفتار مودبانه ی اون شدم . راستی بااین تیپ وتحصیلات وثروت چطور تاحالا ازدواج نکرده؟ رویا حق داشت که میگفت دست روی هردختری بزاره جواب مثبت میگیره البته هنوز دیرش هم نشده چون بیست و نه سالگی تازه سن مناسب برای ازدواج یه مرده لابد تاحالا درگیر کارو درس واین جور چیزها بوده وحالا حتما به فکر ازدواجه . )) سیما غرق دراین افکار به خانه رسید و زنگ پشت در آپارتمان را به صدا در آورد . چند لحظه بعد مادرش در را باز کرد .سیما گفت:

_ سلام .

_علیک سلام خسته نباشی.

_ مرسی خسته نیستم .

مادر باحیرت به او نگاه کرد وگفت :

_چه عجب یه روز شد که تو از سرکار بیایی وخسته نباشی . توی این یه سالی که رفتی سر کار اونقدر ازسنگین بودن برنامه کاریت گفتی که من صد دفعه آرزو کردم کاش توی امتحان ورودی اینکار قبول نمیشدی ومی رفتی دنبال یه کار دیگه امروز چی شده که از در اومدی ومیگی خسته نیستی؟

سیما احساس کرد صورتش داغ میشود . انگار در حین کار خلافی مچ اورا گرفته باشند . حرف های مادرش درست بود وخود او هم از اینکه امروز شاداب بود و احساس خستگی نمیکرد متعجب شد . با خودش گفت ((انگار دوره ای که آقای به آیین توی آلمان گذرونده خیلی مفید بوده امروز به قدری هوا پیما روخوب وآروم هدایت کرد که من اصلا خسته نشدم .))صدایی در درونش فریاد زد دروغگو به خودت هم میخواهی دروغ بگی؟

صدای مادر از آشپزخانه شنیده شد:

_ حالا چرا مثل برق گرفته ها وایستادی اونجا ؟ برو لباست رو عوض کن بیا شام بخوریم . سیما تکانی خورد وبطرف اتاقش رفت . لباس منزل پوشید وبعد چراغ اتاق را روشن کرد ومقابل آیینه ایستاد نگاهی به اندام باریک و بلندش انداخت وبه یاد شیطنت های همیشگی رویا افتاد. رویا هروقت خیال شوخی کردن با اورا داشت میگفت ((تو شانس آوردی که لباس عروس دامنش بلنده وگرنه همون شب عروسی داماد وقتی چشمش به ساق پاهای تو می افتاد فرار میکرد. باید حواست باشه که موقع خرید عروسی یه لباسی انتخاب کنی که استین هاش بلند و پفی باشه چون دیده شدن دستهات هم همین خطر رو داره اینها دست وپا که تو داری یا نی قلیون ؟ فکر کنم خدا موقع خلقت تو مواد اولیه کم آورده وبه جاش از چوب کبریت استفاده کرده .)) از این یاد آوری لبخندی روی لبان سیما نشست ودر دل گفت ((رویای وروجک)) آنها از دوره ی راهنمای دوست وهمکلاس وهمسایه بودند. از همان اولین روزهای آشنایی دوستی عمیقی بینشان شکل گرفته بود که در دوران دبیرستان هم ادامه داشت.دوسال قبل که آنها مدرک پیش دانشگاهی گرفتند تعاونی مسکن محل کار پدر سیما در منطقه ی نوسازی در حاشیه ی شهر تعدادی آپارتمان ساخت وبه کارمندان واگذار کرد . خانواده سیما در حالی که بخاطر خانه دار شدن از خوشحالی در پوست خود نمگنجیدند به انجا نقل مکان کردند. سیما و رویا که کاملا به هم وابسته بودن واین دوری و جدایی برایشان سخت بود بعد از اینکه نتایج کنکور اعلام شد وفهمیدند که هیچ یک قبول نشده اند تصمیم گرفتند برای جبران این دوری وهمچنین قبول نشدن در دانشگاه باهم در آزمون ورودی دوره ی مهمان داری هواپیما شرکت کنند . سیما بیشتر مایل بود یک شغل اداری داشته باشد . مهمانداری هواپیما پیشنهاد رویا بود که همیشه به دنبال موقعیت های تک و استثنایی میگشت ودوست داشت همه چیزش بادیگران فرق داشته باشد آنقدر به سیما اصرار کرد واورا وسوسه نمود که اگر هر دو قبول شوند میتوانند سرکار که هستند ساعتهای خیلی خوبی را باهم بگذرانند که سیما هم سرانجام راضی شد . خوشبختانه هردوی آنها قبول شدند و بعد از گذراندن یک دوره ی شش ماهه مشغول به کار شدند واکثر شیفتهای کاری آنها باهم بودند . در پروازها سیما همیشه عجله داشت که کارها را تمام کنند وبتوانند چند دقیقه کنار هم بنشینند وصحبت کنند. او اطمینان داشت که رویا همیشه نوعی شوخی شیطنت در آستین خواهد داشت . این تنها دلخوشی سیما برای شغلی بود که به آن هیچ علاقه نداشت از پرواز به شدت خسته میشد واحساس میکرد روحا وجسما برای این شغل آمادگی ندارد آرزو داشت که میتوانست در یک شرکت یا اداره پشت میز بنشیند ودر یک اتاق آرام مشغول کارهای اداری باشد اما امروز بعد از یک شیفت طولانی کاملا با نشاط و سرحال بود . خودش هم میدانست که علت این سر زندگی وجود خلبان جدید شان است اما نمیدانست چرا تا این حد از بودن در کنار این مرد لذت میبرد تا به حال فکرش به این شکل به مردی معطوف نشده بود ته دلش احساس گناه میکرد . خودش را سرزنش کرد ((خجالت بکش دختر چه معنی داره که تو اینقدر درباره یک مرد غریبه فکر میکنی؟ تمام هوش و حواست دنبال این مرتیکه است .))





تاريخ : ٢٩ آذر ۱۳٩۱ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار