رویای خام(دو جلدی)

نویسنده : طیبه امیر جهادی

ناشر :آرینا

نوبت چاپ :دوم

تعداد صفحات: 1200

بها :34000تومان



جلد اول: نمی دونم از خوشحالی بیش از حد بود یا استرس که خواب از سرم پریده بود. آخه فردای آن روز متفاوتی با سایر روزها بود. روزی که بعد از سه سال پادویی و نوکری می خواستیم مغازه ای رو که با شراکت پسر داییم مبین، اجاره کرده بودیم افتتاح کنیم. در واقع این پیشنهاد از طرف مبین بود وگرنه من سال های سال باید پیش حاجی و برادر ناتنی ام نوید کار می کردم. نمی دونم چرا حاجی بر خلاف رفتار عاشقانه ای که نسبت به مادرم داشت در مورد ماها کمی خشن و خشک و عاری از احساس بود، طوری که بعضی مواقع من به گفته های مامان که از عشقی محکم و ناگسستنی دم می زد شک می کردم. حاجی مردی غد و یک دنده و کمی هم عصبی بود و من احساس می کردم انگار توی پادگان و در کنار یک فرد نظامی زندگی می کنم؛ شاید هم وضع زندگی اش این طور ایجاب میکرد. آخه حاجی دو تا زن داشت، یعنی دو بار ازدواج کرده اون هم به فاصله ی سه ماه. یک ازدواج تحمیلی و دیگری عاشقانه. عشقی که پدر و مادرم نسبت به هم داشتند محکم و ناگسستنی بود که با وجود موانع زیاد از جمله داشتن سه بچه نتونسته بود اونها رو از هم جدا کنه. سال ها پیش یک روز مادرم که به تازگی شوهرشو در اثر تصادف از دست داده بود و به همراه سه بچه اش که بزرگترین اونها وحیده و دو پسر به نام های محمدرضا و علیرضا بوده برای خرید راهی باغ سپهسالار می شه. از قضای روزگار هنرپیشه ی محبوبش رو هم اون جا می بینه که وارد یه مغازه ی کفش فروشی می شده، اون هم به سمت مغازه می ره و از پشت ویترین محو تماشاش می شه. وقتی خانم خریدش رو انجام می ده و بیرون می یاد اون هم وسوسه می شه که از همان کفش برای خودش بخره و به این ترتیب وارد مغازه می شه و می گه: -ببخشید آقا، از کفش اون خانم به سایز پای من هم دارین؟ پدرم نگاهی به قد و بالای مادرم می اندازه و لبخند زنان جواب میده: -چرا نداریم! خداییش مامان الان که سن و سالی ازش گذشته ملیح و خوشگله چه برسه به اون موقع که بیست و یک سال داشته. صورتی گرد و تپل با گونه های برجسته و لب و دماغ کوچیک و چشم های نسبتا درشت و قهوه ای با پوستی سبزه. هیکل اش هم اون طور که من توی عکساش دیدم حرف نداشت، نه لاغر بود و نه چاق و با قد متوسط روی هم رفته بی عیب و نقص به نظر می رسید. خلاصه اون روز پدرم که جوان بیست و چهار ساله ای بوده یک دل نه صد دل عاشق مادرم می شه و سفارش کفش، بهانه ای برای دیدار مجددشون می شه. از اون پس دیدارها تکرار می شه و این دیدارها و ارتباط ها سه سال طول می کشه که به ثمر بشینه.

جلد دوم: با این حرف نه تنها از آمدن و دیدنش خوشحال نشدم بلکه دلگیر هم شدم چون انتظار داشتم بعد از این همه مدت ابراز علاقه کرده و حرف های بهتری بزند. از ناراحتی ساکت شده و به جلو چشم دوختم. متوجه رنجیدگی ام شده دستم را به دستش گرفت و با لحنی دلجویانه گفت: -به جان ساحل منظور خاصی نداشتم. الان چشم همه به سر و وضعته نه سواد و شخصیت ذاتیت. اگه خوب پوشیدی و خوب گشتی بهت توجه می کنن وگرنه محلت نمی ذارن. آهی کشیدم و گفتم: -من با اعیان و اشراف نشست و برخاست ندارم. همه ی آدمهایی که دور و برم هستند مثل خودم فقیر و ندار هستن. برای همین از این مسائل اطلاع ندارم. -داری مسخره میکنی؟! تو که از بچگی اعیان و اشراف بودی. گلایه مندانه نگاهش کردم و جواب دادم: -توی این مدت کم یا من خیلی تغییر کرده ام یا این که تو فراموش کرده ای که من اهل این حرف ها نیستم. دستم را به گرمی فشار داد و لبخند زنان گفت: -نه تو تغییر نکردی، ددگاه من یه خورده تغییر کرده. حالا چه خبرا، بگو ببینم توی این مدت چیکارا کردی. شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: -هیچی، چه خبری می خواستی باشه، کار تکراری و اون هم این که همه اش توی خونه ام و تنها همدم و مونسم قصه هاست که بیشتر می نویسم تا هم سرم گرم باشه و هم درآمدم بیشتر باشه. حالا تو بگو چه خبر. خونه ی جدید، محل جدید و همین طور دوستای جدید. و به شوخی ادامه دادم: به گمونم از قدیم فقط من موندم البته اگه نخوای عوضش کنی. قهقهه ای زد و گفت: نه هنوز عوضت نکردم. با قلبی فشرده پرسیدم: -هنوز؟! ... یعنی ممکنه یه روزی منو هم عوض کنی؟! نگاهی به صورتم انداخت و با دیدن نگاه غمگینم دست در گردنم انداخته و سرم را به طرف خودش کشید و بوسه ای بر سرم نشاند و گفت: -دیوونه ای! این حرف ها چیه می زنی؟ خودم را عقب کشیدم و گفتم: گفتم شاید یه لحظه با دور شدن از محیط قبلی تصمیمت هم عوض شده باشه. موذیانه خندید و گفت: -اگه یه بار دیگه خودتو عقب بکشی و از من فرار کنی، حتما تصمیمم عوض می شه.



تاريخ : ٢٧ آذر ۱۳٩۱ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار