رمان هویت پنهان


منو وارد یه اتاق کوچکی کردن داخل اتاق یه میز و دوتا صندلی بود حامد روی یکی از صندلیا نشسته بود منو روبروی حامد نشوندن ایندفعه صورتشو بهتر تونستم ببینم چقدر تغییر کرده موهای کنار شقیقش سفید شده نسبت به قبل پیرتر به نظر می رسید با صداش به خودم اومدم
-خب تعریف کن چه جوری تونستی زن این بشی؟
انگار که داره حرص می خوره چون با حرص حرفشو زد
-اون موقع که زن شدم من حافظمو از دست داده بودم
با تمسخر گفت:
-تو گفتی و من باور کردم
-چی دارم که دروغ بگم
با داد گفت:
-پس چرا وقتی حافظتو بدست اوردی موندی باهاش؟
گریم گرفته بود شک داشتم بگم یا نه
با شک نگاهم کرد
-نکنه که ...
ادامه حرفشو خورد و مستقیم به چشمام نگاه کرد سرمو پایین گرفتم
-اره من خر عاشقشم
با داد ادامه دادم
-می فهمی چی می گم
سرمو روی میز گذاشتم اشکام جاری شد دستم مشت شده بود
-نمی دونم چرا هر چی بلاست باید سر من بیاد من فقط می خواستم خانوادمو ببینم همین مگه ما کار خلافی کردیم که شما نمی زارین بریم
-اگه نمی خواستین کاری کنین چرا قاچاقی می خواستین بیاین؟
-چون من مجبورش کردم می خواستم زودتر خانوادم رو ببینم
یکمی تو فکر رفت با صدای مرددی گفت:
-من فقط میتونم بزارم تو بری ولی فرمانده اصلا
تقریبا با داد گفتم:
-چیییییی؟مگه میشه
-اره چون اون جز دشمنه نمیتونم اجازه بدم
-اگه اون دشمنه به یه حساب منم دشمنم نه
-همینی که گفتم با خودته می خوای تصمیم بگیری که برگردی عراق یا بمونی پیش خانوادت دوراه بیشتر نداری
بعد از این حرف از جاش بلند شد
-تا فردا فرصت داری
قبل اینکه بیرون بره صداش زدم
-حامد
به طرفم برگشت با شک گفتم
-میتونم فواد رو ببینم
صورتش سرد شد
-الان میگم بیارنش
رفت بیرون مونده بودم چیکار کنم بین دو راه مونده بودم از یه طرف خانوادم از یه طرفم عشق زندگیم
با باز شدن در از فکر اومدم بیرون

چقدر لاغر شده بود چی به روزش اوردن روی صندلی روبروییم گذاشتنش سرش پایین بود صورتشو نمیدیدم صداش زدم
-فواد
بعد از کمی مکث سرشو بالا گرفت
وای خدای من چی به روزش اوردن اشک تو چشمام جمع شد همه صورتشو کبود کرده بودن اشک تو چشمام جمع شد
-فواد چی به روزت اوردن
دستم که رو میز بود تو دستاش گرفت و گفت:
-فایزه گریه نکن این که چیزی نیست من باید بیشتر از این تاوان پس بدم
-تاوان چی فواد تو که مقصر اصلی نبودی؟
-می دونم ولی بازم من یه کارایی کردم که نباید می کردم
اشکامو از روی گونم پاک کرد و ادامه داد:
-یه چیزی میگم تو نباید نه توش بیاری قول میدی؟
-تا نگی نه من هیچ قولی نمیدم
با التماس نگاهم کرد و گفت:
-به جون خودم قسمت میدم تو فقط قبول کن
-نمی خواد به جون خودت قسمم بدی تو فقط بگو
-می خوام بری پیش خانوادت
-نه اصلا من تنهات نمی زارم
-گوش کن این به نفعته اگه با من باشی شاید بدتر از اینا سرت بیاد نمی خوام صدمه ببینی
-گفتم که نه من یا با تو می رم یا بدون تو هیچ جا
-فایزه لج نکن این به نفعته تازه وقتی که خانوادتو دیدی می تونی دوباره بیای پیش من
-از کجا معلوم که بلایی سرت نیارن
-نمی یارن مطما باش حالا هم بهم قول بده بری پیش خانوادت منم اینجا تا هر موقع که برگشتی منتظرت میمونم
تو همون لحظه در باز شد و حامد اومد داخل
-وقت تمومه ببریدشون


********
امروز قراره که نتیجه رو به حامد بگم دلشوره دارم توی دو تصمیم بزرگ موندم در زندان باز شد و یه خانمی با چادر داخل شد
-بلند شو باید بری

کنار اتاقی که دیروز منو اورده بودن وایستاد و داخل شد بعد از چند لحظه دوباره اومد و منو داخل برد
حامد کنار میز وایساده بود و پشتش به در بود منو روی صندلی نشوند و خودش بیرون رفت
حامد به طرفم برگشت و به صورتم دقیق شد شاید می خواست جوابشو از تو صورتم بیابه بعد از چند ثانیه گفت:
-خب نگفتی تصمیمت چیه منتظرم بشنوم
-نمی دونم چرا دلت می خواد منو از فواد جدا کنی من این حامدو اصلا نمیشناسم خیلی غریب شدی واسم
با این حرفم حسابی جا خود شاید انتظار نداشت همچین حرفی بهش بزنم
-من به یه شرط قبول می کنم برم خانوادم رو ببینم؟
-چه شرطی؟
-......-شرطم اینه که نزاری فواد لو بره باید کاریش نداشته باشی تا برگردم
یک تای ابروشو به نشانه تعجب بالا داد
-مطما وقتی خانوادتو دیدی می تونی بر گردی پیش فواد
-چرا که نه
-من بهت قول میدم اگه تو دوباره اینجا اومدی می زارم برین
با تمسخر ادامه داد:
-ولی اگه برگردی که...
-حالا بعدا معلوم میشه من هیچ وقت فواد تنها نمیزارم
بعد از مکثی گفت:
-امروز می تونی بری یه تاکسی برات می گیرم که در بست می برتت شهرتون
-میتونم فواد رو ببینم
با صدای محکمی گفت:
-لازم نکرده الانم اماده شو که تا یک ساعت دیگه حرکت میکنی تا بیای من سر قولم هستم
از روی صندلی بلند شد
-هر چی کمتر فواد رو ببینی کم تر دلبستش میشی


******
دل تو دلم نیست الان داریم به خونمون نزدیک میشیم نمی تونم رفتار خانوادمو پیش بینی کنم بعد از چند مدت دوری دلم حسابی براشون تنگ شده چه جوری بهشون بگم که من دیگه مجرد نیستم وای وقتی به این چیزا فکر می کنم
با صدای راننده به خودم اومدم
-خانم رسیدیم
با تعجب به اطرافم نگاه کردم
-ولی اینجا که شبیه ویرانه هاس
-هی خانم مثل اینکه خبر ندارین اینجا چیشده
رنگم پرید نکه اتفاقی واسه مامان بابام افتاده باشه
-نه چیشده
-عراقیا حمله کردن و همه جا رو به بمباران کشیدن
با داد:
-چییییییییییییی؟
راننده با دیدن حال خرابم به طرفم برگشت
-خانم چیشد
داشتم از حال میرفتم صدای راننده داشت کم و کمتر میشد
-خانم خانم با شمام
و دیگر هیچ....

با پاشیدن اب به صورتم به خودم اومدم
-خانم حالتون خوبه؟
به طرف صدا برگشتم چهرش برام اشناس ولی هیچی بیاد نمی یارم به دور و برم نگاه میکنم گیچ میزنم نمی دونم اینجا کجاس من اینجا چیکار میکنم
دوباره صدای یه خانمی اومد
-چیشده اقا کمک می خواین؟
-بله خانم شما این خانم رو میشناسین؟
صورتمو به طرف خانومه بر گردوندم چقدر صورتش اشناس
یادم اومد همسایه ی دیوار به دیوارمون بودبا دیدنش یاد خانوادم افتادم
-وای اینکه فایزه چه طوری دخترم؟کجا رفته بودی؟ پدر و مادرت چقدر دنبالت گشتن؟
همینجور یه ریز داشت حرف میزد نمی زاشت که من حرف بزنم وسط حرفش پریدم
-سلام خانم صدیقی ببخشید که وسط حرفتون اومدم ولی شما نمیدونین خانوادم کجان؟
رنگش پرید
-حالا شما اول بیا خونمون یه استراحتی کن بعد مفصل بهت میگم
-نه خواهش می کنم الان بگین می خوام زودتر خانوادمو ببینم
-خب چی بگم بهتون تو ماشین که نمیشه بیا حداقل خونمون تا بهت بگم
به زور منو برد خونشون بعد از کلی معطلی التماسش کردم که زودتر بهم بگه
-والا چی بگم بهت من اون روز اینجا نبودم ولی وقتی بعد یک ماه اومدم برام تعریف کردن که تو اون روز از صبح همینجور هواپیمای عراقیا از بالای شهر پرواز میکرده تا یه مدت نیومده همه فکر میکنن دیگه تموم رفته بابات نمی دونم اون روز کجا رفته برای کارش مامانت تها تو خونه بوده همه با خیال راحت تو خونشون رفتن عصر بوده نمی دونم ساعت چند بوده که یهو با صدای انفجار همه از خواب بیدار میشن چندتا هواپیما به شهر حمله کرده اکثر خونه ها رو با خاک یکسان کردن بعضی ها که بیرون خونه هاشون بودن تونستن خودشونو نجات بدن ولی اونایی که تو خونه هاشون بودن نتونستن....

رنگم پرید یعنی مامانم نه نه این امکان نداره حتی فکرش هم داره دیوونم می کنه
خانم صدیقی بعد از کمی مکث دوباره می گه:
-مامانت هم که تو خونه بوده نتونسته بیرون بیاد
اشکم سرازیر شد نه این امکان نداره مامانم زنده س
-خانم صدیقی خواهش می کنم بگین مامانم زندس
-دخترم قوی باش همه یه روز رفتنین ما هم یه روزی می ریم
-خدااااااا چرا هر چی اتفاق باید برای من بیفته اخه من چی کار کردم گناهم چی بود که دارین این همه بلا سرم می یارین
-دخترم اروم باش خودتو کنترل کن
-اخه چه جوری چه جوری می تونم اروم باشم مگه می شه
-بیا این اب قند رو بخور تا اروم بشی
-نمی خوام
-بابام پس اون کجاس؟
-باباتم وقتی این اتفاق افتاد شکست نتونست غم از دست دادن مامانتو تحمل کنه فکر می کرد تو هم تو جنگ جونتو از دست دادی همه این اتفاقا باعث شد همه چیزشو بفروشه بره خارج
-شما ادرسشو ندارین؟
-نه دخترم من وقتی اومدم که بابات رفته بود خبر ندارم دیگه کجا رفته
-می تونین ادرسشو برام پیدا کنین؟
-باشه سعیمو می کنم

********
الان نزدیک یک ماه که از ایران اومدیم
بعد از اون حرفا ادرس و شماره تلفون رو دادم به خانم صدیقی تا خبرم کنه بعدم یه راست رفتم پیش فواد جای دیگه ای رو نداشتم که برم اگه هم که داشتم نمی رفتم چون به حامد قول داده بودم
تو همون جا بود که حامد به من گفت که عاشقم شده
-فایزه چرا درک نمی کنی من عاشقتم
-چه جور می تونی همچین حرفی رو بزنی وقتی که می دونی من شوهر دارم و عاشقشم
-هه عاشق تو رفتی عاشق کسی شدی که دشمن ماس
-درسته قبلا دشمن بود ولی الان که نیست
-اینو هم می دونم که مرد تر از تو هس چون وقتی اونجا فهمید که دخترم هیچ کاری باهام نکرد ولی الان تو وقتی هم که فهمیدی من شوهر دارم بازم پیشنهاد دادی بهم حالا هم من اومدم تو هم به من قول دادی اگه بر گردم می زاری من و فواد بر گردیم عراق
-منم زیر قولم نزدم می زارم برین
-حالا هم می خوام برم پیش فواد
نزاشتم به حررفاش ادامه بده چون دوست نداشتم بشنوم
خودش همراهم اومد نزدیک یک اتاقی وایستاد به سربازی که کنار در اتاق بود اشاره کرد که در رو برای ما باز کنه با هم رفتیم تو اتاق اول تاریک بود هیچی نمی دیدم بعد که چشمام به تاریکی عادت کرد یکی رو دیدم که گوشه اتاق پشت به ما خودشو جمع کرده بود و خوابیده بود یعنی این فواده باور نمی کنم چقدر لاغر شده بود
پاهام سست شده بود رفتم به طرفش حامد همون جا کنار در وایساد
کنارش نشستم اشکام سرازیر شد
-فواد
با شنیدن صدام یکم تکون خورد ولی بلند نشد دوباره با صدای بلند تری گفتم:
-فواد بلند شو منم فایزه
ایندفعه به سرعت به طرفم برگشت
-فایزه
انگار مطما نبود که من باشم دستشو به طرف صورتم گرفت وقتی مطما شد که خیال نیست منو محکم تو بغلش گرفت:
-فایزه تو برگشتی باور نمی کنم تو به خاطر من یرگشتی همش فکر می کردم منو یادت رفته باشه
-نه فواد مگه میتونم تو رو فراموش کنم
گریم گرفت
-فواد دیگه من به جز تو هیچ کسی رو ندارم
-گریه نکن عزیزم من همیشه کنارتم کی گفته تو تنهایی
با دستاش اشکامو پاک کرد و چشمامو بوسید
-دوست ندارم دیگه چشماتو گریون ببینم

با صدای فواد از فکر اومدم بیرون تو این مدتی که اومده بودیم از ایران همش در حال غصه خوردن بودم اب و خوراکم همش گریه بود هنوز که هنوزه خانم صدیقی زنگ نزده دیگه نا امید شدم حتما پیدا نکرده که زنگ نزده
-فایزه کجایی
-اینجام تو اتاق
-بیا که یه خبر برات دارم
از اتاق اومدم بیرون
-بگو چی شده
-اول یه بوس بده تا بگم
-اهههههههههه فواد لوس نشو دیگه بگو
-نه اول بده تا بگم
نزدیکش رفتم گونشو بوسیدم
-خب حالا بگو
-نه این قبول نیست
-فوادددددددد
-باشه باشه تو اعصابتو داغون نکن امروز خانم صدیقی زنگ زد
نزدیک بود پس بیفتم
-چی یه بار دیگه بگو
-خانم صدیقی ادرس باباتو داد می گفت رفته کانادا
پریدم تو بغل فواد
-واییییی فواد مرسی


****
با صدای یک خانمی که به اینگلیسی داره میگه
مسافران محترم هواپیما در حال پرواز هست لطفا کمربنداتون رو ببندید و همه سر جاهاشون باشن امیدوارم سفر خوبی براتون باشه((اینو از خودم گفتم نمی دونم درسته یا نه))
یه ارامش عجیبی می گیرم با صدای فواد که بغلم نشسته به خودم می یام
فواد – بنظرت منو می پذیره
فائزه- ما سه نفر دیگه جز هم کسی رو نداریم ..فواد ..
اگرم نپذیره.......فقط بایدم دلم خوش باشه به بودنش و دیدنش..که دینایی می ارزه ......اما پدرم رو می شناسم اون تنها تر از اونی شده که بخواد خودشو با وجود تو ناراحت کنه..پدرم دیگه مثل گذشته نیست..
اون تنها شده تنها....تنهای تنها

سرمو می زارم رو سینه فواد و چشمامو می بندم....


پایان



تاريخ : ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار