قلبم برای تو

نویسنده: سعیده ساره

ناشر:آرینا

نوبت چاپ: اول

تعداد صفحات:600

قیمت : 16,500  


با توقف ماشین چشمام رو باز کردم راننده از تو آینه نگاهم کرد.
همین جاست خانوم؟ برم داخل ؟
به داخل کوچه نگاه کردم و حسی آشنا از قلبم عبور کرد.
نه ممنون همین جا پیاده می شم.
دست کردم و از داخل کیفم اسکناسی بیرون کشیدم:ببخشید پول هام دلاره فرصت نکردم...
پول رو از دستم قاپید و لبخند مضحکی تحویلم داد:
خدا بده برکت.
می دونستم نباید انتظار بقیه پولم رو داشته باشم هرچند برام مهم نبود. چیزی که اهمیت داشت این بود که برگشته بودم به خونه و درست مقابل همون کوچه بودم. از ماشین بیرون اومدم. باد پاییزی صورتم رو نوازش داد. نفس عمیقی کشیدم و بوی آشنای وطنم رو شهرم رو و اون کوچه ی آشنا رو به ریه کشیدم.
راننده چمدونم رو کنار پام گذاشت و بدون حرفی سوار ماشینش شد و رفت! دسته چمدونم رو به دست گرفتم و حرکت کردم. صدای چرخ هاش روی آسفالت باصدای قدم هام و خرد شدن برگ ها زیر پام عجین شده بود و اجازه نمی داد از صدای اونها لذت ببرم. خرد شدن برگ ها زیر پام همیشه حس زیبایی بهم می داد.
چند قدمی رو تو کوچه حرکت کردم صدای تپش قلبم رو می شنیدم که دیوانه وامر به قفسه سینه ام می کوبید. زیر لب تکرار کردم:
چته دل دیوونه برای چی بی قراری می کنی؟
به دیوارهایی که روبروی هم در یک امتداد به انتهای کوچه ختم می شدن نگاه کردم. کوچه ! کوچه ای که فقط دو تا خونه توش بود، بی اختیار شعر کوچه فریدون مشیری توی سرم طنین انداخت شروع به نجوا کردم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
رسیدم مقابل خونه کلیدم رو از کیفم بیرون کشیدم و در رو باز کردم. لحظه ای ایستادم ومنظره ی حیاط رو از نظر گذروندم.
درخت ها خالی از برگ و بوته های گل ، خشکیده توی باغچه نشسته بودن. انگار انتظار دست نوازشگری رو داشتن که بهشون محبت ارزونی کنه.در و پشت سرم بستم زیر پام پر بود از کاغذ های تبلیغاتی و چندتایی قبض! خم شدم و جمعشون کردم و دوباره شروع به حرکت کردم بازم صدای برگ های خشک پاییزی در ادغامی با صدای گوش خراش چرخ های چمدانم!
از پله های ایوون بالا رفتم و طبق عادت همیشگی شمردم:



یک ، دو ، سه و چهار



قفل بزرگ حفاظ آهنی در و باز کردم. در با صدای قیژ مانندی باز شد، چمدون مزاحمم رو همون جا کنار در رها کردم و کاغذهای دستم رو همراه دسته کلیدم روی میز کنار در پرت کردم و دست به کمر ایستادم.
همه جا پر از خاک بود پر از غبارهایی که عبور لحظه ها رو نشون می داد. به سمت آکواریم قدم برداشتم. ماهی هایی که روزگاری همه ی عشق و علاقه ام رو صرفشون می کردم مرده بودن، جنازه هاشون بی حرکت روی آب ایستاده بود از بوی بدش مشمئز شدم و از اونجا فاصله گرفتم. صدای معده ی خالیم یادم انداخت نهار نخوردم و وادارم کرد به سمت آشپزخونه قدم بردارم.
اونجا هم کم از بقیه جاها نداشت لایه ای از گرد و غبار و البته چربی روی همه چیز نقش بسته بود در یخچال رو باز کردم قطعه ای نان بیات و کپک زده و چند تایی تخم مرغ که معلوم نبود از کی اونجان و چند تا میوه پلاسیده و گندیده.
اوه چه بویی!
در یخچال رو بستم و کتری رو زیر شیر آب گرفتم. صدای هوا توی لوی خالی از آب پیچید کتری رو با عصبانیت روی گاز کوبیدم ودر جستجوی آب معدنی کابینت ها رو باز و بسته کردم مطمئن بودم چندتایی بطری آب اونجا دارم.
تجسسم بیهوده نبود بطری بزرگی از آب پیدا کردم و داخل کتری ریختم . فندک رو زیر شعله گاز گرفتم. اما همه ی تلاشم بی نتیجه موند. گاز هم قطع شده بود. فندک رو با خشم روی اجاق گاز پرتاب کردم.
ساناز احمق معلوم نیست این مدت چه غلطی می کرده که همه چی قطع شده.



تاريخ : ٢۱ آذر ۱۳٩۱ | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار