رمان من یه پسرم


یه تی شرت مشکی جذب،با شلوار لی پوشیدم واز توی آینه نگاهی به خودم انداختم؛محشر شده بودم...!
از اتاقم بیرون اومدم و روی نرده ها نشستم و تا پایین سر خوردم...
مامان-مهیار...تو هم که عین ماهان شدی...
با خنده گفتم:
-من ماهانم مانی...
به سرعت سرشو بلند کرد وگفت:
-فکر کردم مهیاری...آخه این چه تیپیه تو زدی؟
اومدم جوابشو بدم که صدای مهیار متوقفم کرد:
-کسی منو صدا کرد؟
مانی با غیظ گفت:
-نگاش کن مهیار...عین پسرا شده..
مهیار چشمهای پر از شیطنتش رو بهم دوخت وگفت:
-ا...این آینه هه رو کی گذاشتید اینجا؟
و شروع کرد با موهاش ور رفتن...
-درد..آخه کجای من شبیه توئه؟
مهیار-من سه دقیقه زودتر ازت دنیا اومدم،پس تو ادای منو گرفتی...بحث هم نداریم...
بهار به یکی از ستون ها تکیه داده بود وما رو نگاه میکرد...
-تو بگو بهار خانم...من ومهیار شبیه همدیگه ایم؟
بهار-آره...خیلی
مهیار-کدوممون خوشگل تره؟
یه چشمک به بهار زدم وابرومو انداختم بالا...معلوم بود دستپاچه شده...بیچاره نمیدونست از کی طرفداری کنه...!
صدای زنگ بهار رو نجات داد...
-هلیاست..
مهیار-این هلیا خانم شما،کاروزندگی نداره؟
-به تو مربوط نیست...
به سمت آیفون دویدم و در رو باز کردم.
مهیار-میخوای من برم پیشواز،ببینم میفهمه یا نه؟
-اون ریش وپشمات،خیلی میزنه تو ذوق!
دستی به صورتش کشید وگفت:
-به خدا صبح شیش تیغشون کردم
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
-به هر حال...
صورتش رو کج رد وسعی کرد ادای منو بگیره...جوابی ندادم.در رو برای هلیا باز کردم...موهاش رو کج روی صورتش ریخته بود که خیلی بهش می اومد...
هلیا-سلام
-سلام..بیا تو...
کیفشو ازش گرفتم و وارد خونه شد.بهار به سمتش دوید وگفت:
-سلام...دلم برات تنگ شده بود...
هلیا-منم همینطور خانمی...
و رو به مانی ومهیار گفت:
-سلام
مامان-علیک سلام دخترم...خوش اومدی...
مهیار بدون اینکه نگاهی به هلیا بندازه گفت:
-سلام
رو به هلیا وبهار گفتم:
-بریم بالا؟
بهار-من نمیام...میخوام کمک مانی کنم...
-هلیا بریم؟
هلیا-بریم...!
***
هلیا-فهمیدی چی گفتم؟
سرمو تکون دادم...اما هیچی نفهمیده بودم...در تمام مدتی که روی تخت نشسته بود و برام حرف میزد،بهش خیره شده بودم،بدون اینکه متوجه بشم چی میگه...
روی تخت دراز کشیده بودم ویکی از دستام زیر سرم بود...با تکونی که خوردم،به خودم اومدم
هلیا سرش رو،روی اون یکی دستم گذاشته بود وبا چشمهای درشتش بهم خیره شده بود...
بعد از چند لحظه گفت:
-تو چته ماهان؟
-هیچی....خوبم...
سرشو روی سینه ام گذاشت و دستاشو دور کمرم حلقه کردوضربان فلبم زیاد شده بود...
هلیا-دلم برای ماهان خودم تنگ شده... چت شده تو؟واسه چی اینقدر تو خودتی؟
دستم رو از زیر سرم در آوردم وبین موهاش فرو کردم...سرشو بلند کرد وگفت:
-نمیخوای حرف بزنی؟
صورتش چند سانت بیشتر با صورتم فاصله نداشت...نفسهاش که به صورتم میخورد،دلمو میلرزوند...بی هوا به عقب هلش دادم و نشستم و سرمو میون دستام گرفتم...از فکرم گذشت:
-خدایا...من چم شده؟...کمکم کن...
از جاش بلند شد و به سمتم اومد و جلوم زانو زد وگفت:
-از دست من ناراحتی ماهان؟
لبخندی زدم وگفتم:
-نه عزیزم...فقط یکم قاطیم...
هلیا-میشه بپرسم چرا؟
-نپرس...چون نمیخوام بهت دروغ بگم...
نفس عمیقی کشید وبه سمت لپ تابم رفت وگفت:
-روشنش کنم؟
سرمو تکون دادم و دوباره رو تختم افتادم...هلیا آهنگ آغوش میعاد خراسانی رو گذاشت و گفت:
-ماهانی...بیا بریم اینترنت...
-خیر سرت اومدی یکم حرف بزنیم...
هلیا-من که کلی حرف زدم...حالا نوبت توئه...
-بیا برقصیم...!
هلیا-باشه
-یه آهنگ شاد بذار پس...
بن بست amir tatalo رو گذاشت
دوتایی میپریدیم بالا وپایین و سر هامون رو به شدت تکون میدادیم.با تموم شدن آهنگ،هلیا به دیوار چسبید و در حالی که نفس نفس میزد،گفت:
-مردم...وای...
نفس عمیقی کشید وگفت:
-بیا دستتو بذار رو قلبم...
به سمتش رفتم و دستم رو روی قفسه سینه اش گذاشتم...قلبش به شدت می زد...
-مگه مجبورت کرده بودم اینجوری جفتک بندازی؟
خندید وخودش رو توی آغوشم انداخت و زمزمه کرد:
-خیلی دوستت دارم ماهان...خیلی....
کمی از خودم جداش کردم و به چشمهاش خیره شدم.به اندازه یه وجب ازم کوتاهتر بود.نفسهای گرمش رو که به لبم میخورد،دقیقا حس میکردم...بی اختیاز خم شدم ولباش رو میون لبام گرفتم و با ولع بوسیدم.اصلا متوجه کاری که میکردم نبودم...فقط دستامو دور کمر باریکش حلقه کردم و به خودم فشردمش...عکس العملی نشون نمیداد...معلوم بود شکه شده..
کمی بعد،دستاشو روی سینه ام گذاشت و منو به عقب هل داد.زورش بهم نمیرسید اما این کارش،منو به خودم آورد...حلقه دستامو باز کردم ولبامو از لباش کندم...روم نمیشد نگاش کنم..با حرص گفت:
-تو چت شده ماهان؟میفهمی چه کار میکنی؟
همونطور که سرم پایین بود،گفتم:
-متاسفم هلی...واقعا متاسفم...
و به سمت دستشویی اتاقم دویدم...چند مشت آب سرد روی صورتم پاشیدم وبه خودم نگاه کردم.لبام داغ داغ بود و نبض شقیقه هام به شدت می زد...
چشمهام رو بستم وسعی کردم ذهنم رو خالی کنم...ولی باز ناخودآگاه،صحنه بوسه مون توی ذهنم نقش بست...دستم رو روی لبم گذاشتم و بوسیدمش...
من داشتم چه کار میکردم؟یه نیشگون از بازوم گرفتم تا فکرم منحرف بشه...
اما هنوز هم هلیا ملکه ذهنم بود...
به آرومی از دستشویی خارج شدم.هلیا روی تختم نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت.با صدای در،سرشو بلند کرد ونگاهی بهم انداخت.اما با بی تفاوتی،دوباره نگاهش رو گرفت.روی صندلی کامپیوترم نشستم و با خجالت نگاهش کردم...
-هلی من...من...باید...خب...من...
هلیا-بیا درباره اش حرف نزنیم...فراموشش کن...
سکوت بدی تو اتاق بود...به سختی گفتم:
-گرسنه ات نیست؟
هلیا-نه...
-تعارف نکن....با شیر وکیک چطوری؟
هلیا-خوبه..خودت درست کردی؟
یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش انداختم وگفتم:
-من...ماهان امین...دکتر آینده این مملکت...بشین ور دست مانیم،کیک درست کنم؟
هلیا-باشه بابا...حرص نخور،موهات میریزه..
-وایسا...الان میام...
خواستم از روی نرده ها سر بخورم که با یاد آوری چند ساعت قبل،شبیه آدمیزاد(!)از پله ها پایین اومدم!بوی کیکی که مانی پخته بود،همه خونه رو پر کرده بود...وارد آشپزخونه شدم.بهار ومهیار سر میز نشسته بودن ومانی داشت روی کیک رو تزیین میکرد.با دیدنم گفت:
-پس هلیا کو؟
-بالاست...اونجا راحت تریم...بعضیا نمیتونن مدام بهمون بپرن...
مهیار-با منی؟
بدون اینکه جوابشو بدم رو به مانی گفتم:
-شیر داریم؟
مامان-آره ....تو یخچاله...
.
.
.
با پام به در ضربه زدم که هلیا در رو باز کرد.وارد اتاق شدم وسینی رو،روی میز گذاشتم وگفتم:
-تو عمرم کار به این سختی انجام نداده بودم!
هلیا-بدبخت شوهرتو...باید یه خونه دار کاربلد باشه
-خفه شو آشغالی...حالا کی شوهر خواست؟حالم به هم خورد....
هلیا-من توی مارموز رو میشناسم...میدونم اسم شوهر میاد،کله قند تو دلت آب میشه...!
-درد....به جای چرت وپرت گفتن،شیرتو کوفت کن...
به سمت میز اومد و یکی از لیوانا رو برداشت وکیک رو هم برید.یکی از تیکه هارو برداشت و توی دهنش گذاشت...از اینکه اون بوسه رو به روم نمی آورد،واقعا ممنونش بودم....با وجود احساس بدی که داشتم،به هیچ وجه پشیمون نبودم....
هلیا-این آخریشه ها...میخوری؟
با تعجب ببه بشقاب خالی کیک ها نگاه کردم وگفتم:
-تو چرا اینهمه میخوری،چاق نمیشی؟
هلیا-تا چشم تو دراد...!
همون یه تیکه رو هم نصف کردم ویکیشو سمتش گرفتم وگفتم:
-بیا...گریه نکن....
نگاهی به لیوان شیرم کرد...خواست حرفی بزنه که سریع برش داشتم و زبونم رو روی لبه لیوان کشیدم وگفتم:
-حالا بخور...
ابروشو بالا انداخت وگفت:
-باشه عزیزم....مرسی
ودر کمال خونسردی،جلوی چشمهای گشاد من،لیوانمو برداشت ونصفشو سر کشید...یدفعه لیوانو از دستش کشیدم وگفتم:
-مگه از قحطی اومدی که عین گاو میخوری؟؟؟
خندید وگفت:
-خیلی چسبید
-کوفت بخوری!
هلیا-اگه نمیخوای،بدش به من....
سریع همشو سر کشیدم وگفتم:
-بیا...!
.
.
.
هلیا-برام گیتار میزنی ماهانی؟
-باشه...خیلی وقت هم هست که نزدم...
گیتارمو برداشت وکنارم نشست...
-چی بزنم؟
کمی فکر کرد و گفت:
-آوازی از عشق آرش یوسفی...
گیتار رو از گرفتم وروی پاهام گذاشتم...کمی فکر کردم تا اول آهنگ یادم بیاد.
چشمامو بستم وشروع کردم:
-نیمکت خیسو/لباس خیسو/گیتار خیسو/یه عشق خیسو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر بارون پیش تو موندم/سرت رو شونه ام/در گوشم/گفتی دیوونه ام/با تو میمونم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات/پیش تو موندم/شبو روندم/آفتاب در اومد/هنوز میخوندم/نیمکت داغو/لباس داغو/گیتار داغو/یه عشق داغو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر آفتاب پیش تو موندم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات....
هلیا-خیلی قشنگ زدی...مرسی
-به افتخار تو بود..خواهش میکنم...
هلیا-ولی یه چیزی رو فهمیدم....صدات انگار عوض شده...
-صدام؟
هلیا-شاید من اینطوری فکر میکنم..بیخیال...!
دلم میخواست درباره علی ازش بپرسم...دوست داشتم بدونم چه حسی بهش داره...داشتم کلمات رو کنار هم میچیدم که هلیا گفت:
-از علی چه خبر؟
با خونسردی گفتم:
-هچی...اصلا خوشم نمیاد ازش....توچی؟دیگه ندیدیش؟
نمیتونستم مستقیما به دیدار اونروز اشاره کنم...یه جورایی میخواستم بدونم چقدر باهام صادقه....آهی کشید وگفت:
-من یه بار دیدمش....
-کجا؟واسه چی؟
هلیا-زنگ زد به گوشیم..نمیدونم شمارمو از کجا آورده بود..گفت یا میای پارک پشت خونتون،یا خودم میام در خونتون...منم رفتم...
طوری نگام کرد که فکر کردم منتظره سرش داد بزنم..لبخندی زدم وگفتم:
-حالا چی گفت؟
هلیا-چرت وپرت..بهم پیشنهاد دوستی داد...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم وگفتم:
-و تو چی گفتی؟
هلیا-واقعا ازت ممنونم...تو هنوز منو نشناختی؟چی گفتم؟هیچی....قرار عقد وعروسی مونو گذاشتیم...!
با اینکه این حرف هاش شوخی بود،ولی دلمو لرزوند....
هلیا-ماهان...شوخی کردم عنتر...چت شد؟
-هیچی...خوبم
هلیا-فکر کنم شمارمو ترانه بهش داده باشه..
-ولش کن....دیگه چه خبر؟
هلیا-تو دیگه چه خبر؟اصفهان خوش گذشت؟داداش بهار...آقا بهرام...
-خب؟؟؟
هلیا-خب به جمالت...بگوووو
-پسر خوبی بود...خوشتیپ وخوش قیافه هم بود...
هلیا-آره دیگه....مثلا داداش بهاره
-حالا منظور؟
هلیا-چیز خاصی نگفت؟
-چی مثلا؟؟
با حرص گفت:
-مرض..تو چرا اینقد خری؟
-نه..نگفت...
هلیا-از دستش نده...وگرنه پاسش بده به من...
-هلی..خاک تو سرت....بدبخت مگه توپه؟
هلیا-از ماگفتن بود..!
.
.
.
تقریبا ساعت هشت ونیم بود که واقعا چرت وپرتامون ته کشید
هلیا-من دیگه برم خونه...
-شام نمیمونی؟
هلیا-نه...مرسی...مامانم دعوام میکنه...خیلی موندم امروز..
-یعنی به هیچ صورتی نمیمونی؟؟؟!
با مهربونی گفت:
-نه عزیزم...مرسی
-پس بلند شو برسونمت...
هلیا-خدارو شکر تو این قراضه رو داری...
-ترجیح میدم جوابتو ندم...!
لباسامونو پوشیدیم ورفتیم پایین...
مهیار با دیدنمون گفت:
-چه عجب..ما شما رو زیارت کردیم...
بی اهمیت به حرفش،رو به مانی گفتم:
-من هلیا رو میرسونم خونه...
مامان-نمی مونی هلیا جان؟
هلیا-نه دیگه...دستتون درد نکنه...
با همه خداحافظی کردیم وراه افتادیم...بهار هم باهامون نیومد...در کل بعد از برگشتنمون از اصفهان،خیلی تو خودش بود....
هلیا-مرسی...خیلی بهم خوش گذشت...
-ممنون که اومدی...
توی سکوت ماشینو روشن کردم و راه افتادیم...شاید هلیا هم داشت به همون چیزی که من فکر میکردم فکر میکرد...
هلیا-ساکتی...
-نمیدونم چی بگم...
هلیا-دیگه بهش فکر نکن...یه اتفاقی افتاد وتموم شد...ولش کن..
-تو خیلی خوبی هلیا...
هلیا-اینو میدونم....یه چیز جدید بگو!
جلوی در خونشون توقف کردم و گفتم:
-خوش اومدی...!
هلیا-داری بیرونم میکنی...؟؟؟؟!!!
-وا...بیرون چیه؟خودت گفتی می خوای برگردی خونتون...
هلیا-شوخی کردم دیوونه...!
سرش رو جلو آورد وسریع گونه امو بوسید وگفت:
-دفعه دیگه نوبت توئه ها..!
به زور لبخندی زدم وگفتم:
-مواظب خودت باش...خدافظ....
از ماشین پیاده شد وبا حالت دو به سمت خونشون رفت وزنگ رو فشرد...به طرفم چرخید وگفت:
-برو
-بذار در رو بازکنن...بعد
در رو باز کرد وبرام دست تکون داد.منم بوقی زدم وراه افتادم.هنوز گیج بودم...ته دلم نمی خواستمم از هلیا جدابشم و از این احساس نامفهومم بهش،عذاب وجدان داشتم...آرنجم رو به دستگیره در تکیه دادم ودستم رو روی پیشونیم گذاشتم و به چراغ قرمز نگاه کردم...
با حرص زمزمه کردم:
-معلوم نیست نصفه شبی چراغ قرمز به درد کی میخوره؟؟؟؟!
***
با صدای جیغ مانی از جام پریدم...صدای موسیقی ام رو کم کردم و گفتم:
-بله مانی؟
مامان-تلفن رو جواب بده...من کار دارم....
با بی حوصلگی به سمت تلفن رفتم وجواب دادم:
-بله...؟
*-سلام ماهان....خوبی؟
با شنیدن صدای سایه،دختر عمه ام،گفتم:
-سلام سایه خانم...مرسی...چه خبر؟یادی از ما کردی؟
سایه-داریم میام تهران...
-واقعا؟کی به سلامتی؟
سایه-بعدازظهر احتمالا...گفتم یه زنگ بزنم خبر بدم...
-مرسی که زنگیدی....منتظرتونیم....
سایه-باشه...فعلا خدافظ...
-خدافظ...
با سرخوشی تلفن رو قطع کردم و از اتاق بیرون اومدم که دوباره زنگ خورد...برگشتم وجواب دادم:
-بله؟بفرمائید؟
*-سلام...منزل آقای امین؟
-درسته...شما؟
*-من بهرام ارجمندم...ماهان خانم شمائید؟
-اوه....سلام...بله...حالتون خوبه؟
بهرام-آره...ببخشید مزاحمم شدم...
-خواهش میکنم...
بهرام-بهار خونه است؟
-متاسفانه نه....با مهیار رفته خرید...
بهرام-اشکال نداره...بعدا زنگ می زنم...
-من باید باهاتون صحبت کنم...الان وقت دارید؟
مکثی کرد و گفت:
-آره...اتفاقی افتاده؟
-نه...درباره بهاره...راستش خیلی براش نگرانم...
بهرام-حالش خوبه؟
-حال جسمیش آره...اما خیلی تو خودشه...حال مادرتون چطوره؟
بهرام-احتمالا همین روزا مرخص میشه...
-خداروشکر...
بهرام-دیگه چی؟از بهار بگو...
-معذرت میخوام..اما فکر میکنم برگشتنش با من اشتباه بود...چون دقیقا از اونموقع به بعد،خیلی عوض شده...شاید فکر میکنه دیگه دوسش ندارین...
بهرام-میام دنبالش...
-نظر خوبیه..اگه بهار بفهمه خیلی خوشحال میشه...
بهرام-ازت ممنونم...خیلی کمکمون کردی...
لبخندی زدم وگفتم:
-خواهش میکنم...
بهرام-دیگه مزاحمت نمیشم..به همه سلام برسون...
-باشه...خدافظ
بهرام-دوباره زنگ میزنم تا با بهار حرف بزنم...فعلا خدافظ...
گوشیرو قطع کردم ونفس عمیقی کشیدم.صدای جارو برقی می اومد...فکر کردم:
-احتمالا مانی داره خونه رو تمیز میکنه...
به خاطر همین،دلم نمیخواست برم پایین اما با یاد آوری عمه شهلا،دلمو به دریا زدم...
عمه دوتا دختر و یه پسرداشت وهمیشه خدا دنبال یه عیب و ایراد از آدم بود تا غر غر بکنه...منم که همیشه خدا غرق ایرادم...دختر بزرگش ساناز ازدواج کرده بود و سایه یه سال از من کوچکتر بود.پسرش ساسان هم که خارج از محدوده(!)بود...جون میداد فقط مسخره اش کنی وسرکار بذاریش....پوفی کردم واز نرده ها سرخوردم...مانی اصلا متوجه نشد.جارو رو خاموش کردم ونگاهش کردم.با حرص گفت:
-کرم داری دختر؟
نوچی کردم وگفتم:
-اگه بدونی چی شده...
مامان-شما می دونی بسه...
با بیخیالی گفتم:
-باشه..اما می خواستم بگم عمه شهلا داره میاد که منصرف شدم...
و به طرف پله ها راه افتادم که با صدای مانی،سرجام خشکم زد:
-تو چی گفتی؟عمه شهلات داره میاد خونمون و تو،انقدر خونسردی؟
و به سرعت به سمت آشپزخونه رفت واز همون جا داد زد:
-کی میان؟
-نمیدونم..بعدازظهر راه می افتن...
مامان-جاروبرقی رو جمع کن....
در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:
-خدایا...چقدر کار خونه سخته..!
***
آستینام رو بالا دادم وبرای آخرین بار،به خودم نگاه کردم.به خاطر مانی،یه تونیک قرمز که جلوش کراوات مشکی داشت رو با یه شلوار لوله تفنگی سفید پوشیده بودم.یه شال سفید رو هم روی موهام انداخته بودم...عمه خیلی مقید بود وباید جلوش روسری می پوشیدم وگرنه تا شب برام نطق میکرد....با صدای زنگ در،چشم از آینه برداشتم واز اتاق خارج شدم.جرات نکردم از نرده ها سر بخورم ومثل یه دختر خوب،از پله ها پایین رفتم.با دیدن سایه که با اون کفشهای پاشنه 20 سانتی سعی داشت مهیار رو ببوسه،به زور جلوی خنده مو گرفتم.عمه با اون چشمهای ریزش زیرکانه بهم خیره شده بود.لبخند،یا بهتره بگم پوزخندی زدم و سلام کردم.همه به طرفم چرخیدن..نگاه بابا ومانی پر از تحسین بود...حدس میزدم مانی داشت تو دلش عمه رو دعا می کردی که باعث شده دلش خوش بشه که دختر داره....!
عمه-سلام...
همین..یه سلام خشک وخالی...حتما برای همینم کلی تلاش کرده...فقط من موندم چطور موقع عیب وایراد گرفتن و دعوا کردن،نمیشه یه لحظه دهنشو ببندی...!
به طرف سایه رفتم و گفتم:
-تو چطوری؟
نگاهی بهم انداخت وگفت:
-یه کاری بکن....روز به روز داری بلندتر می شیا...
نگاهی به کفشهای پاشنه بلندش کردم وچیزی نگفتم...انگار منظورمو فهمید چون با عصبانیت روشو ازم برگردوند.با صدای خنده ساسان،به طرفش چرخیدم..به به...چشم عمه جونم روشن...چه ابروهایی..یادم باشه آدرس آرایشگاهشو ازش بگیرم....!
ابروشو بالا داد وگفت:
-خوبی؟
-مرسی...
ساسان-خیلی فرق کردی...
-تو هم همینطور
بابا-حالا چرا سر پا وایسادین؟بفرمائید
با اشاره مانی،وارد آشپزخونه شدم..یه سینی چای رو جلوم گرفت و گفت:
-نق و نوق نداریم...این عمه شهلات شوخی بردار نیست...
-مانی...تو رو خدا..آخه به عمه چه ربطی داره؟
مامان-من نمیدونم...اما باید این کار رو انجام بدی...واسه هر دختری لازمه...
و روسریش رو درست کرد و از آشپزخونه خارج شد...زمزمه کردم:
-خدایا...ای خدای مهربان من...مگه چه بدی کرده بودیم که عمه شهلا رو به ما نازل کردی؟!!
با کشیدن نفس های عمیق پیاپی،سعی کردم خودمو آروم کنم....سینی رو برداشتم و وارد پذیرایی شدم.مهیار تو بغل عمه نشسته بود.از فکرم گذشت:
-کوچولو...کم خود شیرینی کن...
با اکراه به سمتشون رفتم و سینی رو جلوی عمه گرفتم...نگاهی بهم انداخت وگفت:
-ماشالله داری آداب معاشرت رو یاد میگیری...
لبخند کجکی زدم وگفتم:
-بفرمائید...
مهیار سریع یه فنجون برای عمه برداشت ویکی هم برای خودش...پسره چایی شیرین...
بالاخره مراسم پذیرایی که برام مثل یه سال بود،گذشت...به سالن برگشتم.تنها جای خالی نزدیک بقیه،کنار ساسان بود...بی خیال شدم وبه طرف دیگه سالن رفتم که صدای عمه متوقفم کرد:
-کجا میری ماهان؟
-بشینم دیگه
به ساسان اشاره کرد وگفت:
-جا که هست...کجا میری؟
نگاهی به ساسان انداختم که به پهنای صورتش می خندید.با حرص برگشتم وکنارش نشستم.عمه هم بی تفاوت،شروع به صحبت کردن کرد.
ساسان کمی بهم نزدیک تر شد و گفت:
-دلم برات تنگ شده بود...
جوابی ندادم.دستام رو تو هم حلقه کردم وبه رو به رو خیره شدم.
ساسان-نگام نمی کنی؟
نگاه گذرایی به چشمهاش انداختم و دوباره به جلو نگاه کردم وگفتم:
-چی می خوای؟
ساسان-بریم بالا؟
سرم رو چرخوندم ومستقیما بهش خیره شدم...
-واسه چی؟
ساسان-باید باهات حرف بزنم...
و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه،بلند شد وگفت:
-دایی جان،من وماهان میریم بالا...
بابا اومد حرفی بزنه که عمه گفت:
-باشه مامان...برید..راحت باشید...
خدایا..این مادر وپسر چه بی چشم و روئن...
با نا رضایتی از جام بلند شدم.بابا و مانی یه لبخند زورکی رو لبشون بود ولی مهیارکاملا با اخم به ساسان نگاه میکرد...
ساسان-بیا دیگه...
دنبالش راه افتادم.بدون تعارف در اتاقم رو باز کرد و روی تختم نشست.با مکث،روی صندلی رو به روش نشستم...
صداش رو صاف کرد وگفت:
-از من بدت میاد؟
-به اندازه یه پسر عمه دوستت دارم...دلیل این کارات چیه؟
ساسان با نگرانی پرسید:
-یعنی هیچ حسی بهم نداری؟
با حرص گفتم:
-برو سر اصل مطلب...
نفس عمیقی کشید وگفت:
-بیا بشین پیشم...
چه رویی داشت...ابرومو بالا انداختم وگفتم:
-نمیام....
از جاش بلند شد و دستم رو گرفت ومنو به سمت خودش کشید.داد زدم:
-ای...نکن...دردم میاد...
بیشتر مچ دستم رو فشرد وگفت:
-بلند شو..با توام...
از جام بلند شدم که دوباره دستم رو کشید که باعث شد توی بغلش بیافتم.گونه های داغش رو به صورتم چسبوند و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد.دستم رو روی سینه پهنش گذاشتم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم...
حرکت لبهاش رو،روی گونه ام حس کردم:
-تو باید مال من بشی....مال خود خود من....نمیذارم از دستم درت بیارن...
دلم میخواست یکی می خوابوندم توی صورتش...ولی این توانایی رو توی خودم نمیدیدم.لبهاش هنوز روی گونه ام بود...چندشم شده بود.زمزمه کردم:
-ولم کن ساسان...ولم کن...
سرش رو کمی عقب کشید.دست راستش رو از کمرم برداشت و چونه ام رو بالا آورد وگفت:
-بگو تو هم دوسم داری...
به سختی جلوی اشک هام رو گرفته بودم...ازش می ترسیدم...شبیه دیوونه ها شده بود...بعد از اینکه تک تک اجزای صورتم رو نگاه کرد،سرشو جلوتر آورد و لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد...پلک هام رو روی هم فشردم و سعی کردم از حصار دستاش بیرون بیام...داشتم زجر کش میشدم که صدای مهیار رو شنیدم.بی هوا،ساسان رو به عقل هل دادم که تعادلش رو از دست داد و روی تخت افتاد.مهیار در روباز کرد و نگاه مشکوکی به ساسان انداخت وگفت:
-عمه کارتون داره...
اومدم از اتاق خارج بشم که مهیار دستم رو گرفت و باخشم به ساسان نگاه کرد.ساسان هم از روی تخت بلند شد و در حالی که زیر لب غر غر می کرد،از اتاق بیرون رفت...
مهیار دستم رو ول کرد وبه آرومی به سمتم چرخید وگفت:
-اذیتت که نکرد؟
-نه...واسه چی؟
مهیار-چی بهت گفت؟
-چرت وپرت...
آهی کشید وگفت:
بریم پایین....
صدای عمه رو شنیدم که داشت داد میزد:
-یعنی چی؟دختر مردم اگه اتفاقی براش بیافته،کی می خواد جواب بده؟
و با دیدن من گفت:
-شنیدم همه این اتفاقا زیر سر توئه آتیش پاره....
به بهار اشاره کرد وبدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده،ادامه داد:
-حمید ویاسمن هم که از گل کمتر بهت نمی گن...بابا یه ذره این دختر چموش رو کنترل کنید....
بابا از خشم صورتش سرخ شده بود...معلوم بود داره به احترام بزرگی عمه ،چیزی بهش نمی گه....
نگاهم به بهار افتاد که توی مبل فرورفته بود.معلوم بود حسابی ترسیده....بی توجه به تهدید های عمه،به سمتش رفتم.از جاش بلند شد...دستم رو روی موهاش کشیدم و روی مبل نشستم.بهار هم روی پام نشست.
عمه با خشم گفت:
-می شنوی ماهان؟باتوام...
با بی حوصلگی گفتم:
-بله...می شنوم...
عمه-زنگ میزنی به خانواده اش تا بیان دنبال دخترشون...مشکلات اونا به شما ربطی نداره...
دلم می خواست داد بزنم:
-مشکلات ما هم به تو ربطی نداره
اما تنها به گزیدن لب هام اکتفا کردم....
خودمو روی تخت انداختم...دیگه نای نفس کشیدنم نداشتم....این عمه شهلای منم،به معنای واقعی کلمه،عمه بود....متوجه شدم در اتاقم باز شد...فکر کردم ساسانه....سریع از جام پریدم...ولی با دیدن قیافه مغموم بهار،نفس راحتی کشیدم.به آرومی کنارم نشست وگفت:
-ماهان...من مزاحمم؟
دستم رو دور شونه ظریفش حلقه کردم وگفتم:
-نه عزیزم...این چه حرفیه؟عمه دوست داره به آدم گیر بده...ولش کن...
و با انگشتم،اشک هاشو پاک کردم.لبخند زد...خواست چیزی بگه که تلفن زنگ خورد...بلند شدم وبرش داشتم...
-الو...بفرمائید..
بهرام-سلام ماهان...بهرامم....
-سلام...چطوری؟
بهرام-مرسی.....بهار اون جاست؟
-آره...گوشی....
و رو به بهار گفتم:
-داداشته...
با خوشحالی بلند شد و تلفن رو از دستم قاپید...با ذوق گفت:
-سلام داداش جونم....
از ذوقش خنده ام گرفت..از اتاق خارج شدم تا با خیال راحت درد و دل کنه_از پشت سرعمم بگه!_....به پایین ناگاه کردم...سایه نبود،مهیار و ساسان وبابا داشتن صحبت می کردن....مانی و عمه هم توی آشپزخونه بودن...به آرومی وارد آشپزخونه شدم که به صورت"کاملا"اتفاقی حرف هاشون رو شنیدم:
مامان-نه....عقیده من وحمید این نیست....
عمه-ولی دیگه باید به فکر باشید
مامان-هنوز زوده براش...
عمه-خودم یه فکرایی دارم...فردا مفصل درباره اش حرف می زنیم....
با صدای بلندی سلام دادم که باعث شد مانی بترسه.دستش رو روی قلبش گذاشت وگفت:
-نمیری تو دختر که زهره ترکم کردی...
به طرفش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم وگفتم:
-الهی من بمیرم که انقدر مانی گلم رو اذیت نکنم...
و چند بار پیاپی صورتش و گونه هاش رو بوسیدم...
مانی به عقب هلم داد و گفت:
-برو گمشو...پر تفم کردی....!
با صدای بلندی زدم زیر خنده....
-خیلی هم دلت بخواد....
اومد جوابی بده که عمه داد زد:
-این چه وضع خندیدنه ماهان؟یه ذره رعایت کن...حتما توی خیابون هم همینطوری می خندی؟
مانی به طرفداری از من گفت:
-نه عمه خانم...ماهان حواسش هست...
عمه با خشم گفت:
-حالا این هیچ...مگه یاسمن هم قد توئه که همش بهش میگی مانی؟
با بغض گفتم:
-عمممممممه....
همونطور باخشم گفت:
-باید اینطوری باهات رفتار کنن...
و انگار که با خودش حرف بزنه ،ادامه داد:
-والله...می ترسم بهش رو بدم،پس فردا به منم بگه شولی جون..!


تاريخ : ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار