رمان عشق بی خبر می آید

نویسنده :م . عطاریانی

ناشر :علی

نوبت چاپ :سوم

تعداد صفحات :614

قیمت :19000


عشق بی خبر می آید مسافرین محترم پرواز 741 به مقصد فرانکفورت خواهشمند است هر چه زودتر با نحویل بار خود به سالن پرواز مراجعه کنید... دستان نگار دور گردن مادربزرگش محکم تر شد و گریه هایش شدیدتر،اما مادر بزرگ در حالی که نوه دلبندش را محکم در اغوش می فشرد سعی می کرد حد الامکان جلوی خودش را بگیرد چون نمی خواست کاری بکند که توی این اخرین لحظات پاهای نگار دوباره بلرزد و رفتنش را دشوار کند. گریه نکن دختر خوشگلم،چشم بهم بزنی درست تموم شده و برگشتی .از قدیم گفتن شگون نداره ادم پشت سر مسافرش گریه کنهپس کاری نکن مادربزرگم اشکش در بیاد.دوست دارم هر وقت به این لحظه فکر می کنم چهره شاد و لبخند قشنگت بیاد جلوی چشام ،اگه گریه کنی دلم بیشتر می گیره... مادر بزرگ سر نگار را از سینه اش جدا و اشکهایش را با گوشه روسر ی اش پاک کرد و پیشانیش را بوسیدو ادامه داد: برو به امان خدا دخترم ،دعای خیر من همیشه پشت و پناهته مواظب خودت باش و برام نامه بده. نگار رو کرد به پدرش و گفت: پدر خواهش می کنم مراقب مادر بزرگ باشید. پدر سری تکان داد و سوسن مادر نگار که از توجه بیش از حد دخترش به مادر شوهرش حرصش در امده بود اونو به طرف خودش کشید و بغلش کرد وبا طعنه گفت: عزیزم، تو بهتره نگران خودت باشی که داری تک تنها می ری به یک کشور غریب چون مادر بزرگت به غیر از تو این همه فامیل دیگه داره که دور برش هستند و جای خالی تورو براش پر میکنند... نگار همانطور که مادرش خواست و جای خالی تورو براش پر می کنند... نگار همانطور که مادرش داشت حرف می زد زیر چشمی داشت مادر بزرگ و پدرش را می پایید ،مادر بزرگ با چهره مظلوم ومعصوم همیشگی اش در سکوت مثل همیشه تلخ زبانی های عروسش را تحمل می کرد و پدرش هم که...نگار می دانست پدرش کسی نیست که بشود روی پشتیبانی و حمایتش از مادر بزرگ حساب زیادی باز کرد تازه او خودش به یک نفر نیاز داشت که جلوی زنش ازش حمایت کند .در خانه انها حرف اخر را یک نفر می زد.«سوسن مادرش».نگار می دانست سفارش مادر بزرگش به مادرش نتیجه ای جز تلخ زبانی بیشتر مادرش نخواهد داشت بنابراین از مادرش جدا شد و نگاهی دوباره به مادر بزرگش که گوشه ای ایستاده بود و به او خیره شده بود انداخت ،اما برای اینکه مادر بزرگ دوباره اشکهایش را نبیند به سرعت نگاهش را دزدید و چمدانهایش را برداشت و به راه افتاد.در اخرین لحظه که مطمئن که انقدر دور شده که مادر بزرگش دیگر نمی تواند اشکهایش را ببیند ،دوباره برگشت و به پشت سرش نگاه کرد همه فامیل ایستاده بودند و داشتند برایش دست تکان می دادند اما نگار برای کسی دست تکان می داد که برایش دست تکان نمی داد و اراو گوشه ای ایستاده بود و با گوشه چادر اشکهایش را پاک می کرد حتما او هم فکر کرده بود که دیگر نوه عزیزش اشکهای او را از این فاصله نمی بیند.مادر بزرگ طوری با فاصله از دیگران ایستاده بود که انگار همراه بقیه نیست نگار نمی خواست به روی خودش بیاوردکه این بقیه هستند که از مادر بزرگ فاصله می گیرندچون این جوری بیشتر دلش برای مادر بزرگ می سوخت و بیشتر نگرانش می شد .مادر بزرگ مثل همیشه تنها به نظر می رسید انقدر تنها که انگار تمام عمرش را به تنهایی گذرانده بود،درست مثل همه میهمانی هایشان ،مثل همه مسافرتها و بیرون رفتنهایشان او مثل وصله ای ناجور و چیزی زیادی همیشه در حاشیه زندگی فرزندانش بود ،فرزندانی که حالا هم پولدار و تحصیلکرده و متمدن شده بودند و حق داشتند از مادر امل شلان که همیشه بزرگترین دغدغه اش در خیابان این بود که گوشه چادرش از بین دندانهایش رها نشود خجالت بکشند و عارشان بیاید مخصوصا جاهایی مثل همین سالن انتظار پروازه ای خارجی کخ مادر بزرگ بیشتر در چشم همه مثل یک وصله ناجور جلوه می کرد .نگار اخرین نگاهش را به مادر بزرگ انداخت و وارد سالن پرواز شد ،می دانست بعد از او روز های سختی در انتظار مادر بزرگ خواهد بود... سه سال بعد... پیر زن صندلی اش را پشت پنجره گذاشته بود و داشت به حیاط باغ نگاه می کرد ،اوائل پاییز بود و هوای غروب کم کم داشت برای قدم زدن پیرزنی مثل او سرد می شد مخصوصا امروز که بارون هم نم نم داشت از اسمون می با رید .شب جمعه بود و دل پیر زن حسابی از تنهایی گرفته بود ،بی اختیار به یاد سالهای دور و نزدیک گذشته افتاد که شبهای جمعه چه غلغله ای و چه سر وصدایی دور وبرش بودو بعد نگاهش به تخت خالی ان طرف اتاق افتاد و بیشتر دلش گرفت و سه سال اخیر به سرعت در ذهنش مرور شدند.از لحظه ورودش به اینجا تا دو هفته پیش که صبح زود برای نماز بیدار شده و هر کاری کرده بود نتوانسته بود حمیده خانم را از خواب بیدار کند ، چون او به خواب ابدی و همیشگی فرو رفته بود .پیر زنی مثل خودش که پنج سال اخر عمرش را اینجا گذرانده بود و توی این سه سال اخیر تنها مونس و همدم تنهاییش بود... در باغ باز شد و پیر زنی دیگر وارد شد و پشت سرش پسری که چمدانهای مادرش را برای همیشه بسته بودو او را به سالن انتظار پرواز به ان دنیا اورده بود،این این اسمی بود که حمیده خانم روی اینجا گذاشنه بود«خانه سالمندان»به نظر او مسخره ترین اسمی بود که می شد روی همچین جایی گذاشت. او همیشه می گفت: خونه برای سالمندان جاییست که بچه ها و نوه هایشان دور برشان را شلوغ کنند و از سر و کولشان بالا بروند وهی شبها از انها بخواهند که برایشان قصه تعریف کنند. جایی که ادم سنش از همه بیشتره و به خاطر بزرگتر بودنش پیش بقیه خانواده حرمت داره ،همان جایی که ادم به عشق دیدن لبخند و شادی نوه هاش نفس می کشه و از زندگی سیر نمی شه و نم تونه از ش دل بکنه ،نه اینجا که همه هم سن و سال همدیگه هستند و منتظر مرگ و. دعا می کنند که کاش زودتر بمیرند و مرگ دوستان و هم اتاقی هایشان را که تنها مونس و همدم انها در این دنیا هستند نبینند... با یاد اوری حمیده خانم و اسمی که روی اینجا گذاشته بود لبخندی کمرنگ روی لبهای پیر زن نشست و زیر لب گفت:خدا رحمتت کنه حمیده،نور به قبرت بباره. دلش برای حمیده تنگ شده بود و از اینکه اینقدر نا شکری کرده بود و از تنهایی و روز گار نالیده بود که خدا حمیده را ازش گرفته بوددر دلش به خودش لعنت می فرستاد.قوری چایی را برداشت و داخل فنجان برای خودش یک فنجان برای خودش یک چایی ریخت هنوز هم طبق عادت دو فنجان داخل سینی می گذاشت ، تاه مین دو هفته قبل هر روز بعد از چرت بعد از ناهار او و حمیده با هم می نشستند و چای عصرانه شان را می خوردند و از هر دری با هم صحبت می کردند ،حرف که نه بیشتر گلایه از روزگار بودو یاداوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته اما هر چه که بود سبکشان می کرد و بهتر از این سکوت تلخ و شکننده ایی بود که دو هفته تمام اتاق او را قرق خود کرده بود. صدای درب اتاق پیر زن را به خود آورد: بدری خانم اجازه هست؟ بفرما دخترم. نرگس بود دختر جوان ومهربانی که از دوسال دختر جوان و مهربانی که از دو سال پیش به عنوان پرستار در اونجا مشغول به کار شده بود .او از جلوی در کنار رفت و در حالی که سعی می کرد درب اتاق را باز نگه دارد گفت: بیا عمو باقر بذارشون کنار اون تخت گوشه اتاق. عمو باقر سرایدار و نگهبان باغ در حالی که چمدانهایی را حمل می کرد وارد شد و به بدری خانم سلام کرد و بعد از گذاشتن چمدانها در گوشه اتاق خارج شد.نرگس با لبخند رو کرد به کسی که داخل سالن بود و گفت: بفرمایید از این به بعد اتاق شما اینجاست. بدری چشمانش به در خیره مانده بود و منتظر بود که ببیند چه کسی وارد می شود ...همان پیر زنی بود که چند دقیقه پیش با پسرش وارد باغ شده بود گرچه حالا از نزدیک که نگاه می کرد زیاد هم پیر نبود. بدری از جایش بلند شدتا به تازه وارد خوش آمد بگوید .نرگس اشاره ایی به تازه وارد کرد وگفت: بدری خانم ایشان گوهر خانم هستندو قراره اگه خدا بخواد برای مدتی در این باغ در کنار ما زندگی کنند، خانم خالقی دستور دا که توی این اتاق مستقر بشن...



تاريخ : ۱۱ خرداد ۱۳٩٢ | ٥:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار