آنسوی مرز عشق

نویسنده:فرناز نخعی

نوبت چاپ:ذوم

چاپ:نشر علی

تعداد صفحات:776

بها:19500تومان

 


من که عاااااااااااااااااااااااااااااااااشقه این کتابم.همین

شهرزاد اولین روز دانشگاه را سپری کرده و از کلاس بیرون آمده بود. هوای لطیف پاییزی او را به وجد آورده بود. هنوز هم به سختی می توانست باور کند که بعد از چند سال پشت کنکور ماندن، سر انجام در رشتهء دلخواهش مشغول تحصیل شده است. هر وقت به این موضوع فکر می کرد، چنان شاد می شد که دلش می خواست مثل یک کودک جست و خیز کند و بالا و پایین بپرد. غرق در این افکار، حیاط بزرگ و سر سبز دانشگاه کالیفرنیا را طی می کرد. چند قدم بیشتر تا در دانشگاه نمانده بود. شهرزاد آن قدر در خودش بود که هیچ متوجه پیر زنی که از سمت مقابل به طرف او می آمد نشد و به شدت با پیر زن برخورد کرد. پیرزن سکندری خورد، چند قدم عقب رفت و داخل باغچه ای که کنار آن ها بود، افتاد. صدای ناله و داد و بیداد پیر زن به هوا رفت.

شهرزاد چند لحظه وحشت زده ایستاد و به پیر زن نگاه کرد. هول شده بود. می دانست که در این کشور به عنوان یک مهاجر غریبه به او نگاه می کنند و اگر پیر زن آسیبی دیده باشد و از او شکایت کند، ممکن است از این جا اخراجش کنند و همهء آرزو های دور و درازش بر باد برود. با عجله کنار پیر زن زانو زد و پرسید:

- طوریتون شده خانم؟ خیلی عذر می خوام. من اصلا متوجه شما نشدم.

وقتی پیر زن با لحنی شماتت بار شروع به حرف زدن کرد، شهرزاد تازه متوجه شد که از شدت اضطراب با پیر زن به فارسی حرف زده است. هنوز عادت نکرده بود انگلیسی صحبت کند. حرف های پیر زن را می فهمید، اما هر چه در ذهنش به دنبال کلمات انگلیسی می گشت، نمی توانست لغات مناسب را پیدا کند و بر زبان بیاورد. انگار از شدت هیجان و نگرانی، همهء معلومات زبانش را از یاد برده بود. چند لحظه تلاش کرد کلمات تسلا بخشی به زبان انگلیسی بگوید. وقتی موفق نشد، بی اختیار بلند شد و داد زد:

- یکی کمک کنه. تو رو خدا یکی بیاد ببینه این خانم چیزیش شده؟

مرد جوانی جلو آمد و به فارسی با لحن آرامش بخشی گفت:

- نگران نباش. احتمالا طوریش نشده. بذار ببینم چشه.

بعد کنار پیر زن زانو زد و چند جملهء انگلیسی با او حرف زد. پیر زن فورا آرام شد و دست از داد و بیداد برداشت. شهرزاد می شنید که مرد جوان از طرف او از پیر زن عذر خواهی می کند. بعد مرد به پیر زن کمک کرد تا بلند شود. عصای او را از زمین برداشت و به دستش داد. پیر زن نگاه شماتت باری به شهرزاد انداخت و بعد سلانه سلانه به راه افتاد و رفت. بعد از دور شدن او، شهرزاد نفس راحتی کشید و گفت:

- خدا رو شکر که طوریش نشده بود. من خیلی هول کرده بودم. راستی این پیر زن با این سن و سال توی دانشگاه چی کار می کرد؟

مرد لبخند زد و گفت:

- حیاط دانشگاهتون محل رفت و آمد افراد غیر دانشجو هم هست. در واقع این جا چون خیلی بزرگه، خیلی ها که می خوان به خیابون های مجاور برن، به عنوان میون بر از حیاط دانشگاه رد می شن.

بعد نگاهی به سر تا پای شهرزاد انداخت و ادامه داد:

- انگار خود تو هم ... یعنی نمی دونم. کیف و کتابت مثل دانشجو هاست. ولی ظاهرا زبانت خیلی ضعیفه. وقتی از عهدهء چهار کلمه عذر خواهی ساده بر نمی آی، معلومه که نمی تونی دانشجوی این جا باشی. نمی دونم چرا شما ایرانی ها قبل از این که راه بیفتین و بیایین این جا، به فکر این نمی افتین که یه خورده زبون مملکتی رو که دارین می رین توش، یاد بگیرین.

- من دانشجوی همین جام. زبانم هم بد نیست. از سال ها قبل می رفتم کلاس زبان و مدارک لازم واسه ثبت نام رو داشتم. ولی الان چون خیلی هول شده بودم، همهء کلمه های انگلیسی یادم رفته بود. هر چی فکر می کردم هیچی یادم نمی اومد. هنوز عادت نکردم انگلیسی حرف بزنم. ولی شما همچین می گین «شما ایرانی ها» که انگار خودتون ایرانی نیستین!

- درسته. من آمریکایی ام.

شهرزاد لبخند زد و پرسید:

- دارین سر به سرم می ذارین؟

مرد به جای پاسخ، کارتی از جیبش بیرون آورد و به دست شهرزاد داد. شهرزاد نگاهی به عکس روی کارت انداخت وبه سرعت باور کرد که این چهرهء جذاب متعلق به همین مردیست که در مقابلش ایستاده است. نوشته های روی کارت را زیر لب خواند:

- ادارهء پلیس لس آنجلس - ستوان یکم جیمز کارلسون.

بعد با بهت و شگفتی صورت شرقی مرد را با چشم های سیاه درشت و پوست گندمگون و مو های صاف مشکی اش دوباره برانداز کرد و گفت:

- باورم نمی شه. هم قیافه تون کاملا ایرانیه، هم فارسی رو اون قدر خوب و بدون لهجه حرف می زنید که مشکل می شه باور کرد شما آمریکایی باشین. ضمنا اگه شما پلیسین، چرا لباس شخصی پوشیدین؟ و توی دانشگاه چی کار می کنید؟

مرد از ته دل خندید و گفت:

- تو فکر می کنی پلیس ها شب ها هم با لباس فرم می خوابن؟ واضحه که چرا با لباس پلیس نیستم. چون الان ساعت کارم نیست. الان هم با اجازهء شما اومدم دانشگاه دنبال خواهرم که با هم بریم خونه.

در این لحظه دختر جوانی که چشم های آبی روشن داشت و مو های بلوندش روی شانه هایش ریخته بودند، به آن ها پیوست. مرد، دستش را دور شانه های دختر انداخت و گفت:

- دختری که درست به موقع می رسه. معرفی می کنم. خواهرم، آنا.

بعد در حالی که به شهرزاد اشاره می کرد، گفت:

- ایشون هم ... راستی من هنوز اسم تو رو نمیدونم.

آنا در حالی که فارسی را با لهجهء غلیظ آمریکایی تلفظ می کرد، گفت:

- اسمش شهرزاد اسدیه.

جیمی لبخند زد و گفت:

- پس ظاهرا شما دو تا هم کلاسی هستین و قبل از این که من بخوام شما رو به هم معرفی کنم، همدیگه رو می شناختین.

آنا گفت:

- درسته. امروز سر کلاس وقتی دانشجو ها داشتن خودشون رو معرفی می کردن، ما همدیگه رو دیدیم. البته نمی دونم شهرزاد هم منو یادش مونده یا نه. ولی من به خاطر تو، معمولا به همهء ایرانی ها علاقهء خاصی دارم و اسم و قیافه شون زود یادم می مونه.

بعد لبخند زد و اضافه کرد:

- مخصوصا دختری که قیافه اش تا آخرین حد ممکن شرقیه. این چشم های سیاه و کشیده با ابرو های صاف و خوش حالت و بینی و لب های کوچیک، آدمو یاد نقاشی های شاهزاده خانم های تاریخی ایران می اندازه.

شهرزاد لبخند محجوبانه ای زد و گفت:

- نه، این قدر ها هم که می گی، قیافه ام اشرافی نیست.

بعد رو به جیمی کرد و فاتحانه گفت:

- پس داشتین سر به سرم می ذاشتین، آره؟ باید حدس می زدم که یه آمریکایی نمی تونه فارسی رو این قدر سلیس و بدون لهجه حرف بزنه. حتما کارتتون هم قلابیه.

- نه، اتفاقا کارتم کاملا اصیله. اسمم هم همونیه که اون جا نوشته. خودم هم آمریکاییم. یک کلمه هم بهت دروغ نگفتم.

آنا با اخم دوستانه ای برادرش را برانداز کرد و گفت:

- باز تو شیطون وروجک، یه ایرونی تازه از راه رسیده رو پیدا کردی و سر به سرش گذاشتی؟

شهرزاد گفت:

- شما دو تا مثل یه معمای پیچیده هستین. ببینم، اگه شما خواهر و برادرین، چرا فامیلی تون با هم فرق داره؟ اگه اشتباه نکرده باشم فامیلی آنا، دیویسه. ولی توی کارت شما فامیلیتون رو کارلسون نوشته بودن. ضمنا شما می گین آمریکایی هستین، ولی حرف های آنا نشون می ده که باید ایرانی باشین. بعدش هم شما فارسی رو کاملا راحت حرف می زنین، ولی آنا با لهجه و به سختی. من که حسابی گیج شدم.

آنا لبخند زد و گفت:

- بیایین راه بیفتیم. توی راه برات می گم جریان این معمای پیچیده که جیمی واسه تو درست کرده، چیه.

آن ها به طرف خیابان حرکت کردند و شهرزاد هم از روی کنجکاوی با این خواهر و برادر عجیب همراه شد. چند لحظه بعد در حاشیهء خیابان، جیمی در خودروی فورد سفید رنگی را باز کرد و گفت:

- بفرمایید.

شهرزاد با تردید گفت:

- من مزاحتون نمی شم. از این که کمکم کردین ممنونم.

آنا گفت:

- فکر نکنم نشستن تو روی صندلی ماشین، واسه ما زحمتی ایجاد کنه. مطمئنم ماشین جیمی هم هیچ نا راحت نمی شه که یه کمی وزن اضافه رو تحمل کنه! سوار شو.

شهرزاد در حالی که هنوز تردید داشت، نتوانست به کنجکاویش غلبه کند و سوار شد. وقتی خودرو حرکت کرد، با عجله پرسید:

- خوب، داشتی از جواب این معما می گفتی!

آنا لبخند زد و گفت:

- همهء چیز هایی که در مورد خودمون بهت گفتیم، عین واقعیته. ما خواهر و برادریم و اسم هامون هم همونیه که می دونی.

- خوب پس ... فکر می کنم شما از مادر یکی هستین، اما پدر هاتون مختلفن. درسته؟

- درسته. مادرمون آمریکایه. پدر جیمی ایرانیه ولی پدر من آمریکایی.

شهرزاد با حیرت پرسید:

- پس چرا فامیلی ایشون ایرانی نیست؟ تا حالا نشنیده بودم فامیلی یه ایرانی، کارلسون باشه.

جیمی گفت:

- طبق قوانین این جا، هر زنی می تونه با فامیلی خودش واسه بچه اش شناسنامه بگیره. مامان من هم همین کار رو کرده.

شهرزاد در سکوت به پشتی صندلی تکیه داد و به فکر فرو رفت. این معما هنوز در ذهنش کاملا حل نشده بود، اما دیگر رویش نمی شد از کسانی که فقط چند دقیقه قبل با آن ها آشنا شده بود، بیشتر سوال کند.





تاريخ : ۱٧ آبان ۱۳٩۱ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار