تـــردید

نویسنده:محبوبه ابراهیم خانی

ناشر :علی

نوبت چاپ :اول

تعداد صفحات :624

بها :14000 تومان



شماره پرواز را که اعلام کردند نگاهی به ساعتش انداخت روزنامه را بست و آن را درون کیف سامسونت خود قرار داد. کتش را روی دستش انداخت و در صفوف مسافران دیگر ایستاد. بلیطش را به مامور بازرسی داد و نگاهی به او انداخت. مامور بعد از جدا کردن انتهای بلیط باقی آن را به دستش داد. تشکر کرد و به طرف اتوبوسی که منتظر ایستاده بود تا آن ها را نزدیک هواپیما ببرد رفت. سوار شد و نزدیک در ایستاد. چشمش به پیرزنی افتاد که به سختی گام برمی داشت و سعی داشت خودش را به اتوبوس برساند نزدیک در به پیرزن که به دشواری قصد سوار شدن داشت کمک کرد و او را روی صندلی که یکی از مسافران برای او خالی کرده بود نشاند.

-پیر شی جوون! خیر از جوونیت ببینی.

وقتی روی صندلی مخصوص خود درون هواپیما جای گرفت، متوجه شد که مسافر کنار دستش کسی نیست جز همان پیرزن، انگار به دنبال بهانه ای برای گشودن سر صحبت با او بود. او برای فرار از حرف های اضافه سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. از وقتی همسرش فوت کرده بود اطرافش را آن قدر از کار پر کرده بود که وقت اضافه برای فکر کردن نداشت فقط مواقعی که بیکار می شد و یا هنگام استراحت، خاطرات گذشته به سراغش می آمد. دلش می خواست آن ها را فراموش کند اما با آن درد سنگینی که بر قلبش باقی مانده بود، آن را خارج از توانش می دید. او شکست بزرگی را در زندگی تجربه کرده بود، اما هر چه بیشتر به دنبال علت آن می گشت کمتر به نتیجه می رسید و همین او را آزار می داد، اما این را خوب می دانست که در انتخاب عجله کرد و تاوانش را هم داد.

او ماهی یک بار برای سرکشی به کارخانه به اصفهان می رفت. ابتدا برای فرار از خاطرات گذشته به آن جا می رفت، اما کم کم برای او یک عادت شده بود. هتلی که او همیشه در آن اقامت می کرد یکی از بهترین و شیک ترین هتل های شهر بود که پنجره هایش رو به زاینده رود باز می شد. کارکنان هتل به عادت های او آشنا شده بودند مثلا این که اتاق او همیشه یک اتاق دو تخته رو به زاینده رود باشد. خودش این طور خواسته بود شاید برای یادآوری روز های خوش و فراموش کردن روزهای تلخ زندگی اش و دیگر این که خدمه ی هتل می دانستند حق ورود به اتاق مهندس بهنود خجسته، کارخانه دار بزرگ را در مدت اقامتش در هتل ندارند.

زمانی که جلوی در هتل پیاده شد، دربان هتل با دیدن چهره ی آشنای همیشگی در را به روی او باز کرد و به او خوشامد گفت. بهنود بعد از دادن جواب از او تشکر کرد و به طرف میز اطلاعات رفت. آقای فروغی مدیر پذیرش هتل با دیدن بهنود لبخندی زد و سلام کرد. بهنود هم پس از جواب گفت:

-حالتون چطوره آقای فروغی؟

-خوبم قربان! امیدوارم شما هم خوب باشین.

-ممنون! ممکنه کلید اتاقمو بهم بدین؟

-البته!

بعد به عقب برگشت و با برداشتن کلید اتاق آن را به طرف بهنود گرفت و گفت:

-اینم از کلید اتاق همیشگی تون.

-ممنون! لطف کنین هیچ تلفنی رو به اتاقم وصل نکنین.

-خیالتون راحت باشه، امیدوارم بهتون خوش بگذره.

بهنود با لبخندی تشکر کرد و چمدانش را که زیاد هم سنگین نبود برداشت و به طرف آسانسور رفت.

ابتدا به حمام رفت و پس از گرفتن دوش برای رفع خستگی روی تخت دراز کشید. با خود می اندیشید که چند بار به اتفاق نوشین به این هتل آمده بود. اتاقی رو به زاینده رود، نوشین عاشق این اتاق بود. با این که دوست داشت از آن خاطرات فرار کند اما بی اختیار به طرف شان کشیده می شد. اتاقی که پر بود از خاطرات شیرین گذشته خوشحال بود که تلخی گذشته در آن اتاق هیچ رنگ و بویی نداشت. هر بار که به اصفهان می آمد با پیشنهاد نوشین به جای رفتن به خانه پدر و مادرش به هتل می آمدند و سر زدن نوشین به خانواده اش فقط از روی وظیفه انجام می گرفت. بهنود می دانست که نوشین از آن خانه ی محقر پدری فراری است و علاقه ای به ماندن در آن جا ندارد. بهنود با خود گفت «آخرین بار کی پدر و مادرشو دیدم؟»

بعد با خود فکری کرد و گفت « فکر می کنم بعد از مرگ نوشین دیگه اونا رو ندیدم.»

بعد یک پهلو شد و دستش را زیر سرش گذاشت و باز با خود گفت « چه دلیلی داشت که اونا رو ببینم، شاید با دیدن من داغ دلشون تازه تر می شد.»

با این افکار کم کم پلک های بهنود سنگین شد و بعد روی هم قرار گرفت. وقتی چشم باز کرد، با این تصور که ساعت ها در خواب بوده است نگاهی به ساعتش انداخت اما با دیدن عقربه ی ساعت بر روی عدد هفت فهمید که بیشتر از یک ساعت در خواب نبوده است. از روی تخت بلند شد و به کنار پنجره رفت. هوا هنوز روشن بود و خیابان ها در آن ساعت سنگین ترین ترافیک و بیشترین ازدحام مردم را در خود تحمل می کرد. نگاهی به رودخانه انداخت چند قایق را در وسط رودخانه می دید که از دور همانند قوهای رنگی به آرامی در حال خرامیدن بودند. با به یادآوری روزی که با نوشین چندین بار سوار آن قایق ها شده بود لبخندی بر لبانش نقش بست. آهی از حسرت کشید و از پنجره فاصله گرفت.

صبح زود وقتی از خواب بلند شد. قبل از خوردن صبحانه به طرف کیفش رفت و با در آوردن تعدادی ورقه به بررسی آن ها مشغول شد قبل از رفتن به کارخانه می بایست از وجود مدارک و اوراق مطمئن می شد. یک چک با رقم میلیاردی، برای حقوق کارگران و تعدادی اسناد و قراردادهای مهم کارخانه، تک تک آن ها را کنترل کرد و بعد آن ها را بر روی میز قرار داد و سپس در را قفل کرد و به رستوران هتل رفت. می دانست در این فاصله کسی به اتاق او نمی رود بنابراین بعد از خوردن صبحانه به جای رفتن به اتاقش تصمیم گرفت کمی در کنار زاینده رود قدم بزند. آن جا منشاء خاطرات او و یادآوری اولین روز آشنایی اش با نوشین بود و او خیلی زود تک تک لحظات آن روز را به یاد آورد.

(آن روز در حال رد شدن از روی پل به ناگاه با شخصی برخورد کرد و چند قدم به عقب پرتاب شد با پخش شدن ورقه ها بر روی زمین نگاهش به صورت خشمگین دختری افتاد که ضمن جمع کردن برگه ها تیر اعتراضش را به سمت او نشانه گرفته بود.

-آقا چرا جلو چشمتونو نگاه نمی کنین؟

بهنود با تعجب گفت:

-ببخشین انگار شما برای رفتن عجله داشتین و حواستون نبود.

انگار برای رفتن خیلی عجله داشت برای همین با سرعت ورقه ها را از روی زمین جمع می کرد و در پوشه اش قرار می داد. بهنود هم برای کمک به او همین کار را کرد. دخترک که عصبی به نظر می آمد مرتب زیر لب غرغر می کرد.

-ببینید چیکار کردین! به خاطر شما دیر می رسم. خدایا چقدر بدشانسم.

بهنود نگاهی به صورت غمگین دختر انداخت زیبا نبود اما چهره ای دلنشین داشت، با ایستادن دخترک بهنود هم همراه او ایستاد و گفت:

-می خواین براتون تاکسی خبر کنم؟

دخترک با حرص نگاهی به بهنود انداخت و گفت:

-لازم نکرده.

و هنگام عبور از کنار بهنود نگاهی با خشم به او انداخت. بهنود با نگاهی پر از حیرت به آرامی گفت:

-خواهش می کنم! زحمتی نبود.

اما دخترک بی توجه به او با سرعت از آن جا دور شد.)

چقدر یادآوری آن خاطرات برایش لذت بخش و در عین حال غم انگیز بود. با این وجود تک تک لحظات را به خاطر داشت. او مسیر های تکراری را طی کرد تا این که روی یکی از نیمکت ها نشست. با خودش فکر می کرد که « چگونه یک دفعه همه چیز بهم ریخت؟ مشکل نوشین چه بود؟ چه کم داشت که دست به چنین کاری زد؟ این طوفان کجا بود که یک دفعه تموم زندگیمو زیر و رو کرد و اندک خوشبختی که در کنار هم داشتیم همه را نابود کرد؟ من که به همین اندکم راضی بودم.»

بهنود همیشه این سوال را از خودش می پرسید. او همیشه خودش را مقصر می دانست و فکر می کرد که شاید آن طور که باید همسرش را تامین عاطفی نکرده بود، چون خوب می دانست که از نظر مالی هیچ وقت برای او کم نگذاشته بود. اما هر چه بیشتر فکر می کرد که کجای کارش اشتباه بوده کمتر به جواب می رسید.

نگاهی به ساعت انداخت، زمان رفتن به کارخانه رسیده بود. می بایست به هتل برمی گشت و اسناد و مدارک را با خود می برد.



سبد چرخ دار حاوی ملافه های تمیز را به جلو می راند. هنوز آثار خستگی روز قبل در چهره اش باقی مانده بود. او در زندگی هیچ گاه زمانی را برای استراحت خود نگذاشته بود. نمی توانست به درآمد اندک آن جا چشم بدوزد، می بایست بیشتر تلاش می کرد تا بتواند درآمد بیشتری داشته باشد. مسئولیت یک خانواده روی دوشش بود. هزینه دانشگاه خودش و مدرسه خواهرش و برادرش و از همه مهمتر خرج زندگی برای او کمرشکن بود.

او تازه به استخدام آن جا در آمده بود و روز اول بود که در آن طبقه کار می کرد و هنوز به خیلی از قوانین آشنایی نداشت. میز را جلوی یکی از اتاق ها نگاه داشت، کلید انداخت و آن را باز کرد. وقتی داخل شد نگاهی سطحی به اتاق انداخت، این عادت همیشه او بود با یک نگاه سطحی می خواست شروع کارش را ارزیابی کند. چشمش به یک سری کاغذ افتاد که به طور نامنظم بر روی میز پخش بود. ابتدا به طرف میز رفت و نگاهی به آن ها انداخت، متوجه مهم بودن آن کاغذ ها شد وقتی نگاهش به رقم میلیاردی چک افتاد، چشمانش از تعجب گشاد شد. پیش خود فکر کرد که «چه آدم بی فکری!» آن ها را مرتب کرد و در یک جا قرار داد. بعد به طرف تخت رفت و ملافه های تمیز را جایگزین ملافه های استفاده شده کرد و سپس وقتی اتاق نظم چشمگیری یافت، نگاه دیگری به همه جا انداخت و بعد با رضایت از اتاق خارج شد.



تاريخ : ٢٦ آذر ۱۳٩۱ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار