ادریس

نویسنده :مینا مهدوی نژاد

ناشر:علی

نوبت چاپ :دوم

تعداد صفحات :424

بها :10500تومان


روی تخت دراز کشیدم و به قاب عکسی که روی میز کنارمان بود نگاه کردم ، ادریس با وقار تمام در کنارم ایستاده بود و به من که در لباس سفید عروس بودم با شکوه لبخند می زد. چه شب مسخره و به یادماندنی بود! همه خوشحال بودند و می خندیدند و من در کنار ادریس راضی بودم و برای دخترهای دیگر قیافه می گرفتم، اما آنها نمی دانستند که این یک ازدواج دروغی است. باران سیل آسا می بارید و به شیشه می کوبید و روی آن راهی پرپیچ باز می کرد و به پایین می رفت.

صدای رعد وبرق چنان زیاد بود که فکر می کردم آسمان در حال خراب شدن روی سرم است. یعنی ادریس در این باران شدید کجا رفته بود. دستم را دراز کردم تا قاب عکس را بردارم که آسمان برق نهیبی زد و همه جا را روشن کرد و یک باره همه خانه در تاریکی فرورفت، قاب عکس از دستم افتاد به هزار تکه تبدیل شد. از ترس ، سرم را در متکا بیشتر فرو بردم و جیغی کشیدم و ادریس را صدا کردم اما ادریس نبود که به بودنش دل خوش کنم. کم کم چشمم به تاریکی عادت کرد، بلند شدم و از آشپزخانه شمع هایی که روزی سر سفره عقد برای تزیین گذاشته بودیم را روشن کردم و با شعله لرزان آن به اتاق خواب برگشتم و شمع را روی سکوی پنجره گذاشتم و کنار قاب عکس شکسته نشستم و با نگاه کردن به شیشه های شکسته آن انگار زمان هم برایم شکست و مرا با خود به عمق روزهای گذشته برد، به آن زمان که هر بخت برگشته ای به سراغم می آمد او را آزار می دادم و با لباس های خیس از چای پا به فرار می گذاشتند. چند روزی بود مادرم در گوشم می خواند که این پسر با بقیه فرق دارد و تا حالا هر کجا خواستگاری رفته دخترها بله را گفتند اما این پسر آنها را نپسندیده و من بی تفاوت فقط شانه بالا می انداختم و دنبال راهی برای فراری دادن او میگشتم اما نمی دانستم چرا به خاطر آمدن او دلهره عجیبی داشتم و چیزی در وجودم فریاد می زد این سرنوشتت است و با او کاری نداشته با ش اما من نمی توانستم از آن همه استقلال و راحتی به سادگی دست بکشم و با شروع زندگی جدید باری از مسئولیت ها و مشکلات را به دوش بگیرم و کنار اجاق گاز بایستم و برای او غذا درست کنم و مثل یک خدمتکار بله قربان گوی او شوم و برای هرکاری از او اجازه بگیرم.مادرک می گفت همه اینها یعنی از خود گذشتگی و فداکاری برای عشق،وقتی عاشق شدی این کارها را با دل و جون انجام می دی،خانه برای پذیرایی از مهمان ها اماده شده بود .مادر مدام سفارش می کرد که مراقب کاره ایم باشم و این فرصت طلایی را از دست ندهم .پدرم خوشحال بود و همان طور که جلوی ایینه لباسش را مرتب می کرد رو به مادر گفت :دخترم را اذیت نکن ،ما نباید او را مجبور به هر کاری که دوست ندارد کنیم .

نعیم و نریمان ،برادرهایم زیرکانه خندیدند و نعیم گفت:نادیابه ان بیچاره رحم کنو با زبان جواب نده به انها و بگذار سالم از این خونه بیرون برود ،داروخانه ها دیگر پماد سوختگی ندارند.

من که کاری به انها ندارم ،خودشان هنگام برداشتن چای دست شان می لرزد و خود را می سوزانند.

نریمان دستی به موهایش کشید و گفت:

بقیه چی انها که از مرحله سوختن سالم بیرون می ایند چی می گویی که با چهره وحشت زده بیرون می روند و فرار می کنند؟

تو که خودت می دونی من اصلا حرف نمی زنم،شما ها تا به حال دیدید من حرفی بزنم ؟

نریمان باز با شوخی گفت:نه نادیا جان اما من ونعیم به خواستگاری رفتیم و می دانیم شما دختر ها چه موجوداتی هستید.راستشرا بگو تو در اتاق یا در حیاط به انها چی می گویی؟

همهان حرف هایی که دختر ها به شما می زنندو فرار می کنید.

مه که همان روز اول با پریناز کنار آمدم ،این نعیم است که سخت پسند است.

نعیم که حالت متفکرانه ای به خود گرفته بود رو به نریمان گفت:به نظر من کسی که همان روز اول سینی چای بریزد معلوم است که اعتماد به نفس ندارد.

پس من باید خوشحال باشم که پریناز از این مرحله موفق بیرون امده.

نریمان ،پریناز الان کجاست؟

ببین نادیا جان من به او گفتم نیاید چون این یکی هم میرود و پشت سرش را نگاه نمیکند و باز ابرویم پیش او می رود.البته من شنیدم این یکی با بقیه فرق دارد و دختر ها را نمی پسندد و روی همه را کم کرده و درس خوبی به انها داده تا برای ما پسر ها ناز نکنند و قیافه نگیرند.......



تاريخ : ٢٧ آذر ۱۳٩۱ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار