آهو

نویسنده :افسانه نادریان

ناشر: علی

نوبت چاپ :سوم

تعداد صفحات:856

بها : 19000 تومان


چیزهایی که یک زمانی توی زندگیم نقاط ضعف به شمار می رفت حالا شده بود روزنه ی شانس تا باعث بشه به فرزندخواندگی قبولم کنند.کودکی بودم که عینک می زدم و از موهای فر کوتاهی که داشتم بدم می آمد ، زشت بودم و از همه مهمتر بی کس و تنها ، نه پدری و مادری نه خواهر و برادری ، کودکی یتیم و گوشه گیر. وقتی هفت ساله بودم زندگی گوشه ی کوچکی از واقعیت های خودش را به من نشان داد. از این که چنین خصوصیاتی داشتم طوری که باعث می شد هیچ وقت پدر و مادری یا خانواده ای حاضر نباشد سرپرستی یتیمی مثل مرا قبول کنند ناراضی بودم و از خودم بدم می آمد. همیشه به موهای بلند و صاف آیدا ، پوست سفید و شفاف نرگس و چشمای عسلی مژگان غبطه می خوردم که باعث شده بود سریع پدر و مادر پیدا کنند. چند سال که گذشت و هیچ نگاهی به من دوخته نشد و از طرف کسی به فرزندی پذیرفته نشدم ، عقل کوچکم بهم گفت که غبطه خوردن به حال دخترای دیگه بی فایده ست حتی پسرم نبودم که زیاد نگران این چیزا نباشم حالا به زندگی بهتری فکر می کردم. نمی دونم چه طور ذهن دختری مثل من این چیزارو می فهمید و حلاجی می کرد، خب دوره و زمونه عوض شده بود و حالا دیگه مثل زمان مدیر پیر پرورشگاه نبود که دخترا حق فکر کردن را نداشته باشند یا بیشتر از سی سال تو خونه پدر و مادرشون بمونند و فکر ازدواج رو نکنند ، منم فرصت زیادی برای فکر کردن داشتم. یادمه بعد چند ماه ، وقتی به این نتیجه رسیدم که بهتره حسرت نگاههای خریدارانه مردمی که برای قبول کردن سرپرستی بچه های پرورشگاهی که ده سال اونجا زندگی کرده بودم ، می اومدند رو نخورم. هربار بعد از انتخاب دختر یا پسر مورد علاقه شون که معمولا زیبا و آروم بود و البته کم سن و سال تر از من ، منو حسرت به دل داشتن خانواده می ذاشتن کم کم فقط به این فکر می کردم که دختری مثل من ، باید قید پدر و مادر رو بزنه و به فکر پیدا کردن چیزی در وجود خودش باشه و اون هرچه غیر از زیبایی بود. اصلا قید زیبایی ظاهری رو زدم ، به نظرم غیر ممکن بود که بخوام خودمو با گلناز یا رعنا یا بقیه دخترای خوشگل و کم سن و سال اونجا حتی مریم کوچولوی سه ماهه که وقتی لبخند می زد هر بیننده ای عاشقش می شد مقایسه کنم. درست چند ماه بعد وقتی دچار حالتی شبیه به افسردگی و یاس شده و تبدیل به دختری گوشه گیر و منزوی شده بودم ، بالاخره کسی پیدا شد که نگاهی هم به من بندازه ، مردی که زندگیمو کرد. عجیب ترین اتفاق این بود که من همون دختری بودم که او می خواست. فرشته نجاتم از راه رسید و با اومدنش تو اون روز بارونی ، زیر نم نم بارون و خش خش برگهای پاییزی چیزی در من زنده شد. احساسی تازه به زندگی پیدا کردم و با این که روز تولدم نبود ولی من حس دوباره متولد شدن داشتم. اصلا به بعدش فکر نمی کردم فقط اگه منو قبول می کرد برام مهم بود. بچه های پرورش یافته در این گونه مراکز بیشتر از سنشان می فهمند ، منم یکی از همون بچه ها بودم مستقل و بزرگتر از سنم و البته هنوزم زشت. وقتی حاج آقا سعادتی یا بهتر بگم فر شته نجاتم اومد و بعد چند ساعت معطلی از دفتر خانم غلامی مدیر موسسه بیرون اومد و رفت ، من هنوز در عالم رویا سیر می کردم. او کسی بود که همه بهش احترام می ذاشتند و دوستش داشتند ، در اصل آوازه اش در مورد کارای خیر به گوش همه رسیده بود. او یکی از افراد خیری بود که موسسه با حمایت های او و چند نفر دیگه اداره می شد و سرپا مونده بود. حواسم به حرفایی که خانم غلامی و چند نفر دیگه از مربیان می زدند و از لطف و مرحمتی که شامل حالم شده بود می گفتند نبود، فقط خوشحال بودم که کسی پیدا شده سرپرستی منو به عهده گر فته و من به زودی پدر و مادری که همیشه آرزوشو داشتم پیدا می کنم....



تاريخ : ٢٦ آذر ۱۳٩۱ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار