یک جرعه آب ،یک جرعه سراب

نام نویسنده : س.سادات

نوبت چاپ :دوم

تعدادصفحات :896

بها :21000


توضیح مختصر :

 

صدای خنده دخترها فضای خانه را پر کرده بود. طوبا دستکش ظرفشویی را از دستش در آورد و با صداقتی مادرانه گفت : الهی همیشه شاد باشن و صدای خنده هاشونو بشنویم. ترلان آخرین بشقاب را با دستمال خشک کرد و گفت : آره ، اما یه کمی ملاحظه هم خوبه ! طوبا با لبخند پرسید : ملاحظه واسه چی ؟ ترلان روی صندلی نشست ، دستمال را روی میز نهاد و گفت : ملاحظه ی بزرگ ترا. انگار نه انگار که باباهاشون خوابن! طوبا که مشغول چای ریختن برای او بود گفت : ای خواهر ! یه روز تعطیل که بیشتر ندارن ، بذار شاد باشن ، چه ساکت ، چه شلوغ ، این باجناقها مدام چرت می زنن. اصلا بهتره بیدار بشن ، مثلا دورهم جمع شدیم که دلمون وابشه. یه روزم که خونه هستن ، خوابشون نصیب ما می شه ! ترلان جرعه ای چای نوشید و گفت : چی بگم ؟ حرف حق جواب نداره . طوبا آستین هایش را پایین کشید و در حالیکه دکمه های مچش را می بست گفت : چه خبر از شهرزاد؟ خوبه ، مشغول درسه ، بچه ام طفلی وقت سر خاروندن نداره .. ... درس هاش سنگین شده و نمی تونه بیاد. تو فکرم که من برم پیشش. برای امتحانش که حتما می رم ، نمی خوام گشنه بمونه. طوبا خندید و گفت : گشنه واسه چی ؟ آخه وقتی مشغول درس می شه دیگه حواسش به خورد و خوراکش نیست. به خودش نمی رسه . طوبا ابرویی بالا انداخت و گفت : دکتر شدن زحمت داره دیگه ! ترلان از جا برخاست و در حالیکه از آشپزخانه خارج می شد گفت : برم سراغ بچه ها .... آهان یکی دیگه .... یه مورچه افسردگی می گیره ازش می پرسن چرا این جوری شدی، میگه هفت سال عاشق یه مورچه سیاه بودم بعد از هفت سال فهمیدم چای خشک بوده ! صدای خنده ی دخترها دوباره بلند شد. فرانک اشک هایش را پاک کرد و ستاره در حالی که با خنده ، روسری اش را محکم می کرد گفت : هرچند خیلی لوس بود اما نمی دونم چرا این قدر خندیدم ؟ فرانک گفت : آخه مامانت زیادی زعفرون توی پلو ریخته بود.... بعد از نهار تا حالا اون قدر بی خودی خندیدیم که دلمون درد گرفته ! سارا گفت : خیلی هم جوک های جالبی بودن... ستاره با بدجنسی گفت : اتفاقا همشون تکراری و قدیمی بودن. فرزاد ابرویی بالا انداخت و گفت : آره خب ! تو که راست می گی ؟ ترلان که شاهد گفتگوی آن ها بود جلو رفت و گفت : چه خبره ، خونه رو گذاشتین روی سرتون ؟ سارا لبخند به لب گفت : تقصیر فرزاده .... امروز با نم ک شده ! ترلان با شوقی مادرانه به فرزاد نگاه کرد و گفت : بهتره بگی فرزاد خیلی شیرینه . فرانک گفت : اه .... اه ..... فکر کن، فرزاد یه شیرینی خامه ای بزرگ باشه ! ستاره با شیطنت همیشگی گفت : من که دیگه لب به شیرینی نمی زنم ! وووی....ای ی.... سارا گفت : به نظرم نمک این شیرینی یه ذره زیادیه ! فرانک و ستاره خندیدند و ترلان با طعنه گفت : معلومه که هیچ کدومتون شیرینی دوست ندارین و الان شما نیستید که این جایین و مگسانند گرد شیرینی که از خنده غش کردن! خنده از صورت هر سه محو شد. سارا که توقع شنیدن چنین حرفی را از خاله نداشت دلخور به فرزاد نیم نگاهی انداخت. فرزاد گفت : مامانی ، این چه حرفیه ؟ ستاره سریع برخاست و گفت : کیش کیش مگسینا ! الان با مگس کش می ریزن روی سرمون... ما که وزوزکنان رفتیم! فرانک هم متعاقب او از جا بلند شد و رو به مادرش گفت : همیشه ضد حالی مامان! ترلان با اخم گفت : خیلی بی ادبی فرانک ! اما او رویش را برگرداند و همراه ستاره به حیاط رفت. سارا که حالا ایستاده بود رو به فرزا د گفت : ببخشید مزاحم شدیم ........



تاريخ : ٩ مهر ۱۳٩٢ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار