سپیده

نویسنده :فرشته صفری دانالو

ناشر :علی

نوبت چاپ : دوم

تعداد صفحات :696

بها :17500 تومان


خدا را شکر که شنبه ها کلاس ندارم چون با این چشمای پف کرده روم نمی شد دانشگاه برم هر چند دلو دماغ انجام هیچ کاری رو ندارم. روز پنجشنبه وقتی به شبنم گفتم عطا فردا شب می ره سوئد با دستش بمبچه ای نثارم کرد که انصافا حقم بود. با بغض گفتم: - شبنم بعد این چه خاکی تو سرم بریزم؟ بی رودربایستی گفت: - از اون خاکا که می ریزن سر مرده ها، آخه بدبخت دیوونه هیچ کس کاری رو که تو کردی نمی کنه. خدا وکیلی فکر کنم زیادی فیلم دیدی! - ولم کن تو رو خدا چه فیلمی، سر اندر پام خودش یه پا فیلمه. - یه چیزی بهت بگم نمی خندی که؟ به نظرم به امتحانش می ارزه. - جون بکن و بگو، دلم داره از غصه می ترکه. - این راه حلی که می گم راست کار خودته. به قول مامانم دل آدم سفره نیست که پیش هر کس پهنش کنی بعدشم مگه یه آدم چقدر می تونه حرفشو نگه داره خب دلش می پوسه. پس باید چی کار کرد؟ - شبنم بمیری تو، معما طرح می کنی؟ - بنویس! هر چی رو اتفاق افتاده بنویس. باور کن سبک می شی. اون موقع که شبنم تکرار می کرد بنویس. بنویس، باور کن سبک می شی، خنده ام گرفته بود، چی رو می نوشتم؟ حماقتم رو، لجبازی بچه گانه مو، اگه یه روزی کسی پی به نوشته هام می برد و می خوند در مورد من چی فکر می کرد با چه ندونم کاریی خوشبختی رو از خودم دور کردم؟ به هر حال پیشنهاد شبنم رو عملی کردم اون روز موقع برگشت از شهر کتاب محلمون یه کلاسور با دو بست ورق مخصوصش خریدم. شب حوصله شام خوردن نداشتم. راستش ویر نوشتن مرا گرفته بود، تموم اتفاقات آنی به مغزم هجوم آوردن اینقدر که گیج شدم از کجا شروع کنم از عید سال گذشته یا که تابستونش! وای همه اونچه که پیش اومده بود از عید فطر امسال بود مخصوصا با اومدن دایی مرتضی ورق زندگی منم برگشت. یه وقتایی پیش خودم فکر می کنم کاش همه این اتفاقات یه خواب بود ولی افسوس که نبود. باید برای خاطراتم یا بهتره بگم داستانم اسمی انتخاب می کردم، اسمی که بهش بیاد از این اسمهای رومانتیک و بازاری خوشم نمیاد باید اسمی باشه که بعد از گذشت سالیان زیاد هم منو به یاد این روزا بندازه. اما چی؟ مثلا دایی مرتضی، آدم یاد خاطرات پیرمردها می افته یا مثلا عطا، نه این خیلی تابلو می شه هر کی نوشته ها رو ببینه شک می کنه پیش خودم گفتم «حالا شروع می کنم تا به اسمش، خدا بزرگه».

 

روی کاناپه دراز کشیده بودم آخرین روز ماه رمضون احتیارو ازم گرفته بود. تلفن مدام زنگ می خورد. وای خدای من این ساغر هم نیست که فداکاری کنه، صدای مامان وجی مجبورم کرد که گوشی رو بردارم. - الو.... سلام دایی مرتضی، حالتون چطوره؟... منم سپیده، قربونتون برم. دایی مرتضی بالاخره اومدنتون برای چه روزی می شه؟... باشه فهمیدم یکشنبه هفته آینده ساعت نه و نیم، دایی گوشی رو می دم به مامان وجی. - سلام ننه، مرتضی بالا هواخ گلیسن؟ - عیب یوخدی بالا، تو بیا چه زحمتی، ننه قربانین اولم. هر وقت دایی مرتضی زنگ می زد مامان وجی اختیار از دست می داد همه بچه هاش یه طرف این دایی مرتضی دردونه هم یه طرف. کلا همه پدر و مادرها بچه های اول و آخرشون رو خیلی دوست دارن این مامان سیمین منم ازاین قضیه مستثنی نیست. جونش سمانه و ساغره. بدبختم من فلک زده البته تو نوه ها یکی یکدونه حاج صادق احتشامم. مامان وجی گفت: - حاجی، حاجی، بابا سننم. اون رادیو رو چم کن، آهان، گور نه دییرم، مرتضی زنج زده یه شنبه می آد. - خب گوزلرین آیدین، نگفت چه ساعتی می یاد؟ - سنیند گوزلرین آیدین، اونو نپرسیدم، سفیده تو می دونی؟ - بله، اولا مامان وجی خواهشا کمتر بزن کانال دو به جای این که چشم روشنی به حاج صادق بگی فارسی بگو قربونت برم پسرت دردونت داره از اروپا می یاد. دوما خدمت حاج صادق خودم عارضم که یکشنبه اگه تاخیر نداشته باشه ساعت نه و نیم هواپیماش می شینه.



تاريخ : ٢٩ آذر ۱۳٩۱ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار