خلوت نشین عشق

نویسنده :لیلا عبدی

ناشر :علی

نوبت چاپ :چهارم

تعداد صفحات :536

قیمت :16000


کیانا!مادر!این کار در شأن تو نیست... دیگر نمی توانستم حرف های مادرم را که هنوز در دنیای فانتزی ها زندگی می کرد بشنوم و دم بر نیاورم،عصبانی غریدم: -کدوم شأن مادر من؟ اون شأنی که مد نظر شماست با خودکشی پدر ضعیف ایمانمون پرید. مادر که سعی می کرد ظاهرش را حفظ کند،لبخند ملایمی بر لب نشاند و گفت: دخترم باز هم نمی تونم اجازه بدم بری و به عنوان پرستار تو خونه ای که معلوم نیست چه جور آدمایی اونجا زندگی می کنن و چطوربرخوردی باها ت می کنن کار کنی! بغض داشت خفه ام می کرد، این اواخر با هر تلنگری اشکم در می آمد.با صدای لرزانی گفتم: -ناچارم مادر من! کجا به یه دانشجوی سال سوم با این حقوق کار می دن بگو برم اونجا کار بگیرم. یادتون باشه داریم می رسیم به ته پس انداز شما... مادر میان حرفم آمد و اینبار با صدای آرامتری گفت: می رم سراغ داییت... خنده ام گرفت، دایی... گفتم: دایی اگه سراغ بگیر بود که من و شما الان تو این وضعیت گرفتار نبودیم!بعضی وقتها اونقدر کفرم از بابا بالا می یاد که خدا می دونه. آرزو می کردم کاش بابا اعتقاد شما رو داشت و دست به اون کار احمقانه نمی زد. اثر درد را در صورت مادر می دیدم، با صدای لرزانی گفت : کاش با امیر به هم نمی زدی! عصبی و بی قرار بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم، احتیاج داشتم کمی آرامتر شوم. گفتم :وقتی بابا ،کارخونه و پول و خونه و ماشین و تمام چیزایی که همه آرزوش رو می کشن داشت، با ظاهر قشنگی که داشتم همه حسرت زندگی منو می کشیدن . اوایل که وارد دانشگاه شدم و با خوشگلترین پسر دانشگاه روبرو شدم تحت تأثیر چرندیات اون قرار گرفتم ...یادمه می گفت،هیچ فرقی بین قشر ضعیف و غنی جامعه وجود نداره وقتی عشق باشه ...هاه!وقتی بابا ورشکست شد پول نبود اما من همون دختر خوشگل بودم ولی امیر دید نمی تونه فقط با خوشگلی من سر کنه، در حالی که دخترای خوشگل دیگه که وضعشون از لحاظ مالی عالی بود خواهان اون بودن . با اون کثافت به خاطر ای به هم زدم. حالا هم مامان گلم ،تکیه گاهم فقط خداست و توقعی هم از کسی ندارم . نه دایی نه خاله و نه هیچ احدالناسی! در چشم های مادرهوز نگرانی موج می زد اما جمله ی ،خدا پشت و پناهت را بر زبان آورد. بلند شدم و گفتم:برم بخوابم،عمه ی ریحانه می گفت خیلی روی وقت حساسن! مادر می خواست حرفی بزند اما منصرف شد، به روی خودم نیاوردم و چراغ را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم و چشم به تاریکی دوختم . خوابم نمی امد اما می ترسیدم اگر کنار مادر بنشینم دوباره نظرش عوض شود ، روزگار چه بازی مسخره ای را با من شروع کرده بود. پدرم کارخانه شیر و لبنیات داشت و زندگی فوق العاده ای داشتیم . با اینکه پدر ومادرم از لحاظ اعتقادی مثل هم نبودند اما همدیگر را دوست داشتند.مادر از ابتدا تربیت مرا خود به عهده گرفت و من هم دختری شدم همچون مادر،اما پدرم را هم بی نهایت دوست داشتم. با یک سال تأخیر در کنکور شرکت کردم و رشته ی ادبیات فارسی قبول شدم ، عاشق این رشته بودم . آن سال با امیر آشنا شدم ، پدر امیر آموزشگاه زبان داشت و وضع مالیشون بد نبود .امیر ، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت بود. در دفتر مدیریت دانشگاه با هم آشنا شدیم ، هر دو منتظر ورود به اتاق ریاست برای اعتراض به پرونده ی ثبت نامی خود بودیم که مادر به تلفن همراهم زنگ زد و گفت ، شب زودتر به خانه بروم چون میهمان داریم! و من در جواب مادر گفتم چون ماشینم خراب بود و گذاشتمش تعمیرگاه، شاید یه کم دیر تر برسم! سر حرف از همان جا شروع شد و او در مورد ماشینم پرسید و بعد در مورد رشته ام و خیلی مسائل دیگر که به درستی در خاطرم نمانده است. او قبل ازمن به دفتر ریاست مراجعه کرد و من بعد از او . موقع خروج از در دانشگاه او را سوار بر پژوی دودی رنگش منتظر خود دیدم با خنده گفت : -هر چند به ماشین کلاس بالای شما نمی رسه اما؟بیایید سوار شید! طبق تربیتی که سالها با گوشت و خوم عجین شده بود قبول نکردم . چند بار به دانشکده ما آمد تا با من صحبت کند ولی وقتی فهمید اهل دوستی و این حرفها نیستم ازم خواستگاری کرد و من تحت تأثیر نگاه حسرت بار همه دختران به خودم و حرفهای دهان پرکن او قبولش کردم و نامزد شدیم. مادر قبول نمی کرد عقد هم شویم ، بنابراین ما به همان تبادل انگشتر و نامزدی راضی شدیم. سال دوم بودم که مشکلات ضرب العجل خانواده ما شروع شد. مقدار زیادی پول از پدر اختلاس شد و بعد از آن ورشکستگی پدر ،خانه توسط بانک مصادره شد و کارخانه و ماشینها و ویلا توسط طلبکاران. خانه ی بزرگمان در زعفرانیه جایش را با دو اتاق اجاره ای عوض کرد که یکی از خدمتکاران قدیمی مادر برایش پیدا کرده بود . مادر با گفتن حتماَ خدا اینطور صلاح دونسته!با این قضیه کنار آمد اما پدر نمی توانست با این اتفاق کنار بیاید. مردی که روزی چندین و چند کارگر زیر دستش کار می کردند ، حالا بیکار در گوشه ی خانه زانوی غم بغل گرفته بود و در آخر هم نتوانست آرام بگیرد و خودش را حلق آویز کرد. پدرم این کار را کرد تا به خیالش زندگی ما کم تنش تر و آرام تر شود ، اما چه خیال باطلی. بعد از مرگ پدر ، امیر خود را از من پنهان می کرد و هر وقت هم که پیدایش می کردم به بهانه های مختلف سرم را به طاق می کوبید . تقریباَ شش ماه پیش بود که رفتم سراغش و قضیه را یکسره کردم . می خواستم تکلیفم را زودتر روشن کند که او با کمال وقاحت گفت :فعلاَ آمادگی ازدواج را ندارد . وقتی گفتم: -چه طور قبلاََ جور دیگه ای حرف می زدی ؟ پوزخندی زد و گفت : آخه قبلاَ کس دیگه ای بودی ! ته مانده ی غرورم را برای خود نگه داشتم و نامزدیم را با او به هم زدم . دنبال کار رفتم ، اما هر جا می رفتم به نسبت رشته و تحصیلاتم کاری نمی یافتم . یا اگر کاری هم بود ، به قدری حقوقش کم بود که کفاف زندگیم را با مادری که میگرن حادش نمی گذاشت دنبال کار بگردد نمی داد. داشتم نا امید می شدم گه دوستم ریحانه گفت ، عمه اش دوستی دارد که برای نوه دختریش دنبال پرستار می گردد. شرایط مرا به او گفته و او قبول کرده بود که من همراه کار کردن سه ترم باقی مانده ام را به دانشگاه بیایم به شرطی که مرا برای کار بپسندد. مادر در ابتدای امر مخالف بود اما نمی شد که نشست و دست روی دست گذاشت،باید کاری می کردم.

نظر یادتون نرهبای بای



تاريخ : ۱۱ خرداد ۱۳٩٢ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار