نـــوا

نویسنده:مرضیه جهان آرا

ناشر:علی

نوبت چاپ :چهارم

تعداد صفحات:728

قیمت:14500


نوا اسمم (( نوا )) است . رها شده در دقایق درهم شکسته ای بر امواج متلاطم اقیانوس زندگی ، مهر محرومیت از حداقل آزادی و حسرت بسی خواست های کوچک و بزرگ بر پیشانیم نقش بسته است. زندگی ، چنان با شتاب به پیش راند که جز خاطرات تلخ و شیرین چیزی برایم باقی نذاشت. برای آینده ام هزاران نقشه داشتم ، اما حالا...، از سایه ی خودم هم گریزانم. هیچ کجا جایی ندارم. حتی در کنار نزدیک ترین آدمهای زندگیم. سیه روزی با من عجین شده ؛ اگر لبخندی بر لبانم نقش بست باید از تعجب شاخ در بیاورم. تمام مشکلات من بعد از تمام شدن دوران دبیرستانم شروع شد؛ از آن موقع با خیلی از چیزها بیگانه شدم. دلم برای پدرم ، مادرم و برادرانم تنگ شده . چرا این جوری شد ؟ چرا ؟ این حق من نیست. بی توجه به آدمای دورو برم در خیابان راه می رم، چند د قیقه ای یک بار چیزی زیر لب زمزمه می کنم. هرکسی که از کنارم بگذره با خودش می گه : بیچاره دختره دیوونه س حیف این صورت نیست. کاش حداقل مرگم دست خودم بود. اما این هم با من بیگانه است. نوا دختری که با غم بیگانه بود؛ نوا که پر از انرژی و طراوت بود؛ نوا که محبوب دوست و فامیل و آشنا بود. از این نوا چی مونده ؟ مگه چه گناهی کرده بودم ؟ تاوان چه اشتباهی رو باید پس بدم ؟ منی که در ناز و نعمت بزرگ شدم ، حالا چرا باید برای لقمه ای نان سگ دو بزنم ؟ چرا باید از شهر و دیار خودم گریزان باشم ؟ راهی برای بازگشت ندارم . دیگه نمی خوام اسیر بشم ، حداقل در چنگال او ! پ سوز سرما تار و پود بدنم را به لرزه در آورد اما همچنان پیش می رفتم ، به کجا ؟خودم هم نمی دونم . در این کوچه و خیابان کشورم که همه زبان هم را می فهمند ، من زبان کسی را نمی فهمم . آیا آنها می خواهند که من زبانشان را نفهمم؟ تنهام ... تنهای... تنها ، بی کس و کار در شهری پر از گرگ ، شهری بی در و پیکر ، من از خودم فراریم چه برسد به مردم. رمقی برای راه رفتن ندارم. به ناچار به طرف خونه می رم؛ اگه بشه اسمش رو خونه گذاشت. یه اتاق دود گرفته ی کوچک با یه صاحبخونه ی هیز. باید دنبال کار بهتری بگردم ، تا حداقل بتونم جای بهتری رو پیدا کنم . خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی . فقط خودت . نمی تونم هر روز از زیر بار سنگینی نگاه فهیم رد بشم . کوچه های تنگ و دلگیر را رد کردم، تا به کوچه ی خودم رسیدم . انتهای کوچه یه در کوچک آهنی زنگ خورده بود که یکی از اتاق های اون خونه مال من بود. در زنگ خورده رو هل دادم . صدای لولاش همه رو خبر دار می کرد. می دونستم فهیم منتظر صدای دره تا بپره بیرون . بی رمق و بی حال وارد راهرو شدم ، راهرویی تنگ و تاریک که در و دیوارش سیمان سیاه شده بود و همین سیمان بر تاریکی اش می افزود. سعی کردم حداقل آروم قدم بردارم شاید شانس بیارم و جلوم ظاهر نشه . از راهرو که گذشتم روبروم حیاط بزرگی بود با موزاییک های شکسته و درب و داغون . یه حوض نسبتا بزرگ وسط حیاط بود که از کثیفی لجن زده بود ، از بس که بچه ها هرروز تن چرکشون ر و توش می شستن. یه درخت چنار هم گوشه ی حیاط بود . معلوم بود که اون هم مثل خونه خیلی قدیمیه. امروز خوشبختانه از صف دستشویی خبری نبود. هروقت که می اومدم همه مشغول غرولند بودن و از کسی که توی دستشویی بود می خواستن که زودتر بیاد بیرون. خونه خیلی ساکته. یعنی به این زودی همه خوابیدن؟ نه ، هنوز که شب نشده ! توی همین فکرا بودم که صدای فهیم میخکوبم کرد: سلام نوا خانم ! با سردی جوابش رو دادم ، دوباره گفت : دیگه داشت دلم حسابی شور می زد. آخه خطرناکه این همه ساعت بیرون باشی. در حالی که با غضب نگاهش می کردم گفتم : لازم نکرده دلتون برا من شور بزنه ، خودم می دونم کی برم و کی بیام . خیلی بهش برخورده بود ولی به زو ر می خندید. از قیافه ی بی ریختش حالم بهم می خورد. موهای دراز و ژولیده اش تمام صورتش را پوشاند ه بود ، طوری که جز دو تا چشم چیزی پیدا نبود. وقتی می خندید دندونای زرد و بی ریختش نمایان می شد که بر زشتی صورتش می افزود. همیشه ، سر تا پام رو یه جوری برنداز می کرد که از طزز نگاهش حالت تهوع به هم دست می داد. با پررویی گفت : بده که توی این دنیا کسی به فکرت باشه ؟ خیلی باید مراقب خودت باشی دختر ! شهر اوضاعش خرابه مخصوصا با این برو رو ی تو .... هنوز داشت حرف می زد که گفتم : احتیاجی ندارم کسی ب فکرم باشه . فکر می کنم اوضاع این خونه خراب تر از شهر بلشه . ضمنا دیگه حوصله ی جواب دادن ندارم ؛ بذار برم. نکنه اجاره ی خونت رو می خوای؟ جون تو نه نوا خانم . این خونه مال خودته ، تو جون بخواه خودم چاکرتم ؛ خودت که می دونی من از تو یکی اصلا کرایه نمی خوام . من دلم نمی خواد زیر دین شما باشم . خیالت جمع باشه به محض این که حقوقم رو بگیرم کرایه ی اتاقت رو می دم. جونتم پیشکش ؛ فقط هر روز جلوم ظاهر نشو خوبیت نداره ، مردم حرف در میارن. غلط می کنن! خودت خوب می دونی که هیچ کس تو این خونه حق نداره چپ بهت نگاه کنه . تازه خودت بهتر می دونی که توی این خونه چند تا پسر ، واسه تو دندون تیز کردن. ولی من مثل شیر مراقبتم و نمی ذارم کسی چپ نگات کنه. کاش...کاش من... خواهش می کنم ،من حوصله این حرفها رو ندارم ،به اندازه کافی خسته هستم. خداحافظ گفتم و به طرف اتاقم رفتم.توی دلم لعن ونفرینش می کردم.کلید رو از کیفم در آوردم. پاهام دیگه قدرت تحمل وزنم را نداشت.در اتاق رو که اهنی و زنگ خورده بود هلش دادم و پرده ی رنگ و رو رفته اش رو کنار زدم و در را از پشت قفل کردم تا خیالم راحت باشه .کلید چراغ رو زدم تا اتق که توی روز هم تاریک بود ،روشن بشه .با توجه به اثاثیه ای که داشتم اتاقم محقر و کوچک بود.یه فرش دست دوم قدیمی نخ نما، یه دست رختخواب ،چند قاب عکس که از جونمم بیشتر برام اهمیت داشت و یه کپسول پیک نیک که روش آشپزی می کردم .دو سه تا استکان و کاسه بشقاب. مانتو روسری رو در آوردم و به میخ بزرگی که جای چوب لباسی به دیوار زده بودم آویزون کردم .این قدر خسته بودم که فقط می خواستم روی زمین ولو بشم .از فرط خستگی بلافاصله روی فرش دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم ،وقتی چشمام رو باز کردم و به ساعت نگاه انداختم با تعجب گفتم:وای نصفه شبه؟این قدر خسته بودم که چند ساعتی از هوش رفته بودم .قاروقور شکمم به یادم انداخت که چیزی نخوردم .بشقاب استیل رو برداشتم و توش کمی روغن ریختم و روی گاز گذاشتم و یه دونه تخم مرغ از سطل کنار پیک نیک برداشتم و توی روغن شکستم.سفر رو پهن کردم و بشقاب رو روی تکه ای نان گذاشتم و با ولع شروع به خوردن کردم. انگار سالها لب به غذا نزده بودم .بعد از خوردن شام ،چادرم رو سر کردم و راهی دستشویی شدم .دیگه از صف خبری نبود .معمولا همین موقع ها می رفتم که خلوت باشه .وقتی به اتاقم برگشتم،تشک ابری ام رو پهن کردم و پتو رو، روی خودم کشیدم .هوا بهاری بود اما هنوز سردم می شد و لرز عجیبی داشتم.خواب از سرم پریده و خاطرات گذشته مجال جولان پیدا کرده بود .یاد آن روزا به خیر که برای خودم کسی بودم.حیف که قدر هیچی رو ندونستم...



تاريخ : ٢٢ آذر ۱۳٩۱ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار