بســــامه

نویسنده:فرناز نخعی

نوبت چاپ:اول

چاپ :نشر علی

تعداد صفحات:776

بها:17500



شخصیت بسامه یه کوچولو بد توصیف شده بود یعنی یه دختر عجول و غیر منطقی یه قسمت هایی از داستان هم زیادی کش پیدا کرده بود اما در کل خوب بود

نظر یادتون نره هااااااااااااااااااااااااااابای بای

احسان مقابلم ایستاده بود و با لبخند گرم و مردانه اش به صورتم نگاه می کرد. دوستش داشتم. عشقم نسبت به او شاید بهترین تعبیر عشق در یک نگاه باشد. از همان اولین باری که او را دیدم، دلم لرزید. احساسی خاص و متفاوت که در تمام مدت زندگی بیست و شش ساله ام، آن را تجربه نکرده بودم. هرگز حتی به فکرم نمی رسید که با دیدن مردی این طور نسبت به او احساس علاقه و وابستگی کنم. در تمام مدتی که او را می شناختم بزرگ ترین آرزویم این بود که او هم چنین احساسی نسبت به من داشته باشد. با تمام وجود می خواستم که همسر و همراه همیشگی او باشم و بتوانم بقیهء عمرم را در کنار او بگذرانم. حالا این آرزو در حال انجام بود.

آن قدر گیج و بهت زده بودم که هنوز ذهنم باور نمی کرد احسان در برابرم ایستاده و از من خواستگاری کرده است. شاید خواب می دیدم. شاید همهء این ها یک تصور ذهنی بود. همان طور که از مدت ها قبل هر شب وقتی سر بر بالین می گذاشتم و چشمانم را می بستم، چنین لحظه ای را برای خودم به تصویر می کشیدم و از فکر آن طوری به هیجان می آمدم که تا ساعت ها خواب با چشمانم خدا حافظی می کرد و من آن ساعات خوش بی خوابی را با شادی وصف نا پذیری در اندیشهء خیال های رنگینم می گذراندم.

صورت گندمگونش را با چشمان میشی روشن و مو هایی درست به رنگ چشمانش بر انداز کردم. بینی صاف و کشیده اش با چانهء تقریبا مربع شکلش هماهنگی خاصی داشت. اندامش بلند و تا حدی لاغر بود. این تصویر مدت ها بود در ذهن من شکل گرفته و چنان در خیالم حک شده بود که در هر لحظه ای چه با چشمان باز و چه بسته، به راحتی می توانستم او را در ذهنم مجسم کنم. او مرد آرزو های من بود. از هر نظر او را می پسندیدم. ظاهر و باطنش برایم دوست داشتنی بود و در وجود او حتی نقطهء تاریک کوچکی هم برای من وجود نداشت. حالا این مرد، کسی که نقطهء اوج آمال و آرزو هایم بود، مقابلم ایستاده و با همان لحن شیرین و خوش آیند از من خواستگاری کرده بود.

نمی دانم گیجی بهت آلود من چقدر طول کشید. شاید در پاسخ دادن آن قدر تاخیر کردم که احسان حس گم گشتگی غریب مرا درک کرد. لبخندش عمیق تر شد و پرسید:

- نمی خوای جوابم رو بدی بسامه؟

- جواب؟ آهان! ... آره باید بهت جواب بدم، باشه. خب، دیگه چه خبر؟!

احسان به قهقهه افتاد و در حال خندیدن گفت:

- کجایی دختر؟ انگار اصلا حواست به من نیست.

خنده اش گیجم کرده بود. نمی دانستم این نوع خندیدن معنایش چیست. مسخره ام می کرد؟ یا خنده اش از شادی بود؟ انگار احساسم را بلافاصله فهمید. خندهء شدیدش دوباره به همان لبخند گرم و زیبا تبدیل شد و با مهربانی گفت:

- معذرت می خوام که این طوری و توی این جای نا مناسب غافلگیرت کردم. شاید بهتر بود یه موقع مناسب تر این حرف ها رو بهت می زدم. ضمنا می دونم که الان نمی تونی جوابم رو بدی. در واقع هیچ زنی نمی تونه این کار رو بکنه. مطمئنم نیاز داری در این مورد فکر کنی و بتونی تصمیم بگیری. به هر حال صحبت از یه عمر زندگیه و تو حق داری که بخوای به حد کافی وقت داشته باشی و آزادانه تصمیم بگیری.

حرف هایش برایم راهی باز کرد تا بتوانم از آن جا بگریزم. احساس می کردم نیاز دارم به گوشه ای بروم و با خودم خلوت کنم. نه به خاطر آن چیزی که احسان گمان کرده بود، من برای پاسخ دادن به او حتی نیاز به یک لحظه هم نداشتم اما پیشنهاد او به قدری مرا منقلب کرده بود که احتیاج داشتم تنها باشم تا بتوانم دوباره خودم را پیدا کنم و این گونه رفتار های عجیب و غیر عادی از خودم بروز ندهم. با عجله گفتم:

- آ ... آره ... یعنی ... آره دیگه! همون که گفتی! من باید فکر کنم فعلا خداحافظ. کلاسم دیر می شه.

بعد بدون این که مجالی برای ادامهء صحبت به او بدهم به سرعت از او دور شدم. آن قدر تند راه می رفتم که انگار کسی مرا دنبال کرده است. به طرف ساختمان دانشگاه رفتم و با چنان شتابی از در وارد شدم که بند بلند کیفم به دستگیرهء در گیر کرد و مرا نیم دور چرخاند و کتاب هایی که در دست داشتم روی زمین ریخت. نفس زنان ایستادم و بند کیف را از دستگیره جدا کردم و در همان حال از زیر چشم نگاهی به حیاط دانشگاه انداختم. احسان رفته بود. نفس راحتی کشیدم و احساس آرامش کردم. از تصور این که او در حیاط ایستاده و با چشم مرا تعقیب کرده و این خرابکاری مسخره را دیده باشد، بدنم غرق عرق شده بود.

وقتی از رفتن او مطمئن شدم، کتاب ها را جمع کردم و دوباره از ساختمان بیرون آمدم. آن قدر از خود بیخود بودم که اصلا حوصلهء درس و کلاس را نداشتم. می دانستم اگر سر کلاس بروم هیچ چیز از درس نخواهم فهمید. در این لحظه تنها چیزی که آرامم می کرد خلوت و تنهایی بود. از حیاط دانشگاه گذشتم و بیرون آمدم. به محض این که به ایستگاه رسیدم اتوبوسی مقابلم متوقف شد. از پله های اتوبوس بالا رفتم.

ساعتی بعد وارد اتاقم در خوابگاه دانشجویی شدم. شال را از روی سرم برداشتم و با بی قیدی به زمین انداختم. گیرهء سرم را باز کردم و مو های مجعد بلندم با آن حالت وحشی خاصشان دورم ریختند و تا کمرم پایین آمدند. بعد مقابل آینه ایستادم و به خودم خیره شدم. تک تک اجزای صورت سبزه ام را با دقت و کنجکاوی خاصی نگاه کردم. چشمان سیاه درشتم را که لابلای دو ردیف مژهء بلند و برگشته محصور شده بودند و یک بینی متوسط و باریک و لب های قلوه ای ام را بر انداز کردم. سپس نگاهم به سوی اندام صاف و بلندم کشیده شد که ظاهرا بی عیب و نقص به نظر می رسید. از روی رضایت لبخندی زدم و زیر لب گفتم:

- خوشگلم ها! چطور تا حالا نفهمیده بودم؟

بعد با بی قراری خودم را روی تختخواب انداختم. مقابلم پنجره ای بود که تا نزدیک زمین امتداد داشت و من حتی وقتی روی تخت می خوابیدم، می توانستم از منظرهء زیبای چمن سبز رنگی که مقابل اتاقم بود و با چند درخت قدیمی زینت یافته بود لذت ببرم. همان طور که دراز کشیده بودم به پهلو چرخیدم و به دیوار پشت سرم تکیه داده و به فکر فرو رفتم. لذت خواستگاری احسان تازه در وجودم پیچیده بود و هر بار که جملات او را به یاد می آوردم، از شادی مست می شدم. احسان مرا دوست داشت! این زیبا ترین و گوش نواز ترین جمله ای بود که در عمرم شنیده بودم.

چقدر در عرض این یک سال و چند ماه زندگیم تغییر کرده بود. تغییراتی خوب و خوش آیند که همه چیز آن را دوست داشتم. حالا این خواستگاری می توانست سر آغازی باشد برای تغییراتی بیشتر و بهتر. شک نداشتم که در کنار احسان یک عمر خوشبختی در انتظارم خواهد بود.

بی اختیار به گذشته کشیده شدم، به آن روزی که سر آغاز زندگی جدید من بود و یک دیدار تصادفی، زیر بنای این همه خوشبختی شده و همه چیز را رقم زده بود.

•••

از حرم بیرون آمدم. دلم گرفته بود و این آخرین زیارت هم نتوانسته بود آرامم کند. هوا هنوز تاریک بود، هر چند که مدتی از طلوع فجر می گذشت و افق در سمت مشرق شیری رنگ شده بود اما بالای سر من هنوز تاریکی حکم فرمایی می کرد. وسط حیاط حرم ایستادم و رو به گنبد طلایی رنگ حرم که ما بین چراغ ها می درخشید، کردم و چند لحظه به آن چشم دوختم. زیر لب گفتم:

- امام رضا، هر چند که من بهت رو آوردم و تو منو نا امید کردی، ولی به هر حال من دوستت دارم. دارم می رم. معلوم نیست دوباره کی بتونم بیام و زیارتت کنم. قسمت می دم برام خیر پیش بیار. شاید صلاحم نبوده که بتونم ایران بمونم و واسه خودم زندگی کنم. شاید اون خواب و خیال هایی که من داشتم، به نفعم نبوده. به هر حال خدا بهتر می دونه واسه بنده هاش چی بهتره ولی من دیگه واقعا از این زندگی خسته شدم. به بزرگیت قسمت می دم پیش خدا شفاعت کن که واسه من یه راه تازه باز کنه.

بعد تعظیمی کردم و در حالی که هنوز دل گرفته و غمگین بودم، به طرف انتهای حیاط به راه افتادم. در میان ازدحام جمعیتی که در حیاط رفت و آمد می کردند، یک آن چهرهء آشنایی به چشمم خورد. مردی که برای مدت زمان کوتاه چند ماهه ای پا به زندگی خانواده ام نهاده و بعد برای همیشه رفته بود. ما هیچ نشان و خبری از او نداشتیم و من هرگز گمان نمی کردم تا پایان عمر او را ببینم یا از او خبری بگیرم اما این مرد آن قدر به گردنم حق داشت که هیچ وقت او را و محبت برادرانه اش را از یاد نمی بردم. همیشه برایش دعا می کردم و از خدا می خواستم هر جای دنیا که هست صحیح و سلامت باشد و زندگی مطابق میلش پیش برود.

حدود سه سال پیش بود. جیمی همراه ارتش آمریکا به کشورم عراق اعزام شده و در واقع یکی از اعضای ارتش اشغالگر وطنم به شمار می رفت، اما خصوصیات انسانیش او را از دیگران متمایز کرده بود. من و برادرم ابراهیم بر حسب تصادف با او آشنا شدیم و وقتی شنیدیم او می خواهد مسلمان باشد، وظیفهء خود دانستیم کمکش کنیم. رفت و آمد او به خانهء ما از همان زمان آغاز شد. می آمد و هر چه از اسلام نمی دانست، با اشتیاق یاد می گرفت. پدرش ایرانی و مسلمان بود، اما جیمی در آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده و تا آن زمان با دین پدریش بیگانه بود. در این ماموریت در عراق، دچار تحولی روحی شده و تصمیم گرفته بود زندگی مذهبیش را تغییر دهد. خصوصیات اخلاقی گرم و مهربانش باعث شد در عرض مدت کوتاهی تبدیل به یکی از اعضای خانوادهء ما شود و همهء ما از صمیم قلب دوستش داشتیم.



تاريخ : ٢٧ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار