رمان هویت پنهان


با ارنج دستم محکم زدم به شکمش و سر جام نشستم با ترس سرجاش نشست فکر کنم خواب بود و گرنه اینجوری گیج نمیزد
-چی شده ؟
بزور جلوی خندمو گرفتم
-هیچی تو به ادامه خوابت ادامه بده فکر کنم خواب قشنگی میدیدی نه؟
-دیونه ایها اینجوری ادمو بیدار میکنن
بعد از کمی مکث متوجه موقعیتم شدم یه اخم کردم و گفتم:
-تو اینجا چی کار می کنی چرا اینجا خوابیدی؟
-همینجوری دلم خواست
تو دلم گفتم دلت بیجا میکنه
-حالام برو بیرون میخوام لباس عوض کنم
همینجور که به طرف در میرفت برگشت به طرف من و گفت:
-راستی پات چهطوره؟بهتره درد نمیکنه؟
-نه الان بهتره فقط یکمی درد میکنه
-باشه اگه مشکلی داشتی صدام کن زودم بیا پایین تا صبحانه بخوریم
پشتشو که به من کرد زبونمو براش در اوردم که همون لحظه هم برگشت و میخواست چیزی بگه که منو تو این وضعیت دید اول با تعجب زل زد به من و بعد از چند ثانیه صدای خندش به هوا رفت خودمم خندم گرفت
-اخه این چه کاریه دختر؟
بعد از این حرف بیرون رفت ولی از همون بیرونم صدای خندش می یومد

‏*‏********
امروز پسر عموی فؤاد اومده بود و ما رو برای مهمونی اخر هفته دعوت کرده بود زیاد راضی نبودم که بریم بعد از اون مهمونی این دومین دفعه بود که پسرعموی فؤاد و میدیدم اصلا ازش خوشم نمی یومد به نظرم زیادی هیز بود فؤاد خیاط اورده بود تا واسه من لباس بدوزه خیاطه هم به من نگفت چه مدلی میخواد بدوزه گفت که طرح از فؤاده چه جالب یعنی اونم تو این چیزا وارده
همون روز مهمونی خیاط لباس را اورد وای خیلی خوشگله
پارچش ساتن زرشکی بود مدلش هم از پشت بلند بود و از جلو به صورت هلالی باز بود فقط یکم پشتش زیادی باز بود که اگه یه شال روم بزارم حله
ارایشگره هم اومد سریع کارمو انجام دادو رفت گفته بودم که منو ساده درست کنه ولی بازم حس میکنم یکم زیادیش کرده همون لحظه جمیله اومد تو اتاق
-خانوم اقا میگن زود تشریف بیارین دیر شده
-باشه بریم
برگشتم به طرفش لبخندی زد و گفت:
-خانوم خیلی خشگل شدین
منم یه لبخندی زدم و چیزی نگفتم یکم این پا اون پا کرد فهمیدم می خواد چیزی بگه برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم:
-بگو راحت باش
-خانم جسارته...
همون لحظه صدای فواد بلند شد
-جمیله چی شد گفتی به خانم؟
-بله اقا الان می یان
باهم از پله ها پایین رفتیم به فواد نگاه کردم خیلی خوشگل شده بوداز حالت رسمی در اومده بود یه تیشرت و شلوار به رنگ تیره پوشیده بود که جذب بدنش شده بود واقعا خوش هیکل بود
فواد داشت با تلفن حرف می زد اصلا حواسش به من نبود تا روشو به طرف من برگردوند یکه خورد
-ببین من بعدا زنگ میزنم باهات خداحفظ
گوشی رو گذاشت سرجاش اومد به طرف من دستمو گرفت و خیلی اروم اونو بوسید
-خیلی خوشگل شدی
سرشو اورد جلو فهمیدم منظورش چیه یک قدم رفتم عقب با تعجب به من نگاه کرد
-بریم دیر شد
-بریم میگم فایزه این لباست یکم باز نیست؟
-نه من اینو دوست دارم
چیزی نگفت ولی از صورتش معلوم بود راضی نیست
توی ماشین هر دو ساکت بودیم فهمیدم یکم دلخوره ولی چیزی نگفتم
جلوی ساختمان بزرگی نگه داشت وای چقدر بزرگه اینجا همون لحظه که ما از ماشین پیاده شدیم یه ماشین دیگه ای هم وایستاد
‏ ‏باورم نمیشه دختر اقای سعیدی به همراه خانوادش بود از همین اولش اونو دیدم وای به حال بعدا بعد از سلام کردن با هم وارد ساختمون شدیم
حیاط بزرگی داشت پسر عموی فواد توی حیاط داشت سیگار می کشید تا ما رو دید سیگار رو انداخت زمین و با کفشش خاموش کرد و به طرف ما اومد با همه سلام کرد و ما رو به طرف ساختمون راهنمایی کرد
چشمش همش روی من بود پسره هیز بزنم چشماشو ناکار کنم فواد که متوجه شده بود نزدیک اومد و زیر لب گفت:
-گفتم بهت که این لباسو نپوش
با تعجب نگاش کردم اروم بهش گفتم:
-چه ربطی داره؟
یه چشم غره ای بهم کرد و رفت طرف اقای سعیدی وارد سالن شدیم
وای این همه جمعیت از کجا اومد
نگام به فواد افتاد داشت با مرضیه حرف میزد و همینجور میخندید میخواستم همونجا خفش کنم پسره پرو خودم رفتم یه جای خلوت و روی مبل نشستم
حوصلم سر رفته دارم جمعیت و نگاه میکنم از بیکاری یه چشمم خورد به رقص یه پسره معلوم بود که اصلا رقص بلد نیست داشتم میمردم از خنده ولی جلوی خودم و گرفتم توی همون لحظه چشمم خورد به یه مرده چهرش خیلی اشنا بود ولی اصلا یادم نمی یاد کجا دیدمش بی خیال شونه هامو انداختم بالا شاید خیالاتی شدم که میشناسمش دوست داشتم برم وسط برقصم به فواد نگاه کردم اصلا حواسش به من نبود از این فرست استفاده کردمو رفتم وسط
داشتم همینجور میرقصیدم که پسر عمو فواد هم اومد همراهم رقصید از ترس به فواد نگاه کردم داشت با عصبانیت نگاهم میکرد از خیر رقص گذشتم و رفتم سرجام نشستم همون لحظه فواد اومد بغلم روی مبل نشست و مچ دستم رو محکم گرفت و گفت:
-داشتی چه غلطی می کردی؟
صدای دادم به هوا رفت
-آآآیی دستم دستم درد گرفت دیونه ولم کن باشه باشه تو دستمو ول کن بهت میگم
دستمو ول کرد
-خب میشنوم بگو
-هیچی من حوصلم سر رفته بود رفتم یکم برقصم بعد نمیدونم از کجا پیداش شد اومد باهام رقصید همین
با جدیت به چشمام زل زد و گفت:
-فکر نکن که اونجا نشستم حواسم بهت نیست بلکه خوب حواسم بهت هست خوب حواستو جمع کن بزار بعدا بریم خونه حسابتو میرسم
بعد از این حرف بلند شد و رفت پیش بقیه
چه پرو خودش هر چی دلش خواست انجام نوبت ما که میشه واسه ما ادا در می یاره پسره پرو این مرضیه که مثل کنه به فواد چسبیده ول کنش هم نیست این رقصم زهرم شد کاش که اصلا به این مهمونی نمی یومدم
مرضیه دست فواد و میکشید نمیدونم چرا ولی فکر کنم برای رقص بود فوادم بلند شد و باهم به وسط رفتند از شدت بغض داشتم میترکیدم پسره ایکبری به خودش نگاه نمیکنه اومده منو مواخذه میکنه برم همونجا لتوپارش کنم که حالم جا بیاد ولی حیف که زورم بهش نمیرسه فواد داشت به من نگاه میکرد فکر کنم داشت به عمد حرصم میداد به زور جلوی اشکامو گرفتم نمیخواستم ضعف نشون بدم با صدای کسی چشمامو ازشون گرفتم
-خانوم بفرمایید
نگاه به سینی در دستش کردم این دیگه چیه فکر کنم باید شراب باشه اخه مرضیه هم داشت از این میخورد
یه لیوان رو برداشتم و بو کردم اه بوی بدی داشت می خواستم اونو دوباره سر جاش بزارم که نگام به فواد افتاد دوباره اونو برداشتم و با یک دستم بینیمو گرفتم و یک نفس سر کشیدم اه این دیگه چیه داشت حالمو بهم میزد فواد اومد به طرفم فکر کنم منو دید
-این چه کاریه؟
-به تو چه دوست دارم تو برو به مرضیه جونت برس
لحنم شل شده بود
‏ ‏
‏ ‏
‏*‏*****
صبح با سر درد شدیدی از خواب بلند شدم سرجام نشستمو دستمو روی سرم گذاشتم
-اخ سرم
گردنمم درد میکرد

گیج و منگ اطرافمو نگاه میکنم از شدت سردرد با دست محکم سرمو میگیرم داره حالم بد میشه سریع بلند میشم و میرم طرف دستشوی صورتمو میشورم متوجه گردنم میشم چرا کبود شده؟
باید برم به جمیله بگم برام یه قرص بیاره از دستشویی میام بیرون نگام به لباس پایین تخت میفته تازه جشن دیشب یادم می یاد ولی من کی اومدم رو تختم که خبر ندارم سعی میکنم همه چیزو به یاد بیادرم ولی هر چه بیشتر فکر میکنم سرم بیشتر درد میکنه یکم تمرکز میکنم و چشمامو میببندم داره کم کم همه چیز یادم می یاد مهمونی دیشب داره جلوی چشمام رژه میره.....
-ای دستمو ول کن
-حقته همینجا دستتو بشکنم این چه کاری بود که تو کردی ابرومو بردی جلوی همکارام
نزدیک ماشینش شدیم
-برو تو
خودش هم سوارش شد و راه افتاد
سرمو چرخوندم طرفش
-چه صورت قشنگی داری تو
با تعجب به طرفم برگشت خم شدم طرفش و یه بوس از لپش گرفتم و خندیدم خودشم خندش گرفته بود ولی همچنان سعی در مخفی کردنش داشت
-خوبه یادم باشه هر موقع خواستی مهربون بشی یه لیوان از اون شربتا بهت بدم
بدنم سست شده بود کم کم
رسیدیم به خونه فواد چند بوق پی در پی زد تا درو باز کنند ماشین رو با سرعت داخل برد به سرعت پیاده شد و در طرف منو باز کرد با سستی پیاده شدم همینجور پیچ پیچ میخوردم به فواد تکیه دادم و دستمو دور گردنش کردم فواد بعد از چند گام وایستاد
-نه اینجوری نمیتونی بیای اینجوری همه رو بیدار میکنی باید بغلت کنم
یه دستش زیر سرم و یه دست دیگش زیر پاهام کرد دستامو دور گردنش کردم و صورتمو به صورتش چسبوندم هرم نفسای گرمش به گوشام میخورد و داغ ترم میکرد در اتاقمو با پاش باز کرد
منو روی تخت خوابوند و با دستای ازادش کفشامو در اورد دستم هنوز دور گردنش بود میخواست بره ولی من محکم گردنشو گرفتم که نره با چشمای خمار نگاهش کردم لبامو مثل بچه ها غنچه کردم با صدایی که خشدار شده بود گفت:
-اینجوری نگام نکن که کار دستت میدم ها کوچولو
خواست دوباره بره که اینبار محکم تر گرفتمش جوری که یه لحظه تعادلشو از دست داد و افتاد روم نگام به لباش افتاد لبای وسوسه انگیزی داشت یه بوسه ریز از لبش کردم رفتارام دست خودم نبود سریع خودشو کشید عقب ولی من پاهامو گذاشتم روی پاهاش و دستم که شل شده بود دوباره محکم گرفتم دور گردنش و اینبار لباشو طولانی تر بوسیدم دیگه خودش هم تسلیم شده بود و محکمتر منو میبوسید جوری که لبام به سوزش افتاده بود از لبام اومد پایین و زیر گلومو میبوسید یه لحظه از جاش بلند شد میخواستم بگیرمش ولی زور اینکه دستمو بلند کنم هم نداشتم تیشرتشو با یک حرکت سریع در اورد و انداخت پایین تخت و افتاد روم از لبام اومد پایین تا روی گردنم همینجور که گردنم رو میبوسید دستشو پشتم کرد و زیپ لباسم رو باز کرد و لباسمو تا کمرم اورد پایین تن گرمش بدنمو میسوزوند چشمام خمار خمار شده بود یک لحظه چشمش افتاد به چشمام و از روم بلند شد که همون لحظه چشمام گرم شد و دیگر هیچی نفهمیدم چون به خواب رفتم
حالا که همه اتفاقا یادم میفته از شرم گونه هام قرمز میشه تقصیر خودم بود اگه من تحریکش نمیکردم اون اتفاقا نمیفتاد حالا چه جوری باهاش روبرو بشم وای خوب شد اتفاقی نیفتاد ولی از کجا مطمانم من که هیچی یادم نمی یاد حالا چه جوری ازش بپرسم وای من که روم نمیشه نگاهش کنم
با صدای در اتاق به خودم می یام جمیله است
-سلام خانم اقا میگه بیاین صبحانه بخورین منتظرن
-باشه تو برو
وای من حالا چی کار کنم از بس که فکر کرده بودم سر دردم یادم رفته بود.....

رفتم حموم و به تصویر خودم توی آینه زل زدم.دستم محکم روی لبام میکشیدم و با دست دیگه م سعی داشتم بدنمو تمیز کنم.
دستام میلرزید،صابونو برداشتم و محکم کشیدم رو لبام؛از طعم تلخش صورتمو جمع کردم و سریع صورتمو بردم زیر دوش.
کم کم صدای هق هقم تو حموم پیچید،باورم نمیشد همچین کارایی رو کردم!وقتی به خودم اومدم همه جای بدنم قرمز بود:چشام به خاطر گریه و بدنم چون انقدر دست کشیدم تا تمیز بشه که قرمز شد!
از حموم اومدم بیرون و با قدمایی سست به سمت تختم رفتم.از سرما داشتم میلرزیدم،با چشمام دنبال حوله گشتم که یادم افتاد حوله م تو حمومه.حال نداشتم تا اونجا برم،به خاطر همین همونجوری روی تخت دراز کشیدم.
یهو در باز شدو هاجر اومد تو:
_خانوم ببخشید ناها-ای وای خانوم معذرت میخوام...قسم میخوره چیزی ندیدم،خانوم من هیچی ندیدم....خانوم ببخشید واقعا.
اگه حسشو داشتم حتما میخندیدم،دستشو گرفته بود جلوی چشماش و این چیزا رو میگفت و حتی بیرونم نمیرفت!با صدایی خشدار گفتم:
_هاجر...بس کن،تو که کاری نکردی.حالائم دستتو از رو چشمات بردار و برو واسم لباسامو بیار!
وقتی داشت از جلوم رد میشد به طرف دیگه ای خیره شد و راهشو ادامه داد.
نمیدونم چرا انقد بیخیال شده بودم.یه حس عجیبی داشتم،انگار حالا که با فواد بودم،دیگه دیده شدنم توسط بقیه اهمیتی نداشت.اما میدونستم که اهمیت داره...من با شخصی بودم که حتی فامیلیشم نمیدونم!فقط بهم گفته شده که اون نامزدمه!
حتی نمیدونم چی کاره س!!یا اصلا من خونه اون چی کار میکنم،پدرم مادرم کجان،چرا هیچ عکسی از گذشته م ندارم؟!
یهو زدم زیر گریه.یه حسی بهم دست داد...انگار قبلا تو اغوش گرم مادر بودم.میتونستم اینو توی خاطراتم حس کنم،اما تصویر مادرمو یادم نمیومد.دوباره بلند بلند گریه کردم.
هاجر با دستپاچگی چشماشو بست و اومد جلومو گفت:
_خانوم چی شد یهو؟!؟!خانوم تو رو خدا گریه نکنین.
با دست صورتمو پاک کردم و گفتم:
_ببخشید...یاد مادرم افتادم،یعنی میخواستم یادش بیفتم...ولی چیزی ازش به خاطر ندارم.
دوباره زدم زیر گریه.یه کم که آروم شدم،دیدم بازم داره صدای گریه میاد:هاجرم داشت پا به پای من گریه میکرد.
با لبخند گفتم:
_تو دیگه چرا گریه میکنی!؟
_خانوم منم مامانمو از دست دادم!دیگه نمیتونم صداشو بشنوم!
_وای من واقعا متأسفم...چرا؟
_مادرم ایرانی بود پدرم عراقی...خب پدرم یه نظامی بود،جنگ که شروع شد ما رو اینور مرز ول کرد و رفت.
_اوه خدای من...شما چی کار کردین؟!
_من با یه عراقی-ایرانی ازدوج کرده بودم،اونم رفت جنگ.سه ماه بعد شنیدم که شهید شده!
هاجر شدیدتر گریه کرد.گفتم:
_واسه ایران میجنگید یا عراق؟!
_برای عراق.مامانمم یه سال بعدش از مریضی و بی پولی مرد!
_من واقعا متأسفم.
هاجر ساکت شد و به من که نگاه کرد با جیغ گفت:
_خاک تو سرم لباساتونو ندادم.
سریع لباسمو بهم داد و منم پوشیدمشون.پرسیدم:
_فواد رفته یا هس؟
_آقا اتاقشونن گفتن کسی مزاحم نشه.
_باشه تو برو،ممنون.
چند دقیقه بعد از اینکه هاجر رفت،منم رفتم به اتاق کار فواد.خواستم در بزنم که شنیدن صداش میخکوبم کرد:
_اهمیتی نمیدم...بکششون...16 ساله س که 16 ساله ی...نه..باشه...شب میام...آره.چند بار میپرسی،هر 15 نفرشونو بکش...اصلا بذار خودم میام کارشونو میسازم...فعلا خدافظ
دم در خوشکم زده بود اون در مورد چی داره حرف میزنه نمیدونم این چه حسی بود که احساس مسئولیت در مورد اون15تا میکردم
باصدای در به خودم می یام اول متوجهم نمیشه سرشو که بالا می یاره منو می بینه به وضوح مشخص بود که جا میخوره ولی با خونسردی میپرسه
-از کی اینجایی؟
-داشتی در مورد چی صحبت میکردی؟
باعصبانیت بازومو میگیره
-داشتی فالگوشی میکردی؟
سعی میکنم بازومو از دستش در بیارم ولی اون خیلی قویتر از منه
-اییییییییی دستمو ول کن تازشم من فالگوش وای نستاده بودم
-پس داشتی چه غلطی میکردی؟
-داشتم رد میشدم همینجوری شنیدم
با یک پوزخند میگم
-نگفته بودی شغل شریفتون ادم کشیه
با تعجب فریاد میزنه
-چیییییییییی یه باره دیگه بگو
-همون که شنیدی
کلافه دستشو لای موهاش میکنه
-ولی این شغلمه
با یه پوزخند گوشه لب میگم:
-اره اونم چه شغلی ادم کوشی
-کی گفته شغل پلیس ادم کشیه؟
نتونستم تعجبمو پنهان کنم
-چیییییییییییی پلیس
-اره پس چی فکر کردی؟
نمیخواستم جلوش کم بیارم به خاطر همین گفتم:
-چه فرقی می کنه بهرحال تو داری ادم می کشی
مونده بود چی جوابمو بده این از رفتار کلافش مشخص بود نگاهش روی صورتم ثابت مونده بود برای یک لحظه احساس کردم چشماش خندون شد
-راستی به خاطر دیشب ممنونم عزیزم حسابی خوش گذشت
گونه هام از شرم اتیش گرفت اصلا یادم نبود برای چی اومده بودم
-خیلی پروروی دیدی که من مست بودم
نتونست خندشو کنترل کنه با صدای بلند خندید
-تقصیر خودته من که بهت گفتم مشروب نخور خودت بلند شدی خوردی
بعد با شیطنت ادامه داد:
-وقتی مستی باحال تری چه طوره هرشب مست بشی؟
با حرص نگاش کردم خوب ذهنمو منحرف کرده بود در مورد دیشب زیاد مطما نیستم اتفاقی بینمون افتاده یا نه روم نمیشد ازش بپرسم اگه هم بپرسم بیشتر دستم میندازه
با صدای فواد به خودم می یام
-خوب من تا شب نمی یام یه جایی کار دارم فعلا خداحافظ
همراهش تا دم در سالن همراهی کردم نمی دونم چرا ولی در مورد او ۱۵تا احساس مسولیت می کردم به خاطر همین قبل از اینکه بره صداش کردم
-فواد
با تعجب به طرفم برگشت
-بله کاری داشتی؟
نمیدونستم چه جوری بهش بگم این دست اون دست می کردم
-راحت باش بگو
با کمی من من گفتم:
-در مورد.... درمورد.... اون زندانیا نمیشه.... نمیشه یههه کاری کرد یعنی مثلا نکشیشون
با جدیت گفت:
-تو به این کارا کاری نداشته باش
واقعا ناراحت شدم میخواستم برم تو اتاقم که نرسیده به پله صدام زد
-بله
-این دفعه رو به خاطر تو میبخشم
برق خوشحالی رو تو چشمام دید به خاطر همین ادامه داد
-زیاد خوشحال نباش دفعه بعد دیگه به حرفت گوش نمی کنم
حالا تا دفعه بعد
‏ ‏
‏ ‏*******
از اتفاقی که اونشب مهمونی افتاده بود سعی میکردم زیاد جلو فواد افتابی نشم یه جورایی خجالت میکشیدم تازگی یا خوابای عجیبی می دیدم همش خواب می دیدم که یه نفر داره منو میزنه ولی صورتش مشخص نیست از این خواب به هیچ کس نگفته بودم
تازه از حموم در اومده بودم و داشتم لباس میپوشیدم که هاجر اومد توی اتاقم از اون روز که سر گذشتشو واسم گفته یه جورایی باهاش راحتر بودم
-خانم اقا کارتون دارن
-باشه الان می یام
روبروی فواد نشستم یکم معذب بودم
-خوب چی کارم داشتی؟
با کمی مکث گفت:
-پسر عموم راشد رفته به خانوادم اطلاع داده که من نامزد کردم
با تعجب گفتم:
-خوب
-اونا هم دارن می یان اینجا
-چه موقع؟
-یه هفته دیگه.....


تاريخ : ٦ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار