رمان هویت پنهان


سعی کردم به خاطر بیارم قبلا هم این کارا رو میکرد یا نه.آروم گفتم:
_بذار بشینم.
حس کردم عقب رفت و من صاف نشستم.آروم گفتم:
_فواد یه سوال بپرسم؟
با بی حوصلگی گفت:
_بگو.
_ما قبلا با هم رابطه داشتیم؟
بهم نگاه کرد و گفت:
_خودت چی فکر میکنی؟
_میدونم که هنوز...هنوز مثل قبل از نامزدیمونم،اما...
ادامه ندادم.بهم نگاه کرد و گفت:
_نداشتیم.
ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم:
_خوبه.
با عصبانیت و خشم گفت:
_چرا؟؟
اعتراف میکنم ازش میترسیدم.زیر لب گفتم:
_خب..چیزه...من خب،خب نمیخواستم چنین لحظه ای رو فراموش کرده باشم!
لبخندی زد اما صورتش مردد بود که حرفمو باور کنه یا نه.بغلش کردم و گفتم:
_شب بخیر.
خواستم از بغلش بیرون بیام که محکمتر منو گرفت.با خنده گفتم:
_در نمیرم،قول میدم!...میذاری بخوابم؟
بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون.وقتی رفت دوباره زیر پتوم خزیدم و زیر لب گفتم:
_مزخرف!من واقعا عاشق این بودم؟!
**
وقتی بیدار شدم آفتاب کل اتاقم رو روشن کرده بود.به آرومی از تخت پایین اومدم و یه بلوز شلوار پوشیدم و رفتم بیرون.
خونه از حرف زدن ساکنینش فارغ بود اما میتونستمصددای کار کردن خدمتکارا رو بشنوم.پایین که رفتم یهو دو نفر جلوم سبز شدن که باعث شد من جیغ بکشم.
_خانوم حالتون خوبه؟!
به زور لبخند زدم و گفتم:
_ببخشید ترسیدم...شما؟
بهشون میخورد زیر 25 باشن.یکیشون که لهجه عجیبی داشت،گفت:
_آقا گفته ما 24 ساعته در خدمت شما باشیم.
اخمی کردم و گفتم:
_چی؟
دختر با ترس گفت:
_حرف بدی زدم؟
با تعجب گفتم:
_نه نه..فقط چرا همچین کاری کرده؟
_کی؟
_آقا...یعنی فواد!
_گفتن ممکنه احتیاج به کمک داشته باشین.
اون یکی دختر با شک و تردید بهم نگاه کرد و گفت:
_شما حالتون خوبه؟
_آره...آره،من خوبم!
حس عجیبی داشتم،همه چی برام گنگ بود.هیچیو درک نمیکردم.گفتم:
_فواد کجاس؟
_آقا رفتن سر کارشون.
_واقعا؟...کجا؟
_نیمدونم.حتما نزدیکای مرز.
_مرز؟چه مرزی؟
مطمئن بودم فکر میکردن دیوونه م.همون که لهجه ش عجیب غریب بود گفت:
_مرز ایران و عراق.
_ایران...کشور من... ایران.اون اونجا چی کار میکنه؟!
با صدای بلند من از جا پریدن و گفتن:
_خانوم...فرمانده ن دیگه!
_فرمانده ی کجا؟
وقتی صورت بهت زده و توام با تردید اونا رو دیدم سریع گفتم:
_یعنی...فرمانده کدوم گروه؟
_ما نمیدونیم خانوم.
_باشه میتونین برین.
همونجا وایسادم تا کمی اطلاعاتی رو که تازه فهمیده بودم،واسه خودم مرور کنم که دیدم هیچ کدومشون تکون نمیخورن.پرسیدم:
_خب چرا نمیرین؟!
جفتشون با سرعت از جلوی چشمم دور شدن و من آروم آروم رفتم و خودمو رو یه مبل انداختم.لب مرز...چرا اونجا؟این همه جا!فرمانده س.یعنی فرمانده جنگیه!؟آخه جنگ چی؟!
یه پیرمردی لخ لخ کنان جلو اومد و گفت:
_خانوم...ببخشید،استخر آماده س!
_استخر؟!
_آقا گفتن میخواین برین استخر.
_آها...یادم رفته بود،ممنون.
تا بلند شدم دوباره همون دو نفر اومدن روبروم.خوشحال شدم،چون بهشون نیاز داشتم.پرسیدم:
_مایوی من کجاس؟
_تو اتاقتون.میرین استخر براتون بیارم یا خودتون میخواین برش دارین؟
آروم گفتم:
_یکیتون با من بیاد،یکیم برام بیارتش...ممنون.
استخر که روبروی خونه و تو یه محیط بسته بود واقعا نمای شیکی داشت.پس از چند دیقه اون یکی خدمتکار اومد و یه ربع بعدش من تو آب بودم.
واقعا لذت بخش بود...آب سرد قلقلکم میداد و باعث میشد برای اینکه من گرمم بشه به خودم تکون بدم.
همونطور که برای خودم رو آب حرکت میکردم با خودم گفتم:
_فرمانده...فرمناده چی؟...اصلا موهای من چرا انقد کوتاهه؟!عکسیم از خودم-...آره،باید بهش بگم عکسای گذشته مو بهم نشون بده!
با این فکر از آب بیرون اومدم گفتم:
_بچه ها...کجایین شما دو تا؟!
در حالی که دامنشونو میتکوندن با عجله و صورتی سرخ شده اومدن جلوم و گفتن:
_بله خانوم.
_میخوام لباس عوض کنم.
**
شنیدم که زیرلب میگفتن:
_چقد به خودش میرسه.انگار نه انگار با هم تازه نامزدن،فک کرده اینجا کجاس!؟مادر من با 8 تا بچه بازم جرأت نمیکنه از این کارا کنه!
ناراحت شدم.خواستم برگردم بهشون یه چیز بگم ولی گفتم شاید بتونم از تجربیاتشون استفاده کنم!برگشتم به سمتشون و گفتم:
_من هنوز اسم شما دو تا رو نمیدونم.
سریع صحبتشونو قطع کردن و یکیشون که مسن تر بود گفت:
_من جمیله م...اینم هاجره.
هاجر همونی بود که لهجه بامزه ای داشت.دوباره پرسیدم:
_از کی اینجا کار میکنین؟!
_از زمانی که شما اومدین!
_واقعا من-
در باز شد و فواد با قیافه خشمگین وارد شد.اون دو تائم بلند شدم بدو بدو بیرون رفتن.رو تخت نشست و گفت:
_بیا جلوم بشین.
آروم از روی صندلی بلند شدم و با ترس و لرز جلوش نشستم:
_بله؟
_تو عقل تو کله ت نیس نه؟!
_چی!؟
_بدون حجاب رفتی جلو اینو اون؟!
حالا میفهمیدم اون دو تا چی میگن.اینجا همه فرهنگی عرب داشتن.فرهنگ عرب،فرهنگ من چی بود؟!
_هوی با توئم...دفعه آخرت باشه این کارو میکنیا!
_اما من که نمیدونس-
_حالا که میدونی.دیگه تکرار نشه.
نفس عمیقی کشیدم.بغض کرده بودم،یعنی قبلنم شخصیتم انقدر ضعیف بود؟!زیر لب گفتم:
_اگه اینجوریه برو بیرون.
_چرا؟!
_مگه نمیگی حجابتو نگه دار؟!...خب منو تو هنوز زن و شوهر نشدیم،بفرما بیرون.
_چرا چرت و پرت-
_میشه خواهش کنم بری بیرون عزیزم؟
_خواهش کن.
_برو بیرون لطفا.
لبخندی زد و رفت بیرون.بغضم ترکید...هنوز خودمو نشناخته بودم و این اومده بود بالای سرم دعوا راه مینداخت.
با صدای هاجز از رو تخت بلند شدم:
_خانوم شام حاضره.
با صدای هاجر از روی تخت بلند شدم!
-خانوم شام حاضره
-باشه تو برو من الان میام
یه تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت یه لباس پوشیده ای رو انتخاب کردم و اونو پوشیدم من باید حال اینو بگیرم امشب
-سلام
با شنیدن صدام سرشو بالا گرفت
-سلام بیا اینجا بشین
رفتم دورترین مرکز بهش نشستم با تعجب بهم نگاه کرد
جوابشو دادم:
-اینجا راحت ترم
شونه هاشو با بیقیدی بالا انداخت حرصم گرفت
-هر جور راحتی
-راستی فودا من میخوام امشب عکسامونو ببینم
حس کردم که یکم جا خورد
-چی شد که یاد عکسا افتادی؟
-خودم گفتم شاید اگه عکسا رو ببینم چیزی یادم بیا
-باشه ولی الان اینجا نیست باید صبر کنی تا بریم خونه ما چون عکسا اونجاست
-پس کی میریم اونجا؟
با لحنی محکم گفت:
-بهتره الان غذاتو بخوری وقت واسه ی این حرفا زیاده
این چرا این قدر بداخلاقه من که چیزی نگفتم
حوصلم سر رفته هر روز تو خونه بودم از موقعی که از بیمارستان اومدم هنوز هیجا نرفتم استخرکه نمیشه استفاده کرد پس من چی کار کنم ای خدا
باید امروز بهش بگم منو ببره بیرون تو حیاط رفتم حداقل اینجا دیگه میتونم برم موهامو باز گذاشتم الان دیگه بزرگتر شدن میشه اونا رو بست صدای بوق ماشین اومد حتما فواده سریع رفتم به طرف در فواد با تعجب از ماشین پیاده شد
-سلام اینجا چی کار میکنی؟ نکنه به استقبال من اومدی؟
به سمتش رفتم
-هم نه هم اره میخواستم بهت بگم منو ببری بیرون اخه حوصلم سر رفته میخوام یکم خیابونارو ببینم
-نه امروز نمی شه
-اخه چرا؟
-امروز یه مهمون خاص داریم مگه خدمتکارا بهت نگفتن؟
-نه به من که چیزی نگفتن حالا نمیشه پنج دقیقه بریم بیرون اخه حوصلم واقعا سر رفته
با لحن محکمی گفت:
-نه مهمونا تا یک ساعت دیگه میان برو لباس مناسب بپوش
بعد از این حرف رفت به طرف ساختمون
حالم اساسی گرفته شد حتی واسه پنج دقیقه هم واسه من وقت نداره باشه امشب حالتو اساسی میگیرم
رفتم سمت کمد لباسی یه لباس پوشیده با یدونه شال همرنگش انتخاب کردم حدس زدم با این لباسا فواد عصبانی میشه از اتاقم بیرون نرفتم تا فواد اون لحظه منو نبینه
بعد از یک ساعت مهمونا اومدن همون لحظه که اونا وارد سالن شدن من از پله ها پایین اومدم مهمونا شامل سه نفر بودن یه مرد و زنشو دخترش مرده که از همن اول میخورد بهش که مرد کثیفی باشه زنه هم که خودشو غرق کرده بود تو طلا و
دختره که از همون اولش اویزون فواد شده بود دختره ایکبیری با اون طرز لباس پوشیدنش رفتم به طرفشون با مرده سلام کردم و بدون توجه به دست دراز شده اش با زنش و دخترش دست دادم
با زنش و دخترش دست دادم و سلام کردم دختره که همون سلام نمیکرد بهتر بود چون معلوم بود داره به زور سلام میکنه و از من خوشش نمییاد رو به فواد و گفت:
-فواد معرفی نمیکنی؟
فواد رو به من کرد و گفت:
-ایشون نامزدم هستند و اسمشون فایزه ست
تا این حرفو زد دختره جا خورد فکر کنم انتظار همچین چیزی رو نداشت
رو به پیرمرده گفت:
-ایشونم اقای سعیدی هستند و خانمشون فوزیه و این دختر خانمشون هم راضیه ست
و رو به انها کرد و گفت:
-ببخشید که سر پا نگه تون داشتم بفرمایید از این طرف بفرمایید
اونها رو به طرف سالن برد اصلا از این خانواده خوشم نمی یاد به خصوص دختره چون اصلا فواد و ول نمیکرد نمیدونستم اونا چی کارن که فواد احترام خاصی واسه اونا داشت یادم باشه از خوده فواد بپرسم موقع شام خوردن میخواستم برم پیش فواد بشینم که اون دختره ... سریع رفت جای من نشست اون طرف فوادم پیرمرده نشسته بود ناچارا رفتم بغل فوزیه خانم نشستم دختره اصلا شرم نداشت بعد از شام هم فواد و اقای سعیدی نشستند کنار هم و در مورد نمیدونم چی بحث میکردند ساعت تقریبا یک نصف شب بود که بلند شدند که برند من که همش همینجور خمیازه میکشیدم
بعد از رفتنشون رو به فواد گفتم:
- اه اینا دیگه کین من که اصلا ازشون خوشم نیومد بخصوص دختره
فواد که سعی میکرد خندشو مخفی کنه گفت:
-چرا مگه چی کار کرده؟
-اه دختره لوس از خود راضی مثل کنه بهت چسبیده بود من که نامزدتم اینجوری بهت نمیچسبم که اون دختره اه اصلا حرفشم نزن
فواد بلاخره طاقتش تموم شد و با صدای بلند زد زیر خنده چقدر جذاب میشد وقتی که اینجوری میخندید
حرصم گرفت دستمو به کمرم زدم و گفتم:
-چرا میخندی نکنه خودت خوشت اومده
بعد از اینکه خندش بند اومد در حالی که هنوز اثار خنده روی صورتش بود گفت:
-کوچلو این فکرای منحرفو از خودت دور کن این چه حرفیه که میزنی نکنه به اون حسودیت میشه خوب تو هم بیا بغلم
-چه پرو برو به همونا بچسب لازم نکرده بیای خودشیرینی کنی
خنده از رو لبش پاک شد اهسته گفت:
-من اگه میخواستم اونا رو بگیرم که نمی یومدم عاشق تو بشم
تو دلم کیلو کیلو قند میسابیدن ولی اصلا بروی خودم نیاوردم
از موقعیت استفاده کردمو گفتم:
-فواد فردا منو میبری بیرون
-فردا نه خودم کلی کار دارم بزار واسه یه روز دیگه
توی زوقم خورد رفتم به طرف اتاقم
-کجا نشسته بودی حالا
چه پروه کلی تو زوقم زده حالاهم میگه نشستی حالا
-خستم میخوام بخوام
توی این چند روز هر بار به فواد میگفتم که بیا منو ببر بیرون یه بهونه ای مییاورد که نه کار دارم دیر وقته دیگه خسته شده بودم از توی خونه نشستن
یه روز که هاجر و جمیله سرشون به کارشون گرم بود رفتم به طرف در حیاط و اهسته از در حیاط گذشتم و از اونجا دویدم به طرف کوچه اصلا حواسم به اطراف نبود تا موقع برگشت اونا رو یاد بگیرم میخواستم ده دقیقته بر بگردم از بس که توی خونه بودم حواسم پرت شد وای که چه هوای گرمیه بیرون ولی می ارزه چون همش تو خونه بودم حواسم به ساعت نبود حالا که نگاه ساعت میکنم میبینم دو ساعته که از خونه اومدم بیرون الاناست که فواد بیاد خونه حالا از کدوم طرف اومدم من پاک گیچ شدم پاهام که حسابی خسته شدند اهان فکرکنم همین کوچه باشه
وای نه اینم نیست نمیدونم حالا چی کار کنم نزدیک شبه نمیشه هم که از مردم پرسید چون اسم کوچشم بلد نیستم دیگه شب شده پاهام که دیگه سرخ شده بودن فکر کنم میخواد تاول بزنه
نگاه ساعت کردم وای ساعت ده شبه توی این ساعت عجیبه پرنده هم پر نمیزنه حالا چی کار کنم دیگه راه هم نمیتونم برم اشکام همینجور خودبه خود میاد بیرون یه گوشه میشینم و زانوهامو بغل میکنم همینجور دارم میلرزمو عرق میریزم هم از ترس و گرما و هم از خستگی
همون لحظه یه ماشینی با سرعت تمام جلو پام ترمز می کنه و یک نفر از اون میاد پایین دعا میکنم فودا باشه نور چراغ ماشن میفته توی چشمام و باعث میشه اون شخصو نبینم جلوم وایمیسته منم بلند میشم....
‏ ‏از جام بلند شدم خود به خود حالت تهاجمی بخود گرفتم چهرش اصلا مشخص نبود نزدیک بود که با شوت اونو بزنم نمیدونم این چیزا رو از کی یاد گرفتم بعد از چند ثانیه که دقت کردم به صورتش فهمیدم که فواد وای که چقدر هم عصبانیه با خوشحالی نگاهش کردم میخواستم حرف بزن که با سیلی که به صورتم زد برای چند صدم ثانیه برق از سرم گذشت دستمو روی صورتم گذاشتم این بار دوم بود که به من سیلی میزد دستمو کشید و منو برد به طرف ماشین در ماشینو باز کرد و منو پرت کرد تو ماشین این چرا این جوری میکنه من که کار بدی نکردم خودشم ماشینو دور زد و سوار ماشین شد
-من...
-خفه شو میدونم از این به بعد چی کارت کنم
-اخه من که کار بدی نکردم
به سرعت به طرفم برگشت صورتش از عصبانیت سرخ شده بود
فکر کنم حرف نزنم بیشتر به نفعمه ماشین و جلوی در نگه داشت چند بوق پی در پی زد یکی از خدمتکارا به سرعت در رو باز کرد ماشین وارد حیاط کرد و انو نزدیک پله ها نگه داشت
خودش اول پیاده شد و بعد به طرف من اومد دست منو کشید و منو از ماشین پیاده کرد همه خدمتکارا بالای پله ها وایستاده بودند وقتی که از پله ها بالا رفتیم وایستاد و جلوی همه خدمتکارا رو به من گفت:
-از این به بعد واسه ی هر کاری حتی اب خوردن هم باید از من اجازه بگیری
بعد رو به خدمتکارا کرد و گفت:
-شما هاهم هر کاری که این کرد باید بیاین و به من خبر بدین اگه بشنوم یکی از شما بهش کمک کرده اخراجش میکنم
بعد با صدای بلند گفت:
-فهمیدین
-بله قربان
و بعد دست منو کشید و منو برد توی اتاقم وقتی از کنار خدمتکارا رد میشدیم همه با غضبناک نگاهم میکردند انگار که از من بدشون میاد
خیلی سعی کرده بودم که جلوی بقیه اشک نریزم
همین که وارد وارد اتاقم شدیم اشکام خود به خود پایین اومدن
دستمو روی صورتم گذاشتم تا فواد اشکامو نبینه
-همینجا توی اتاقت می مونی تا من نگفتم نمی یای بیرون فهمیدی؟
سر مو تکون دادم
اینبار باصدای بلندتری گفت:
-نشنیدم چی گفتی
با صدای گرفته ای گفتم:
-بله
بعد درو محکم بست خودمو روی تخت پرت کردم و با صدای بلند زدم زیر گریه نمیدونم چرا اینجوری رفتار میکرد انگار از یه چیزی ترسیده بود نمیدونم کی خوابم برده بود که صبح با یه سر درد وحشتناکی از خواب بلند شدم فکر کنم اثار گریه کردن باشه صدای در اتاقم اومد
-بفرمایید
اومد تو هاجر بود
-خانوم اقا گفتند بیاین صبحانه بخورین
-برو بگو من میل ندارم
و پتو رو روی سرم گرفتم بعد از چند دقیقه در به شدت باز شد حدس زدم باید فواد باشه پتو رو محکم از روی صورتم کشید و پرت کرد زمین
-همین الان بلند میشی میای پایین
مگه جرات مخالفت داشتم
-باشه تو برو من الان صورتمو میشورمو میام
سر میز صبحانه میخواستم دورترین نقطه بهش بشینم که با تحکم گفت:
-بیا اینجا بشین
به طرفش رفتم و روی صندلی کناریش نشستم...
‏ ‏
کنارش نشستم و سرمو انداختم پایین تا چشمم به صورتش نیفته.داشتم نونی رو که روی میز بود ریز ریز میکردم که گفت:
_چرا نمیخوری؟!
_میل ندارم.
_بخور ببینم!
نفس عمیقی کشیدم و یه تیکه از همون نونی که ریز کرده بودم گذاشتم دهنم.برای اینکه اشکام سرازیر نشن تند تند یه چیز میذاشتم دهنم.سر میز خرمائم بود.سریع چندتا برداشتم و گذاشتم دهنم.
فواد با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
_چرا اینجوری میکنی!؟آروم بخور!
بی اهمیت بهش لیوان آب پرتقال رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم.با پشت دست دهنم رو پاک کردم و گفتم:
_من صبحونه م رو خوردم.میتونم برم؟
اخمی کرد و گفت:
_نخیر میشینی تا من صبحونه م تموم شه.
وقتی با این لحن صحبت میکرد،ناخودآگاه ازش حرف شنوی میکردم.پس ا چند دیقه ازش پرسیدم:
_تو فرمانده کجایی؟
_چی؟
_تو فرمانده ای...اما نمیدونم فرمانده کجا.فرمانده کجایی؟
با دستپاچگی گفت:
_برای چی میخوای بدونی؟
آروم گفتم:
_بالاخره باید بدونم همسرم چی کاره س یا نه؟
لبخندی زد اما سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:
_تو از کجا فهمیدی من فرمانده م؟
کلافه م کرده بود،چرا مثل آدم جواب نمیده؟!با عصبانیت گفتم:
_مگه فرقیم میکنه؟!
_من باید بدونم.
دستم روی میز کوبیدم و گفتم:
_هاجر و جمیله گفتن...حالا بگو.
فنجون چاییش رو روی میز گذاشت و گفت:
_تو برو بالا..بعدا بهت میگم.
میدونستم که الان هرچقدرم اصرار کنم،بازم بهم نمیگه.زیرلب گفتم:
_حالم ازت بهم میخوره!
و بدون اینکه بهش نگاه کنم از پله ها بالا رفتم.روی تختم دراز کشیده بودم که صدای داد و شکستن ظرف از پایین اومد.سریع از اتاق بیرون رفتم و دیدم فواد داره سر جمیله و هاجر داد میزنه و اونائم ساکت سرشونو انداختن پایین.فواد لیوان دیگه ای رو کوبید زمین و گفت:
_مگه من به شما نگفتم هیچی بهش نگین؟!ها؟!
این دیگه چه دیوونه ای بود!داشت دونه دونه ظرفای چینی رو مینداخت زمین!چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چی میگه،چیزی بهش نگین.یعنی به من؛چرا بایدچیزی به من نگن؟!هاجر با صدایی که میلرزید گفت:
_آقا ببخشید ما فکر نمی-
_فکر نمیکردین!؟من بهتون گفتم هیچی نگین!درسته؟!گفتم هیچی!
خواست ظرف دیگه ای رو بندازه زمین که وارد آشپزخونه شدم و گفتم:
_چرا سر اینا داد میکشی ها؟!
سریع به طرفم برگشت و گفت:
_تو اینجا چی کار میکنی؟
بی توجه به سوالش داد زدم:
_که چیزی به من نگن؟!سر اینکه به من حرف زدن سرشون اینجوری داد میزنی؟!
با عصبانیت گفت:
_اونا حق نداشتن بهت چیزی بگن!
_چرا؟!مگه چه رازی راجع به تو وجود داره که من نباید بدونم؟!
سشو تکون داد و گفت:
_بعدا میفهمی...شما دو تائم اخراجین.
سرشون رو بالا اوردن و با ترس و التماس به فواد نگاه کردن:
_آقا تو رو خدا شما که میدو-
فواد داد زد:
_اخراج!
من جلوی هاجر و جمیله وایسادم و گفتم:
_اخراج نمیشن!
_فواد بهم نگاه کرد و گفت:
_فائزه تو دخالت نکن،واست دو تا دیگه استخدام میکنم.
_اینا اخراج نمیشن!نه به خاطر اینکه به من حقیقتو گفتن.
_فائزه برو تو اتاقت.
دوباره این لحنش...اما جای اینکه بهش گوش کنم گفتم:
_نه فواد...اونا هیچ جا نمیرن.
رومو کردم سمت هاجر و جمیله و گفتم:
_لطفا باهام بیایین بالا.باهاتون کار دارم.
و خودم در حالی که زمینو با دقت نگاه میکرد که پام رو شیشه نره،جلوتر از اوان راه افتادم.حس کردم دنبالم نمیان؛سرمو به سمتشون برگردوندم و درحالی که هنوز راه میرفتم،گفتم:
_بیایین دیگه،چرا وایسادی-آی.
کف پام چنان سوخت که حتی نتونستم بلند داد بزنم.فقط به پام نگاه میکردم که یه شیشه رفته بود توش و ازش خون میچکید.فواد به سمتم دویید و بلند کرد و از آشپزخونه بیرون برد.منو روی مبل نشوند و با دستپاچگی داد زد:
_یه چیز بیارین اینو ببندم..با شماهام!
_هاجر و جمیله واسش باند و بتادین اوردن و اوم با دستایی لرزون پامو گرفت.چشمامو بسته بودم و محکم لبمو گاز میگرفتم تا یه وقت داد نزنم.یه لحظه پام سوزشش دوبرابر شد و انقد محکم لبمو گازگرفتم که شوری خونو تو دهنم حس کردم:فواد شیشه رو از پام بیرون کشیده بود.
بعد از اینکه پامو بست،بغلم کرد و گفت:
_چرا حواست نیست؟ها؟!
آروم آروم از پله ها بالا رفت،با یه دست در اتاقو باز کرد و منو روی تخت گذاشت.کنارم روی خت نشست و گفت:
_حالا گریه نکن.ببین چه اشکی میریزه!شب میبینمت،خب؟الان باید برم سرکار.
پیشونیم رو بوسید و از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت.همه این اتفاقا تقصیر اون بود،با حرص زیر لب گفتم:
_ازت متنفرم.
به لحظه وایساد.فکر نمیکردم صدامو شنیده باشه!اما بدون اینکه چیزی بگه یا حتی به سمتم برگرده از اتاق بیرون رفت.
**
شب واسه شام پایین نرفتم و فوادم چیزی بهم نگفت.هاجر و جمیله که از صبح ندیده بودمشون به اتاق اومدن و جمیله گفت:
_خانوم...خیلی ممنون مه نذاشتین ما اخراج بشیم.به خاطر ما اینجوری شدین.
هاجرم با حرکت سرش حرف جمیله رو تأیید کرد.خواستم چیزی بگم که در اتاق باز شد و فواد اومد تو.هاجر و جمیله با ترس و بدو بدو از اتاق بیرون رفتن.از حرکتشون خنده م گرفت و با دهن بسته خندیدم.
فواد روی تخت نشست و گفت:
_بهتری؟
_بله خوبم.
_عصبانی ای؟
_نخیر عصبانی نیستم.
_مطمئنی!؟
_اوهوم...دلیلی نداره عصبانی باشم!
لبخندی زد و گفت:
_ولی ناراحتی!
با کلافگی گفتم:
_که چی؟!میخوای حال منو بپرسی؟!میبینی که زنده م نفس میکشم،متأسفانه!حالائم برو بیرون میخوام بخوابم.
_مگه من چی کار کر-
_تو هیچ کاری نکردی.مشکل منم...برو بیرون فواد.میخوام لباسمو عوض کنم.
بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت.بلند شدم رفتم لباس خواب پوشیدم،اما حواسم نبود و سنگینیم رو روی پای زخمیم انداختم و از درد همونجا روی زمین نشستم.بعد از چند دیقه که حالم اومد سر جاش،دو تا قرص آرامبخش که صبح فواد تو اتاقم گذاشته بود رو بداشتم و خوردم و روی تخت دراز کشیدم.
صبح که چشمام رو باز کردم حس کردم تو بغل یه نفرم!باترس برگشتم و دیدم فواد دستشو دور کمرم حلقه کرده و خوابیده.تو خواب عین بچه ها میشد،یه بچه کوچیک که ته ریش داره!خنده م گرفت و با خودم گفتم:
_ولی خودمونیما...همچینم بدم نمیاد بغلش باشم!
دوباره به خودم خندیدم و بیشتر تو بغلش رفتم و دستمو رو دستاش گذاشتم؛خودمم این احساسات ضد و نقیضم رو درک نمیکردم.ازش متنفر بودم،اما بهش احتیاج داشتم.یه جورایی انگار تنها کسی بود که میتونست به منی که هیچی از گذشتم نمیدونم محبت کنه و همه چیو برام توضیح.
همین که دستاش کم کم از روی کمرم بالاتر اومدن،احساسم تغییر کرد...



تاريخ : ٥ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار