منجلاب عشق قسمت آخر


تن خسته اش را به زحمت از روی زمین سفت و سرد جدا کرد تنش کوفته و دردناک بود هر چه به چشم چپش فشار آورد نتوانست بازش کند به سختی از جای برخاست و تلو تلو خوران به دستشویی رفت از دیدن قیافه موحش شد دیشب که کتک می خورد فکرش را هم نمی کرد که بنیامین اینطور بی رحمانه صورتش را داغون کرده باشد چشم چپش کبود و ورم کرده بود پارگی بد گوشه لب بالاییش ورم کرده و دردناک بود جای سیلی روی صورتش به او دهن کجی می کرد و از همه تهوع آورتر جای سوختگی سیگار روی بازوی عریانش بود نگاهش روی تاپ مشکی خیره ماند همانی که می خواست برای بنیامین بپوشد و پوشیده بود دو روز بود که لب به غذا نزده بود و سوزش معده و حالت تهوع امانش را بریده بود شیر آب را باز کرد و مشتی آب سرد به صورت دردناکش زد بدن کوفته اش دیگر مجال ایستادن به او نمی داد از دستشویی بیرون آمد و همان کنار در سر خورد و نشست دیشب که خواسته بود به پدرش همه چیز را بگوید بنیامین گوشی را قطع کرده بود و بعد او را به باد کتک گرفته بود پهلوهایش تیر می کشید با حس حالت تهوع دوباره به دستشویی دوید و بالا آورد هیچ چیز در معده اش نبود و او حس کرد تمام دل روده اش از جا کنده شده و حالا در گلویش هستند. دوباره به صورتش آب زد و بیرون آمد همین که بیرون آمد با بنیامین رو در رو شد که با زهر خندی او را نگاه می کرد سلیا از ترس خود را به دربسته دستشویی چسباند بنیامین قدمی به او نزدیک شد و سلیا گفت: بنیامین تو رو خدا بنیامین قدم دیگری جلو آمد و سلیا بی هوا دستش را جلوی صورتش سپر کرد زهر خند بنیامین تبدیل به خنده ای صدا دار شد و کم کم به قهقهه سلیا بغض کرده بود و از ترس می لرزید « این کیه... من می شناسمش... این اون مردیه که من عاشقش شدم... این اون مردیه که عاشق من بود... این منم... این زن دردمند که از ترس معشوقش داره به خودش می لزره منم... آرررررررررررررره این تویی... نه یه زن دردمند... نه یه زن ترسیده... یه خائن .... کسی که به هر دو مرد زندگیش خیانت کرد و حالا داره تاوان میده... ولی چرا ... اینجوری ... به این سختی... ولی چرا؟؟؟؟؟؟» سوالش را با صدای بلندپرسید: چرا بنیامین چرا؟ بنیامین خنده اش را تمام کرد و با غضب به او خیره شد و سلیا از سوالش پشیمان شد. با حس لرزش توی زانوانش بر زمین نشست بنیامین کنارش نشست و دستش را به طرف صورت او دراز کرد سلیا ترسید و سرش را عقب کشید بنیامین با لبخند گفت: نترس کاریت ندارن دیشب اگه زرنگ بازی در نمی آوردی الان این قیافه مضحک رو پیدا نمی کردی
طره موی لخت سلیا را از روی صورتش به پشت گوشش فرستاد و نچ نچی کرد سلیا اینبار آرامتر گفت: چرا؟ نمی فهمم! اگه قبلا شک داشتم حالا مطمئن شدم عشق و علاقه ای در کار نیست من عشق رو دیدم من عشق مسیح به خودمو دیدم اون در هر شرایطی عاشقم بود ولی تو
رویش را از او بر گرفت بنیامین با تمسخر گفت: همه که مثل اون بی رگ نیستن والبته در مورد حدست باید بگم کاملا درسته من هیچ وقت هیچ علاقه ای به تو نداشتم و ندارم
سلیا با خشم فریاد زد: پس این بازی مسخره واسه چی بود
بنیامین چانه سلیا را در دست فشرد و سلیا از درد آن احساس ضعف کرد: صدات رو واسه من بالا نبر کوچولوی ننر چانه سلیا را ول کرد و سلیا به آن دست کشید بنیامین از جا برخاست و روی مبل نشست پاهایش را رو هم انداخت و سیگاری روشن کرد : خوب اگه دلت می خواهد همه چیز رو بدونی بهت می گم اما اول می خوام یه چیزی بهت بگم اون اوایل زیاد ازت بدم نمی اومد حتی یه جورایی دلم واست می سوخت ولی وقتی که دیدم چه راحت خیانت می کنی چه راحت از پیش شوهرت میایی پیشم ازت متنفر شدم و ولی خوب تو در هر حال یه بازیچه بودی یه بازیچه واسه اینکه من اون پدر جانی قاتلت رو زمین بزنم
سلیا احساس بی وزنی کرد با صدای ضعیفی گفت: پدر من قاتل نیست احمق
بنیامین دود سیگارش رو فوت کرد و با پوزخند گفت: دقیقا هست
سلیا خسته گفت: باور نمی کنم باور نمی کنم
بنیامین فریاد کشید: تا حالا کسی چیزی در مورد دختر خاله ات بهت گفته
سلیا گیج و حیران نگاهش کرد و بنیامین خود جواب خودش را داد: نگفتن البته که نگفتن تو از هیچی خبر نداری چون ممکن بود که روح لطیفت از اینکه بدونی پدرت یه قاتله ضربه بخوره
سلیا دستانش را روی گوش هایش گذاشت و در میان گریه گفت: نمی خوام نمی خوام چیزی بشنوم تو یه دروغ گوی احمقی
بنیامین به سمتش آمد دستهایش را با خشونت در دست گرفت و سلیا فکر کرد هر آن مچ دست هایش می شکند بنیامین داد زد: نه! باید بشنوی ... باید بدونی ... بذار درد بکشی... می خوام همتون درد بکشید ... می خوام همتون رو زجر بدم... نمی دونی چه حالی داره وقتی میرم و دورادور به تلاش احمقانه اونها برای پیدا کردنت نگاه می کنم نمی دونی چه لذتی داشت وقتی می رفتم و مسیح رو می دیدم که در به در توی بیمارستان ها دنبال تو می گرده نمی دونی دیدن قد خمیده پدرت چه حالی میده نمی دونی وقتی داشتن اون مادر هرزه ات رو می بردن بیمارستان چه حس خوبی داشتم تو هیچی نمی دونی تو یه احمق خوشگلی همین
سلیا عقب نشست توانایی هضم حرف های بنیامین را نداشت چرا چرا باید تا این حد از آنها متنفر می بود چرا پدرش را قاتل خطاب می کرد این دختر خاله که بود چرا از دیدن رنج و عذاب انها سر خوش و شاد می شد و هزاران چرای دیگر که مغزش را احاطه کرده بودند و او جوابی برای هیچ کدامشان نداشت هنوز از ضربه فهمیدن بازی خوردن از بنیامین در نیامده بود که او بی رحمانه ضربات بعدی را یکی یکی وارد می کرد و سلیا خسته تر از آن بود که تاب تحملشان را داشته باشد زیر لب گفت: بس کن بس کن
بنیامین- نه باید بشنوی باید تا آخرش رو بشنوی می خوام چیز هایی رو که توی تمام این سالها ازت پنهون کرده اند رو بهت بگم تو اون موقع خیلی کوچیک بودی فکر می کنم 2 یا 3 سالت بود و یادت نمیاد ولی من یه خواهر دو قلو دشتم بهامین
سلیا متحیر نگاهش کرد : یه خواهر دو قلو داشتی
حالا چهره بنیامین از درد در هم فشرده شده بود ادامه داد: آره من 10 دقیقه ازش بزرگتر بودم و داداش بزرگش محسوب می شدم قربونش برم چقدر سر همین موضوع حرص می خورد وقتی مامان می گفت همش ده دقیقه است پا شو روی زمین می کوبید و می گفت نمی شد اول من رو در بیارید و ما همه غش غش می خندیدیم چه روزهایی بود من و بهامین و اون مسیح کله پوک که همیشه عین یه احمق دنبال تو بچه زر زرو بود که مبادا خاری به پات بره بیچاره بهامین همون موقع ها می تونستم حس کنم که با تمام بچگیش یه حس خاصی به مسیح داره ولی اون... کلاس دوم بودیم و داشتیم تو کوچه بازی می کردیم تو کنار در نشسته بودی و ما رو تماشا می کردی ما هم تو کوچه مشغول بودیم بهامین هم با هامون فوتبال بازی می کرد عزیز دلم خیلی بازیش خوب بود و من همیشه می ذاشتم که باهامون فوتبال بازی کنه اون روز بچه ها نیومده بودن واسه بازی و فقط من و بهامین و مسیح بودیم و تو که کنار در نشسته بودی بهامین توپ رو شوت کرد و افتاد توی خیابون تو دویدی دنبال توپ بهامین هم همین طور مسیح هم دوید دنبال تو و من دوباره داشتم مسخره اش می کردم و پرستار بچه صداش می کردم نفهمیدم چی نفهمیدم چطور شد یکهو یک ماشین با سرعت زیاد پیچید تو خیابون مسیح لباس تو رو چنگ زد و تو جیغ زدی صدای خودمو یک لحظه شنیدم که داد می زد مواظب باش بها... و صدای برخورد سر بهامین با ماشین اون مسیح احمق تو رو نجات داده بود و بهامین عزیز من رفته بود زیر ماشین اون خواهرم بود اون عزیز دلم بود به سمتش دویدم و بغلش کردم موهای خرماییش پر خون بود و چشماش بسته بودن اونقدر داد زدم و صداش کردم که گلوم پاره شد ولی جواب نداد مرده بود اون راننده لعنتی هنوز پایین نیومده بود کوچه خلوت یه لحظه پیش شلوغ پلوغ شده بود ولی هیچ کس از جاش تکون نمی خورد همه میخ شده بودن و ما رو نگاه می کردن سر بهامین رو گذاشتم رو زمین و دویدم سمت مامان که تازه با خاله اومده بودن بیرون و گیج نگاه می کردند داد زدم مامان بهامین مرد راننده حالا تازه پیاده شده بود و داشت بررسی می کرد بهامین مرده یا زنده وقتی فهمید مرده روی زمین نشست و زد تو سر خودش ولی من دلم می خواست گردنش رو بشکنم می دونی اون راننده خرفت کی بود بابای تو بابای احمق عشق سرعتت الان نگاش نکن جوونی هاش خیلی کله خر بود و همیشه داد مادرت رو به خاطر سرعت زیادش در می آورد بابا همیشه می گفت این فرهاد آخر سر یکی رو به باد میده ولی کی می دونست که اونی که بابات به کشتنش میده خواهر منه مامان و خاله تازه از بهت در اومده بودند و شروع کردن به گریه و زاری مامان یکی کشید بیخ گوش بابات ولی بازم من دلم خنک نشد تنها چیزی که دلم رو خنک می کرد این بود که ببینم بابات هم مرده نگاهم به اون مسیح بود که تو رو محکم توی بغلش می فشرد و مطمئنم اون لحظه خدا رو شکر می کرد که تو نبودی که زیر ماشین رفتی و من خدا میدونه چقدر دلم می خواست که سر تو بود که زیر چرخ های ماشین بابات له شده بود نه سر خواهر من مگه اون چه گناهی داشت همون لحظه حمله کردم به تو موهات رو چنگ زدم و داد زدم که تو هم باید بمیری همه از حرکت من حیرت کرده بودند و خفه شدند فقط صدای جیغ تو می اومد و من لذت می بردم از اینکه می تونم تو رو عذاب بدم مسیح موهای تو رو از دستم در آورد و یه مشت محکم حواله صورتم کرد و گفت دستت بهش بخوره می کشمت بعدم تو رو بغل زد و رفت که آرومت کنه همون لحظه با خودم عهد کردم که انتقام مرگ بهامین رو از تک تکتون بگیرم بابات رو پلیس بازداشت کرد و بعدم دادگاهی شد من اجازه نداشتم توی اون جلسه شرکت کنم وقتی بابا اومد خونه عین یه خوک زل زد به من و گفت که رضایت داده گفت که مامان نخواسته زندگی خواهرش رو نابود کنه گفتن که یه اتفاق بوده و کاریش نمی شده کرد گفتن که خواست خدا بوده خدا خودش داده و خودش گرفته آآآآآخ آآآآآآخ چقدر التماس کردم چقدر زجه زدم و گفتم نذارید خون خواهرم پایمال بشه گفتم با اینکارتون منو هم نابود می کنید ولی اونها گفتن بچه ای نمی فهمی افسرده شدم درگیر قرص و دارو و کارم به تیمارستان کشید واسه همین وقتی مسیح افسردگی گرفت و افتاد تو تیمارستان از خوشحالی رو پام بند نبودم دلم می خواست که درد تک تک زجر هایی که من کشیدم و شما واسه خودتون خوش بودین رو حس کنید می خواستم با گرفتن تو که عزیز ترین چیزشون بودی درد از دست دادن عزیز رو بچشن حس انتقام رو توی همون روزها تو خودم شعله ور کردم و همین عاملی شد که از اون جهنم بیام بیرون وقتی برگشتم خونه نذاشتم مامان و بابا بغلم کنن حیف که تازه نه سالم بود و نمی تونستم از خونه بزنم بیرون دندون سر جیگر گذاشتم و شب ها تا صبح نقشه کشیدم تو ذهنم روزی صد بار بابات رو می کشتم یه بار خفه اش می کردم و یه بار اونقدر با چکش می زدم توی مغزش تا بترکه ولی خوددار بودم و جوری رفتار می کردم که گوشه گیر و منزوی به نظر بیام نمی خواستم کسی از اونچه که تو ذهنم می گذره خبر دار بشه بالاخره زمان گذشت و من توی 17 سالگی از خونه زدم بیرون این تنها انتقامی بود که می تونستم از پدر و مادرم بگیرم کسایی که رضایت دادن و ذره ذره آب شدن منو ندیدن حالا باید می نشستن و به عینه نابودی منو می دیدن افتادم دنبال کار خلاف و از قصد کاری می کردم که خبرش به گوششون برسه تا از عذاب وجدان خفه بشن تا اونها هم درد نداشتن رو درد دلتنگی رو حس کنن از کیف قاپی شروع کردم حس انتقام عاملی بود که باعث پیشرفتم تو این کار ومی شد تازه 20 سالم شده بود واسه خودم یه پا دزد بودم که افتادم تو کار مواد بخاطر تیز و فرزیم خیلی زود تو گروه واسه خودم جایی باز کردم و حسابی پول و پله بدست آوردم البته تو این مدت 2 بار سعی کردم بابات رو با ماشین زیر بگیرم که نشد که چه خوب شد که نشد چون وقتی بزرگتر شدم فهمیدم همه حس انتقام اینه که طرف رو به صورت تدریجی و ذره ذره زجر کش کنی و کاری کنی که آرزوی مرگ کنه تنها راه رسیدن به این موضوع هم نزدیک شدن به تو بود پس باید باز هم صبر می کردم توی این مدت حسابی کار کردم تا پولدار بشم و بتونم با سر وضع موجهم تو رو قانع کنم که با من باشی شانسی که آوردم این بود که مامان و بابا بخاطر حفظ آبروشون خونه اشون رو فروختن و رفتن شیراز اینطوری راحت تر بودم هم همه از اینکه چه کارایی می کنم بی خبر می موندن و هم نیازی نبود که واسه تو دلیل بتراشم تازه وارد دانشگاه شده بودی که نقشه ام رو اجرا کردم بقیه اش هم که خودت بهتر می دونی می دونستم که مسیح هم تو رو دوست داره و دیر یا زود میاد خواستگاریت واسه همین صبر کردم تا اونروز که اومدی گفتی که مسیح ازت خواستگاری کرده چیزی رو که پیش بینی نمی کردم این بود که تو همون روز اول به بابات بگی که منو دوست داری واسه همین مجبور شدم زودتر از موعد مسیح رو از موضوع تو خودم با خبر کنم تا زنگ خطر واسش به صدا دربیاد بعدم تو رو متقاعد کردم باهاش ازدواج کنی از این مسئله دو تا نفع می بردم یکی اینکه می تونستم مسیح رو با شک و بدگمانی به تو عذاب بدم و هم اینکه پدرت رو از مسئله خودم منحرف کنم تا فکر کنه که من با ازدواج با تو رفتم پی کارم که البته موفق هم شدم می دونی موقعی که مسیح سکته کرد واسه چی بود به خاطر اینکه من یه فیلم از عشق بازی خودمون بهش نشون دادم بعدم گردنبد اهدایی خودش رو گذاشتم جلوی دوربین تا بدونه که مال بعد از ازدواجشه من کلی فیلم و عکس از تو دارم گرفته بودم که اگه یه وقت زد و تو عاشق مسیح شدی ازشون استفاده کنم

من کلی فیلم و عکس از تو دارم، گرفته بودم که اگه یه وقت زد و تو عاشق مسیح شدی ازشون استفاده کنم
ولی خوب بازی دادن تو خیلی راحت تر از اون بود که فکر می کردم. وقتی که مسیح افتاد تیمارستان رفتم بهشت زهرا و واسه خودم و بهامین جشن گرفتم چه روزهای خوبی بود تمام محاسباتم درست در اومده بود غیر از این آخری که تو خر شدی و دلت واسه مسیح سوخت و اون غلط رو کردی هر چند ادامه دادن این بازی رو خیلی دوست داشتم ولی خوب حالا مجبورم تمامش کنم » همه این ها را با خونسردی عجیبی تعریف کرد و سلیا خیلی خوب این آرامش قبل از طوفان را می شناخت می دانست هر وقت بنیامین اینگونه خونسرد و آرام باشد در حال کشیدن نقشه ای است. نقشه هایی که او تازه به پلیدیشان پی برده بود می دانست حرف زدن بی فایده است « خدایا ... چکار کنم... یعنی چه جوری می خواد تمومش کنه کاش مسیح اینجا بود... نه ... خوبه که نیست... نمی خواهم بیشتر از این صدمه بخوره... آخ مسیح ... تازه می فهمم که من لیاقت تو رو نداشتم... اگر نه این حماقت رو نمی کردم... هر بلایی سرم میاد حقمه... اینها همه تاوان نادیده گرفتن عشق توئه» بنیامین سیگار دیگری آتش زد و با لبخند به سلیا خیره بود در یک حرکت آنی او را بغل زد و در حال نوازش موهایش گفت: می دونی می خواهم چه جوری تمومش کنم
سلیا را از خود جدا کرد و صاف در چشمانش زل زد و گفت: با کشتن تو!
چشمان سلیا از ترس گشاد شد و نفس کم آورد لبخند بنیامین پررنگ تر شد: ترسیدی عزیز دلم؟! آخییی کوچولوی من نترس! سعی می کنم زیاد درد نکشی... فکر کن فرهاد چه حالی میشه وقتی جنازه دخترش رو درست دم در خونه اشون پیدا کنه
چهره اش لحظه ای از درد در هم رفت: درست همون حالی که من داشتم
و دوباره همان پوزخند ترسناک را زد و گوش سلیا را بوسید و گفت: البته نظرت چیه که قبلش بهم نشون بدی که چند شب پیش با مسیح چه کارا کردین.
سلیا عقب نشست ذهنش قفل کرده بود درست در همین چند ثانیه حرفهایی عجیبی راجع به پدرش و مرگ خودش و پیشنهادی بی شرمانه را شنیده بود و ذهن خسته اش نمی توانست همه اینها را حلاجی کند دهانش خشک شده بود و گلویش می سوخت پوزخند بنیامین مثل خاری در چشمش بود خوب می دانست که از اینهمه درماندگی و ترسی که در او می دید لذت می برد.
بنیامین- هووووم؟ چیه مگه من بهتر از مسیح نیستم این چیزیه که خودت این مدت ثابتش کردی
- خفه شو بنیامین
بنیامین با حرص سیلی محکمی به او زد و داد زد : بهتره با من درست حرف بزنی
سلیا با احساس چیز گرمی روی لبش به لبش دست کشید و فهمید که زخم قبلی روی لبش سر باز کرده است و خون می آید با اینحال گفت: تو یه احمقی اون فقط یه حادثه بوده چطور می تونی از من و مسیح انتقام بگیری ما اون موقع دو تا بچه بودیم
- خواهر منم بچه بود تازه 8 سالش بود پدر تو چطور تونست همچین کاری باهاش بکنه
سلیا- پدر که از قصد اینکارو نکرد
- چرا کرد اگه اونقدر احمق نبود که با اون سرعت نپیچه توی خیابون الان بهامین من زنده بود
سلیا به گریه افتاد نمی دانست چه کند امید بستن به اینکه بنیامین دست از سرشان بردارد کار عبثی بود باید فکر دیگری می کرد تا خود را خلاص کند به سرعت در ذهنش راه های ممکن را بررسی می کرد می دانست که کجا هستند قبلا هم با او به اینجا آمده بود خانه دور افتاده ای بود که کمتر کسی به آن اطراف می آمد پس در بهترین حالت اگر از آنجا فرار هم می کرد باز بنیامین گیرش می آورد و آن وقت دیگر با آرامش از کشتنش حرف نمی زد بلکه در دم او را می کشت از فکر مردن به خودش لرزید. از اینکه بعد از مرگش مسیح و خانواده اش چه می شوند به خودش لعنت فرستاد که چرا تا این حد به کسی که همه از او دست شسته بودند اعتماد کرده است کسی که حتی خانواده اش هم او را طرد کرده بودند. نگاهش به بنیامین بود که درون آشپزخانه می پلکید اگر فقط می توانست کیفش را پیدا کند و موبایلش را بردارد عالی می شد از جا برخاست و سلانه سلانه به اتاقی رفت که در این چند روز در آنجا خوابیده بود برای اولین بار در این چند روز تمام زوایای اتاق را بررسی کرد یک تخت یک نفره که درست زیر پنجره بود و یک میز توالت که در گوشه اتاق به حالت اریب قرار داده شده بود و یک چوب لباسی که به در نصب شده بود کل لوازم اتاق را تشکیل می داد «خوب اینا که بدرد کاری نمی خوره باید یه چیزی پیدا کنم که بتونم باهاش از خودم دفاع کنم» نگاهش به کمد دیواری افتاد در آن را باز کرد و به جستجو پرداخت اما به جز چند دست رخت خواب کهنه که بوی نا می دادند چیزی پیدا نکرد در آخرین لحظات که دیگر نا امید شده بود چشمش به یک چتر سیاه افتاد نگاهش روی آن ثابت شد « یعنی با یه چتر چکار می تونم بکنم» بهر حال برش داشت و «کاچی بعض هیچی شاید با این میله نوک تیز سرش بتونم کاری بکنم» زیر تخت را هم گشت ولی چیزی پیدا نکرد -کشوی کوچک میز توالت را هم گشت و یک سوهان ناخن پیدا کرد و در جیب شلوارش گذاشت « کثافت آشغال معلومه که با خودش دختر میاورده اینجا اگه نه اینهمه لوازم آرایش اینجا چه غلطی می کنه کثافت پست» روی تخت نشست « کاش باز بنیامین می رفت بیرون اینطوری می تونستم همه جای خونه رو بگردم حتی می تونستم از توی آشپزخونه چاقویی چیزی بردارم بعید می دونم با یه چتر و یه سوهان ناخن کاری از پیش ببرم » صدای بنیامین او را از جا پراند: بیا می خوایم ناهار بخوریم
نگاهش را به چهره او دوخت چطور متوجه نشده بود که تا دم در آمده است « وقتی اینقدر خنگی که تا دم در میاد و نمی فهمی چطور می خواهی از خودت در برابر اون دفاع کنی»
- چیه چرا نشستی و بر وبر منو نگاه می کنی پاشو بیا ناهار بخور
سلیا- نمی خورم
- خر نشو الان چند روزه هیچی نخوردی
سلیا- برای تو چه فرقی می کنه مگه نمی خواهی منو بکشی
- مگه تو هم نمی خواهی با من بجنگی
و اشاره ای به زیر تخت کرد و گفت: با اون چتر پس بهتره جون داشته باشی که بتونی بلندش کنی ضربه بزنی
سلیا با حیرت او را نگریست بنیامین خنده بلند بالایی کرد و گفت: البته اون سوهان ناخن واسه تو مناسب تره
سلیا حس کرد تمام وجودش از خشم و تحقیر می سوزد با اینحال کاری از دستش بر نمی آمد با تشر بنیامین از جا برخاست و به آشپزخانه رفت با بی میلی نگاهی به سوسیس های سرخ شده انداخت ولی حق با بنیامین بود اگر واقعا قصد داشت نجات پیدا کند بهتر بود که قوای لازم را داشته باشد. با اولین لقمه ای که به دهان گذاشت اشتهایش تحریک شد و با ولع شروع به خوردن کرد بنیامین با ابرو های بالا پریده نگاهش را به او دوخته بود با تمسخر گفت: آره حسابی بخور ممکنه این آخرین غذایی باشه که می خوری
غذا به گلویش پرید و به سرفه افتاد صدای قهقه بنیایمن اعصابش را خراش میداد انگار منتظر بود تا همین لقمه گرفته در گلویش کارش را تمام کند به سختی پارچ بزرگ آب را برداشت و با همان هم آب خورد و توانست نفس بکشد خنده بنیامین لحظه ای قطع نمی شد با غیض گفت: میشه بگی به چی می خندی
بنیامین خنده اش را جمع کرد هرچند هنوز هم ته مایه آن به شکل موزیانه ای روی لبش بود: یه فکر خوب به سرم زد نظرت چیه که خفه ات کنم
رنگ از روی سلیا پرید توقع داشت حداقل تیری توی مغزش خالی کند هر چند این هم وحشتناک بود ولی به نظرش می آمد که زجر کمتری بکشد ولی خفگی یعنی اینکه کم کم و ذره ذره بمیرد بی درنگ از جا برخاست و به اتاقش رفت در حالی که بنیامین از همان آشپزخانه داد می زد: آره برو چترت رو بردار شاید موقعی که دارم خفه ات می کنم بارون بیاد و باز قهقه اش بود که اعصاب سلیا را خراش می داد.


با عصبانت در را باز کرد و به دیوار کوبید خود را روی تخت انداخت و تمام سعی اش را کرد تا گریه نکند اینهمه تحقیر و عذاب ورای حد تحملش بود به پهلو دراز کشید صدایی درون مغزش مدام او را متهم می کرد « به درک... حقت همینه ... فکر کردی بیشتر از این لایق زنی مثل توئه زنی که شوهر داره و شوهرش براش می میره و اون سودای یه عشق دیگه رو داره ... یه عشق پوشالی...» غلطی زد و پشت به در خوابید «چی؟... چی تو بنیامین دیدی که به خاطرش از همه کس و همه چیزت گذشتی» پوفی کشید و سعی کرد بخوابد اما افکار مزاحم مانعش می شدند « می خوای بخوابی؟؟!!!!!!! یعنی می تونی.. وقتی می دونی که کسی که نقشه قتلت و نابودی خانواده ات رو کشیده درست تو یه قدمیت نشسته و با اشتها سوسیس می خوره؟!» ملحفه روی تخت را تا زیر گلویش بالا کشید و چشمانش را محکم روی هم فشار داد و زیر لب سوره ای از قران را خواند تا کمی آرام بگیرد. کم کم حس کرد آرامتر شده و تن خسته اش نیاز به خواب دارد سکوت محض خانه باعث خواب آلودگی بیشترش می شد تقریبا بین خواب و بیداری بود که نوازش دستی را روی موهایش حس کرد و صدای زمزمه وار بنیامین: همیشه عاشق موهات بودم
سلیا چشمانش را نگشود در دل خودش را ملامت می کرد:« وقتی اینقدر عرضه نداری که حتی بفهمی کی بهت نزدیک شده چطوری می خواهی در مقابلش از خودت دفاع کنی»
بنیامین – موهات درست مثل موهای اونه
با حس درد سرش را عقب کشید و گردنش سوخت و صدای قرچ قیچی روی اعصابش خط انداخت روی تخت نیم خیز شد و به بنیامین نگاه کرد لحظه ای هجوم محتویات معده اش را توی گلویش حس کرد فریاد کشید: این چه کاری بود؟
بنیامین موهای چیده شده اش را در مشت فشرد و بویید: موهات درست مثل اونه یادته همیشه بهت می گفتم موهات رو کوتاه نکن ولی توئه خر همیشه تا سرشونه کوتاهشون می کردی ولی خوب حالا که قراره بری زیر خاک چه فرقی می کنه که کوتاه باشن یا بلند پس من یکمیشون رو برای خودم برداشتم
- تو یه احمق روانی هستی
بنیامین با حرص توی دهنش کوبید و سلیا احساس کرد زخم روی لبش دوباره در حال خون ریزیست با اینحال دوباره داد زد: تو روانی یه روانی احمق که داره یه خانواده رو به خاطر یه بچه که 20 سال پیش مرده و تا حالا استخون هاشم تجزیه شدن نابود می کنه
بنیامین مو ها را روی تخت ریخت و گلوی سلیا را چسبید
- کاری نکن که بازی رو زودتر از موعد تموم کنم
سلیا فکر کرد گردنش شکست اما پیش از آنکه افکارش پیش روی کنند با حس خفه شدن تمام حواسش جمع نفس کشیدنش شد که به سختی انجام می گرفت سعی کرد او را عقب براند ولی دست بنیامین مثل طناب دار دور گردنش پیچیده بود و داشت خفه اش می کرد تقلا هایش به جایی نمی رسید دیگر نا امیدانه چشم در چشم بنیامین دوخته بود که رهایش کرد روی زمین افتاد و گلوی درد ناکش را لمس کرد چند سرفه بلند کرد نفسش هنوز به خوبی بالا نمی آمد ولی برای اینکه دیگر گلویش میان دستهای قوی او نیستند خدا را شاکر بود چند سرفه دیگر کرد
بنیامین- این درسی شد واست که دهنت رو باز نکنی و هر چی دلت خواست بلغور کنی
سلیا سکوت کرد و سعی کرد تنفسش را تنظیم کند تا به حالت عادی باز گردد. درست لحظه ای که حس کرد بهتر است با صدای در از جا پرید و با خوشحالی دریافت که او خانه را ترک کرده است. با اینکه بی حال و رنجور بود ولی از جا برخاست به آشپزخانه رفت و با کمی جستجو چاقوی بزرگی را پیدا کرد به اتاق رفت و آن را زیر بالشش پنهان کرد بعد به دنبال کیفش گشت همه جا را زیر و رو کرد هر چه بیشتر گشت کمتر چیزی یافت دیگر نا امید شده بود با خستگی به آشپزخانه رفت و لیوان آبی برای خود ریخت و کمی نوشید گلویش دردناک بود و به زحمت می توانست آب بخورد نگاهش روی راه پله ها که منتهی به پشت بام می شدند ثابت ماند تنها جایی که نگشته بود همان جا بود به سرعت از پله ها بالا رفت در پاگرد پله ها با انبوهی از وسایل خاک گرفته و کهنه مواجه شد شروع به جستجو کرد و گشت و گشت و گشت ولی چیزی پیدا نکرد پوفی کشید و روی پله نشست که صدای عجیبی به گوشش خورد ایستاد و با پا روی سنگ پله ضربه زد لق بود سلیا دست به کار شد به هر جان کندنی بود سنگ را جابجا کرد و با دیدن کیفش درست زیر سنگ پله فریادی از خوشحالی کشید سریع کیف را روی زمین خالی کرد و با دیدن گوشی چشمانش برقی زد سریع برش داشت و روشنش کرد ولی روشن نشد «به خشکی شانس یعنی شارژ تموم کرده» سریع پشت گوشی را باز کرد و با دیدن جای خالی باطری آه از نهادش برآمد چطور آنقدر ساده بود که فکر می کرد بنیامین باطری گوشی را بر نمی دارد خسته و بی رمق خود را به آن اتاق کذایی رساند همه امیدش نا امید شده بود ابلهانه بود که برود و قفل در را امتحان کند ولی در لحظه تصمیم به این کار گرفت و سعی کرد در باز کند ولی موفق نشد می دانست خانه در دیگری ندارد به سمت راه پله ها رفت در پشت بام هم قفل بود دیگر توانی برایش نمانده بود به اتاق رفت و روی تخت دراز کشید و قبل از آنکه ذهنش درگیر مسائل دور و برش شود خوابید.

صدای همهمه مردمی که تجمع کرده بودند بیش از حدی بود که بتواند صاحب صدایی را که زجه می زد تشخیص دهد کسی سرش را با تاسف تکان داد و گفت: حیف از جوونیش ودیگری گفت: خدا به پدر و مادرش صبر بده کس دیگر از میان جمعیت داد زد: کسی به پلیس خبر داده و صدای زجه لحظه به لحظه بلند تر می شد حالا می توانست صدا را تشخیص دهد صدای مسیح بود به سمتش دوید چقدر خوشحال بود که می دیدش در این چند روز عذاب آور فهمیده بود که هیچ کس به اندازه او دوستش ندارد مسیح دستانش را بلند کرد و محکم بر سرش کوبید دلش ریش شد به سمتش دوید و دستانش را گرفت و گفت: این چه کاریه با خودت می کنی مسیح نگاهش کرد نگاهش پر از خشم و نفرت بود ترسید و گامی و عقب رفت به جنازه ای که جلوی پای مسیح بود نگاه کرد در عین بهت و ناباوری به جسد خیره شد اینکه مسیح بود نگاهش به مسیحی افتاد که با نفرت به او خیره شده بود باز دستانش را به هوا برد و محکم بر سرش کوبید کسی میان جمعیت داد زد: هنوز کسی به پلیس خبر نداده و مسیح باز زجه زد و دستانش را محکم بر سرش کوبید و برای خودش مویه کرد کنار جسد نشست خواست به او دست بزند که مسیح محکم او را عقب زد و باز با نفرت او را نگاه کرد گفت: این یعنی چی تو مردی یا زنده ای صدای قهقه ای به گوش رسید این صدا را خوب می شناخت صدای قهقهه خودش بود قهقهه ای که بر اعصابش خط می انداخت صدای قهقهه بلند و بلند تر شد نگاهش به مسیح افتاد که گوش های جسد را گرفته بود تا صدا را نشنود جمعیت متفرق شده بودند و کسی هنوز اصرار داشت پلیس را خبر کنند و صدای قهقهه حالا درست در مغز او رسوخ می کرد با حس دستی روی گلویش که خفه اش می کرد با ترس از خواب پرید نفس نفس می زد و بی اراده گردنش را لمس می کرد چشم هایش مدام در اطراف اتاق در گردش بود نه مسیح بود و نه آن صدا و نه دستی که خفه اش کند خانه در سکوتی محض فرو رفته بود دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید و به سختی آب دهانش را قورت داد کمی که به خود مسلط شد احساس گرسنگی کرد بهتر بود از نبود بنیامین استفاده می کرد و چیزی می خورد آبی به دست و رویش زد و به آشپزخانه رفت نگاهی به یخچال نیمه خالی انداخت کمی نان و پنیر برداشت و چای دم کرد گلویش سخت و دردناک بود به سختی با کمک چای لقمه ها را پایین داد حالا که دردمعده اذیتش نمی کرد احساس بهتری داشت آهی کشید و دستهایش را زیر چانه زد « یعنی باید همین جا منتظر مرگ بشینم؟! ... مسیح... بابا... شما کجایین » اشک هایش که بی اراده جاری شده بودند را با پشت دست پاک کرد و آشپزخانه را مرتب کرد حوصله کتک خوردن نداشت می دانست که نباید بهانه ای هر چند احمقانه دست بنیامین بدهد باید قوایش را جمع می کرد. با صدای چرخ کلید در سریع خود را توی اتاق روی تخت انداخت و دستش را زیر بالش برد و پس از لمس شی فلزی سرد چشمانش را بست و خود را به خواب زد اما اینبار رویش طرف در بود تا مثل بار قبل غافل گیر نشود.
- پاشو مگه تو کسر خواب داری آخه که هی همش خوابی
سلیا چشمانش را باز کرد و نشست آماده بود که با هر حرکت بنیامین چاقو را از زیر بالش بیرون بکشد بنیامین غر غر کرد: فرهاد پدرسگ با اون مسیح الدنگ و اون دوست مثلا کله گنده اشون مودت رو میگم خیلی دور برداشتن هیچ دلم نمی خواست به این زودی عملیات جستجوی تو رو متوقف کنم ولی خوب اونها هم زیادی دارن توی کارایی که بهشون مربوط نیست سرک می کشن اینه که شرمنده باید از خدمتتون مرخص شم
نگاه وحشت زده اش خیره به پوزخند وقیحانه ای بود که هنگام گفتن این کلمات بر لبش بود خوب می دانست از این مرد نباید توقع هیچ ترحمی را داشته باشد دستش نا خودآگاه به طرف بالش بود
- اگه بچه خوبی باشی تند و سریع و بدون درد کارت رو تموم می کنم ولی وای به حالت بخواهی جفتک بندازی اون موقع دیگه هر دفعه یه تیکه ات رو واسه ددیت پست می کنم
سلیا اما سکوت کرده بود و سعی داشت درست در لحظه مناسب از اسلحه سردش استفاده کند در لحظه ای که فاصله اش با بنیامین به صفر رسیده بود چاقو را بیرون آورد و چشمانش را بست و ضربه ای زد صدای فریاد بنیامین او را تکان داد چاقو ران پایش را بریده بود و خون ریزی میکرد بنیامین با دو دست روی زخم را فشار می داد و فحش های زشتی می داد سلیا حالت تهوع پیدا کرد چاقویی که هنوز در دستش بود خونی بود از جا برخاست و با دو خارج شد خود را درون کمد دیواری یکی از اتاق ها پنهان کرد صدای بنیامین از طبقه پایین شنیده می شد که مدام فحش می داد و تهدید می کرد اشک صورتش را می شست و از ترس می لرزید ریسک بزرگی کرده بود حالا بنیامین عصبانی هر بلایی ممکن بود سرش بیاورد کف کمد نشست و سعی کرد به خودش مسلط شود. «خر نشو سلیا اون در هر صورت تو رو می کشه پس مطمئن باش تنها راهی که داشتی همین بود ... فکرشم می کردی یه روز کسی رو که جونت واسش در می رفت با چاقو بزنی ... وای وای سلیا ... به کجا رسیدی... اینم از عشق... خدایا ... خدا جونم می دونم که هیچ وقت بنده خوب و سر به راهی نبودم ولی کمکم کن تا از این مهلکه جون سالم بدر ببرم و واسه همه اونهایی که اذیتشون کردم مخصوصا مسیح جبران کنم... خدایا کمکم کن... نذار فقط بخاطر یه انتقام گیری احمقانه بمیرم!» با شنیدن صدای پای بنیامین درون اتاق تمام جراتش به یکباره از بین رفت دستش را روی دهانش محکم فشار داد تا بی اراده فریاد نکشد دسته چاقو را آنقدر فشار داده بود که نوک انگشتانش سفید شده بود
- بیا بیرون دختره هرزه ... مارمولک عوضی... دهنت رو سرویس می کنم... خودت بیا بیرون ... که اگه بیام....
صدای پا به کمد دیواری نزدیک شد و در در یک حرکت با شدت باز شد.


صدای پا به کمد دیواری نزدیک شد و در در یک حرکت با شدت باز شد. سلیا جیغ بنفشی کشید و خود را به کمد چسباند فربد موهای کوتاهش را کشید و داد زد: پدرسگ ... امروز روز بدیه واست... مادرت رو به عزات می شونم
نگاه سلیا به زخم پای او بود در یک حرکت خود را نزدیک کرد و ناخن هایش را درون زخم فرو کرد فریاد بنیامین به هوا رفت و دستانش شل شد سلیا از این فرصت استفاده کرد و از زیر دستش فرار کرد در اتاق را هدف قرار داد و به سمتش خیز برداشت چیزی نمانده بود که بیرون برود که پایش به چیزی گیر کرد و با صدای بدی نقش بر زمین شد به عقب نگاه کرد بنیامین بود که پایش را گرفته بود صورتش از درد و خشم کبود و در هم رفته بود و چشمان به خون نشسته اش صورت ترسناکش را کامل می کرد حین نفس نفس زدن بریده بریده گفت: فکر کردی چه غلطی داری می کنی
حالا سلیا روی زمین افتاده بود و بنیامین روی پاهایش نشسته بود سلیا به دنبال چاقویش چشم گرداند که موقع افتادن از دستش افتاده بود وقتی چاقو را که تقریبا میان در اتاق افتاده بود دید آه از نهادش برخاست حالا هیچ وسیله ای برای دفاع از خودش نداشت بنیامین لبخند کریهی زد که از درد زود جمع شد و جای خود را به اخم داد دستانش را دور گلوی سلیا حلقه کرد و سلیا درمانده با چنگ و ناخن به صورت او حمله کرد اما اینبار می دانست که بنیامین قصد رها کردنش را ندارد عرصه هر لحظه بیشتر بر او تنگ می شد و کمبود اکسیژن داشت او را از پا می انداخت تقلا هایش راه به جایی نداشت با آن دستان ظریف کاری جز چنگ انداختن از دستش بر نمی آمد و این برای بنیامین که لبریز از درد و خشم و نفرت و انتقام بود مثل نشستن مگسی مزاحم بر روی صورتش بود کم کم از تقلا هم افتاد دیگر صورت بنیامین را چنگ نمی انداخت و پاهایش را محکم به زمین نمی کوبید ساکت و خموش با چشمانی که از کمبود اکسیژن و ترس مرگ از حدقه در آمده بودند به قاتلش خیره شد عشقی که از همه به خاطرش دست شسته بود و همه را به خاطر او به تباهی کشانده بود بنیامین دست از فشردن گلویش برداشت و عقب نشست با خود زمزمه کرد: مرده!
کنارش نشست و نبضش را گرفت برای اطمینان ضرب آهنگ قلبش را هم چک کرد هر دو در سکوت مطلق به سر می بردند گوشه های لبش به خنده ای از هم کشیده شد بلند داد زد: مرده!
نگاهش را به سلیا دوخت صورت زخمیش متورم و کبود بود جای دستانش روی گردن سفیدش به طرز بدی جلوه می کردند و موهای کوتاهش که نا مرتب چیده شده بودند خیس از عرق بود چشمانش ولی هنوز خیره بودند بنیامین از ان نگاه ترسید دست برد و چشمانش را بست و خاموش به ثمره انتقامش نگریست در این سال ها برای بدست آوردن پول هر کاری کرده بود ولی هنوز آدم نکشته بود حس غریبی داشت چیزی مثل یک لیمو درون گلویش بود که نفسش را می گرفت از طرفی هم از شوق گرفتن انتقام لبریز بود با تصور چهره فرهاد بعد از دیدن جنازه دخترش جان تازه ای گرفت و لبخند دوباره میهمان لب هایش شد زمزمه کرد: دیدی بهامین این دختر مسخره رو کشتم اینطوری هم انتقام مرگت رو گرفتم هم انتقام عشق پاک کودکانه ات رو
توجه اش به پای مجروحش جلب شد زیر لبی فحشی داد و گفت: باید اول یه فکری به حال پام بکنم دختره خیره سر چه جفتک پرونی می کرد دیدی که آخرش هم مردی به سختی از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت پیش از این هم مجروح شده بود و کارش را بلد بود و همه لوازم را داشت حین پانسمان پایش مدام با خود حرف می زد« فکر کن وقتی اون مردک بی همه چیز جنازه سلیا رو ببینه چه حالی میشه تازه می فهمه وقتی یکی عزیزش رو می کشه چه جوریه ... چه جوریه شکستن... چه جوریه روزی صد بار آرزوی دیدن کسی رو داشته باشی که می دونی مرده... می دونی دیگه هیچ وقت بر نمی گرده.... می دونی تا همیشه باید منتظر بشی... می دونی عزیزت تو بهشته و تو میری جهنم... میدونی حتی اون دنیا هم نمی بینیش....بهامین ... هیچ وقت نمی بینمت... ولی حالا راحت شدم ... حالا دردش کمتره ... و کمتر هم میشه... فقط فقط باید چهره فرهاد رو ببینم... وقتی دخرتش رو تو بغلش می گیره و زار میزنه و هیچی نمی تونه آرومش کنه... بذار اونم تجربه کنه... بذار تو عطش انتقام بسوزه» از جا بلند شد نیاز به استراحت داشت تا قوایش را جمع کند و ادامه نقشه اش را اجرا کند.


- عمو بذار من هم همراهتون بیام
- نه نمی خواهد عمو جون خودم می برمش و میارمش یکم فشارش افتاده همین
لبخندی به چهره خسته و بیروح برادر زاده اش زد و همسر رنجورش را سوار ماشین کرد مسیح به سمت در دوید تا در را باز کند نگاهش روی ازدحام جمعیت توی کوچه ثابت ماند ترس تمام وجودش را گرفت به خودش تشر زد « خر نشو مسیح» فرهاد داد زد: عمو جون درو باز می کنی یا نه؟!
مسیح به عمویش نگاه کرد فرهاد با دیدن رنگ و روی پریده اش به سویش رفت و گفت: مثل اینکه واقعا باید تو رو هم ... اینهمه آدم واسه چی جمع شدن اینجا
کسی در میان جمعیت داد زد: کسی به پلیس خبر داده پس چی شد این اموبولانس
و دیگری در جوابش گفت: آمبولانس می خوای چکار این صد ساله که مرده
مسیح و فرهاد نگاه استفهام آمیزی به هم کردند و به سمت جمعیت رفتند آقای مرادی یکی از همسایه هایشان تا آن دو را دید وحشت زده خود را عقب کشید فرهاد نگاه معنی داری به او کرد و گفت: سلام آقای مرادی چه خبره
مرادی تته پته کنان سلامی کرد و خود را میان جمعیت گم کرد مسیح با صدایی لرزان گفت: چرا اینجوری کرد فرهاد شانه ای بالا انداخت و دو مرد دیگر را پشت سر گذاشت حالا درست میان حلقه جمعیت بود جایی که آنها دور یک جسد که چادر مشکی رویش انداخته بودند حلقه زده بودند پچ پچ ها قطع شد نگاه فرهاد از روی جسد به خانم مطهری که تنها زن چادری محلشان بود افتاد که حالا چادر به سر نداشت و تمام صورتش خیس از اشک بود باز نگاهش را به جسد دوخت سکوت محض جمعیت از صدای همهمه شان آزار دهنده تر بود فرهاد گوشه چادر را از روی جسد کنار زد و دقایقی بدون پلک زدن و حتی نفس کشیدن به آن صورت کبود و ورم کرده خیره ماند با زانو به زمین افتاد دردی که در زانوانش پیچید با دردی که به جان قلبش افتاده بود برابری نمی کرد. این زن با آن موهای نامرتب و صورت زخمی و ورم کرده با آن گردن کبود همان دختر همیشه مرتب شیک پوش خودش بود سرش را تکان داد و رو به خانم مطهری گفت: این سلیا نیست
گریه بی صدای خانم مطهری به هق هق تبدیل شد داد زد : به خدا این سلیا نیست جسد بی جان دخترش را در آغوش فشرد و گفت: دختر من موهاش رو بالاتر از سر شونه اش کوتاه نمی کرد عزیز بابایی کو موهات بابا دختر من صورتش برق می زد عزیز بابایی کو صورت خوشگلت بابا عزیز بابا دختر بابا با صدای برخورد جسمی با زمین به عقب نگریست مسیح بود که از حال رفته بود جمعی از مردان زیر بازویش را گرفتند فرهاد با وحشت به مسیح بیهوش نگریست و درست در همین لحظه آمبولانس رسید مردی که زیر بازوی مسیح را گرفته بود داد زد: بیایید به حال این برسید اون خانم مرده!
فرهاد نگاهش را به دخترش دوخت صدای مرد در گوشش زنگ می زد: این خانوم مرده
زنی فریاد زد: آقای پرهام خانومتون
فرهاد مستاصل به پرمیس نگریست پرمیس خود را روی سلیا انداخت و او را از آغوش فرهاد بیرون کشید و زجه زد: سلیا پاشو مامانی خدا لعنتت کنه فرهاد تو این آتیش رو انداختی تو زندگی مون خدا لعنتت کنه فرهاد
فرهاد سرش را زیر انداخت یکی از پزشکان گفت: وضعش وخیمه باید ببریمش بیمارستان فرهاد از جا جست خود را بالای سر مسیح رساند پزشک دیگر گفت: شما این آقا رو می شناسید
- برادر زاده امه
پزشک اولی به سراغ سلیا رفت و علائم حیاتی اش را چک کرد سری تکان داد و برگشت و رو به فرهاد گفت: ما می بریمش بیمارستان ... وقت رو نمی تونیم تلف کنیم

فرهاد به سختی توانست بگوید: برادر زاده ام بیماری قلبی داره قبلا یه بار عمل قلب باز انجام داده
بیش از این نتوانست حرف بزند قدرت تجزیه و تحلیل شرایط را نداشت همه چیز از درک او خارج شده بود آمبولانس آژیر کشان دور شد پلیس از راه رسیده بود و ماموران سعی داشتند جمعیت را متفرق کنند خانم مطهری زیر بازوی پرمیس را گرفته بود و سعی داشت او را که زمین و زمان را لعن و نفرین می کرد آرام کند فرهاد گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و زنگ زد
- الو
فرهاد- داداش...
- چی شده فرهاد؟؟؟
فرهاد- بدبخت شدم داداش سلیا... دخترم...
- تو رو خدا فرهاد بگو چی شده
فرهاد- مرده دخترم مرد داداش
آن سوی خط سکوت برقرار شد فرهاد تازه بیاد آورد برای چه زنگ زده است: داداش مسیح ... حالش خوب نبود ... بردنش بیمارستان... تو رو خدا داداش دخترم که از دست رفت نذار مسیح هم از دست بره
و گوشی را قطع کرد سرهنگ مودت با قیافه ای در هم به سربازی دستور میداد سرباز دستش را با ضرب به سرش نزدیک کرد و چشم قربان بلند بالایی گفت و به دنبال کاری رفت پرمیس روی آسفالت کوچه نشسته بود و زار می زد و فرهاد چنان سر در گم و حیران بود که هنوز به درستی نمی توانست بفهمد که چه بر سرش آمده است در این میان مردی میان جمعیت می لولید و لبخندی زهرآگین بر لب داشت و از دیدن این تراژدی غمناک لذت می برد.


فرهنگ خود را به پذیرش رساند و گفت: ببخشید خانم یه بیمار قلبی ... اورژانسی بود...
- متاسفم ایشون فوت کردند
فرهنگ وا رفت: چی؟؟!!! ...
زن نگاهی از سر دلسوزی به او کرد و گفت: ان شاءالله غم آخرتون باشه همسرتون بودن
فرهنگ گیج گفت: همسرم؟!! نه نه پسرم منظورم اینه که مرده یه مرد جوون باید همین الان آورده باشنش
- اووووه! متاسفم بله بله یه لحظه
چیزی را درون سیستمش چک کرد و گفت: برید اورژانس قلب
فرهنگ که دیگر نمی توانست احساساتش را کنترل کند به سمتی که زن راهنماییش کرده بود شروع به دویدن کرد
به سالن بزرگی رسید که 6 یا 7 تخت داشت فرهنگ بی تابانه نگاهی به دور و بر انداخت نگاهش به اتاقی افتاد که صدای دستور دادن کسی به گوش می رسید دزدانه سرک کشید دیدن کسی که روی تخت بود با وجود ان همه دکتر و پرستار مشکل بود لحظه ای یکی از زن ها به دنبال کاری رفت و فرهنگ توانست مسیح را بیهوش روی تخت ببیند آه از نهادش برآمد دکتری مضطرب و با تحکم رو به پرستار گفت: بگو اتاق عمل رو آماده کنن باید آنژیوپلاسی بشه پرستار بدون حرف بیرون دوید و توجهی به مرد گریان پشت در نکرد مرد دیگری گفت: دکتر افت فشار خون داره نبضش داره کند میشه
دکتر نا امید گفت: داره از دست میره لعنتی خیلی جوونه
فرهنگ کنار در اتاق نشست دکتر داد زد: نیترو گلیسیرین
شخصی دستور دکتر را اجرا کرد دقایق کند و طاقت فرسا بودند و ثانیه ها با تنبلی خیال گذر از زمان را نداشتند فرهنگ مستاصل به پسری می نگریست که با مرگ در جدال بود پسری که تمام زندگیش بود پسری که می دانست اگر از میانشان برود کل خانواده محکوم به نابودیست یاد سلیا این میان می آزردش به خوبی نمی دانست باید چه کند زیر لب برای نجات پسرش دعا کند یا بر سر بزند و برای مرگ عزیز دردانه برادرش مویه کند برای دخترش برای عروسش شرایط برایش آنقدر سخت و طاقت فرسا بود که تنفسش را مشکل می کرد دستانش را بلند کرد و گفت: خدایا راضی ام به رضات صدای جیغ دستگاه بلند شد نگاه خیره فرهنگ به خط ممتد روی دستگاه بود دکتر داد زد: ایست قلبی کرده و شروع به ماساژقلبی کرد
- یک دو سه ....
پرستار با یک ماسک به او تنفس مصنوعی داد و دکتر دوباره شروع کرد
- یک دو سه چهار...
دکتر دستور دارو داد کسی زیر لب گفت دیگه فایده نداره دکتر داد زد: شوک رو آماده کن
و با خشونت یقه مسیح را درید صدای جیغ دستگاه فرهنگ را تا مرز جنون می برد و آن خط ممتد سرعت صلوات هایش را افزایش می داد زیر لب زمزمه کرد : خدایا به خودت سپردمش
پرستار به سرعت روی سینه اش را خشک کرد و بالشتک ها را از لفاف خارج کرد و چسباند ژل روی پلان های دستگاه ریخت
- بذارش روی 200 ژول
- آماده است
دکتر دستگاه را گرفت شارژشد روی سینه مسیح گذاشت فرهنگ به بالا و پایین شدن او روی تخت نگریست و سرش را به دیوار تکیه داد
- تنفس
- نداره
- گردش خون
- جواب نمیده دکتر
- دوباره! بذارش روی 250 ژول.... داریم از دست میدیمش
_ هووووم چه حس خوبی تا حالا اینقدر سبک نبودم اینجا کجاست اینجا آدم دلش می خواهد نفس عمیق بکشه _
دستانش را از هم گشود و بدون درد نفس عمیقی کشید بی وزنی عجیبش او را سرخوش و شاد کرده بود جوری که حس می کرد دیگر هیچ غمی ندارد
_ اینجا کجاست_
همه چیز سفید مطلق بود نور با اینکه زیاد بود چشمش را نمی زد
_ یعنی من مرده ام اگه اینطوره خدا را شکر_
- مسیح!
به طرف صدا برگشت خدایا باورش نمی شد به سمتش دوید لبخند مهربانی زد و با هیجان گفت: عزیز دلم
- تو نباید اینجا باشی مسیح
اخم هایش در هم رفت: بازهم داری من و از خودت میرونی
- میدونی که اینطور نیست
مسیح- نه من چیزی نمی دونم
- مسیح اگه اینجا بمونی پدر و مادرهامون چی میشن
مسیح- اون ها ... اونها.... خوب پس من چی
- عزیزم تو که خودخواه نبودی
مسیح- اینو از من نخواه
- حالا وقتش نیست تسلیم مرگ نشو
مسیح داد زد: چرا نه چرا نه وقتی اینقدر راحت و شیرین
- به خاطر خانواده به خاطر پدر و مادرهامون تو تنها امیدشونی مسیح برگرد برو من اینجا منتظرت می مونم
مسیح قصد مخالفت داشت و لی صدای همهمه ای حرف را در دهانش نگه داشت همهمه هایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد کسی داد می زد و دیگری با تحکم چیزی می خواست حس بی وزنی اش کم کم داشت از بین می رفت نگاهش را به سلیا دوخت که داشت در هاله ای از نور ناپدید می شد لبخند مهربانی بر لب داشت آرام زمزمه کرد: منو ببخش مسیح من لیاقت عشق تو رو نداشتم نذار خانواده ام به خاطر اشتباه من نابود بشن نذار بیشتر از این روحم زجر بکشه
خواست دنبالش بدود ولی دیگر از آن بی وزنی خبری نبود دردی عجیب در قفسه سینه اش احساس می کرد دستش را دراز کرد و داد زد: سلیــــــــــــــــــــــ ـــــا!
کسی گفت: برگشت! برگشت! باورم نمیشه دکتر این معجزه است!
فرهنگ دستانش را رو به آسمان گرفت در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت: گفت خدایا شکرت
و چیزی سخت تر از آن بود که پدری جدال پسرش را با مرگ نظاره گر باشد و چه چیزی شیرین تر که بداند پیروز میدان فرزند دلبند اوست.



فرهاد مستاصل روی مبل نشست و سرش را میان دستانش پنهان کرد پریوش طلبکارانه گفت: این دقیقا همون کاریه که ما بیست سال پیش واسه شما کردیم.
پرمیس ناله کرد: اون فقط یه اتفاق بود یه تصادف ولی بنیامین ....
پریوش با فریاد صدای او را قطع کرد: خودت هم خوب می دونی که چرا بنیامین یه همچین آدمی شد اگه اون رضایت لعنتی رو نمی دادیم الان حداقل پسرمو داشتم
نگاه فرهاد به همسرش بود که سرتا پا سیاه پوشیده بود و عجز از تمام وجناتش هویدا بود و نگاه پرمیس به خواهری بود که طلبکارانه از او می خواست مردی را که دخترش را شکنجه کرده بود و بی رحمانه او را خفه کرده بود ببخشد نا خودآگاه زمزمه کرد: این چه توقعیه؟
پریوش باز داد کشید: همون توقعی که تو 20 سال پیش داشتی
پرمیس به گریه افتاد: اون دخترم رو شکنجه کرده کتکش زده خفه اش کرده و بعد هم با اون وضع انداختش جلوی در خونه شوهرش ایست قلبی کرد خدا کمکش کرد اگر نه الان نفس نمی کشید من همین یه دختر رو داشتم
پریوش- منم همین یه پسر رو دارم دخترم رو گرفتین بعد هم با اون رضایت لعنتی پسرم رو گرفتین حالا می خواین بفرستینش بالای دار
پرمیس روی زمین نشست و زار زد: من نمی دونم من نمی دونم
آقای نیکزاد دستش را روی شانه فرهاد فشرد و گفت: هر دومون خسته ایم بیا و این نمایش مسخره رو تمام کن خودت هم خوب می دونی که کشتن بنیامین چیزی رو عوض نمی کنه همونطوری که 20 سال پیش هیچ چیز نمی تونست بهامین رو زنده کنه
نگاه فرهاد به پرمیس بود پرمیس که دیگر با عشق نگاهش نمی کرد حرف هایش بوی محبت نمی داد پرمیسی که او را مقصر می دانست و نمی خواستش فقط توانست سرش را تکان بدهد او بدهکار بود او یک رضایت بدهکار بود اگر آن حماقت را نمی کرد اگر بهامین نمرده بود حالا سلیا زنده بود پرمیس هم او را می خواست و حرف هایش بوی محبت می داد و با عشق نگاهش می کرد
نیکزاد- این یعنی قبول
پرمیس به دهانش چشم دوخت و فرهاد حس کرد زیر اینهمه فشار در حال خرد شدن است
پریوش- خب؟
فرهاد- از اینجا برید من رضایت میدم
پرمیس تقریبا از حال رفت انگار در همان لحظه کسی همه خونش را از بدن کشیده باشد سفید شد پریوش اما از جایش تکان نخورد فرهاد خود را به او رساند
فرهاد- عزیزم ...
- همین؟! به همین راحتی؟
فرهاد- می دونی که چاره دیگه ای ندارم
- اون فرق می کرد تو که نخواستی تو که از قصد نکشتیش
پریوش خصمانه گفت: وقتی می دونست بچه ها همیشه همون اطراف بازی می کنن اونطور وحشیانه پیچید تو کوچه هیچ فرقی نداره هیچی اونم یه قاتله اگه ما تونستیم برای آزادی یه قاتل رضایت بدیم شما هم باید بتونید
پرمیس- مسیح رضایت نمیده هیچ وقت
پریوش رو به فرها گفت: تو باید راضیش کنی
فرهاد- تا اونجا که مربوط به منه رضایت میدم بقیه اش دیگه با خودتونه
پریوش عصبی کیفش را برداشت و گفت: بریم نیکزاد من باید با این پسره صحبت کنم
فرهاد رو به نیکزاد گفت: اون اصلا حال خوشی نداره و هنوز خطر تهدیدش می کنه اجازه نمیدم با حرف هاتون تنها دلخوشیمون رو هم ازمون بگیرید
نیکزاد سری تکان داد و گفت: صبر می کنیم بهتر بشه
پریوش جیغ جیغ کنان گفت: چی چیو صبر می کنی مثل اینکه یادت رفته بنیامین تو زندانه
نیکزاد عصبی گفت: تو هم مثل اینکه یادت رفته که پسرت یه قاتل خلافکاره
پریوش روی از او برتافت و به سمت خروجی رفت نیکزاد خداحافظی اجمالی کرد و به دنبال او روان شد فرهاد زیر بازوی پرمیس را گرفت و گفت: بیا عزیزم بهتره استراحت کنی
پرمیس دستش را پس زد و با غیض گفت: تازه یه هفته از چهلمش گذشته به همین راحتی از خونش گذشتی
فرهاد نا توان روی زمین نشست و با بغض گفت: تا کی می خواهی عذابم بدی چرا باهام اینجوری می کنی جگرم سوخته پری تو دیگه نمک به زخمم نپاش خودت می دونی که کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد تازه اگه مسیح رضایت نده رضایت دادن من فرقی به حالشون نداره پری اینکارو با من نکن درست حالا که بهت نیاز دارم پشتم رو خالی نکن نذار بیشتر از این بسوزم تو چی فکر کردی فکر کردی من کمتر از تو عذاب می کشم به خدا روزی هزار بار خودم رو لعنت می کنم روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنم اصلا می خواهی خودم رو بکشم پری می خوای به خدا اگه بگی همین الان میرم و خودم رو گم و گور می کنم برم پری برم؟
پرمیس از پشت پرده اشک صورت دردمند شوهرش را نظاره گر بود دلش برای آغوشش تنگ بود دلش برای شانه های مرادنه اش تنگ بود خود را در آغوش او انداخت و از ته دل زار زد برای تنها دخترش که حالا زیر خروار ها خاک خفته بود.
فرهاد موهایش را نوازش کرد و گفت: ببخش پری من همتون رو به خاک سیاه نشوندم بیچاره تو بیچاره مسیح بیچاره داداش و زن داداشم خدا منو لعنت کنه کاش بمیرم و از این عذاب راحت شم
پرمیس خود را از او جدا کرد چه کشیده بود این مرد که آرزوی مرگ می کرد دستش را روی دهانش گذاشت و گفت: باز خودخواه شدی فرهاد مگه من الان جز تو کسی رو هم دارم تمام دار و ندارم تو سلیا بودید سلیام که پرپر شد الان فقط تو رو دارم تقصیر منم هست نباید سکوت می کردم باید همه چیز رو به سلیا می گفتم که بچه ام اینجوری با سر نره تو چاه هر دو مون مقصریم فرهاد هر دومون

سلام خانومی امروز چطوری ببخشید که دیر کردم عوضش می دونی چی گرفتم؟
کفش هایش را در آورد و دمپایی هایش را پوشید چیزی که در دستش بود را بالا آورد و گفت: جوجه کباب گرفتم می دونم که دوست داری
حالا وسط هال بود
-خانومی خوشگل من چطوره واستا غذا ها رو بذارم آشپزخونه
غذا ها را روی میز گذاشت و با مهربانی گفت: الان میز رو آماده می کنم نفسم
غذا ها را با دقت توی دیس کشید دو تا بشقاب روی میز گذاشت و قاشق و چنگال آورد تنگ دوغ را از توی یخچال بیرون آورد و توی لیوان ها ریخت و کنار بشقاب ها گذاشت با صدای بلند گفت: عزیزم بیا غذا آماده است
به هال رفت و گفت: نگو اشتها ندارم می دونی که اگه تو نیایی چیزی از گلوم پایین نمیره
اخم ظریفی کرد و گفت: پاشو دیگه تنبل خانوم
دستش را دراز کرد و قاب عکس سلیا رو از روی میز برداشت و در حالی که قربان صدقه اش می رفت آن را روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت: الان برات می کشم
مقداری برنج توی ظرف کشید و کباب و گوجه روی برنج ها گذاشت
-بیا عزیز دلم
-...
-لیمو گیر نیاوردم قشنگم
-....
برای خودش هم کشید و دستانش را به هم مالید و گفت: هووووووم چه ناهاری بشه امروز
نگاهش خیره به عکس او بود که می خندید
-فدای خنده هات بشم
باز بغض راه گلویش را بست باز حس کرد دارد کم می آورد باز دلش خیلی تنگ شد باز دلش خواست گریه کند و باز سعی کرد اشک را عقب براند و باز موفق نشد سرش را روی میز گذاشت و گریست
- ببخشید خانومی ببخشید ولی دیگه طاقت ندارم دیگه نمی تونم دوریت رو تحمل کنم
و هق هقش سکوت سرد خانه را شکست با صدای زنگ خانه از جا پرید دستی به صورتش کشید و اشک هایش را پاک کرد به سمت اف اف رفت و با دیدن آیدا لبخندی محو زد و در را باز کرد با صدای جغ جغ کفش های کوچک به طرف در هال کشیده شد و محکم او را در آغوش فشرد و محکمتر لپش را بوسید
-خوشگل دایی کیه؟
زیر گلویش را بوسید و او را به خنده انداخت
آیدا با خنده به آن دو نزدیک شد با دیدن چشم های قرمزش خنده اش جمع شد و گفت: بازهم
مسیح لبخند مهربانی زد و گفت: اووووف تو خوبه آبجی بزرگه نیستی سلامت کو
آیدا گفت: بی سلامم عزیزم
مسیح- بر منکرش لعنت
- ویدا رو بده من اذیتت می کنه
مسیح- اونی که اذیت می کنه تویی بدو برو مزاحم منو پرنسسم نشو
-من که جیک جیک می کنم برات بذارم برم؟
مسیح- بیا تو
مسیح ویدا را در بغل فشرد و گفت: جیگلو شکلات می خواهی
ویدا دست هایش را به هم کوبید و اینگونه رضایتش را اعلام کرد
آیدا- وای مسیح خودش رو کثیف می کنه
مسیح- خو بکنه
و به آشپزخانه رفت آیدا به دنبالش روان شد نگاهش به میز افتاد ظرف های غذای دست نخورده نشان میداد که باز هم چیزی نخورده است دو ظرف غذا و عکس سلیا آنطرف میز خدایا او کی می خواست فراموش کند نگاهش را به او دوخت مرد سی و یک ساله ای که اگر نمی شناختش باور نمی کرد سی و یک ساله باشد آن چشم های خسته و غمگین آن موهای جو گندمی آن ته ریش و ان شانه های فرو افتاده چطور می توانستند از آن مردی سی و یک ساله باشند در حالی که همه مردان در این سن ادعا دارند تازه اول جوانیشان است با صدایی که از بغض می لرزید گفت: چرا با خودت اینجوری می کنی مسیح
مسیح لبخند دردمندی زد و گفت: باز شروع نکن آیدا
آیدا- مگه تو تمومش کردی که من شروع کنم
مسیح ویدا را روی کابینت نشاند و خودش را مشغول او کرد آیدا با حرص گفت: یعنی هیچ کدوم از ما ها آدم نیستیم
مسیح نگاهش کرد نگاهش پر از درد بود پر از حرف های نگفته: اگه شما نبودید که تا حالا نمی تونستم چیزی که سلیا ازم خواسته بود رو انجام بدم سخت ترین کاری که می شد ازم بخواد زنده موندن بعد از مرگش بود
آیدا نمی دانست چکار کند اینهمه درد را چکار کند قبل از اینکه حرفی بزند مسیح آهی کشید و پرسید: تو فکر می کنی چقدر دیگه باید منتظر بمونم
آیدا ویدا را از روی کابینت برداشت و بغل کرد
- بخدا دیگه طاقتم طاق شده حالا دیگه عمو اینا خودشون رو جمع و جور کردن اگه من برم خوب مگه چی میشه
چقدر باید بسوزم آیدا خسته ام به اندازه هر نفسی که می کشم زجر می کشم به اندازه هر بار که از خواب بیدار میشم به اندازه هر بار که کلید می اندازم و خونه خالی رو می بینم به اندازه هر باری که بالشش رو بو می کشم و می بینم دیگه بوی اون رو نمیده به اندازه هر بار که پیرهنش رو در آغوش می گیرم و با آرزوی مرگ چشم هام رو می بندم خسته ام زجر می کشم کی ؟ کی خلاص می شم
آیدا با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت: مسیح داری نا شکری می کنی
- قربون خدا برم خودش می دونه که هر کاری کردم تا عادی باشم تا مثل بقیه آدما بگم خاک مرده سرده و تا چهلمش پنج شنبه تا پنج شنبه برم سر مزارش و بعدش یه فاتحه بدم و اون فاتحه رو هم سر سال یادم بره که دیگه براش بفرستم ولی نشد نمیشه
- ما همه به حضورت احتیاج داریم
- پس من چی آیدا 3 سال دارم به خاطر بقیه زندگی می کنم پس من چی اگه اون موقع یکم خودخواه بودم اگه وقتی گفته بود بنیامین رو دوست دارم زده بودم تو دهنش و گفته بودم غلط کردی تو مال منی و حق نداری عاشق کسی جز من باشی الان نمرده بود الان من اینقدر بدبخت نبودم تو سی سالگی که همه اول جوونیشونه مثل یه پیرمرد افتاده نبودم اگه فقط یکم خودخواه بودم الان سرنوشتم این نبود
عکس سلیا را برداشت و دستی روی آن کشید و گفت: الان با حسرت به این عکس خیره نمی شدم
سرش را بالا گرفت قطره اشکی از گوشه چشمش چکید با بغض پرسید: آخه من تا کی باید حسرت داشتن سلیا رو بخورم
آیدا- با خودت اینجوری نکن مسیح سه سال بس نیست چرا با خودت کنار نمیای
- چطوری وقتی که جای خالیش رو هر لحظه حس می کنم میدونی چیه که دیونه ام می کنه اینکه هنوزم منو پس میزنه هنوزم نمی خواد برم پیشش هر بار که این قلب لعنتی میره که وایسه صورتش به وضوح میاد جلوی چشمم اخم میکنه و با نگاه ازم می خواد که بمونم چرا منو نمی خواد آیدا چرا؟
آیدا- میدونی که اینطوری نیست
-شاید ازم دلخوره! وقتی عمو بهم گفت بنیامین رو درست همون روز توی جمعیت گرفتن و اون خیلی راحت به همه چیز اعتراف کرده از خوشحالی رو پام بند نبودم ولی وقتی مادرش اومد و بهم گفت عمو اینا رضایت دادن و همه چیز به من بستگی داره شل شدم اشک های مادرانه اش رو دیدم و شل شدم حسرت توی چشم هاش رو دیدم و شل شدم نخواستم یکی دیگه هم عین من یه عمر با حسرت زندگی کنه حتی اگه حسرت داشتن قاتل عشقم باشه باورت میشه آیدا به همین راحتی داشتم می بخشیدم اگه زن عمو زنگ نزده بود ....
و به گریه افتاد
آیدا حس کرد باید مسیح را به حرف زدن وا دارد توی تمام این مدت ترسیده بود بپرسد و او را بیشتر بهم بریزد ولی حالا حس می کرد خود او هم به حرف زدن محتاج است: بگو مگه پرمیس چی گفت
-زنگ زد و گفت مسیح از همه محق تر توی این مسئله کیه تعجب کرده بودم البته که او بود مادر بود بهش گفتم البته که شما زن عمو شما مادرش بودید شما از همه بهش نزدیک تر بودی گفت پس گوش کن من از حقم گذشتم چون خواهرم 20 سال پیش همین کارو واسه من کرده بود ولی تو دینی نداری تو باید حق منو بگیری نمی خوام اون مرد روانی که دخترم و با بیرحمی خفه کرد راست راست بگرده و تو هوایی نفس بکشه که من دارم نفس می کشم تو مسیح تو باید حق منو بگیری مبادا رضایت بدی قول بده قول بده که رضایت نمیدی تازه فهمیدم چی شده تازه فهمیدم دلمون چطوری سوخته تازه یادم اومد که گلوی ظریف سلیا من زیر دستای او وحشیانه له شده تازه یادم افتاد تا آخر دنیا بدبخت شدم سنگ شدم سخت بود ولی شدم رای به مرگ دادم به اعدام رای دادم که گلوی اونهم مثل سلیا من کبود بشه که اونهم مثل عزیز من نفس کم بیاره که مثل اون کبود بشه
قلبش را چنگ زد و به نفس نفس افتاد روی سرامیک آشپزخانه نشست آیدا با وحشت ویدا را روی زمین گذاشت و به سمتش دوید و شانه هایش را در دست فشرد : باشه باشه عزیزم آروم باش به خودت فشار نیار
مسیح – بذار بگم بذار بگم که رفتم اونجا خواستم ببینم خواستم ببینم که نفس کم میاره خواستم ببینم و فکر کردم که می تونم ولی... نتونستم ... اون تونست که عزیز منو بکشه ولی من نتونستم مرگش رو ببینم زدم بیرون رفتم سر مزار عشقی که توی مراسم تدفینش توی بیمارستان بستری بودم ... عشقی که موقعی می خواستن بذارنش توی خاک من نبودم که کنارش باشم که نذارم بترسه....
سرش را میان دستانش گرفت و داد زد: خدااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا
ویدا از داد مسیح ترسید و به گریه افتاد آیدا او را بغل زد و ساکت کرد مسیح سرش را تکان داد و گفت: ببخشید بچه ترسید
آیدا سینه اش را در دهان ویدا چپاند و گفت: اشکال نداره
-حق داره حق داره که ازم دلخور باشه
آیدا-خودت هم میدونی که همچین چیزی نیست
-کاش کاش همینطوری که تو میگی باشه کاش بالاخره ازم بخواد که برم پیشش چرا دلش واسم تنگ نمیشه چرا قلبم اینقدر تو سینه ام سنگینی می کنه چرا ؟
صدای در بلند شد آیدا گفت: شادمهره قرار بود بیاد دنبالم
مسیح خسته به سمت اف اف رفت و در را باز کرد شادمهر پر سرو صدا وارد شد چشمان خیس از اشک مسیح را دید و ولی به روی خود نیاورد محکم او را بغل کرد و گفت: چطوری داداش
مسیح- مثل همیشه
شادمهر- و من چقدر دلم می خواست مثل همیشه نبودی
آیدا ویدا را خواباند و گفت: سلام عزیزم
شادمهر گفت: ای بابا تو عشق منو خوابوندی
روی او خم شد و با عشق بوسیدش و کنارش روی کاناپه نشست و دستی به شکمش کشید و گفت:هیچی نی بخوریم من خیلی گشنمه
مسیح- جوجه کباب ظهر هست فقط باید گرمش کنیم
آیدا گفت: من میرم آماده کنم تو هم که چیزی نخوردی
شادمهر گفت: اینکه سوختش هسته ای بابا
و خودش غش غش خندید مسیح لبخند دردآلودی زد و نگاهش را به عکس سلیا دوخت.
پایان.



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار