همراز

نویسنده :منیر مهریزی مقدم

ناشر :علی

نوبت چاپ: دوم 


تعداد صفحات:504

بها :9000تومان



تا آن شب که زمزمه های عمه ها و پدر را از پشت در شنیدم قضیه را جدی نگرفته بودم. وقتی صحبت ها به زمزمه های آهسته تبدیل شد دلهره به جانم چنگ انداخت. یواشکی پشت در اتاقم گوش خواباندم عمه مهین می گفت : - به خدا داداش نمی دونی چقدر خانمه. ملوک دیدش، مگه نه ملوک. و صدای عمه ملوک. - آره به نظر من هم خیلی خانم و مقبول بود. خوبیش اینه که بچه نداره. بچه اش نمی شده به همین خاطر با مژگان راه می یاد. نگران نباش. با چند لحظه تاخیر صدای پدر را شنیدم. - نمی تونم نگران نباشم. هنوز هم می گم بهتره صبر کنیم وقتی مژگان هم مثل مجید رفت سر خونه و زندگیش اون موقع اقدام می کنیم. و باز صدای پر شور عمه مهین که حالا خیلی ازش بدم آمده بود. - این حرف رو نزن داداش. مژگان الان سن حساسی داره که نیاز به سایه مادر داره. بهت قول می دم که راحت با هم کنار می یان. خصوصاً از طرف فرشته خانم که کاملاً خیالم راحته. وصدای عمه ملوک. - داداش جان، مژگان اینقدر بزرگ شده که بفهمه تو چقدر به خاطر اونا صبر کردی. من که می گم دل دل نکن توکل به خدا اجازه بده مهین با فرشته خانم صحبت کنه و قرار بگذارند. و پدر با نگرانی که از صدایش می بارید گفت : - اگه فقط ناراحتی ام مژگان نباشه هیچ مسئله ای ندارم. و صدای پیروزمند و شاد عمه هایم ختم جلسه را اعلام کرد. آن شب تا صبح از ناراحتی خوابم نبرد، عکس مامانم را روی سینه گذاشتم و تا صبح گریه کردم. حالا که درست فکر می کنم می فهمم که چقدر خودخواه بودم. اما مسلماً این اقتضای سنم بود. 18سالگی و اوج بلوغ بسیار خودخواهم کرده بود. پدر مهربانم را فقط برای خودم می خواستم. داستان ها و فیلم هایی که از نامادری خوانده و دیده بودم یک جادوگر بدجنس را در نظرم تداعی می کرد. کسی که محبت پدرم را از ما می گرفت. پنهانی کتکم می زد. پدر که از راه می رسید چُغولی ام را می کرد و باعث می شد پدر نظرش از من که دختر یکی یک دانه اش بودم برگردد. گرسنگی، لباس های پاره، کارهای سخت خانه، آن شب همه این صحنه های وحشتناک مثل فیلمی واضح از جلو چشمم می گذشت. آن زمان پدر هنوز بازنشسته نشده بود. صبح اول وقت که من و مجید هنوز در خواب ناز بودیم بیدار می شد. نهار ظهر، صبحانه و حتی ساندویچ بین روزم را هم آماده می کرد. مجید در آستانه دیپلم گرفتن بود به موقع بیدارش می کرد تا به کارهایش برسد. مرا با ملایمت و کُلی ناز بیدار می کرد تاکید داشت حتماً صبحانه ام را بخورم و تا نمی خوردم خیالش راحت نمی شد. هر صبح خودش مرا به مدرسه می رساند و برگشت با سرویس بودم اما تا به خانه می رسیدم تلفن می زد تا مطمئن شود که رسیده ام. با همه تنها بودن تفریح و خرید و دیگر واجباتِ زندگی را حفظ می کرد. با محبت و پشتکار تمام، مرا از آب و گل در آورد مجید را به دانشگاه و سربازی فرستاد و یک سال می شد که با انتخاب خود مجید همسر دلخواهش را عقد کرد و فرستادشان سر زندگی. از نظر من تُکتَم زن برادرم که محبت خواهرانه ای به من داشت خانواده مان را تکمیل کرده بود و دیگر نیاز به کسی نداشتیم. از سه سال پیش که پدر بازنشست شده بود با همکاری یکی از دوستانش یک دفتر املاک دایر کرده و با هم کار می کردند. تا اندازه ای خیالش از جهت من راحت شده بود اگر شب ها کمی دیر هم می آمد یا مجید و تکتم می آمدند و یا به درس هایم می رسیدم. واقعاً پدر با همت نگذاشته بود کمبود مادر را حس کنم ولی من آنقدر نمی فهمیدم که پدر به غیر از چایی و شامی که من جلویش می گذاشتم نیازهای دیگری هم دارد که من در آن سن درک نمی کردم. نزدیک های صبح بود که خوابم برد. با دستان گرم پدر که نوازشم می کرد بیدار شدم. عکس مامان را آهسته از دستم گرفت و روی میز گذاشت و با ملایمت زمزمه کرد. - دختر گُلم باز که ناراحت بوده. نمی خواهی به پدرت بگی علتش چیه؟ اشک های خشک شده ام دوباره روان شد و سرم را روی شانه پر مهرش گذاشتم. وقتی سکوتم را دید دوباره پرسید : - بگو باباجان. دخترکم دوباره هوای مادرش رو کرده؟ عاشق این بودم که موهای بلندم را نوازش کند. همانطور که دست به روی موهایم می کشید دلم نیامد آرامشش را به هم بزنم. پس چیزی نگفتم. آنقدر نشست تا گریه هایم تمام شد و سبک شدم. دستم را گرفت و بلندم کرد. - پاشو باباجون. می خوام صبحانه بخورم بی تو نمی شه. پاشو تنبل خانم. آن روز کلاس هایم برای ظهر بود پدر زودتر از منزل بیرون رفت گفت که به بانک و از آن جا هم به دفتر می رود. تا ظهر کسل و بی حال بودم هیچی از درس خواندن نمی فهمیدم، دلم کسی را می خواست که برایش حرف بزنم. نمی توانستم از پدر دلگیر باشم همه ی این قضایا را از چشم عمه هایم می دیدم آن ها بودند که می خواستند آرامش خانواده ما را به هم بزنند وگرنه که پدر حرفی نداشت، مشکلی نداشت. کلاس های خسته کننده آن روز را که تمام کردم عوض رفتن به خانه به منزل برادرم رفتم. مجید هنوز نیامده بود و تکتم تنها بود. تا وقتی مجید بیاید تکتم طبق معمول وادارم کرد کمی زبان کار کنیم. رشته فارغ التحصیلی او زبان انگلیسی بود و الحق از سال گذشته که وارد خانواده ما شده بود زبانم خیلی بهتر شده بود. ما بین درس خواندن نگاهی مشکوک به من انداخت و پرسید : - امروز خیلی سرحال نیستی، درست می گم؟ ناگهان یاد پدرم افتادم و از جا جستم. - وای به پدر جون خبر ندادم که اینجا هستم. حتماً نگران شده. از تکتم معذرت خواستم به طرف تلفن می رفتم که صدای تلفن بلند شد، تکتم خندید : - خود پدر جونه. حدست درست بود. گوشی را برداشتم خودش بود نگران و دلخور گفت : - مژگان بابا تو اونجایی. نباید به من خبر می دادی بابا؟ داشتم سکته می کردم. دلم از مهربانی اش ضعف رفت و از سهل انگاری ام شرمنده شدم. - سلام پدر جون خیلی ببخشید یادم رفت. همین الان یادم اومد می خواستم زنگ بزنم که شما پیشقدم شدید. - خوب خیالم راحت شد. باش تا آخر شب بیام دنبالت. تازه تماس قطع شد که مجید آمد. مجید تنها برادرم و جزء عزیزانم بود. به نظر من خوشگل تر و خوش تیپ تر از او هیچ مردی نبود. همیشه وقتی نظرم را با احساس بیان می کردم تکتم به شوخی می گفت : - تو حکایت خاله سوسکه رو داری که قربون دست و پای بلوری بچه ش می رفت. چشم هایم را جمع می کردم و خودم را لوس می کردم. - نه جون من تکتم همینطور که می گم نیست؟ تکتم در جوابم می خندید و جواب می داد : - من که نمی تونم با خواهر شوهر جواب در جواب کنم. تسلیم. و مجید و پدر به ما می خندیدند. مجید به محض وارد شدن با سر و صدا گفت : - باز که این دردونه اینجاست. من نمی دونم این از جون ما چی می خواد. با دیدنش چند لحظه غصه هایم را فراموش کردم. با اشتیاق به طرفش رفتم و گونه هایش را بوسیدم. - سلام داداش. پیشانیم را بوسید و جواب سلامم را داد. به دفترهای روی میز نگاه کرد و گفت : - باز که بساط معلم بازی جوره.



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ·٠•●مــــــریـــــــم ●•٠· | نظرات ()

  • عیسی زاده
  • قالب وبلاگ
  • ضایعات