رمان هویت پنهان


در را بهم کوبیدم اما مادرم دوباره آن را باز کرد و با عصبانیت گفت:
_فائزه تو هیچ جا نمیری،فهمیدی چی شد؟!

_مامان مگه تو نمیگی خواسته های من خواسته های توئه؟پس-
حرفم را قطع کرد و داد کشید:
_اینی که تو میگی بازی با جونته بیچاره،میفهمی؟فک کردی خونه خاله پریه بری با دختر خاله ت تفنگ بازی کنی برگردی؟!
_مامان من میخوام برم و توئم-
دوباره پرید وسط حرفم و داد کشید:
_چرا فائزه،میتونم و این کارو میکنم...من نمیذارم تو بری!دختر تو فقط 18 سالته و اونوقت...
دیگر ادامه نداد.استیصال را در چشمانش میدیدم.آرام گفت:
_عزیزم من خوبیتو میخوام...این کارو با من و بابات نکن!
وقتی دیدم مادرم ارومه با التماس بهش گفتم :

مامان من همه کارامو کردم خواهش میکنم بزارین برم
_ اصلا به من بگو تو چه جوری می خوای میون این همه پسر بری ؟
_ه اونجاشم فکر کردم تو فقط اجازه بده ؟
_نه مثل اینکه خودت فکر همه چی رو کردی دیگه چرا داری از ما اجازه میگیری؟
بعد از این حرف در را بهم کوبید و رفت نمیدونستم چی کار کنم چه جوری مامان و بابامو راضی کنم دلم میخواست برم خرم شهر
اینقدر فکر کردم که نفهمیدم چه موقع خواب افتادم وقتی بیدار شدم ساعت 7:55 بود
صدای بابامو شنیدم که به مامانم میگفت:چه جوری یه دختر میتونه بره جنگ مگه عقلشو از دست داده ؟
موقعی که از پله ها اومدم پایین در حالی که خیلی عصبانی بود یه نگاه به من کرد و از در بیرون رفت.
صدای مامانمو شنیدم که به من میگفت:
_ببین یه الف بچه چه جوری اعصاب همه رو با این کاراش ریخته به هم
_مامان مگه من چی گفتممن فقط گفتم که میخوام برم جنگ و از نزدیک ببینم این چه اشکالی داره؟
مامانم سرشو تکون داد و بدون اینکه جوابمو بده از آشپزخانه بیرون آومد
کلافه شده بودم نمیدونستم چه جوری پدر و مادرمو راضی کنم اینو هم میدونستم که اونا به همین راحتی راضی نمیشن
از خونه زدم بیرون رفتم پارک نزدیک خونمون نشستم روی نیمکتی همینجور که توی فکر بودم 2تا دختر از کنارم رد شدن و داشتن ادای یه پسری رو در میاوردند همون موقع توذهنم جرقه ای تو ذهنم روشن شد یه لحظه فکری به ذهنم رسید
همینجور به خودم با صدای بلند گفتم:
_چرا از اول به ذهن خودم نرسید
از روی نیمکت بلند شدم رفتم خونه مامانم خونه نبود یه یاداشتی گذاشته بود :من رفتم خونه داییت اگه خواستی بیا اونجا:حوصله رفتن به خونه داییمرو نداشتم چون داییم بچه نداشت به خاطر همین حوصلم اونجا سر میرفت
رفتم تو اتاقم جلوی آیینه وایستادم به این فکر میکردم که چجوری خودمو شبیه پسرا دربیارم که..
جنگ شروع شده بود و منم میخواستم توش شرکت داشته باشم.اگه مامانم نمیذاشت،باید توی عمل انجام شده قرار میگرفت.
نگاهی به موهای بلند قهوه ای روشنم انداختم،باید باهاشون خداحافظی میکردم.یه قیچی از تو کشوی بابام برداشتم و موهامو تا اونجایی که میتونستم زدم.بعدش دستگاه ریش تراش بابا رو که جدید اومده بود و خیلی هم گرون خریده بودش برداشتم و روی موهام کشیدم.
وقتی کارم تموم شد دیدم از اون موهای بلند فقط به اندازه یک سانت روی سرم باقی مونده.
موهام رو با هزار بدبختی جمع کردم و منتظر مامان شدم.حدود یه ساعت بعد زنگ در رو زدن و با باز کردنش با صدای«خاک به سرم» و «یا ابوالفضل»بابام مواجه شدم.
جفتشون داخل اومدن و من سرم رو پایین انداختم؛میدونستم توفانی عظیم در راهه.
_دختره ی چشم سفید این چه کار بود که تو کردی؟!ها؟
بابام برای اولین بار سرم داد زد:
_تو خجالت نمیکشی؟؟این همه نازتو کشیدیم و بزرگت کردیم که تو آخر سر کار خودتو بکنی؟!ها؟!
_بابا من-
مامانم پرید وسط حرفم و گفت:
_خفه شو...میخوای واسه من بری جبهه؟!که چی بشه؟بمیری؟!
_نه مامان-
بابام حرفم رو قطع کرد:
_پس حتما میخوای بری اونجا درس بخونی؟!
_من میخوام برم تا از کشورم دفاع کنم..میفهمین؟!
_میخوام دفاع نکنی...این همه مرد ریخته،اونا برن!
_من به عنوان یه ایرانی وظیفمه که این کارو بکنم!
_حالا کشور لنگ کمک توئه؟!ها؟!
_آره هست...لنگ تک تک مائه!
_تو هیچ جا نیمری....شده زندانیت کنم!
_به نفعتونه بذارین برم وگرنه فرار میک-
صدام با سیلی ای که پدرم بهم زد،خفه شد.دیگه هیچی نگفتم و رفتم تو اتاقم.بای میرفتم....هر چه زودتر.
به تصویرم توی آینه نگاه کردم:روی گونه از سیلی سه روز پیش بابام کبود شده بود.
آهی کشیدم و دوباره مشغول بستن کوله پشتیم شدم.تمام شلوارام و تی شرت هایی که به پسرونه میخورد رو برداشتم،هر چند میدونستم اونجا نمیشه پوشیدشون.
به شختی شالمو روی سرم مرتب کردم و به مامانم گفتم میرم بیرون،هوس پفک کردم.از اونجا به بهونه این که پفک نداشت،راهمو به سمت یه خیابونی کج کردم که پوتین میفروخت.آقای فروشنده بهم گفت:
_دخترم تو چرا میخری...؟
_همینجوری آقا.
داشتم با سایز پوتین ها نگاه میکردم که یهو با تعجب گفت:
_تو اصن دختری؟؟چرا مو نداری؟!
هم خنده م گرفت هم فضول بودنش حرصم داد.بدون اینکه جوابشو بدم،یه پوتین رو پام کردم و دیدم که اندازه مه،البته یکم بزرگ بود ولی با پوتین مجبور میشدم جورابای خیلی کلفت بپوشم.
دو جفت برداشتم و پول رو به فروشنده ی متعجب دادم که دوباره سوالشو تکرار کرد:
_تو دختری؟!
پوتین ها رو تو یه کیسه مشکی گذاشتم و با گذاشتن پول روی بساطش راه افتادم به سمت خونه.
از خریدم خوشحال بودم،فقط باید منتظر میموندم فردا شب بیاد...
سر راهم یه پفک خریدم و با رسیدن به در خونه،نفس عمیقی کشیدم و آروم در رو باز کردم.هیچ صدایی نمیومد؛بی صدا اما در عین حال سریع به اتاقم رفتم و پوتین رو زیر تختم جا کردم.
لباسام رو عوض کردم و به آشپزخونه،پیش مادرم،رفتم.پرسید:
_چرا انقد طولش دادی؟
_ای آقاهه نداشت....مجبور شدم برم سر چهار راه بگیرم!
خدا رو شکر شک نکرد.ما از خانواده های نسبتا اشرافی دوران شاهنشاهی بودیم و از زمان انقلاب به بعد،جزءپولدارای شهر حساب میشدیم.مامان گقت:
_محلقا که رفت شهر خودش،باید دنبال یه خدمتکار دیگه باشیم...!
_مامان مگه خودمون نمیتونیم کارامونو انجام بدیم؟
_بابا من دست تنهام....نمیکشم،تازه بیرونم که باید یه چیز سرم باشه میپزم تا برم و برگردم!
_جزو قوانینه مادر من....قوانین!
_خب منم به خاطر همین خیلی بیرون نمیام!...ایشالا کارامون درست بشه دیگه بریم.
_بریم؟!کجا بریم؟!
_میخوایم بریم پیش فرشاد.
_لندن؟!
_چیه چرا اونطوری میگی لندن؟انگار تا حالا نرفته...!
_اما مامان تو این اوضاع؟!
_مگه چشه...؟جنگه،همه دارن میرن.مائم روش!
_اما مامان ما باید از کشورمو-
_فائزه یه لطفی بهم بکن خفه شو و این چرت و پرتا رو تحویلم نده!
چیزی نگفتم.نمیخواستم شب آخری خاطره ی بدی ازم داشته باشه؛اگه میمردم...
_هی دختر کجایی؟؟
_چیزی گفتین؟!
_میگم هفته دیگه خونه داییت دعوت داریم،باید بریم یه چند دست لباس بگیریم.
لباس...من که نیستم!با اینحال گفتم:
_من که لباس دارم!
_قبلا اونا رو پوشیدی...!
دیگه حرفی نزدم،اونم سعی نکرد چیزی بگه.قبل از جنگ رابطه ی ما خیلی خوب بود،اما از وقتی جنگ شد و من تصمیم گرفتم به عنوان یه ایرانی برم با عراق بجنگم دیگه رابطه مون عین قبل نبود.
شده بودیم دو نفر از نسل های متفاوت،من پر از شور و هیجان بودم مامانم عاشق آروم بودن.تا قبل از جنگ نمیدونستم که انقد پر شر و شورم چون همیشه دختری آروم و متین بودم-به قول بابام یه اشرافی واقعی!-اما از بعد از انقلاب و حمله عراق لعنتی به ایران،والدینم فهمیدن هر چی اون روی سکه هم داره...حتی دخترشون فائزه،یه اشرافی واقعی...!
باید دوش میگرفتم وسریع کارهایم رو میکردم قبل از اینکه مامانم متوجه بشه.تواین افکاربودم که تلفن زنگ خورد
_الو؟
_چطوری فائزه جان؟
_شیوا؟خودتی دختر ؟چی کار میکنی؟یادی از ما نمی کنی؟
_اختیار داری نه اینکه خودت یاد ما میکنی؟خب دیگه چی خبر؟هنوز نرفتی جبهه؟
_نه هنوز ولی یه فکرایی کردم
_چی؟
_بعداخودت میفهمی؟
شیوا دختر خاله ام بود که باهم خیلی صمیمی بود طبق معمول باشیوا یه ساعتی حرف زدم.
بعد از اینکه وسایلام رو اماده کردم سریع یه دوش گرفتم.صدای ماشین بابام میومد رفتم پایین تا برای
آخرین بار اونا رو خوب نگاه کنم بعد ازشام که کلی برام سخت گذشت رفتم تو اتاقم یک کم استراحت
کردم تا پدرومادرم خواب برن یه یاداشت واسشون گذاشتم تا دنبالم نگردن بانداژ رو بستم به سینه هام
لباسام رو پوشیدم پوتینامو برداشتم اهسته در را باز کردم دیدم چراغا خاموشه پاورچین پارچین
ازاتاقم اومدم بیرون واز خونه زدم بیرون یه ماشین دربست گرفتم گفتم بره سمت ایستگاه وقتی رسیدم

داشتن سوار اتوبوس میشدن اکثرا پدرومادراشون بودن دلم گرفت اگه بابا ومامانم راضی میشدن منم

میتونستم مثل بقیه از اونا خداحافظی کنم ولی خب نشد سریع رفتم داخل اتوبوس اکثر صندلی ها پر

بودن فقط ردیف اخر خالی داشت نشستم کنار پنجره همون موقع اتوبوس حرکت کرد....کنارم یه پسر نشسته بود که سرش پایین بود و اصلا چیزی نمیگفت.به بازوش زدم و گفتم:
_هی...سلام!
سرشو بلند کرد و بهم لبخندی زد و گفت:
_سلام!
یکم منتظر شدم تا شاید چیزی بگه اما چون حرفی نزد،گفتم:
_ساکتی؟
_راستش کسیو نمیشناسم!
_اینجا هیشکی اون یکیو نمیشناسه!
یهو یه پسر با خنده جلوم سبز شد و گفت:
_نه اتفاقا...من و حمید خوب همدیگرو میشناسیم،نه حمید؟!
پسری برگشت که درست کپی همونی بود که این حرف رو زد.گفتم:
_شما دو قلویین؟
_ اِی همچین.من بزرگم!
حمید به سر برادرش زد و گفت:
_حامد من بزرگم!
_5 دیقه باعث نمیشه تو بزرگه باشی!
همونطور که با هم حرف میزدن رفتن و موقعی که وباره روی صندلی جلویی اوتوبوس نشستن،حامد برگشت و گفت:
_راسی اسم شما ها چیه؟
پسر کناریم گفت:
_من علیم!
من نمیدونستم چه جوابی باید بدم،هنوز واسه خودم اسم انتخاب نکرده بودم.خوشبختانه پسر دیگه ای از طرف دیگه ی اتوبوس به سمت حمید و حامد رفت و اونا سرشون رو برگردوندن.
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که اگه علی ازم پرسید بهش چه جوابی بدم که خوشبختانه گفت:
_چند سالته؟
_چطور؟
_میخوام ببیم من بچه ترم یا تو!
خندیدم و گفتم:
_من 17 سالمه!
متعجب گفت:
_واقعا؟؟من بیست سالمه!
دوباره خندیدم که گفت:
_تو...
ادامه نداد.گفتم:
_من چی؟
_هیچی.
_علی میخواستی یه چیزی بگی!
_بگم ناراحت نمیشی؟
_نه،چرا باید ناراحت شم؟
من من کنان پرسید:
_تو....تو خیلی دخترونه ای،مخصوصا خنده هات....اِم...با عشوه میخندی!
خنده ای عصبی کردم و با صدایی بم تر گفتم:
_یادم باشه تغییرش بدم!
_ناراحت که نشدی؟
_نه بابا،واسه چی ناراحت شم؟
اما توی دلم گفتم«خدا تو رو واسم رسوند وگرنه لو میرفتم!»علی سرشو تکیه داد به صندلی و چشماشو بست و زیر لب گفت:
_شب بخیر!
زیر لب بهش شب بخیر گفتم و رو خنده م کار کردم.

نزدیکای صبح بود که به خرمشهر رسیدیم بعد همگی به تریتب از اتوبوس پیاده شدیم.
به علی که جلوتر از من حرکت میکرد نزدیک شدم
_حالاباید کجا بریم؟
_منم مثل تو تازه واردم نمیدونم حالا همینجو.......
صدای انفجاری به هوا رفت که صدای جیغ منم به همراهش به هوا رفت
اول اطرافیانم با تعجب به من نگاه کردم بعد یهو زدن زیر خنده.
علی که داشت از خنده منفجر میشد به من گفت:
_تو با یه صدا اینجوری جیغت به هوا رفت اینکه فقط آزمایشی بود وقتی اومدی میدان جنگ چی کار میکنی اینکه تازه اول راهشه؟
باحالت قهر گفتم:
_خب تقصیرمن نیست برای اولین باره که از نزدیک این چیزا رو میبینم!
بعد از این حرف رفتم یه گوشه ای نشستم سعی کردم خونسردجلوه کنم ودیگه ازین اداهای دخترونه در نیارم موقعی که سرم رو بالا گرفتم دیدم علی کنارم نشسته وقتی دید دارم نگاش میکنم گفت:
_از دستم که ناراحت نشدی؟
_نه بابا راست میگی من زیادی شلوغش کرده بودم!نبایدبا هر صدای بترسم!
_راستی اسمت رو نگفته بودی؟
_اسمم امید!
_خوشحالم که باهات آشنا شدم امیدوارم برای هم دوستای خوبی باشیم!
همون موقع صدای یه نفری اومد که گفت همهگی یه جا جمع شید....

همه دور یه مرد که یه چفیه دور گردنش و یه لباس رزمی خاکی تنش بود،جمع شدیم و اون نگاهی به تک تکمون کرد و گفت:
_خب اینی که دیدین آزمایشی بود،ما با خط مقدم فاصله داریم و برد تانکشون تا اینجا نمیرسه!...فقط میخوام بهتون بگم که شما اینجایین تا با عراق متجاوز بجنگین،پس لوس بازی رو کنار بذارین..
اینو که گفت نگاهی به من کرد که منم از خجالت آب شدم.ادامه داد:
_شما یه چند روز اینور میمونین و باید بهتون بگم که جزو گروه پشتیبانی هستین.من اح-
یه رزمنده 24-25 ساله در حالی که میدویید همون مرد رو خطاب کرد:
_حاج احمد حاج احمد!
حاج احمد خندید و گفت:
_فهمیدین دیگه!من احمد صدوقی هستم...با اجازه تون برم ببینم این مرتضی چی میگه،به امیدی آزادی ایران!
فریاد الله اکبر یهو بلند شد و منم مات و مبهوت فقط به رزمنده ها نگاه کردم.علی دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:
_هو امید کجایی؟!
چندبار تند تند پلک زدم و گفتم:
_همینجا....چیزی شده؟
_میگم بیا بریم تو یکی از این سنگرا واسه خودمون جا بگیریم.
از لحنش خنده م گرفت.انگار نمایشی چیزی بود که حالا ما بریم جا بگیریم!کوله پشتیمو روی دوشم انداختم و گفتم:
_بریم... .
بعد از جا به جا شدن،علی روی یه تیکه پارچه دراز کشید و پرسید:
_امید؟به نظرت کی میریم خط مقدم؟!
_نمیدونم،ما تیم پشتیبانیم دیگه...حتما وقتی میریم که تیم اصلی تار و مار شده باشه!
_یعنی کی؟
_من چه میدونم...از عملیاتا چیزی سرم نمیشه!
دستش رو تکیه گاه سرش کرد و در حالی که به پهلو بود،گفت:
_امید تو چرا اومدی جبهه؟
_من؟نمیدونم،تا از کشوم دفاع کنم!
برای چند دقیقه چیزی نگفت و بعد آهی کشید و گفت:
_من اومدم چون نتونستم با کسی که میخوام ازدواج کنم!
_چی؟!
_آره...دختره دو سه روز قبل از اینکه بیام اینجا مُرد،دو ماه مونده بود به عروسیمون!
خیلی حالم گرفته شد.به شونه ش زدم و گفتم:
_اومدی که چی بشه؟کشته بشی؟!
_آره...میخوام منم برم پیش فاطمه!

تو دلم گفتم«این دیگه خیلی دیوونه س...فاطمه!» و جوری که اون بشنوه،گفتم:
_راستش منم از خونه فرار کردم!
_فرار؟!
_اوهوم...خانواده م نمیذاشتن بیام،منم مجبور شدم یواشکی بیام!
یه کم درمورد جنگ با هم حرف زدیم وآخرای شب علی گفت:
_امید دیگه بخوابیم...صبح زود باید بلند شیم!
_تو بخواب....من خوابم نمیاد!
علی شب بخیر گفت و من ا جام بلند شدم تا یه دور بزنم.کمی راه رفتم و در آخر به یه تانک تکیه زدم.داشتم به آسمون پر ستاره خیره شدم که صدایی گفت:
_نمیخوای بخوابی برادر؟
به دنبال صدا گشتم و دیدم که مرتضی-همون پسره که اومد دنبال حاج احمد-از کنار تانک بیرون اومد.لبخندی زدم و گفتم:
_خوابم نمیبره.
کنارم وایساد و به تانک تکیه زد و گفت:
_منم شب اول همینجوری بودم،یه کم بگذره فقط دنبال یه ساعت میگردی که بتونی بخوابی!
_چند ساله میای؟
_به سال نکشیده،چهار پنج ماهه!
_واقعا؟!بهت میخوره خیلی با تجربه باشی!
خندید و گفت:
_میدونی...جیغت منو خیلی به خنده انداخت،به احتمال قوی لای پر قو بزرگ شدی!
منم خندیدم و گفتم:
_ اِی...میشه گفت یه چیز اونورتر از پر قو!
مرتضی هم باهام به آسمون نگاه کرد و در همون حال گفت:
_میدونی شبای اینجا خیلی قشنگه....همه چی تو سکوته،آسمون پر از ستاره س...بهتره بری بخوابی،فردا روز بزرگی در پیش داری!
شب بخیرم مبا صدای دخترونه خودم بود.با تعجب به سمتم برگشت و گفت:
_یه بار دیگه اون صدا رو درار!
با صدایی بم فگفتم:
_کدوم صدا؟!

آهی کشید و گفت:
_یه لحظه فک کردم صدای دختر شنیدم....دیوونه شدم!...شب بخیر...؟
_امید!
_شب بخیر امید.
به سمت علی رفتم و کوله پشتیمو زیر سرم گذاشتم و چشمامو بستم و سریع خوابم برد.
صبح که از خواب بلند شدم دیدم علی نیست رفتم بیرون همه توی صف بودن و حاج احمد داشت واسشون سخنرانی میکرد وقتی چشمش بروی من افتاد سری از روی تاسف تکان داد وصحبتش
را ادامه داد:
_داشتم میگفتم که همه باید سر ساعت 6 از خواب بلند شوند وسر تمرینات حاضر شوند
اینو که گفت یه نگاه به من کرد که منم از خجالت آب شدم
_باید یکهفته بهتون آموزش بدیم بعد برین به میدان جنگ حالا هم همگی برین سر تمرینات
اینو که گفت همه رفتن سر تمرینات منم همراه علی رفتم
_حالا کجا باید بریم من که بلد نیستم؟
_پشت ساختمان توی محوطه آزاد باید بریم
وقتی رسیدیم همه سر تمرینات خودشون بودن حاج احمد یه نگاه به کرد و گفت:
_زود باشید بچه ها خیلی وقت نداریم باید زود تمرین کنید
بعد به اون سمت اشاره کرد که ما بریم
تمرینات سختی بهمون میدادند ولی باهمه این سختیها یکهفته ای گذشت و مارو اعضام کردن میدان جنگ که من صد بار مردم و زنده شدم از ترس در این مبارزه گروه ما پیروز شد ولی چندتا از بچه ها شهید شدن که یکی از اونا علی بود موقعی که میخواسته به تانک دشمنا شلیک کنه خودش تو سینش تیر میخوره و شهید میشه و به آرزوش میرسه



تاريخ : ۱ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار