رمان هویت پنهان


کسی با صدای خشن به مردی که روم آب ریخته بود به عربی گفت که بره بیرون و خودش صندلی رو با صدای وحشتناکی رو زمین کشید و روبروی من نشست و به عربی گفت:
_اسم فرمانده؟
سرمو تکون دادم،یعنی که نمیخوام بگم.سیلی محکمی بهم زد و گفت:
_کیه؟
چیزی نگفتم.نمیذاشتن این گونه لعنتی یه کم خوب شه!از درد داشتم میمردم که خیسی ای رو روی صورتم حس کردم.با یکم انرژی ای که واسم مونده بود سرمو برگردندم و توی صورت فرمانده که شاید در دو سانتی متری من بود،تف انداختم.
با عصبانیت منو از روی صندلی بلند کرد و تقریبا میشه گفت پیرهنمو از تنم کند و متوجه بانداژ شد.
از ترس تمام بدنم میلرزید.خودمو تا جایی که میتونستم مچاله کردم و گفتم:
_خواهش میکنم بهم دست نزن.
فکر کنم فکر کرده بود بانداژ برای زخمی چیزیه،چون گفت:
_با این لوس بازیات چجوری تا الان حرف نزدی؟!
اونم باز کرد و بدون اینکه بهم نگاه کنه برگشت تا شلاقشو برداره و وقتی برگشت،چنان تعجب کرد که شلاق از دستش افتاد.
خودم داشتم میلرزیدم،خودم بیشتر مچاله کردم اما با هر تکونم،دست و پام بیشتر درد میگرفت.
چشم ازم بر نمیداشت و من ذره ذره زیر نگاهش آب میشدم.آخر سر با صدایی که میلرزید گفتم:
_یه ور دیگه رو نگاه کن!
با پوزخند به سمتم اومد و با گرفتن موهام از روی زمین بلند کرد و بی توجه به ناله های من گفت:
_پس تو دختری!
پرتم کرد روی همون تخت توی اتاق و گفت:
_یه دختر که خودشو شبیه پسرا دراورده!
فقط میلرزیدم.نمیدونستم باید چی کار کنم.ادامه داد:
_بچه ها رو هم صدا کنم یا فقط خودم باشم؟
از تصور بلایی که به سرم میخواست بیاره بی اختیار گفتم:
_تو رو خدا...این کارو نکن!
خنده کریهی کرد و گفت:
_کاریت ندارم...بذار بچه ها رو صدا کنم!
با گریه گفتم:
_خواهش میکنم...خواهش میکنم....تمنا میکنم!
دیگه داشتم فارسی حرف میزدم.یه صندلی کنار تختم گذاشت و بهم نگاه کرد.حالم از خودش و نگاهش بهم میخورد.
_برگرد!
بهش نگاه کردم که فریاد زد:
_بهت میگم برگرد!
با ترس روی شکمم دراز کشیدم و منتظر شدم.چی کار یمخواست بکنه؟از افکاری که به ذهنم هجوم اورد،هق هقم بلند شد.
ضربات شلاق آرومم کرد.یعنی فقط همینه؟!به تخت چنگ میزدم از درد اما خیالم راحت بود،نمیدونم چرا اما راحت بود،میدونستم کاری نمیکنه!
وقتی از جام بلندم کرد،گفت:
_حالا لباستو بپوش...!
لباسمو به زور پوشیدم.اما مدادم بانداژ رو شل میکردم تا کمرم در اثر ضربات نسوزه.گفت:
_قرار نیس آب خوشی از گلوت پایین بره!
بعد از اینکه این حرف را زد بلند شد و بیرون رفت.یک نفس راحتی کشیدم فعلا بامن کاری نداره ولی در روزهای اینده چی کار کنم می ترسم که به همه بگه وای که چقدر کمرم درد می گیره از جام بلند میشم یکم قدم میزنم تا شاید بهتر بشه ولی دیدم نه بدتر شد رفتم روی تخت دراز کشیدم بعد از چند دقیقه چشمام سنگین شد و به خواب رفتم با صدای محکم در یهو از خواب پریدم فرمانده به همراه دو نفر بود که به اونا اشاره کرد برن بیرون همینجور که درو میبست اومد به طرف من وقتی نزدیکم شد یقه منو گرفت و بلندم کرد
‏_یاد نگرفتی جلوی من باید بلند بشی؟
بعد یه لبخند تمسخر امیزی زد و گفت:
‏_خب پس ما یه خانم خوشگل توی اسرا داشتیم و نمی دونستیم؟
از طرز نگاه و حرف زدنش بدم اومد همش سعی می کرد منو بترسونه یاد حرفای مامانم افتادم که به من میگفت یه دختر میون اون همه مرد چی کار میکنه وای حالا چه قدر پشیمونم کاش به گذشته برمی گشتم اگه بلای سرم بیاد وای که فکر کردن بهش هم پشتمو می لرزونه با احساس دستی روی صورتم از فکر اومدم بیرون دیدم فرماندست که دستش روی صورتمه محکم هولش دادم طرف دیوار عصبانی اومد به طرفم و یه مشت زد به شکمم و یقمو گرفت و کشید به طرف خودش جوری که نفساش میخورد به صورتم
‏_دختر بودن لطافت می خواد نه وحشی بازی
صورتشو اورد جلو می خواستم از دستش در برم که با دستش محکم کمرمو گرفته بود جوری که اصلا نمیتونستم از دستش در برم
از ترس به چشماش نگاه کردم نگاهش به لبهام بود دهنمو باز کردم که چندتا فحش بهش بدم که لبهاشو روی لبهام گذاشت و اجازه حرف زدن بهم نداد انگار که برق منو گرفت بلافاصله یک گاز محکم از لبش گرفتم جوری که دهنش پر از خون شد محکم هولم داد به عقب دستشو گذاشت روی لبش
‏_کثافت آشغال مثل حیون گاز میگیره هیچ رفتار دخترانه ای بلد نیست
حالمو بهم زد بادستم داشتم لبمو پاک می کردم که دیدم داره منو نگاه میکنه وقتی دید متوجهش شدم اومد به طرفم خودمو جمع کردم توی خودم موهامو تو چنگش کشید و منو به طرف خودش کشید همینجور که موهام تو دستاش بود گفت:
‏_اگه اسم فرماندتونو بگی باهات کاریت ندارم ولی اگه نگی...
صورتشو چند سانت اورد جلو با ترس داشتم نگاهش می کردم ای خدا چی کار کنم حاضرم بمیرم ولی اسم فرمانده رو نگم که همون موقع خدا به دادم رسید یکی از سربازا اومد و صداش زد برق شادی توی چشمام روشن شد فهمید به خاطر همین گفت :
‏_زیاد خوشحال نباش من دوباره می یام سراغت
بعد از این حرف به سرعت رفت بیرون نفسم که توی سینم جمع شده بود را با صدا بیرون دادم خدا را شکرت که به خیر گزروندی بعد از چند دقیقه یکی از سربازا اومد و منو برد بیرون اول ترسیدم ولی وقتی دیدم داره منو میبره پیش بچه ها خیالم جمع شد.
همه دورم جمع شدن
‏_نامردا چقدر زدنت نگاه کن صورتشو له کردن جاییت درد میکنه یا نه می خوای به سربازا بگیم به دکتر خبر کنن؟
‏_نه ممنون من چیزیم نیست؟
حامد اومد کنارم نشست
‏_جاییت درد نمیکنه مطمئنی به دکتر نیاز نداری؟
‏_ما اینهمه توی جنگ زخمی داشتیم توی جنگ اینهمه تیر خوردن توی جنگ و صداشون در نمی اومداینهمه بچهها شهید شدن بعد اونوقت ما با این کتک خوردنای جزئی از پا در بیایم نه حامد ما باید مقاوم تر ازین حرفا باشیم اینا که نباید واسه ما چیزی باشه.
حامد با تجسین نگاهم کرد.
‏_راستی شنیدم صدای خوبی داری یکم واسمون می خونی؟
‏_چی بخونم؟
‏_هر چی دوست داری فقط یه چیزی بخون دلمون وا شه
بچه ها همه دورم جمع شدن
‏_ما چون دو دریچه روبرو هم
اگاه زه هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عهد آینه بهشت اما...اه
بیش از شب و روز تیرو دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست؟
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد اود کرد
دیگه نتونستم ادامه بدم صدای هق هق گریم بلند شد حامد که کنارم نشسته بود سرمو گذاشت روی شونش....
چه قدر به این تکیه گاه امن احتیاج داشتم
‏_نگاه کن قرار بود واسمون یه شعری بخونه که دلمون وا شه بدتر دلمون که گرفت
همه به حرف حامد خندیدن .سرمو از روی شونش بلند کردم و یه لبخند بهش زدم
‏_میگم صدات خداییش قشنگه چرا نرفتی خواننده بشی؟
‏_دوست نداشتم خواننده بشم فقط گاهی وقتا واسه دل خودم میخونم
‏_یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
‏_نه بگو؟
‏_صدات وقتی میخوندی خیلی شبیه دخترا بود ای کلک نکنه دختری و ما خبر نداریم
اگر چه تیکه اخری رو به شوخی گفت ولی من با ترس بهش نگاه کردم
‏_چرا اینجوری نگام میکنی بابا شوخی کردم بیا بریم بیرون پیش بچه ها ببینیم خبر تازه ای بدست نیاوردن از ایران؟
‏_چه جوری بدست مییارن مگه اینجا اجازه میدن؟
‏_نه بابا اینا مخفیانه به رادیو گوش میدن به کسی چیزی نگی اینا اینجا یکی جاسوس دارن میره لو میده همه تو دردسر میفتن
‏_نه بابا من چیزی نمیگم خیالت راحت
اینجور که بچه ها میگفتن بچه ها تو چند تا از عملیاتا پیروز شدن ولی توی یکی از عملیات شکست خورده و خیلی هم کشته داده بودن .
شب اصلا خوابم نمیبرد همه جای بدنم کوفته بود و درد میکرد و احساس سرمای زیادی هم می کردم نامردا هیج جای سالمی تو بدنم نزاشتن اخرای شب بود که حالم بدتر شد با اینکه یه پتو روم بود ولی بازم میلرزیدم همینجور که چشمام روی هم بود احساس کردم یه پتوی دیگه روم انداختن یک لحظه چشمامو باز کردم دیدم حامده بعد ازون دیگه نفهمیدم چی شد.
صبح که چشمامو باز کردم دیدم روی تختی خوابیدم اینجا کجاست دیگه من کی اومدم اینجا؟ وقتی خوب چشمامو باز کردم دیدم روی تخت بیمارستانم.سمت راستمو که نگاه کردم پشت به من فرمانده بود که داشت با دکترحرف میزد:
‏_این بدبختو چه قدر زدین که دیگه جونی براش نمونده اصلا حال جسمانیش خوب نیست خون ریزی داخلی کرده چند روز باید اینجا باشه
‏_اشکال نداره
‏_راستی مگه اینجا زندان مردا نیست؟
‏_چرا؟
‏_خب این دختر...
‏_این فضولیا به شما نیومده اقای دکتر شما فقط کارتونو بکنین فقط اگه بشنوم جای پخش کنی من میدونمو تو
دکتر خداحافظی کرد و بیرون رفت همون لحظه فرمانده برگشت سمت من
چشمامو بستم تا فکر نکنه من به هوش اومدم روی صندلی کنار تخت من نشست صندلی را یکم جلوتر کشید دستشو تو موهام فرو کرد بعد از چند لحظه دستشو برداشت و گذاشت رو چشمام همینجور رو ابروهامو رو بینیم تا رسید به لبهام یکم دست گذاشت روش بعد از چند لحظه احساس کردم صورتشو داره نزدیکتر میاره چون نفسهاش به صورتم می خورد....
نمیتوانستم از خودم حرکتی نشان دهم،نه درد اجازه میداد و نه دستان او که صورتم را گرفته بود.زبری صورتش را روی گونه ام حس کردم...چشمانم را با ترس باز کردم و ناله ای کردم.
به چشمانم نگاه کرد و پوزخندی زد و به کارش ادامه داد.با تکان لبهایم دردی شدیدی را در فکم حس کردم:
_نه...
بی توجه به من لبهایش را روی لبهایم گذاشت.سعی کردم زبانش را گاز بگیرم؛اما او که گویی میدانست میخواهم این کار را بکنم،پیشگیری کرده بود.لبهایم به شدت داغ شده بودند و او هم دست بردار نبود و دست هایش را هم کم کم داشت مشغول میکرد که تکانی به خود دادم که چنان دردی در تنم پیچید که شاید حتی تا مرز بیهوشی هم رفتم.صورتش را بلند کرد و من متوجه لب های خونیش شدم،او هم کتک خورده بود؟!
با خیس کردن لب هایم متوجه شدم که زخم هایم سر باز کرده اند.به سختی دستم را بلند کردم و با حس چندش آوری لبها و حتی داخل دهانم را هم پاک کرده و با نفرت به او خیره شدم.
به رویم خم شد و گفت:
_میدونستی الان اندام بدنت کاملا پیداس؟
با ترس به خودم نگاه کردم:خبری از بانداژ نبود.ادامه داد:
_میدونی یکی بیاد تو،تو رو اینجوری ببینه چی میشه؟؟
با ترس آمیخته از نفرت بهش نگریستم.با لبخندی که اصا با حرف هایش جور در نمیامد و آرامش بخش بود،گفت:
_باید چند روز اینجا بمونی.به نفعته اجازه بدی که-
باز هم سربازی مرا از دستش نجات داد.او که آمد فرمانده سریع ملحفه را روی من کشید و گفت:
_چی میخوای؟
سرباز سلام نظامی رفت و گفت:
_قربان.آقای شاهدة تماس گرفتن.
فرمانده با ترس گفت:
_دقیقا چی گفت؟
سرباز هم با من من جواب داد:
_راستش...قربان گفت اسم فرمانده شون چیه؟
نفس راحتی کشید و گفت:
_همین؟
_راستش قربان لحنشون تند بود.
_باشه میتونی بری!
وقتی سرباز رفت،چهره نگرانش دوباره ترسناک شد و گفت:
_یه هفته انفرادی باید بری.
چی؟!انفرادی؟!آن هم این هفته؟!انگار میدانست مشکلم چیست چون پوزخندی زد و گفت:
_اون اصلا مشکل من نیست.
دهنش را باز کرد اما با نگاهی به من آن را دوباره بست و به سمت آمد و دستشو را دور کمرم حلقه کرد.از درد و ترس به تنگ آمده بودم.بی اختیار به گریه افتادم و گفتم:
_خواهش میکنم کاری باهام نداشته باش...
پوزخندی زد و بانداژ را از صندلی کنار تخت برداشت و بهم نشان داد و گفت:
_خودت میتونی؟
نمیتوانستم.با استیصال سرم را به علامت منفی تکان دادم که گفت:
_پس ساکت باش.
لباسم را که دراورد چند لحظه ای مکث کرد و بهم خیره شد.کمی پایین رفت و صورتش را نزدیک بدنم کرد.با دستانم خودم را پو شاندم و با گریه گفتم:
_خواهش میکنم....
بانداژ را تا جایی که میتوانست محکم بست و مرا به یک سرباز سپرد و راهی یک اتاق بسیار بسیار تنگ و تاریک کرد.
تا صبح از درد به خود میپیچیدم.چرا این هفته لعنتی تمام نمیشود؟!

بعد از یک هفته من را بردن پیش بچه ها در این یک هفته خبری از فرمانده نبود به محض اینکه رسیدم حامد آمد کنارم
_پسر تو کجا بودی بابا مردم از دلشوره همش فکر می کردم که یک بلایی سرت اوردن
_کی جرات داره من رو سربه نیست کنه؟بگو بیاد جلو تا حسابش رو برسم؟
_نه بابا جرات رو برم من
همون موقع من را توی بغلش گرفت
_خیلی دلم برات تنگ شده بود به خدا فکر می کردم یه بلای سرت در اوردن تو دیگه منو مثل حمید تنها نزار بهم قول می دی؟
صداش یکم خش دار بود معلوم بود خیلی خودش رو نگه داشته تا گریه نکنه
_قول می دم
رفتیم یک گوشه نشستیم حامد رو به من کرد و گفت:
_حالا تعریف کن این یک هفته کجا بودی؟
_هیجی اول بیمارستان بودم بعدم منو بردن توی انفرادی
_انفرادییییییی!انفرادی دیگه چرا؟مگه تو چه کاری کردی؟
_هیچی بابا اونا رو که میشناسی مرض دارن اسم فرمانده رو نگفتم اونا هم منو بردن انفرادی
_چقدر نامردن اونا
_اره خیلی
چند لحظه بین ما سکوت برقرار شد
_امید یک چیزی رو بگم بهت به کسی چیزی نمی گی؟
_قول بده؟
_قول می دم تو بگو؟
_یه راهی رو واسه فرار پیدا کردم؟
_چی فرار؟
_ایس ارومتر همه میشنوند؟
_چه جوری؟
_حالا یه جوری پیدا کردم تو به اینش کاری نداشته باش حالا فکرش رو بکن ما از اینجا بریم بیرون
_حالا چه موقع بریم از اینجا؟
‏_باید یک هفته ای راصبر کنیم موقعش که شد خودم بهت خبرش را میدم
‏_باشه
‏_حالا بریم پیش بچه ها تا بیشتر ازین همه بهمون شک نکردن
‏_باشه بریم
توی اون یک هفته اتفاق خاصی نیفتاد فقط یکشب که همه خوابیده بودن چندتا از سربازا ریختند تو زندان و مستقیم رفتند طرف یکی از بچه ها که امیر اسمش بود همه جاش رو گشتند و توی جیب بغلیش عکس امام پیدا کردن فکر کنم یکی به پیش ما گزارش داده بوده به سربازا وگرنه از کجا میدونستند بیچاره امیر فکر کنم اعدامش کردن ما که دیگه اونو ندیدیم.
حامد امروز اومد پیشم و گفت که امروز موقعش شده.....
قرار شده بود یکی از بچه های قدیمی که چند سال اینجا توی زندان بوده نقشه فرار رو به من و حامد نشون بده و امشب هم ما بر طبق نقشه به بهانه اینکه دستشویی داریم بریم توی حیاط و از اونجا هم بریم ساختمونی که پشت دستشویی ها بود که ما قبلا اون رو اماده می کردیم روبروی ساختمون یه دیوار کوتاه بود که پشتش یک باغ بود که ما خودمونو باید به اون باغ برسونیم تا رسیدن به دیوار از ترس صد بار مردم و زنده شدم اول حامد رفت اون ور دیوار موقعی که من می خواستم برم بالای دیوار احساس کردم یک نفر پشت سرم با ترس به پشت سرم نگاه کردم دیدم کسی نیست با اینکه کسی نبود خیلی ترسیده بودم همون لحظه صدام کرد گفت:
‏_چی کار داری می کنی زود باش بیا بالا الان سر و کلشون پیدا میشه
منم پریدم اون طرف دیوار یکمی که از اونجا فاصله گرفتیم برگشتم به سمت حامد
‏_راستی بعد از این می خوایم چی کار کنیم ما که اصلا اینجاهارو بلد نیستیم
‏_اول یکم که از اینجا دور شدیم استراحت می کنیم فردا وقتی که هوا روشن شد بهتر می تونیم راه رو پیدا کنیم
حدود یک ساعتی راه رفتیم من به حامد گفتم:
‏_من خیلی خسته شدم دیگه من نمی تونم ادامه بدم همینجا استراحت کنیم
‏_باشه همینجا خوبه پس
من اونقدر خسته بودم که همون لحظه به یک درخت بزرگی تکیه دادم و بعد خواب رفتم یه لحظه احساس کردم صدای چیزی میاد با ترس از خواب بلند شدم حامد را بیدار کردم
‏_حامد بلند شو انگار کسی داره می یاد
حامد با ترس بیدار شد همون لحظه که میخواستیم بلند شیم و فرار کنیم که یک سرباز از پشت سرمون رسید گفت:
‏_گفت بلند شید و دستاتونو بزارین روی سرتون و آهسته برگردین همون موقع سربازه برگشت بقیه رو صدا بزنه که حامد از فرصت استفاده کرد و با پا محکم زد به پهلوی سربازه به طوری که اون سربازه بیهوش افتاد روی زمین حامد دست من را که از ترس همونجا خشکم زده بود کشید و همینجور که داشتیم میدویدیم یه تیر خورد به پای حامد و حامد افتاد روی زمین حامد فریاد گفت:
‏_امید فرار کن که الان سربازا سر میرسن
همینجور که اشکام میریخت به حامد گفتم:
‏_من تنهایی هیج جا نمی رم بلند شو الان سربازا سر میرسن
یه لحظه که به عقب برگشتم دیدم فرمانده با چند تا از سربازا پشت سرمونن و ما رو محاصره کردن.
فرمانده با عصبانیت رو به من گفت:
‏_حالا دیگه از دست من فرار می کنین به حسابتون میرسم
بعد با عصبانیت به طرف سربازا برگشت و گفت:
‏ _ببریدشون تا بعد به حسابشون برسم
‏ سربازا ها ما رو بلند کردن و بردند سمت ماشینا......

نگاهی به حامد کردم از درد صورتش درهم بود و تقریبا به سفیدی می زد
‏_حالت خوبه حامد؟
‏_اره تو نگران نباش من حالم خوبه
نمی تونستم کاری براش انجام بدم دست های هر دو مونو بسته بودن .اضطراب همه وجودمو گرفته بود اگه حامد هم مثل برادرش...اجازه این افکار رو به ذهنم ندادم.به سربازی که کنارم نشسته نگاه کردم و با التماس به زبان عربی به او گفتم :
‏_خواهش می کنم یه کاری کن خیلی حالش بده خون زیادی ازش رفته
با عصبانیت به طرفم برگشت
‏_اون موقع که می خواستین فرار کنین فکر همچین چیزایی رو هم باید می کردین پس خفه شو و حرف زیادی نزن و گرنه سر تو هم همون بلایی می یارم که سر این دوستت اوردم
دیگه ازون جا تا اسیرگاه حرف نزدم می دونستم حرف زدن با این ها فایده ای نداره .
دوباره به اسیرگاه لعنتی رسیدیم با واردشدن به اونجا حامد رو از من جدا کردند با گریه به طرف فرمانده برگشتم
‏_ترو خدا با اون کاری نداشته باشین اون حالش خیلی بده به خدا من نقشه فرار رو کشیدم ترو خدااااا...
صدای فریادم تمام اسیرگاه رو گرفته بود فرمانده با عصبانیت به طرف من برگشت و یک سیلی محکم زد زیر گوشم که به یک طرف پرت شدم و بعد به دوسرباز که خیلی هم قوی هیکل هم بودند اشاره کرد و آنها حامد را به قسمت دیگر که نمی دانستم کجاست بردند و خود او هم آمد به طرف من و موهای منو که یک ذره بلند شده بود را کشید و مرا کشان کشان به زیر زمینی خوفناک بردو از همونجا روی زمین پرتم کرد نزدیک بود سرم به دیوار برخورد کنه از پشت منو بلند کرد و صورتشو زیر گوشم اورد و گفت:
‏_دختره بی شعور حالا از دست من فرار می کنی به حسابت می رسم
دوباره منو هول داد زمین و خودش هم کمربندشو در اورد و افتاد به جونم اخ که چه قدر درد داشتم اینبار از دفعه های قبل با شدت بیشتری میزد من با دستام صورتمو پشونده بود تا حداقل یه جام سالم بمونه اینقدر زد که بیهوش شدم .با پاشیده شدن آب سردی به هوش امدم تا چشمامو باز کردم دوتا سرباز را دیدم که یکی وایستاده بود و پارج اب دستش بود و دیگری بغلش با وحشت به فرمانده که روبروم روی صندلی نشسته بود نگاه کردم با پوزخند من را نگاه می کرد به یکی از سربازا اشاره کرد .سربازه امد جلو و یکی از انگشتامو گرفت دستش.صدای فرمانده امد که گفت:
‏_به یک شرط باهات کاری نداریم
من بدون حرف داشتم نگاهش می کردم
سربازه یکم انگشتمو خم کرد
‏_اخ اخ باشه چه شرطی؟
‏_اینکه اسم فرماندتونو به من بگی؟
با در ماندگی نگاهش کردم که یک لحظه چرقه ای توی ذهنم زد
‏_اسمش حمیده برادر دو قلوی حامد
فرمانده یک لحظه مکث کرد بعد حمیدو یادش اومد
‏_ولی اون که مرده ؟
‏_اون دیگه تقسیر خودتونه اگه اونو نکشته بودین الان کلی اطلاعات گیرتون میامد حالا که بهتون گفتم بگین حامد حالش چهطوره خواهش می کنم بهم بگین؟
‏_اون حالش خوبه تو نگران خودت باش
فرمانده به اون دوتا سربازه اشاره کرد که برن بیرون موقعی که اونا بیرون رفتن از روی صندلی بلند شد و امد به طرف من و صورتشو نزدیک صورتم اورد
‏_می دونستی من هیچ وقت ادمای دروغگو رو نمی بخشم و تا حد ممکن ازارشون می دم؟
من از ترس اب دهانمو فرو دادم و گفتم:
‏_خب چرا داری اینو به من می گی؟
‏_خب یعنی تو نمی فهمی نه؟
با عصبانیت موهامو از پشت گرفت جوری که صورتم به طرف بالا رفت اول با دقت به صورتم که از درد مچاله شده بود کرد صورتشو جلو اورد اول یک نگاه به چشمام کرد و بعد با شدت لبهای گرمشو رو لبهام قرار داد هرچی سعی می کردم از زیر دستاش فرار کنم اصلا امکان نداشت چون منو صفت گرفته بود با دست ازادش پیراهنشو با شدت کند دیگه اشکام جاری شده بود یک لحظه صورتشو برداشت می خواست پیراهن منو بکنه تا دستاشو اورد جلو من با گریه دستاشو صفت گرفتمو گفتم:
‏_خواهش می کنم با من کاری نداشته باش به خدا هر چی تو بگی انجام می دم ولی اینو از من نخواه به هرچی می پرستی به تمام مقدسات با من کاری نداشته باش
دیگه اخراش هق هق گریم بلندتر شده بود یک لحظه تو چشمام نگاه کرد انگار از یک چیزی ناراحت شده بود چون صورتش درهم بود منو از خودش دور کرد و پیراهنش و برداشت
‏_پس هر چی من بگم تو باید همون کارو انجام بدی اگه دیدم اونو انجام ندادی مطمن باش همین بلا رو سرت در می یام که الان در اوردم ولی مثل این دفعه دیگه رحمی بهت نمی کنم مطمن باش
بعد از این حرف با عصبانیت بیرون رفت.....



تاريخ : ۳ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار