لیلی

نویسنده : مریم یافتیان

ناشر :علی

نوبت چاپ :اول

تعداد صفحات :590

قیمت :19000 ت


نمی دونم خوابم یا بیدار، مرده ام یا زنده ، فقط می دونم که حال خوبی دارم ، سبکم ، راحتم ، توی آرامشی هستم که تا به حال لمسش نکرده بودم.
یه اتاقه ، نمی دونم شاید اتاقم نیست، یه جایی هستم که زمین و آسمون واول و آخر نداره تا چشم کار می کنه سفیده سفیده ، صداهای مبهمی می شنوم اما اطرافم رو سفیدی بی مرزی پوشونده وکسی دیده نمی شه ، با این حال از این همه تنهایی نمی ترسم چون خیلی خسته بودم، خیلی شکسته ، خیلی تنهاتر از حالا ، ولی این آرامش بی دغدغه که انگار تمومی نداره ، پاداش همه ی غصه هامه ، کاش از خواب بیدار نشم. کاش.....

اما صداها نزدیک تر و قوی تر شدن و من تو این دنیای سفید یکسره گوش شدم تا بتونم تشخیص بدم این صدای فریاد کیه ............ خدایا باور نمی کنم......صدا صدای اونه ...... اما نمی تونم بیدار بشم. چرا نمی تونم ؟ فکر کنم حالا می یاد و منو می کشه. احتمالا از اینکه من این همه تو آرامش و راحتی هستم عصبانی شده می شناسمش ، می دونم که همه ی تلاشش اینه تا آرامش منو ازم بگیره ، ولی بی رمق تر از اونم که حتی سرش فریاد بزنم تا دست از سرم برداره با این حال صدای فریادش که اسممو فریاد می زنه نزدیک تر می شه ، نمی فهمم دیوونه شده یا من خیالاتی شدم چرا ......... چرا گریه می کنه ؟ چرا این طوری ضجه می زنه؟ آخه من که ........ من که کاری ندارم چرا فریاد می زنی؟ آروم باش مگه صدامو نمی شنوی ؟ اما اون بی محالا فریاد می زنه :


لیلی ..... لیلی جان ......لیلی برابت بمیرم آخه چی شده ؟ لیلی ، لیلی من دوستت دارم.... لیلی عاشقتم ، تنهام نذار .......... لیلی بی تو می میرم


اینا رو ......... این حرفا رو ......... اون می زنه؟ خدایا من ......... نه دیگه باورم شده که خوابم........... منو بیدار کن ، چرا گریه می کنی؟  چرا من نمی تونم بیدار بشم ؟ چرا ؟؟؟؟؟


آخ ..... کاش توی بیداری ، توی دنیای واقعی آنقدر عاشقونه بهم می گفتی " لیلی دوستت دارم" پس چرا هیچ وقت نمی گی چرا " دوستت دارم هاتو " توی خوابم می گی ؟ چقدر مغروری مرد و من چقدر ساده ام. مثل همیشه خوایم . بذار بیدار بشم اون وقت چهره ی زیبای توست که مثل همیشه با اخم و تشر روی همه ی خوش خیالی هام خط باطل می کشه ، اما حالا می خوام بخوابم ، چرا بیدار بشم ؟ حداقل این طوری خواب هام  پر از صدای عاشقونه ی توئه. پر از حرف هایی که هلاک شنیدنش هستم و ازم دریغ می کنی. بازم بگو ، بازم تو گوشم فریاد بزن که دوستم داری !


تهران شهریور سال 1354


اشرف در را به روی بهزاد گشود و بعد از سلام واحوالپرسی او را برای دیدن مادرش فروغ به طرف آشپزخانه هدایت کرد. با این که ساعت ده صبح را نشان می داد اما خانه در سکوتی کسل کننده فرو رفته بود. بهزاد داخل شد و پیشانی مادرش را بوسید و رو به رویش نشست. اشرف فنجان چای مقابلش نهاد و با اشاره ی فروغ خارج شد. بهزاد پرسید :

به نظر می یاد مریض هستی ؟


فروغ چایش را مزه مزه کرد و انگشتش را روی شقیقه اش فشرد:

سرم داره می ترکه !

مسکن خوردی ؟

فروغ لبخند تلخی زد وگفت :

بله آقای دکتر، دو تا هم خوردم اما اثری نداشته !
استراحت کن !.... بابا چطوره ؟ خونه اس؟



تاريخ : ٤ مهر ۱۳٩٢ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار