رمان هویت پنهان


خواست جلو بیاد که با جیغ گفتم:
-جلو نیا
با تعجب وایستاد و گفت:
-فایزه!!!
با صدای بلند گفتم:
-من کجام؟چرا منو اوردی اینجا؟
دوباره خواست بیاد جلوتر که با داد گفتم:
-گفتم بهت جلو نیا
دستاشو به حالت تسلیم بالا برد
-باشه باشه تو فقط اروم باش همه چیزو بهت میگم
با کمی مکث ادامه داد
-یادت نمی یاد اونروز چه اتفاقی افتاد؟ از پله ها افتادی یادت اومد
سرمو به نشانه نه تکون دادم با تعجب گفت:
-پس چی از اون روز یادت مونده؟
با عصبانیت گفتم:
-من فقط میدونم تو میخواستی با اون کارت من و حامد و از هم جدا کنی
با اشفتگی چنگی به موهاش زد و با صدای تقریبا بلندی گفت:
-وای خدای من تو حافظتو بدست اوردی
بعد از این حرف گفت:
-تو یادت نمی اد تو این چند ماه چه اتفاقی افتاده؟
با گیچی نگاهش کردم از نگاهم انگار فهمید چون خودش جوابشو داد
-تو این چند ماه تو حافظتو از دست دادی
میان حرفش مکثی کرد انگار دودل بود که این حرفش رو بزنه یا نه به من که از تعجب چشمام گرد شده نگاه کرد
-و تو خونه من زندگی کردی
با فریاد می یان حرفش گفتم:
-نه این امکان نداره
از تخت پایین اومدم میخواستم به طرفش حمله کنم که وسطای اتاف سرگیچه گرفتم و چشمام تار شد مجبور شدم بشینم فرمانده با نگرانی اومد طرفم
-فایزه چی شد؟
با عصبانیت دستشو پس زدم
-به من دست نزن اشغال عوضی به چه جراتی من و اوردی اینجا کثافت
مثل اینکه عصبانیش کردم چون بازومو محکم فشار داد تا صدای اخم در بی یاد
با عصبانیت فریاد زد
-یه بار دیگه حرفتو بزن
با تمام جراتی که داشتم تو چشماش زل زدم و گفتم:
-اشغا...
هنوز حرفم تموم نشده بود که یک طرف صورتم سوخت با خشم نگاهش کردم
-اگه نمیدونی اینو هم بدون ما با هم عقد کردیم و من الان شوهرتم و هرکاری خواستم میتونم انجام بدم پس موظب حرف زدنت باش فهمیدی
اشکام خودبه خود جاری شده بود
-نه نه این امکان نداره داری دروغ میگی تو یه دروغگوی
با مشت به سینش میزدم و همینجور داد میزدم ولی اون اصلا تکون نمیخورد
-اشغال عوضی کثافت تو دروغگوی تو میخوای...
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنم با دستش مشتامو گرفت و با عصبانیت گفت:
-بسه دیگه میخوای نشونت بدم تو زنمی پس بیا دنبالم
دستمو کشید و منو به دنبال خودش کشید خواستم دستمو از دستش بیرون بیارم که محکم تر گرفتشون حالا دیگه ازش میترسیدم چون عصبانیش کرده بودم نمیدونستم منو میخواد کجا ببره به در اتاقی رسید در و محکم باز کرد و منو پرت کرد تو اتاق خودش هم تو اتاق اومد و در رو محکم بست...

با ترس نگاش کردم به طرف کمد رفت یه چیزی از داخلش بیرون اورد و به طرفم اومد با دقت به دستش نگاه کردم دوتا شناسنامه بود یکیش را به طرف من گرفت با دستای لرزون برش گرفتمش صفحه اولش را باز کردم از تعجب شاخ در اوردم این که شناسنامه منه با استفهام نگاهش کردم متوجه شد شناسنامه را ازم گرفت و صفحه بعدش را اورد دوباره به طرف من گرفتش
اول متوجه موضوع نشدم ولی دوباره که دقت کردم نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشم
از جام بلند شدم و روبروش وایستادم از عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم حالا عمق فاجعه رو میفهمیدم دستمو بلند کردم و سیلی محکمی روی گونش نشوندم جوری که دست خودم به زوق زوق افتاد اشکام جاری شده بود با فریاد گفتم:
-کثافت اشغال تو یه سو استفاده گری به چه جراتی همچین کاری رو کردی
همراه با هق هق گریم با مشت به سینش میزدم:
-چرااااااچرا چرا این کارو کردی تو منو گول زدی تو یه اشغال عوضی هستی
با دستش مشتامو محکم گرفت
-اروم باش
سعی کردم دستمو از دستش بیرون بیارم ولی نمیتونستم چون محکم گرفته بودش
-ولم کن عوضی تو یه اشغالی به من دست نزن
دوباره سعی کردم دستمو از دستش بیرون بیارم ولی اون قوی تر از این حرفا بود
-میگم ولم کن عوضی ازت بدم می یاد میفهمی متنفرم ازت
مثل اینکه از این حرفم عصبانی شد چون بلافاصله گفت:
-متوجه حرف زدنت باش من بدون اجازه تو هیچ کاری نکردم و کلی هم بابت اون پشیمونم من حتی وقتی عقد کردیم با اجازه خودت بوده پس از من گله گی نکن
باورم نمیشد گریم شدت گرفت ای خدا دستمو ول کردم روی زانوهام نشستم و با دستم صورتمو پوشوندم من تو این شهر غریب چه جوری راه فرارمو پیدا کنم حالا دیگه بدتر فرمانده دیگه بهم اجازه نمیده از اتاف بیرون بیام
به سرعت اشکامو پاک کردم و رفتم به طرف فرمانده گوشه تخت دو نره نشسته بود و سرشو با دوتا دستش گرفته با التماس نگاش کردم و گفتم:
-خواهش می کنم بزار برم ایران منو ازاد کن به خدامن به هیچکس نمیگم تو همچین کاری رو کردی تو فقط بزار من برم به خدا دیگه اصلا به طرف جنگ نمیرم هر شرطی که بگی به خدا قبول میکنم
دیگه داشت اشکام در میومد هر چه قدر التماس کردم اون از جاش تکون نمیخورد دیگه داشتم نا امید میشدم که اون صورتشو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد چقدر چشماش غمگین بود
-معلوم هست تو چی میگی من به این اسونی بدستت نیاوردم که به همین اسونی از دستت بدم پس عمرا اگه بزارم بری حالا هم بیا اینجا بخواب فایده نداره که منو راضی به رفتنت کنی فکر فرارم به سرت نزنه مطما باش اگه فرار کنی یه بلایی به سرت می یارم که فکر فرار به سرت نزنه
با وحشت نگاش کردم عمرا اگه من برم پیش اون بخوابم
از رو تخت بلند شد با ترس نگاهش کردم به طرف درب اتاق رفت یه لحظه خوشحال شدم ولی خوشحالیم زیاد دوم نیاورد چون درب اتاقو قفل کرد و زنجیر اونو به گردنش اویخت دوباره با ترس نگاهش کردم تیشرتشو در اورد و گوشه اتاق انداخت از خجالت سرخ شدم صورتمو اونور کردم چه بی حیا بود مرتیکه خجالتم خوب چیزیه
صدایی ازش نمی یومد دوباره رومو کردم اونور که...

صورتمو به طرف خودش برگردوند و گفت:
_احتیاجی به خجالت نیس...این حالت منو زیاد دیدی!
از روی حرص جیغی کشیدم و گفتم:
_به من دست نزن...!
پوزخندی زد و گفت:
_فائزه باور کن...منو تو زن و شوهریم.
با داد جوابشو دادم:
_به درک!منو به زور گرفتی حالا میگی ما زن و شوهریم؟!
_تو با رضایت این کارو کردی!خودت رضایت دادی!
_دهنتو ببند!چه میدونم،شاید چیز خورم کردی!
فواد بهم چشم غره ای رفت و گفت:
_من از این کارا نمیکنم...اونم برای جلب رضایت ازدواج!
به دیوار تکیه دادم و به پاهام خیره شدم.با صدایی آروم گفتم:
_خواهش میکنم...فقط...راستشو بگو.
_من دارم راس-
_باشه باشه...پس بذار منم برم پیش حامد.
فقط بهم نگاه کرد.یه خورده جرأت پیدا کردم وبلندتر گفتم:
_خواهش میکنم...فقط ببینمش همین!
تی شرتشو از روی زمین برداشت و روی مبل توی اتاق انداخت و دستمو گرفت و نشوند روی تخت.با ترس بهش نگاه کردم:
_خواهش میکنم کاری نکن!
آهی کشید و گفت:
_کاریت ندارم...برو دراز بکش.
از جام تکون نخوردم.چی راجع بهم فکر کرده بود؟!خنگم یا خوب گول میخورم؟!انگار فهمید به چی فکر میکنم چون ایندفعه داد زد:
_بهت میگم کاریت ندارم...برو دراز بکش.
سریع رفتم زیر پتو و تو چونه م کشیدم بالا.همون موقع در با شدت باز شد و دختر جوانی اومد تو با ترس گفت:
_آقا...بیایین پایین...فکر میکنم کسی اومده تو خونه!
فواد با ترس بهم نگاه کرد و سریع از اتاق بیرون رفت.منم پشت سرش از اتاق بیرون دوییدم،اما دنبالش نکردم،رفتم به اتاقی که منو از توش بیرون اورده بود و تند تند در کمدا رو باز میکردم تا یه لباس گرم پیدا کنم و هر چند ثانیه یه بار بر میگشتم و پشت سرمو نگاه میکردم.بالاخره یه یقه اسکی قهوه ای رنگ پیا کردم.سریع پوشیدمش و به دنبال شلوار رفتم.اما چون دیر شده دامن بلندی که کنار تخت افتاده بود رو برداشتم و با پوشیدنش سریع از اتاق خارج شدم.
تو پله ها به همون دختر برخوردم که با تعجب گفت:
_خانوم کجا میرین؟!
_چیزه..پیش فر...فواد!
_بهتره پایین نرین آقا گفتن...
اما بقیه حرفشو نشنیدم چون با بیشترین سرعتی که داشتم به سمت پایین سرازیر شدم.
تا جایی که میتونستم اهسته میدویدم تا فواد متوجه من نشه نمیدونستم راه خروجی از کدوم وره همینجور واسه خودم میرفتم یه در بزرگ دیدم نزدیکش که رفتم دیدم داره صدای فواد می یاد خوب که گوش کردم داشت با عربی با یک نفر حرف میزد خوب دقت کردم کلمه ایران رو از لا به لای حرفاشون شنیدم
-مطمانی
-اره فرمانده امروز معلوم شد
-حالا این اتش بس از طرف کی بوده؟
-از طرف ما؟
از خوشحالی می خواستم جیغ بکشم ولی جلوی خودمو گرفتم تا لو نرم دوباره گوش به حرفاشون کردم
-خب اونا چی؟موافقت کردند؟
-اره
دیگه صدایی نیومد فکر کنم از کنار در کنار رفتند اهسته در رو باز کردم و بیرون پریدم خوب دورو برم رو نگاه کردم کسی اون اطراف نبود باید قبل اینکه فواد بیاد یه جا قایم شم صدای پایی رو شنیدم سریع رفتم طرف درختا و پشت یکی از درختا قایم شدم فواد بود که داشت سریع میرفت به طرف درب سالن باید از موقعیت استفاده می کردم همین که فواد داخل سالن شد من سریع از لای درختا بیرون اومدم و به طرفی رفتم که فواد از اونجا اومده بود از ذور یه در بزرگ دیدم دویدم به طرف در
وای هر چی تقلا میکنم در باز نمیشه به زور به جون در افتادم از بس که زور زدم دستام خسته شده بود در حیاط هم جوری بود که نمیشد ازش بالا رفت به دیوار ساف نگاه کردم خیلی طویل بود
-اه لعنتی
دوباره به جون در افتادم که با شنیدن صداش نزدیک بود از ترس بمیرم
-زور نزن این در قفله کلیدش هم پیش منه
تو دلم هر چی فحش بود بار خودش و جد و ابادش کردم ((بی چاره جد و ابادش چه گناهی کردن حالا))
بازومو محکم گرفت و منو به سمت خونه برد
-اخ بازومو ول کن دردم گرفت
با اخم شدید نگاهم کرد و گفت:
-با تو باید همینجوری برخورد کرد وگرنه ادم نمیشی حالا نشونت میدم
بعدم بازومو محکمتر گرفت و منو کشوند دنبال خودش هر چی تقلا می کردم بدتر بازومو میکشید در سالن رو به شدت باز کرد و منو کشون کشون از پله ها بالا برد مستقیم رفت به طرف اتاقی که باهاش بودم درو با شدت باز کرد و منو پرت کرد وسط اتاق بعد در اتاقو قفل کرد و یه زنجیر نقره ای را از کشو کمد بیرون اورد و قفل رو داخلش کرد و زنجیر رو به گردنش بست با چشمای که از ترس بزرگ شده بود نگاهش میکردم پیراهنشو کند دست برد تا شلوارشو بکنه که من سریع رومو برگردوندم
صداشو از پشت سرم شنیدم که با کنایه میگفت:
-همچین روشو بر میگردونه انگار که تا حالا منو این جوری ندیده
دوباره رومو برگردوندم به طرفش یه شلوار راحتی پوشیده بود با بالاتنه ای لخت سرخ شد اومدم که رومو بر گردونم که سریع اومد به طرفم و منو از جام بلند کرد و به طرف تخت برد...
سعی کردم دستمو از تو دستش بیرون بیارم اما اون محکم گرفته بودش
-سعی نکن فرار کنی من یه کار نیمه تموم با تو دارم که باید انجامش بدم
با التماس گفتم:
-ولم کن عوضی می خوام برم
با عصبانیت منو پرت کرد روی تخت و خودشو پرت کرد روم دوباره سعی کردم خودمو از زیرش بیرون بیارم تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که با دستای ازادم به موهاش چنگ بزنم
با یک دستش دوتا از دستامو محکم گرفت و بالای سرم برد صورتشو نزدیک صورتم اورد رومو این ور اون ور کردم تا به مقصودش نرسه ولی اون با دست ازادش محکم چونمو گرفت و تو یه لحظه محکم لبهامو بوسید تو یه لحظه احساس کردم من قبلا این صحنه رو یه جایی دیدم
اشکام همین جور خود به خود از چشمام پایین میچکید و روی لبهام میریخت فواد با تعجب سرشو بلند کرد و منو نگاه کرد مستقیم تو چشماش نگاه کردم وای خدای من اتفاقایی که موقع از یاد رفتن حافظم یادم رفته بود مثل فیلم از جلو چشمام میگذشت
فواد متوجه گیچیم شد وای من چه کارایی که نکردم روم نمیشد به فواد نگاه کنم انگار که خودش متوجه شد چون دستامو ول کرد و منو محکم در اغوش گرفت گریم گرفت سرمو رو شونش گذاشتم
نمیدونم الانم احساسی بهش دارم یا نه گیچ گیچم منو خوابوند خودشم کنارم خوابید و منو در اغوش گرفت و سرمو روی سینش گذاشت و موهامو نوازش کرد کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم دیگه گنجایش هیچ اتفاق دیگه ای رو نداشتم با اینکه هنوز احساسمو درست نمی دونستم ولی دقت که می کردم انگار ته قلبم یه احساسی بهش داشتم
با احساس نوازش صورتم از خواب پریدم فواد بود که داشت گونه هامو نوازش می کرد گرم شدم به چشماش نگاه کردم یه جور عجیب نگاهم می کرد چشماش خمار شده بود وقتی متوجه شد که دارم نگاهش میکنم یه چند ثانیه ای به چشمام نگاه کرد
اهسته صورتشو جلو اورد نمیدونم چرا ایندفعه مثل قبل ازش نترسیدم فقط نگاهش کردم در یک لحظه لبش رو لبم گذاشت و من رو به خودش فشرد من همین جور بهت زده بودم و هیچ همکاری نمی کردم نمی دونستم چی کار کنم
خود به خودی دستمو دور سرش گرفتم و چشمامو از زور خماری بستم همین که خواستم ببوسمش که فواد بلند شد با تعجب نگاهش کردم یه لبخند به من زد و منو بلند کرد دست برد به طرف لباسم و با یک حرکت سریع لباسمو کند و دوباره منو خوابوند روی تخت و لبهاشو روی لبهام قرار داد.....
یه هفته ای از رابطمون گذشته تو این مدت احساس ارامش میکنم دیگه از چیزی نمیترسم میدونم که فواد پیشم می مونه علاقم به فواد نسبت به قبلا بیشتر شده میدونم که فواد قلب مهربونی داره اینو از رفتارش با ادما دیدم
فقط از یه چیزی غمگینم اونم دوری از خانوادم دوست دارم برم ببینمشون ولی نمیدونم چه جوری اینو به فواد بگم نمیتونم رفتارشو پیش بینی کنم میخوام تو یه فرصت مناسب اونو مطرح کنم
قراره این هفته بریم خونه مامان بابای فواد
من باید امشب که فواد از سر کارش اومد بهش بگم که میخوام برم به دیدن مامان بابام نمیدونم حالا اونا منو قبول میکنند یا نه یعنی منو میبخشند که از خونه فرار کردم یا قبول میکنند که با یه عراقی ازدواج کردم باید امشب حسابی به خودم برسم تا فواد اجازه نه گفتن بهم نداشته باشه اره همین کارو میکنم
باید از صلاح زنانم استفاده کنم البته بلد نیستم چون هیچ وقت استفاده نمیکردم و نمیدونستم چیه حالا یه امتحانی میکنم باید برا رفتن به پیش خانوادم هر کاری رو جلو فواد میکنم تا اجازه بده
اول رفتم حمام یه شامپو خشبو به بدنم زدم بعد از حمام یکم زیر ابروهامم مرتب کردم یه ارایش کوچولو هم کردم تا خوشگل به نظر بیام یه لباس خواب خوشگل هم انتخاب کردم و جدا گذاشتم تا موقع خواب اونو بپوشم فعلا یه پیراهن بلند انتخاب کردم و موهام که بلند شده بود دورم ریختم شده بودم مثل عربا به چشمام نگاه کردم یه سرمه برداشتم و به چشمام کشیدم چشمام کشیده تر و خمارتر نشون میداد واو راضی بودم رفتم پایین تا به پله اخری رسیدم فواد هم وارد شد حواسش به من نبود چون پشتش به من بود رفتم تو یک قدمیش وایستادم انگار حس کرد چون سریع به طرف من برگشت با دیدن من شوکه شد و با تعجب نگاهم کرد برق تحسین تو چشماش درخشید:
-چقدرخوشگل شدی
لبخندی به روش زدم و گفتم:
-مرسی بریم شام بخوریم
-باشه اول میرم دست و صورتمو میشورم و می یام
-باشه
بعد از اینکه شام خوردیم یکم باهم تلویزیون نگاه کردیم دودل بودم الان بگم یا بعدا موقع خواب بگم
صبر کردم تا موقع خواب بگم اینجوری بهتره
با هم به اتاق مشترکمون رفتیم فواد حمام رفت از فرصت استفاده کردم و سریع لباسم رو عوض کردم یکم عطر به خودم زدم و روی مبل منتظر فواد شدم ضربان قلبم بالا رفته بود بالاخره بیرون اومد منم از روی مبل بلند شدم با دیدنم تکان سختی خورد ولی سریع به خودش اومد
-من از یه چیزی تعجب میکنم ولی مطمانم تو یه کاری از من داری که داری خودتو خوشگل میکنی
با لبخند نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی به طرفش رفتم
دستشو کشیدم و اونو روی صندلی روبروی میز ارایشی نشوندم حوله از دور موهاش برداشتم و خودم موهاشو با حوله خشک کردم....
فواد دستمو گرفت و منو نشوند روی پاش
-بگو چی میخوای؟
حسابی جا خوردم این از کجا فهمید که من چیزی ازش می خوام خواستم همین سوالو ازش بپرسم که خودش جوابمو داد
-هم از چشمات هم از کارات فهمیدم اخه خیلی ضایع بود
-واقعا خب حالا که خودت فهمیدی کارمو راحت تر کردی
-حالا بگو چی میخوای؟
دوباره استرس به جونم افتاد دوتا دستامو توی هم قفل کردم و با کمی من من گفتم:
-می گم...فواد تو...تو اصلا نظرت درمورد رفتنمون به ایران چیه؟
با چشمای گرد شده از تعجب نگاهم کرد انگار باورش نشده بود چون دوباره گفت:
-دوباره بگو متوجه نشدم
مرگ یه بار شیونم یه بار بزار بگم تا خیال خودمم راحت شه
-میگم منو ببر ایران
انگار دیگه از اون شک قبلی خبری نبود چون با خونسردی گفت:
-واسه چی میخوای بری ایران؟
-خب معلومه میخوام خانوادمو ببینم و تو رو به خانوادم معرفی کنم
دوباره با لحن طلبکارانه ای گفتم:
-وقتی تو میخوای بری پیش خانوادت مگه من چیزی گفتم؟!
با کلافه گی چنگی تو موهاش زد و تکیه به صندلی داد
-نه امکانش نداره
تقریبا با داد گفتم:
-اخه واسه چی؟!
-عزیزم چرا درک نمیکنی تازه چند روزی میشه که چنگ تموم شده
شونه هامو انداختم بالا
-خب تو داری میگی که تموم شده پس دیگه مشکل چیه؟
-خب مشکل همینجاست دیگه به اسمی تموم شده ولی هنوز واسه همه عادی نشده و همدیگرو به دیده دشمن نگاه میکنند
با لج گفتم:
-ولی من میخوام خانوادمو ببینم چه با تو که چه بهتر چی بی تو
بعدم به حالت قهر از روی پاش بلند شدم که برم ولی اون دوباره دستمو کشید و منو نشوند روی پاش
-چه زودم قهر میکنه منکه چیزی نگفتم چی میشه یه چند مدت صبر کنی تا یکم اوضاع بهتر بشه
-خب معلومه که تو منو درک نکنی چون تو خانوادت نزدیکته میتونی هر موقع که خواستی اونا رو ببینی ولی من چی؟!چه جوری اونا رو ببینم؟دلم واسشون تنگ شده چرا درکم نمیکنی فواد
دیگه واقعا دلم پر شده بود بغضم گرفته بود فواد سرمو روی سینش گذاشت دستمو دورش گرفتم و اشکام جاری شد
یاد مامان و بابام افتادم چقدر دلم واسشون پر کشیده بود
فواد همونجور که موهامو نوازش میکرد گفت:
-میدونم که کارم درست نیست ولی اینو بدون که واسه ی تو هر کاری می کنم حتی جونمو هم میدم تا تو خوشحال باشی
بعد مکثی گفت:
-باشه میبرمت
با خوشحالی سرمو از روی سینش برداشتم و به چشماش نگاه کردم
نه چشماش دروغ نمیگفت پس واقعا فواد می خواست منو ببره
با خوشحالی گونشو بوسیدم
-ممنونم فواد واقعا ممنونم
صورتمو جلو اوردم و گونشو محکم بوسیدم
-حالا کی بریم
-بعد از اینکه از پیش بابا و مامانم اومدیم حالا هم بریم بخوابیم که من حسابی خستمه فردا در باره این موضوع حسابی بحث میکنیم
منو با دوتا دستاش بلند کرد و برد به طرف تخت
‏*‏*****
امروز قراره بریم پیش خانواده فواد بعد از اون راه مستقیم بریم ایران خیلی هیجان دارم نمیدونم خانوادم منو قبول میکنند یا نه؟
همه وسایل رو اماده داخل ماشین گذاشتیم و اماده حرکتیم از زیر قرآنی که هاجر اورده بود رد شدیم
-میگم فواد چرا خانوادت جای دیگه زندگی می کنند و تو جای دیگه
-چون من به خاطر کارم مجبور شدم اینجا بیام خانوادمم که نمیتونستند زندگیشون ول کنند
نگاهی به من کرد و گفت:
-میگم تو گرسنت نیست؟من که دارم هلاک میشم از گرسنه گی
-چرا منم گشنمه چقدر دیگه مونده تا برسیم؟
-خیلی نمونده نیم ساعت دیگه تقریبا...
بعد از نیم ساعت به خونه مامان و بابای فواد رسیدیم بعد از بوقی که فواد زد در خاکستری رنگ توسط یه پیرمردی باز شد فواد ماشینو داخل برد تقریبا جلوی ساختمان پارکش کرد با خستگی زیاد از ماشین پیاده شدیم
نگاهی به دور ور کردم تقریبا همه جای حیاط نخل کاشته بودن همه هم بزرگ بودن و خرما داشتن
فواد دستمو کشید به طرف ساختمان رفتیم مامان و باباش وایساده بودن دم در مامانش نزدیکمون اومد با خوشحالی فواد رو در اغوش گرفت بعد از فواد محکم من در اغوش گرفت رفتارش با دفعه قبل خیلی فرق کرده بود خیلی مهربون تر و صمیمی تر از قبل باهام برخورد میکرد پدرش که همونجور مثل قبل بود با هم وارد سالن شدیم هالشون خیلی بزرگ بود میشد توش زمین فوتبال بازی کرد خونشون برعکس خونه فواد یک طبقه بود و تقریبا به سبک قدیمی بود خدمتکارشون چمدونامون رو تو یه اتاق گذاشت
کنجکاو بودم که بقیه زنای بابای فوادو ببینم قبلا فواد بهم گفته بود که هر کدوم از زناش یه خونه ی جدا گونه داشتند ولی بیشتر اوقات پیش مامان فواد بود چون اونو بیشتر از اونا دوست داشت
باهم توی هال رو مبل نشستیم من و فواد کنار هم نشستیم خدمتکارشون با یه سینی شربت وارد شد و به همه تعارف کرد
فواد دم گوشم گفت:
-اگه خسته ای تا بریم تو اتاق؟
-نه فعلا گشنمه خواب به چشمم نمی یاد
-باشه الان به مامانم میگم
بعد رو به مامانش گفت:
-غذا هست تا ما بخوریم؟
-اره اماده کردیم واسه شما الان میگم امادش کنند
-مرسی مامان
‏ ‏
‏ ‏*****
بعد از کمی استراحت رفتیم تو شهرشون یکم دور زدیم ولی از بس که هوا گرم بود زود برگشتیم خونه
داداش فواد اومده بود خیلی خوشحال بود از دیدن فواد نسبت به قبلا که منو دیده بود صمیمی تر بود با من
تو این چند روزی که اونجا بودیم خیلی خوش گذشت مامان و بابای فواد میخواستن جشن بگیرن بابت اومدنمون ولی من و فواد گفتیم که نمیخواد اینجوری راحت تریم
‏ ‏
‏*‏***
تو این مدت همش به رفتن به ایران فکر میکرد خیلی دلم تنگ خانوادم بود بخصوص از موقعی که فواد گفته بود میریم ایران
-به چی فکر میکنی؟
به خودم می یام
-هیچی ...
بعد از کمی مکث:
- فواد به نظرت خانوادم قبولم میکنند بعد از فراری که کردم
با تعجب میگه:
-چرا نکنند هیچ خانواده ای نیست که فرزندان شونو نبخشند تازه ما باید از این بترسیم که شاید من رو قبول نکنند
با ناراحتی نگاش میکنم حق رو بهش میدم که نگران این موضوع باشه ولی...
دستمو روی دستش که رو دندست میزازرم
-مطمئن باش اگه اونا تو رو قبول نکنند باید قید منو هم بزنند
دستمو میگیره و فشار خفیفی بهش میده ساکت به بیرون نگاه میکنم
توی راه ایرانیم هر چی نزدیکتر میشیم بیشتر هوای ایرانو میکنم
نزدیک مرز بین ایران و عراق هستیم...
‏ ‏اه لعنتی
صدای فواد بود که با عصبانیت گفت تعجب کردم
‏_چیشده؟
‏_پلیس راه گزاشتن نمیشه با ماشین رفت؟
‏_پس چیکار کنیم؟
‏_هیچی پیاده میریم از راه نخلا یه دو ساعتی باید بریم
به سرعت از ماشین پیاده شدیم و به طرف نخلا حرکت کردیم
نزدیک ۱ساعت و نیمه که تو راهیم چقدر راه هوا هم گرمه مردم از گرما هر چی هم راه میریم به جایی نمیرسیم با صدای خش خشی هر دو از حرکت باز ایستادیم با ترس به فواد نگاه کردم و محکم بازوشو کشیدم
دستشو رو بینی به علامت سکوت گزاشت منو همراه خودش کشوند پشت یه نخلی قایم شدیم صدای چند نفر می یومد که فارسی با هم دیگه صحبت میکردن خوب که دقت کردم در مورد جنگ حرف میزدن
دلهره داشتم اگه مارو بگیرن میزارن بریم پیش مامان و بابام
‏_تا سه میشمورم وقتی سه شد با تمام قدرت با هام بدو فهمیدی دستمو ول نکن
یک دو سه
با تموم شدن حرفش منو همراه خودش کشوند مثل اینکه متوجه ما شدن چون اونا هم پشت سر ما میدویدن
چند باری نزدیک بود زمین بخورم ولی تعادلمو حفظ کردم
پشت سرمو نگاه کردم تقریبا دور بودن از ما حواسم به جلو نبود همین که رومو برگردوندم پام به سنگ خورد و محکم خوردم زمین
‏_اخ...
فواد کنارم نشست با نگرانی گفت:
‏_چیشد؟
‏_پام درد میکنه
‏_نمیتونی بلند شی الان میرسن
‏_نه اصلا نمیتونم پامو حرکت بدم
همین که خواست منو بلند کنه صدای ایست اونا بلند شد
هر دو دستامونو پشت سرمون گزاشتیم از ترس مثل بید می لرزیدم پشتمون به اونا بود هنوز چهرشونو ندیدم صدای یکیشون اومد که بلند گفت:
‏_فرمانده بیاین گیرشون انداختم
فواد خواست بلند شه که اون یکی با پشت اسلحه محکم زد به کمر فواد
‏ صدای اشنای به گوشم رسید
‏_بلندشون کنین بیارینشون
با تعجب به پشت سرم نگاه کردم از تعجب خشکم زده بود
اینکه حامده...
حامد؟
خود به خود از دهنم در رفت حامد به سرعت سرشو به طرفم بر گردوند با تعجب به من که چادر عربی پوشیده بودم نگاه کرد انگار که براش اشنا بودم ولی درس نمیشناختم
اهسته انگار که با خودشه گفت:
-امید؟
اشک تو چشمام جمع شده بود یه لبخند گوشه لبم اومد
-ولی...
می خواست یه حرفی بزنه که با صدای فواد متوقف شد
-جنگ که تموم شده دیگه چه لوزومی داره ما رو اینجا نگه دارین؟
انگار حامد تازه متوجه فواد شد چون به سرعت به طرف فواد اومد رو به روی فواد رو دو زانوش به حالت نشسته
یک لبخند به صورت تمسخر زد
-بههههه می بینم که شما هم گرفتار شدین درست نمیگم(به حالت کشیده)فرماندهههههه
دوباره صورتشو به طرف من برگردوند
-از همون اول شک کردم که چرا صورت و اندامت دخترونس ولی اصلا به ذهنم نرسی که شاید دختر باشی الانم که میبینم همراه فرمانده ای ولی چرا؟تو که بدتر از همه ازش متنفر بودی؟
با صدای تقریبا بلندی گفت:
-پس چرا باهشی؟
فواد عصبانی شد
-هر بلایی می خوای سر من بیاری بیار ولی با فایزه کاری نداشته باش بزار بره پیش مامان باباش
-جالبه برای چی برات مهمه تو که اون موقع می خواستی امید یعنی همون فایزه رو بکشی؟!!!!
بعد از چند لحظه سکوت حامد به صورت زمزمه گفت:
-نکنه...
حرفشو خورد و به صورت من نگاه کرد
سرمو پایین انداختم نمی خواستم به صورتش که با کنجکاوی منو نگاه می کرد نگاه کنم
با صدای حامد به خودم اومدم
-ببریدشون
اشکام رو صورتم ریخت به حامد نگاه کردم که داشت میرفت
-اروم باش همه چی درس میشه جنگ که تموم شده دیگه کاری نمی تونن بکنن
-پس کجا دارن ما رو می برن هان؟
-نمی دونم ولی مطما باش هر کاری می کنم تا تو بتونی بری پیش خانوادت حتی اگه از جونم بگذرم

********

نزدیک دو روزه که بازداشتیم حامدم بعد از اون روز دیگه پیداش نشده قراره امروز بازجویی کنن ما رو نگران فوادم از اون روز که جدا مون کردن خبر ندارم ازش
-بلند شو باید بری اتاق بازجویی


تاريخ : ۸ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار