غزال

نویسنده:طیبه امیرجهادی

نوبت چاپ:چهاردهم

چاپ:نشرعلی

تعداد صفحات:679

بها:15000


غزال رمان خانم طیبه امیر جهادیه .غزال داستان دختر بازیگوش و خوشگلی هستش که همه عاشقش هستند استثنا هم نداره خوشبخته و از زندگش راضی اما هر انسانی در زندگی سختی ها و مشکلات خودشو داره که برای غزال بعداز ازدواجش این مشکلات پیش میاد.به نظر شما غزال این دختر بظاهر شکست ناپذیر میتونه از پس مشکلاتش بر بیاد یا شکست میخوره اونم مشکل سخت و جانکاهی چون خیانت!!رمان خوبی بود اما بی نقص نبود.شما دوستان عزیزم ایرادهای کتابو بگید و منو از نظرات خوبتون مطلع کنید .مرسی

 

اینم خلاصه ای از داستان

در آخرین لحضات غروب دومین شب باییزی وقتی بابا ماشین رو پارکینک نگاه می داشت از فرط خستکی فقط کیفم را برداشتم و به طرف اسانسور رفتم و منتظر بقیه نشدم که صدای اعتراض ساناز بلند شد: ای خانوم ما که حمالت نیستیم حرکت اسانسور مجال بکو مکو را نداد. به سختی توانستم قفل حفاظ را باز کنم. وقتی به داخل رفتم به سرعت لباس راحتی تنم کردم و روی تخت ولو شدم. صبح با نوازش مادرم از خواب بیدار شدم. - سلام صبح به خیر. - سلام عزیزم صبح تو هم به خیر بلند شو یه دوش بگیر تا سر حال بری مدرسه! بعد از دوش آب گرم از اتاق بیرون رفتم بابا و ساناز از من زودتر بیدار شده و مشغول صبحانه بودند. سلام کردم و کنار ساناز نشستم و لیوان آبمیوه را برداشتم و تا ته سر کشیدم. ساناز با اخم و عصبانیت گفت: غزال تو همیشه حق منو میخوری. خندیدم و جواب دادم: قربون خواهر کوچولوی خودم برم که حقش پایمال میشه، آخه دختر مگه پول که حق تو رو بخورم. می دونی آخه آبمیوه تو یه طمع دیگه داره! برای اینکه اخمهایش را باز کند لیوان خودم را به دستش دادم و در حالی که گونه اش را می بوسیدم ادامه دادم: قهر نکن، ببخشید یادم نبود که ته تغاریا، ناز نازو هستن و باید نازشونو کشید. اخمهایش را باز کرد و لبخندی تحویلم داد. بعد از خوردن صبحانه مامان رو به بابا گفت: مسعود امروز من دیرتر به کارخونه میرم چون باید بچه هارو به مدرسه برسونم و غیبت دو روزشونو موجه کنم. هر سه تایی به طرف مدرسه راه افتادیم. بین مدرسه ی من و ساناز یک کوچه فاصله بود. او کلاس اول راهنمایی بود و من کلاس سوم دبیرستان .بهد از رساندن ساناز، همراه مامان وارد دبیرستان شدیم. خانم رحیمی با دیدن ما با روی گشاده از جا برخاست. و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: کلاست طبقه دومه، کلاس سوم ریاضی B، راستی غزال امسال باید به جای شیطنت، حواست جمع درسات باشه فهمیدی؟ لبخند زنان گفتم: چشم و از دفتر بیرون امدم. پله ها رو دو تا یکی کردم و خودم را به طبقه بالا رساندم. در کلاس بسته بود همهمه بچه ها بیرون میامد. ضربه محکمی به در زدم که باعث شد همگی ساکت شدند. به آرامی دستگیره را چرخاندم و سرم را از لای در داخل کردم. بچه ها با دیدن من نفس راحتی کشیدند. زیبا گفت: غزال اللهی جوون مرگ بشی، این چه وضع در زدنه؟ زهر ترک شدیم. - اول سلام کن بعد قربون صدقم برو، زیبا خانوم. با تک تک بچه ها شروع به احوالپرسی و روبوسی کردم. همه از بچه های سال قبل بودند،فقط بین آنها دختری لاغر اندام با قد متوسط و چشمهای عسلی و سبزه رو ناآشنا بود برای آشنایی جلو رفتم و گفتم: سلام من غزال سراج هستم به کلاس ما خوش اومدین. با لهجه خاصی گفت: سلام. از آشناییت خیلی خوشحالم! منم سها زمانی هستم. ثریا میان حرفش دوید و گفت: سها تازه از ایتالیا اومده به همین خاطر فارسی رو با لهجه حرف میزنه. چشمکی زدم و گفتم عیب نداره برای این که احساس تنهایی نکنی از این به بعد روی ما حساب کن. بعد به ردیف آخر، به قول مهناز به لژ خودمان رفتیم. ما شش نفر بودیم که از اول راهنمایی با هم دوست و همکلاس بودیم. زیبا، مینا، بنفشه، ثریا، بهناز و من. به محض نشستن بهناز گفت: ببینم این دو روزه رو کجا بودی و چه غلطی میکردی؟ - نامزدیه آیدین با دختر خالش آیدا بود. - سه ماه تابستان چی کار میکردن که نگه داشتن واسه مهرماه. - بابا و مامان رفته بودن فرانسه که هم دایی رو ببینن هم مواد اولیه واسه کارخونه بگیرن. - چه خوب، یه کیلو رنگ بیار تا سر همه فامیلا و خودمو رنگ کنم. - بنفشه گفت: احمق جان، رنگ صنعتی نه موی سر. - می دونه، ما رو دست انداخته. زیبا گفت: تو چرا نرفتی؟ بهناز به جای من جواب داد: مگه دیوونه است که اون همه پسر عمو و پسر عمه رو بذاره و بره پیش دائیش؟ - ببینم مگه تو زبون من هستی که به جای من جواب میدی، اولا ما با هم از این حرفا نداریم ثانیا صد بار گفتم من دوست ندارم تلبستونا غیر از ارومیه جای دیگه ای برم. -بهناز خندید و گفت: خوب عزیزم منم به جای تو بودم همین کارو میکردم. نیم ساعتی از زنگ کلاس گذشته بود ولی هنوز از دبیر فیزیک خبری نبود، بچه ها از زیبا خواستن که به دفتر برود و علت نیامدن معلم را بپرسد. بعد از چند دقیقه زیبا با خوشحالی وارد کلاس شد و خبر داد که فعلا این هفته دبیر فیزیک نداریم. دبیر خودمان به مدرسه دیگری منتفل شده است.همه هوررا کشیدند، خوشحال از اینکه ساعتی را به حرف زدن میگذراندند. از سها خواستم که پیش ما بیابد. بعد از کمی صحبت بهناز گفت: - سها جون برای آشنایی بیشتر،اول از خودت بگو.بعد یکی یکی از شجره نامه بقیه با خبر میشی. به عنوان مثال این غزال میمون رو که امروز اشنا شدی،پدرش کرده و مادرش ترک ارومیه، یه خواهر دتره چهار تا عمو و دو تا عمه که پسراشون مثل یه تکه ماه میمونن، الهی همشون پیش مرگم بشن. سها لبخندی زد و گفت: چطور دلت میاد بهش بگی میمون، غزال خیلی خوشگله. مینا گفت: بهناز تو هم کشتی با این توضیح دادنت تا ولت میکنن آمار پسرا رو تحویل میدی . بعد رو به سها گفت: سهاجون اول از همه این دیوونه رو که می بینی تهرانیه و فقط یه برادر داره که به تازگی ازدواج کرده زیبا خواهر من که دوقلو هستیم و خواهر و برادر دیگه ای هم نداریم و اهل تهرانیم. بنفشه مطرب و اواز خونه کلاس، اهل آبادان و یه خواهر کوچکتر از خودش داره. ثریا هم تبریزیه و دو تا برادر داره که از خودش کوچکترن. حالا نوبت شماست. سها گفت: من دو تا برادر دارم که بزرگتره سپره سال آخر دانشگاه، رشته مهندسی ساختمان و سهیل کلاس سوم راهنمایی. پدرو مادرم اهل اهواز و دختر عمه و پسر دائی هستن، ولی همه ما ایتالیا به دنیا اومدیم.

 



تاريخ : ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار