منجلاب عشق


مسیح قلم بدست گرفت و اینگونه نوشت« نمی دونم چرا امروز حس نوشتن دارم شاید چون این چند ماه اخیر بالاخره یه نفس راحتی کشیدم و تازه دارم حس می کنم که زندگی می کنم این مدت خیلی دنبال بنیامین گشتم ولی انگار یه قطره آب شده رفته تو زمین سلیا هم اصلا به روی خودش نمیاره که یه روز یه اتفاقات بدی بین ما افتاده و خیلی معمولی داریم زندگی می کنیم منم تمام سعیم رو می کنم که اون روزها رو فراموش کنم و تا حدودی هم موفق شدم که این وسط نامزد بازی اون دو تا دیوونه بی تاثیر نبوده » از یاد آوری روز هایی که مجبور بود مدام به شادمهر مشاوره دهد که چگونه آیدا را بدست آورد و همراه آیدا ذوق کند لبخندی محو بر لب راند و به نوشتن ادامه داد « بالاخره آیدا هم رضایت داد و الان با شادمهر نامزد کردند توی جشن نامزدی آیدا واقعا خوشگل شده بود باورم نمی شد ولی دقیقا حس کردم خواهرمه که داره نامزد می کنه و یه جورایی هم حسادت می کردم و هم خوشحال بودم تمام فکر و ذکرم پی لبخند آیدا بود که یه لحظه هم از روی لبش پاک نمی شد و چشماش که جوری عاشقانه نگاهش می کرد که ته دل منم قیلی ویلی می رفت چه برسه به شادمهر که نزده می رقصه .... الان که فکرش رو می کنم می بینم چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم ولی می خوام یه اعترافی بکنم از اینکه یه فرصت دوباره به سلیا دادم اصلا پشیمون نیستم راستش فکر اینکه طلاقش می دادم و اون پیش بنیامین می رفت هم دلم رو می لرزونه و عصبی میشم خودم هم نمی دونم کی اینطور عمیق و ریشه دار عاشقش شدم ولی اینو می دونم از وقتی که خودم رو شناختم همین طور دیوانه وار دوستش داشتم هر چند هنوز هم بعضی وقت ها نمی تونم جلوی زبونم رو بگیرم و بهش نیش و کنایه می زنم ولی سلیا با یه صبوری فوق العاده که هیچ وقت توی اخلاقاش سراغ نداشتم همه چیز رو تحمل می کنه و اعتراضی نمی کنه شاید این اتفاقا باعث شده که اونم بزرگ بشه و بتونه با مشکلات زندگی کنار بیاد هفته دیگه دومین سالگرد ازدواجمونه و البته اولین سالگردیه که می خوایم جشن بگیریم آخه دفعه قبل که نشد یه جورایی هیجان زده ام به سلیا پیشنهاد کردم که دوباره لباس عروس بپوشه که البته اونم سرسختانه مخالفت کرد راستش یه جورایی حالم گرفته شد ولی نمی خوام فکر های بیهوده بکنم چیزی که عذابم میده اینه که هنوزم نتونستم با سلیا رابطه زنا شویی داشته باشم هنوزم با بهونه و بی بهونه از زیرش در میره و منم نمی تونم که مجبورش کنم چون هنوزم که هنوزه اسیر اون چشم های هزار رنگشم یه بار که حسابی سر این موضوع بهش گیر دادم و داد و قال راه انداختم خیلی سرد بهم پیشنهاد کرد که زن بگیرم و بعد تا چند روز باهام حرف نزد واکنشش به گیرهای مامان منو مامان خودش هم مبنی بر بچه دار شدنمون همین سکوت مسخره است » قلم را روی دفتر گذاشت و جرعه ای از شربت نیمه گرمش نوشید و به پشتی صندلی تکیه کرد و زیر لب گفت: یعنی یه روزی میشه که تو مال من بشی؟
- مگه نیستم
مسیح به سلیا لبخندی زد و گفت: تو کی اومدی
سلیا روی پای مسیح نشست و پرسید: چی می نویسی
مسیح دفتر را از زیر دست سلیا بیرون کشید و گفت: هووو خصوصیه!
سلیا پشت چشمی نازک کرد و گفت: واسه منم
مسیح- حتی شما دوست عزیز
بعد سرش را میان موهای سلیا کرد و بو کشید : چه بوی خوبی میدی
سلیا خندید و مسیح گفت: قشنگ ترین لبخند دنیا مال توه
سلیا- تو هم که همش از من تعریف می کنی آدمی به جذابی تو چرا مغرور نیست
مسیح- آدم که جلوی عشقش مغرور نمیشه تازه تعریف کردن از تو حس خوبی بهم میده
سلیا گونه مسیح را به نرمی بوسید و گفت: بیا بریم شام بخوریم اونوقت از دست پختم تعریف کن خسته شدی؟
مسیح لبخندی زد و گفت: هنوزم هم تحمل جاهای شلوغ رو ندارم
سلیا- نه وقتی که من کنارتم
مسیح دست سلیا رابوسید و گفت: این دقیقا همون دلیلیه که تا حالا نزدم بیرون اونقدر خوشگل شدی که نمی تونم حتی لحظه ای ازت چشم بردارم
سلیا با عشوه گفت: نباید هم برداری توی این جشن من تنها کسی هستم که باید نگاهش کنی
مسیح با لذت خندید و گفت: وقتی غیرتی میشی جذابیتت دیوانه کننده است.
-چی میگین دو ساعته دارین پچ پچ می کنین ما مهمونیم مثلا ها
مسیح نگاهی به شادمهر انداخت و گفت: چی میگی غر غرو تو بجز غر زدن کار دیگه ای هم داری
شادمهر سرش را تکان داد و خبیثانه خندید و گفت: اوووهوووم تیک زدن با دخملای خوشگل
آیدا محکم پس کله اش کوبید و گفت: شنیدم چی گفتی
در حالی که پس گردنش را مالش میداد به مسیح و سلیا که از خنده غش کرده بودند چشم غره رفت و به آیدا گفت: عزیزم تو نذاشتی من جمله ام رو کامل کنم می خواستم بگم تیک زدن با دخملای خوشگل کاریه که من نمی کنم
آیدا- آره منم گوشام مخملیه
بعد رو به مسیح گفت: شما دو تا مثلا ستاره های این جشنید پاشید پاشید برید برقصید.
مسیح بلند شد و دست سلیا را هم گرفت و بلند کرد نور سالن کم شد و آهنگ آرامی بر فضای سالن طنین انداخت.
مسیح دستش را دور کمر سلیا حلقه کرد و او را به خود فشرد دستش را بالا گرفت و سلیا دستش را در دستش گذاشت با ریتم آهنگ آرام آرام تکان می خوردند مسیح گفت: خیلی زیبا شدی شدی عین فرشته ها
سلیا- اونوقت تو به این خوشتیپی چی هستی حوری مرد
و غش غش خندید مسیح با حظ نگاهش کرد و گفت: من فقط یه مرد عاشقم عاشقی که تمام زندگیش بنده به عشقش
سلیا- عزیز دلم
و سرش را روی شانه مسیح گذاشت همچنان آهنگ می نواخت و انها با ریتم ملایمش می رقصیدند کم کم زوج ها به آنها پیوستند. شادمهر و آیدا به آنها نزدیک شدند و شادمهر گفت: اه اه بدم میاد از مردهای زن ذلیل معلوم بود دو ساعته داری خودتو واسه سلیا لوس می کنی
آیدا- شادمهر؟!
شادمهر- باشه بابا
و با یک چرخش از آنها دور شدند. آهنگ که تمام شد صدای سوت و دوست سالن را ترکاند مسیح به سمت گروه نوازندگان رفت و چیزی در گوششان زمزمه کرد بعد میکروفون را در دست گرفت و گفت: خانم ها آقایون یه لحظه! سکوت برقرار شد و همه توجه ها به مسیح معطوف شد مسیح نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی ممنونم که با حضور گرمتون ما رو شاد کردید راستش نمی خواهم مجلس گرمی کنم اهل سخنرانی هم نیستم فقط اومدم که جلوی جمع جلوی چشم همتون یه اعترافی بکنم صاف و ساده
به سلیا اشاره کرد سلیا نزدش رفت مسیح دست سلیا را بوسید و او دستش را دور کمرش حلقه کرد و ادامه داد: خواستم اعتراف کنم که من سلیا رو خانومم رو می پرستم و واقعا عاشقشم!
بعد عاشقانه پیشانی سلیا را بوسید و گفت: دوستت دارم
سلیا خود را در آغوش مسیح انداخت و گفت: من واقعا نمی دونم چی بگم
صدای تشویق بار دیگر اوج گرفت مهراوه و پرمیس همه را برای صرف شام دعوت کردند.
مسیح- عزیزم تو هم گرسنته؟!
سلیا- چطور؟
مسیح- اگه میشه بیابریم بیرون یکم هوا بخوریم
سلیا قبول کرد و هر دو روی تاب توی حیاط نشستند سلیا سرش را روی شانه مسیح گذاشت و مسیح غرق آرامشی سکر آور سکوت کرده بود و تاب را آرام آرام عقب و جلو می کرد.
سلیا- مسیح اون کارت توی سالن برام خیلی ارزش داشت
لبخندی صورتش را پوشاند و گفت: قربونت برم تو برام عزیز تر از این حرف هایی
سلیا سرش را بالا گرفت و چانه مسیح را بوسید مسیح تکانی خورد و سرش را پایین گرفت نگاهش روی لب های سلیا بود ولی بیم آن داشت که با هر حرکتی باز سلیا دلخور شود هیچ دلش نمی خواست شبش را خراب کند اما نگاهش را هم نمی توانست از لب های خوشرنگ او دور کند هنوز حیران بود که را ببوسد یا نه که لب های داغ سلیا را روی لب های خود حس کرد. صدایی درون مغزش گفت: یادته بنیامین رو هم همین طور می بوسید. چشم های بسته اش را گشود و از سلیا فاصله گرفت سلیا خیره نگاهش کرد و همین کافی بود که هر فکری را از سرش بیرون بیاندازد و دوباره لب هایش را به لب های سلیا بدوزد.

با بهت به بنیامین خیره شد حس کرد هر کلمه اش همچون پتکی بر سرش فرود می آید با صدایی که برای خودش هم غریب می آمد گفت: معلوم هست داری چی میگی؟
- دو ساعته دارم حرف میزنم اونوقت تو میگی لیلی زن یا مرد؟
سلیا داد زد: خودتم نمی فهمی داری چی میگی
بنیامین با عصبانیت گفت: باز من تو رو یه چند ماه به حال خودت گذاشتم تو دور برداشتی
سلیا نالید: بس کن بس کن یه کاری نکن که فکر کنم هیچ وقت نشناختمت
- به به حرف های جدید می شنوم ببینم نکنه اون مرتیکه روانی قاپت رو دزیده
سلیا- مسیح روانی نیست اگه مشکلی هم براش پیش اومد تقصیر ما بود.
بنیامین دستش را بالا برد و با صورتی کبود از خشم به سلیا خیره شد سلیا سرش را جلو آورد و گفت: بزن چرا معطلی بنیامین دستش را پایین انداخت و درمانده نگاهش کرد سلیا با صدایی که از بغض زنگ دار شده بود گفت: اینهمه بلا سر مسیح آوردم حتی یه بار هم سعی نکرد دست روی من بلند کنه
بنیامین- من مثل اون بی غیرت نیستم چیه می خواهی وایسی تو چشام نگا کنی و از اون طرفداری کنی منم عین ماست وایسم و هیچی نگم
سلیا- اون بی غیرت نیست عاشقه چیزی که فکر نمی کنم تو باشی
بنیامین با چشمهای گشاد شده چینی به پیشانی اش انداخت و با حیرت گفت: منظورت چیه؟
سلیا- دیگه نمی تونم بیشتر از این عذابش بدم اون گناه نابخشودنی منو بخشید چطور می تونم یه بار دیگه بهش خیانت کنم
بنیامین بازوان سلیا را گرفت و فریاد زد: نکنه باهاش خوابیدی
سلیا یکه ای خورد و گفت: نه... نه...
- پس چه مرگته؟!! چرا اینجوری می کنی؟ می خوای منو ترک کنی؟
سلیا به گریه افتاد: بهتره که همین کارو بکنم دیگه نمی خوام آسیبی به مسیح برسه!
بنیامین خیره نگاهش کرد و گفت: واقعا می خوای همه چیز رو تموم کنی بعد از اونهمه سختی هایی که کشیدیم
سلیا روی زمین نشست و گفت: دیگه طاقت نمیاره اونم اینی که تو میگی رو می میره
بنیامین کنارش نشست و او را در آغوش گرفت و سرش را نوازش کرد و با لحنی مهربان گفت: عزیزم می دونم که سخته می دونم که این مدت خیلی عذاب کشیدی ولی مگه ... مگه دیگه منو دوست نداری
سلیا سرش را بالا گرفت و بی درنگ گفت: البته که دوستت دارم تو عشق اول و آخر من هستی
- پس این اراجیف که بهم می بافی چیه
سلیا- بنیامین بفهم مسیح تحمل یه ضربه دیگه رو نداره
- اون که نمی فهمه تو این بلا رو سرش آوردی
سلیا- خودم چی فکر می کنی یه عمر می تونم با عذاب وجدانش زندگی کنم
- ولم کن بابا عذاب وجدان حقش همون بود هموم موقعی که توی بحران بود طلاق می گرفتی
سلیا- بهتر از این بود که این بلا رو سرش بیارم
- چیزیش نمیشه که پدرش کمکش می کنه
سلیا از بنیامین دور شد و داد زد: نــــــــــــــــــــــــ ـه! محاله که این کارو انجام بدم
بنیامین که از این بحث بی نتیجه کلافه شده بود گفت: می دونی فرق خاطر خواهی با عاشقی چیه
سلیا گیج گفت: نه ولی فکر نمی کنم تو شرایط الان چیز مهمی باشه
- مهمه الان دیگه برو خونه ولی بهت زنگ می زنم روی سوالم هم فکر کن!
سلیا با خستگی به خانه رسید هضم حرف های بنیامین برایش سخت بود کاری که او توقع انجام دادنش را داشت را در توان خودش نمی دید نمی توانست بار دیگر به مسیح ضربه بزند مسیح مهربان آن چشمان معصوم و چهره ای که تازگی ها داشت دوباره شاداب می شد و لب هایی که تازگی ها به خنده گشوده می شد و مردی که تازگی داشت کمر راست می کرد سلیا سرش را تکان داد و داد زد« نه دیگه نمی تونم اینبار می میره» کشان کشان خود را به اتاق خواب رساند و با همان ماتنو شلوار روی تخت خزید بغض سنگین توی گلویش خیال شکستن نداشت نگاهش به ساعت بود « الان دیگه مسیح پیداش میشه، عزیزم به خاطر منه که زود میاد، با یه گل سرخ، برای من لعنتی منی که همه زندگیش رو تباه کردم ، نه نمی ذارم اگه اگه باهاش... اونوقت دیگه بنیامین بی خیالم میشه ... آه بنیامین کاش این نقشه احمقانه رو نکشیده بودی چطور اینقدر احمق بودم که فکر می کردم برای رسیدن به تو باید از روی اون رد بشم ... چطور تو رو فراموش کنم... چطور فراموشت کنم بنیامین... در صورتی که تمام وجودم تو رو می خواهد... چرا نمی تونم عشقت رو از دلم بیرون کنم... اسیر شدم بین عشق و دوستی اسیر شدم... عزیزم عشقم این بار عشقه که قربانی میشه... حاضرم خودم رو نابود کنم ولی دیگه نمی ذارم ذره ای به مسیح آسیب برسه... امشب... امشب همه چیز رو تموم می کنم... منو ببخش عزیزم... منو ببخش عشقم...» صدای زنگ خانه او را از افکارش جدا ساخت می دانست مسیح است دوست داشت زنگ بزند تا سلیا در را برویش باز کند می گفت دوست ندارد کلید بیاندازد همه حسش به این است که عشق در را برویت بگشاید چشمانش دوباره پر آب شد من با این قلب مهربونت چکار کنم و باز صدای زنگ ولی تنش خسته تر از آن بود که از جا بلند شود و باز صدای زنگ....
صدای مسیح در خانه پیچید: سلیا خونه نیستی خانومم
قربون خانومم گفتنت من خونه ام » ولی همه اینها را در دلش گفت چون بغض مانع بیرون آمدن صدایش می شد صدای نگران مسیح که صدایش می کرد دوباره به گوش رسید و همین طور صدای انداختن کیفش روی زمین و صدای پای سراسیمه ای که به اتاقش نزدیک می شد و صدای باز شدن در و نفسی که به آسودگی رها شد
- تو که منو کشتی دختر نگرانت شدم چرا توی تاریکی نشستی
و کلید برق را فشرد نور لامپ چشم هایش را آزرد مسیح با نگاهی به چهره رنگ پریده او که آنطور با لباس بیرون روی تخت خوابیده بود نگران به سویش دوید و گفت: چی شده
جواب سلیا قطره اشکی بود که بروی گونه اش چکید.مسیح سرش را در آغوش گرفت و پرسید: چی شده؟ کسی طوریش شده؟ خودت؟ بعد صورت سلیا را میان دستهایش را گرفت و به صورتش زل زد: بگو چی شده جون به سرم کردی دختر
بغض سنگینش در حال شکستن بود ولی حالا وقتش نبود نمی خواست حساسیت مسیح را برانگیزد سرش را روی سینه مسیح گذاشت و به سختی گفت: چیزی نیست دلم گرفته
- رنگت شده مثل گچ دیوار پاشو بریم دکتر ترسیدی؟!
سلیا- حالم خوبه فقط... فقط میشه بغلم کنی؟!
حلقه دستان مسیح به دورش تنگ تر شد و بوسه بود که بر سر و رویش می بارید
سلیا- مسیح من خیلی دوستت دارم قسم میخورم
مسیح نگران بود سلیا را چه می شد با اینحال گونه سلیا را بوسید و گفت: من که نیازی نیست بهت بگم چقدر دوستت دارم
- می دونم! می دونم...
حس رخوت عجیبی بر وجودش چیره شد صدای نفس های نامنظم مسیح این خبر را به او میداد که تا لحظه ای دیگر اتاق را ترک خواهد کرد همیشه همین کار را می کرد برای اینکه چیزی پیش نیاید از او فاصله می گرفت و خدا می دانست سلیا چقدر برای این کارش از او ممنون بود ولی امشب نه بوسه ای روی چانه مسیح گذاشت بعد لبهایش را به لبهایش دوخت لرزش خفیف بدن مسیح را زیر نوازش های سردش احساس می کرد بغضش هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد با احساس خفگی کمی از او فاصله گرفت « می تونم این کارو بکنم ... با این کارم بنیامین برای همیشه میره...» و دوباره بوسیدن را از سر گرفت اینبار مسیح او را از خود جدا کرد و با صورتی برافروخته و صدایی ضعیف گفت: بهتره برم بیرون
سلیا بی اعتنا نگاهش را به یقه مسیح سراند گلویش را بوسید و کتش را از تنش خارج کرد به دکمه های پیرهنش رسید و یکی یکی با صبر و حوصله بازشان کرد سینه مسیح به طرز محسوسی بالا و پایین می شد
- سلیا من... مطمئنی... نمی خوام... اذیت شی
سلیا نگاهش را به چشم های مسیح دوخت چرا حالا آرام شده بود پس آن بغض بزرگ کجا بود این آرامش از کجا رسیده بود نگاهش هنوز به چشم های خمار و معصوم او بود که از هیجان سرخ شده بودند دلش برای او سوخت دو سال بود که او را از حق طبیعیش محروم کرده بود دو سال بود که او را از همه چیز محروم کرده بود دو سال بود که او را از زندگی کردن محروم کرده بود دستانش بی اختیار دور گردن مسیح حلقه شد و خود را به سینه عریان مسیح چسباند اینبار بوسه هایش رنگ دیگری داشت با طیب خاطر می بوسیدش با مهر و البته علاقه و از روی دوست داشتن و انگار مسیح این را فهمیده بود چرا که او هم جور دیگری بوسه هایش را جواب میداد دست مسیح به مانتوی او رفت سلیا با خود گفت «زیرش یه تاپ مشکی پوشیدم مسیح عاشق این تاپه ولی من فقط واسه بنیامین می پوشیدمش ... بنیامین! ... راستی فرق خاطر خواهی با عاشقی چیه؟... این کار من از روی عشقه؟ ... چرا مسیح رو پس نمی زنم مثل همیشه... چرا؟!! ... دیگه عاشقش نیستم... معلومه که هستم... پس چرا مسیح رو پس نمی زنم مثل همیشه؟!»


«سردمه... کاش مسیح مانتوم رو در نمی آورد... چرا سردمه... » مسیح لحظه ای از سلیا فاصله گرفت لرزش خفیفی سرتاسر بدنش را فرا گرفته بود و دندان هایش به هم می خوردند
- سلیا چت شد
- مسیح من ...
مسیح در آغوشش گرفت و با لحن تسلی بخشی گفت: آروم باش عزیزم لازم نیست با این کار چیزی رو به من ثابت کنی
سلیا را روی تخت گذاشت و خودش کنارش دراز کشید دستش را زیر سر سلیا گذاشت و او را تنگ در آغوش کشید و با همان لحن ادامه داد: چیزی نیست گلم سعی کن آروم باشی اینقدر به خودت فشار نیار
باز دوباره سر و کله بغض پیدا شده بود و اینبار سلیا واقعا حس می کرد در حال خفه شدن است
- دارم خفه می شم!
مسیح نگاهی به چهره سرخ شده سلیا انداخت و به قصد آوردن آب سریع به آشپزخانه دوید لیوانی آب قند درست کرد و کنار سلیا نشست حین خوراندن آب قند به او مدام می گفت: چیزی نیست ضعف کردی الان خوب میشی چیزی نیست چیزی نیست انگار به خودش می قبولاند که چیزی نیست چون با توجه به ضعفش خودش هم در آستانه غش کردن بود سلیا آب قند را نوشید و حس کرد کمی بهتر است مسیح موهایش را نوازش کرد و گفت: دراز بکش و استراحت کن میرم برات یه چیزی درست کنم بخوری
سلیا- ببخشید
مسیح ابروانش را در هم کشید و گفت: الان واسه چی عذر خواهی می کنی؟
سلیا- باز هم اذیتت کردم انگار من متولد شدم تا الهه عذاب تو باشم
و بالاخر بغضش ترکید و هق هق کنان خود را در آغوش مسیح انداخت مسیح سکوت کرد تا سلیا خود را خالی کند از آن چیزی که آزارش داده بود ترسیده بود نمی دانست چه بوده که سلیا را به این حال و روز انداخته است ولی ردپایی از بنیامین را در این موضوع حس می کرد « یعنی باز رفته و بنیامین رو دیده!... اگه دیده بود درست همون روز سعی می کرد با من ... پس چی چی اینقدر آزارش میده»
سلیا کمی آرام گرفته بود مسیح گفت: حالا نمی خواهی بگی چی شده
سلیا سری تکان داد و دماغش را بالا کشید
مسیح دستمالی به او داد و گفت: باهام حرف بزن
سلیا- نمی دونم حس می کنم اعصابم کش اومده
- می خواهی بریم بیرون یه هوایی بخوریم
سلیا- نمی دونم خسته ام
- خوب همین جوری با ماشین یه دوری می زنیم
سلیا- نه!
- چیزی می خوری؟
سلیا- شام درست نکردم
- خوب از بیرون می گیریم چی می خوری
سلیا- بیا بریم اسنک درست کنیم
-می خوای من درست کنم
سلیا- با هم درست می کنیم
-پس تو لباسات رو عوض کن یه آب هم به دست و روت بزن تا منم برم همین کارو بکنم
سلیا نگاهی به کت و پیرهن مسیح و مانتوی خودش که اطراف تخت پراکنده بودند کرد و با خود گفت« واقعا می خواستم این کارو بکنم» نگاهی به چشم های نگران مسیح که دو دو می زدند انداخت و گفت: واقعا می خواستم این کارو بکنم
مسیح لبخندی زد و گفت: سلیا! باز دوباره شروع نکن اینبار نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم
سلیا- منم نمی خواستم جلوی خودت رو بگیری
مسیح- نمی دونم امشب چت شده ولی بعد از شام می تونیم کار نیمه تماممون رو تمام کنیم
سلیا مات نگاهش کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد مسیح حس کرد اگر لحظه ای دیگر کنار او بنشیند کار نیمه تمامشان را قبل از شام تمام می کند!
- پس من رفتم لباس عوض کنم
و کت و پیرهنش را چنگ زد و از اتاق بیرون رفت و سلیا را با این اندیشه گذاشت که « باز هم از اتاق فرار کرد» با رخوت از جا برخواست به دستشویی رفت و با آب سرد صورتش را شست به اتاق آمد پیراهن قرمز کوتاهش را با صندل های قرمزش پوشید و جلوی آینه نشست « بنیامین من دیگه نمی تونم مسیح رو عذاب بدم» قطره اشکی که از گونه اش چکیده بود را پاک کرد و صورت رنگ پریده اش را آرایش کرد درست وقتی که رژلب قرمز را به لبهایش می کشید صدای زنگ گوشی اش بلند شد شماره بنیامین بود! «بردارم... اگه بردارم دیگه نمی تونم... نه برنمی دارم... ولی ... بذار صداش رو بشنوم مطمئنم بعد دیگه حتی نمی خواهد صدام رو بشنوه... عزیزم خیلی غیرتیه... با این کارم داغون میشه... می تونم !» او کی کرد
- الو
بنیامین- سلام خوبی
- سلام ممنون
بنیامین – صدات چرا گرفته
- چیزی نیست؟
بنیامین- گریه کردی؟
سلیا سکوت کرد و صدای نفس های عصبانی بنیامین از آن سوی خط به گوش رسید
بنیامین- چرا؟ واسه چی گریه کردی؟
- بنیامین خواهش می کنم
بنیامین- دوسش داری؟
- تو نمی فهمی
صدای داد بنیامین کرش کرد: داری یا نه؟!
- نه! نه بیشتر از تو
بنیامین- پس داری
- نه اونجوری که تو فکر می کنی
بنیامین- روزی که این بازی رو شروع کردیم بهت گفتم که هوا برت نداره بری دنبال مسیح من نمی تونم تحمل کنم اگه قرار نیست مال من باشی بهتره که اصلا نباشی
- بنیامین؟!
صدای گریه از پشت گوشی به قلبش چنگ زد بنیامین بود که گریه می کرد مردی که در هیچ شرایطی شکستنش را ندیده بود حالا به خاطر او گریه می کرد بنیامین با صدای بغض داری ادامه داد: این کارو با من نکن
و صدای بوق بوق گوشی در گوشش زنگ زد گوشی از دستش افتاد و نگاه سلیا به صورت آرایش کرده اش در آینه افتاد به رژلب قرمزش و لباسی تنگ و کوتاهش « دارم چه غلطی می کنم؟!... گریه کرد... بنیامین من بود که گریه کرد...» خود را در حمام انداخت با حرص لباسش را کند و زیر دوش ایستاد آب سرد از لای موهایش راه پیدا می کرد و روی صورتش می ریخت و آرایشش را می شست... صد بار رژلبی را که همان بار اول شسته شده بود را شست ... زیر دوش زار زد و به خودش و زندگی لعنت فرستاد که با صدای تقه ای به در حمام از جا پرید
- سلیا دو ساعته اون تو داری چکار می کنی حالت خوب نیست ضعف می کنی ها!
به زحمت صدایش را پیدا کرد: الان میام
نگاهش دوباره سمت آینه رفت از آن آرایش زیبا هیچ نمانده بود با رضایت لبخندی زد حوله اش را پوشید و از حمام بیرون آمد و به آشپزخانه رفت
مسیح- بدو برو موهات رو خشک کن
به خیارشور هایی که مسیح خرد کرده بود ناخنک زد و گفت: حوصله ندارم
- سرما میخوری تنبل خانم
سلیا- مسیح من گشنمه تو هم گیر دادی ها
- گیر دادی چیه دختر بی ادب بیا خودم واسه ات خشک می کنم همش ده دقیقه کار داره خوبه موهات تا روی شونه ات بیشتر نیست
سلیا همانطور که دنبال مسیح به اتاق می رفت پرسید: تو دوست داشتی بلند بود
مسیح او را روی صندلی جلوی آینه نشاند و گفت: هنوز توی اون کله کوچولوت فرو نکردی که تو هر طوری باشی من دوستت دارم!


شروع به شسوار کشیدن کرد نگاه سلیا بین چشم های مسیح که در آینه به او زل زده بود و دستهایش که تند و تند بین موهایش بالا و پایین می شد و رژلب قرمز روی میز توالت در گردش بود « هنوز توی اون کله کوچولوت فرو نکردی که تو هر طوری باشی من دوستت دارم!» این جمله مسیح مدام در گوشش زنگ می زد نگاهش حالا به صورت مسیح خیره بود « مگه غیر از خوبی چیز دیگه ای تو وجودش هست! غیر از بخشش ... همه وجودش قلبه... این مرد همه وجودش قلبه» لبخندی که بی اختیار روی لبش بود هر لحظه عمیق تر می شد مسیح سشوار را خاموش کرد و سرش را پایین آورد و در گوشش زمزمه کرد: داری تو ذهنت قربون صدقه من میری؟
سلیا متعجب نگاهش کرد و پرسید: از کجا فهمیدی
مسیح شانه ای بالا انداخت و گفت: از اونجایی که منم تو دلم دارم قربون صدقه تو میرم خوشگل خانوم
سلیا نگاهش کرد و بغض کرد « قربون صدقه من! ... منی که حتی آرایشم رو بخاطر یکی دیگه پاک کردم تا تو نبینی چون فکر می کردم که به عشقم خیانت می کنم! ... » اشک مهمان چشم هایش شد و خیلی زود عزم رفتن کرد و روی گونه اش چکید ابروان مسیح در هم شد با انگشت قطره اشک را زدود و گله مند گفت: چرا باهام حرف نمی زنی تا سبک شی؟
« چی بگم... بگم بین تو که شوهرمی و قد یه دنیا خوبی و مردی که عاشقشم گیر کردم ... بگم موندم تو رو نابود کنم یا خودم و بنیامین رو... بگم خائنم... بگم چی؟»
- چیزی نیست؟
مسیح دلخور گفت: نمی خواهی نگی نگو ولی نگو چیزی نیست
سلیا دست های مسیح را در دست گرفت و مسیح جلوی پایش نشست سلیا سرش را نزدیک صورت مسیح برد جوری که مسیح نفس های سلیا را که روی صورتش پخش می شد احساس می کرد سلیا گفت: باور کن چیزی نیست که بخواهیم نگرانش باشیم بذار به پای احساساتی که در لحظه کنترلشون مشکله ولی در دراز مدت اثری روی زندگیمون نداره و بوسه ای روی گونه مسیح گذاشت و گفت: دیگه نمی ذارم حتی یه لحظه غصه بخوری
مسیح سلیا را تنگ در آغوش گرفت و بغضش را فرو خورد در مقابل سیل احساساتی که روحش را درمی نوردید فقط توانست بگوید: دوستت دارم
سلیا لبخند محزونی زد با اینکه می دانست با این کارش برای همیشه عشقش را پشت سر می گذارد اما سبکی عجیبی در خود حس می کرد پیشمان بود و نبود انگار در خلصه فرو رفته بود حالا انگار می توانست مسیح را درک کند که چرا بخشیده بود شاید چون این احساس سبکی را دوست داشت حسی که بعد از ازخودگذشتگی های مدام دچارش می شد و شاید مثل معتادی به دنبال نعشگی این حس بود.
- بریم شام بخوریم
سلیا سرش را تکان داد و گفت: به یه شرط
مسیح- جون دلم بگو
سلیا- بعدش بریم شهربازی
مسیح- پس بریم همون جا هم یه چیزی می خوریم
سلیا- حیفه اونهمه خیار شور و کالباس آماده کردی
مسیح- خوب میذاریم توی یخچال
سلیا- باشه پس من آماده میشم که بریم
خود را از آغوش مسیح بیرون آورد مسیح انگار خیال بیرون رفتن نداشت و سلیا هم انگار خیال بیرون کردنش را نداشت. آرام آرام حوله را از تنش در آورد و مسیح حس کرد گر گرفته است سلیا با شرم سرش را زیر انداخت. خود را پشت در کمد پنهان کرد مسیح اما نگاهش هنوز به پاهای کشیده و عریان او بود نگاهش به زنی بود که دو سال تمام همه نیاز هایش را فقط به خاطر یک نگاه او سرکوب کرده بود. از جا برخاست و روبرویش قرار گرفت سلیا سرش را زیر انداخته بود اما اعتراضی هم به نگاه های سنگین او نمی کرد سلیا اعتراض نمی کرد پسش نمی زد او را می خواست دستش را دور کمر عریانش حلقه کرد و گردنش را بوسید « پسم نمی زنه... دیگه منو پس نمی زنه» دستان سلیا دور گردنش حلقه شد مسیح گفت: میشه نریم شهربازی
سلیا لبخندی زد و با تکان سر گفت که می شود مسیح دوباره گفت: میشه شامم نخوریم و باز هم لبخند سلیا و تکان سرش مسیح دستش را زیر پای مسیح برد و خواست او را بلند کند که سلیا معترضانه گفت: مسیح!
مسیح عقب جست و اولین چیزی که به ذهنش رسید را بر زبان راند: می خواهی بیرونم کنی؟!
سلیا حس کرد شکست این مرد را چقدر آزرده بود نگاهش به نگاه ترسان مسیح بود ترس از رانده شدن ترس از نادیده گرفته شدن ترس از دوری دوباره و دوباره دلش لرزید دستش را به گونه مسیح کشید و آرام گفت: نه عزیزم فقط خواستم بگم نباید سنگینی بلند کنی می دونی که به قلبت فشار میاد
مسیح قلبش را چنگ انداخت و گفت: همین الان هم با اینهمه احساس سرخوشی داره بهش فشار میاد فکر کنم قصد داری امشب منو از خوشی بکشی و خدا می دونه که راضی ام. راضی ام اگه قرار باشه بمیرم تو آغوش تو باشه
سلیا اخم ظریفی کرد و گفت: میشه اینقدر از مردن حرف نزنی
مسیح سر تا پای سلیا را با لذت دید زد و سرخوشانه گفت: کی دلش می خواد بمیره تو رو عشق است
دست سلیا را کشید و او را روی تخت برد و سلیا را چنان غرق بوسه کرد که احساس خوب دوست داشتن بر سلیا هم مستولی شد و بنیامین و هر آنچه که در قلبش داشت در آغوش مسیح گم شد.
صبح هنگام با حس دست نوازشی چشم هایش را گشود چهره خندان و برافروخته مسیح و لبخند مهربانش اولین چیزی بود که دید. کش و قوسی به خود داد و گرفته گفت: سلام
مسیح- سلام به روی ماه نشسته ات
قیافه ای جدی به خود گرفت و آرام پرسید: مشکلی که نداری؟ دل دردی چیزی
سلیا شرمگینانه خندید و جوابی داد که دل مسیح لرزید: وقتی تو اونطور رفتار می کردی که انگار به با ارزش ترین چیز دنیا دست می زنی مگه ممکنه که مشکلی هم پیش بیاد
مسیح لبخند پت و پهنی زد و گفت: خوب واسه من با ارزش ترین چیز توی دنیا تویی دیگه
سلیا روی تخت نیم خیز شد و گونه مسیح را بوسید : میرم دوش بگیرم
مسیح- باشه زود بیا صبحانه بخوریم
سلیا حمام کرد و مسیح موهایش را برایش شسوار کشید و به قول او کلی در آینه قربان صدقه هم رفتند سلیا به آشپزخانه که آمد با تعجب به میز پر و پیمان نگاهی انداخت و گفت: چه خبره بابا
مسیح به گردنش دست کشید و گفت: این کاچی که میگن خوبه رو من بلد نیستم درست کنم خواستم به مامان زنگ بزنه دیدم سه بازی اونها که نمی دونن ما تازه .... بهر حال ببخشید دیگه ظاهر و باطن
سلیا- عزیز دلم همینا هم خیلی زیاده
مسیح- حالا چی می خوری
سلیا نگاهی به میز انداخت و شکلات صبحانه به او چشمک زد : شکلات صبحانه
مسیح با حوصله شکلات را روی نان تست مالید و به دست سلیا داد و خودش دستش را زیر چانه زد و به او خیره شد
سلیا- مگه خودت نمی خوری؟
مسیح- دوست دارم خوردن تو رو تماشا کنم.
سلیا- اینجوری که نمیشه
و لقمه اش را نصف کرد و گفت: با هم بخوریم
مسیح لقمه را گرفت و با لذت خورد باقی صبحانه را با شوخی و خنده صرف کردند
سلیا- اینطور که معلومه قصد نداری بری سرکار
مسیح نچی کرد و پیش دستی های کثیف را داخل سینک گذاشت. سلیا مربا های دست نخورده را داخل شیشه برگرداند و گفت: پس میای دوباره بریم بخوابیم من خوابم میاد
مسیح خندید و گفت: ای تنبل توبرو استراحت کن من به آشپزخونه سروسامون میدم و میام
سلیا- نه کمکت می کنم
مسیح سلیا را روی صندلی آشپزخانه نشاند و گونه اش را بوسید و گفت: بزرگترین کمک تو همینه که اینجا بشینی و با من حرف بزنی
صدای گوشی مسیح بلند شد مسیح گوشی را نگاه کرد و گفت: باباست
- الو سلام بابا
فرهنگ- سلام پسرم کجایی بابا چرا هنوز نیومدی
- امروز نمیام بابا واسه خودم مرخصی رد کردم
فرهنگ- ولی باید حتما بیایی
- چرا!!!
فرهنگ- یادت رفته امروز با شرکت رها جلسه داریم سخنران جلسه تویی مگه میشه نباشی
مسیح نا امیدانه سلیا را نگریست و گفت: فراموش کرده بودم
فرهنگ- جوونیه دیگه حالا زودباش راه بیفت 1 ساعت دیگه جلسه شروع میشه
- چشم بابا جون الان راه میفتم فعلا
فرهنگ- زود بیا بابا خداحافظ
مسیح گوشی را قطع کرد و با لب و لوچه آویزان گفت: بابا بود یادم رفته بود که امروز یه جلسه مهم داریم سخنران جلسه منم و نمی شه که نرم
سلیا – عزیز دلم مگه سر و ته اینکه بری و جلسه رو برگذار کنی و به کارات سر و سامون بدی و برگدی چند ساعته فوقش 6 یا 7 ساعت مگه نه
- اوهوم
سلیا- خوب برو زودم بیا منم اینجا منتظرت می مونم
- می خواهی ببرمت خونه مامانت یه وقت مشکلی اگه داشتی باهاش حرف بزنی
سلیا- چی میگی تو
- ای وای از بس حالم گرفته است نمی دونم چی میگم
سلیا گونه همسرش را نوازش کرد و گفت: نگا چه پسر بدی نگا چه بغضی هم کرده برو دیرت میشه ها
- تو ناراحت نمیشی
سلیا- نه چرا ناراحت بشم آقامون میره سر کار باید ناراحت شم.
- ظرف ها چی
سلیا- غصه نخور همین جور میذارمشون تا تو برگردی ترتیبشون رو بدی
بعد او را به سمت اتاقش هل داد و گفت: حالا زود آماده شو تا دیرت نشده
مسیح لباس پوشید و بیرون آمد و رو به سلیا گفت: دیگه بهتره به یه اتاق مشترک بریم
سلیا لبخندی زد و گفت: تو که اومدی با هم واسش یه فکری می کنیم
مسیح پیشانی سلیا را بوسید و گفت: دست به هیچی نزن تا برگردم زود میام
سلیا- منتظرتم
مسیح نگاه عمیقی به او انداخت و بیرون رفت.
سلیا در حالی که نا خودآگاه لبخند میزد خود را روی تخت ولو کرد با خود گفت: یه چرتی می زنم بعدش ظرف ها رو می شورم
تازه چشمانش داشت گرم می شد که صدای گوشی اش خوابش را بر هم زد بنیامین بود باید بر میداشت تا همه چیز را تمام کند
- الو
صدای گرفته و خسته بنیامین از آن سوی خط دلش را لرزاند: سلام سلیا
- سلام....
بنیامین- هنوزم نمی خواهی تمامش کنی
- من همه چیز رو تمام کردم تویی که نمی خواهی قبول کنی
بنیامین- بیا با هم حرف بزنیم
- تو نمی فهمی بنیامین دیگه همه چیز تمام شده
بنیامین- منظورت چیه؟
- من ... م.... من و مسیح.....
بنیامین- تو و مسیح چی ؟ چه غلطی کردی؟
سلیا سکوت کرد و به صدای نفس های تند بنیامین گوش سپرد در عین ناباوری اش صدای خسته بنیامین ضعیف به گوشش رسید: باشه هر چند منو نابود کردی ولی باشه اگه اینطوری راحتری باشه فقط یه بار یه بار دیگه بیا ببینمت تو خونه منتظرتم یادت باشه یه مردی که به بدترین نحو از خودت روندیش اینجا منتظرته برای آخرین بار سلیا برای آخرین بار!
و صدای بوق بوق گوشی خبر از قطع آن میداد گوشی از دستش افتاد « بنیامین... عزیزم... » روی زمین افتاد « عزیز دلم» در خود مچاله شد قلبش توی سینه اش سنگینی می کرد « تو قوی هستی ... تو می تونی منو فراموش کنی... ولی مسیح نمی تونه... عزیزم... قلبتو شکستم... لعنت به من... لعنت به من که مایه بدبختی تو مسیحم... دلتو به درد آوردم... گریه ات رو در آوردم... من چکار کردم... چطور تو رو پشت سرم جا گذاشتم... چرا؟... حالا بدون تو چکار کنم... » به هق هق افتاد « برای آخرین بار!... مگه میشه... مگه می تونم بیام و ببینمت و ازت دل بکنم... چطور بیام ... چطور برم وقتی می دونم دیگه بر نمی گردم... جواب مسیح رو چی بدم ... خدااااااااااااااااا... تو بگو چکار کنم.... » نگاهش به ساعت بود و ذهن ناخودآگاهش داشت موقعیت را حلاجی می کرد « مسیح که تا چند ساعت دیگه نمیاد... زود میرم و بر می گردم... بنیامینم دلش شکسته یکم آرومش می کنم و بر می گردم... دل خودمم شکسته یکم بنیامین دلگرمم می کنه و بر می گردم... مسیح به خدا خیانت نمی کنم... بر می گردم... تازه دارم حس می کنم عاشقتم... عشق قدیمیم رو به این حس نو پا می فروشم و بر می گردم... گفتم عشق قدیمی... تو واسم قدیمی شدی؟ آره بنیامین... آره شدی! .... نه نشدی... فقط نمی تونم پا رو دل مسیح بذارم... ولی اونکه نمی فهمه... اگه بفهمه با چه رویی تو روش نگاه کنم ... باور می کنه که اینبار خیانتی در کار نبوده ... فقط خداحافظی می کنم... این حق رو دارم مگه نه... مگه نه مسیح... فقط یه خداحافظی...»


سلااااااااااااااااام
- .....
- سلیا خوابی تنبل خانوم 2 ساعته دارم زنگ می زنم
در اتاق را باز کرد « اینجا که نیست » کل خانه را دید « پس کجاست» به همراهش زنگ زد « دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد » « حتما رفته خونه عمو اینا » شماره عمویش را گرفت:
-الو
مسیح- سلام عمو جون حالتون خوبه
- ممنون از احوال پرسی های شما چطوری؟ دخترم چطوره؟
« یعنی کجاست شاید عمو خونه نیست!»
مسیح- ممنون خوبیم ...عمو شما خونه اید؟
- نه بیرونم
مسیح- زن عمو هم باهاتونه؟
- پرمیس خونه است چطور
مسیح- می خوام ببینم سلیا اونجاست یا نه
- سلیا؟ فکر نکنم آخه من قبل از اینکه تو زنگ بزنی داشتم با پری حرف می زدم چیزی نگفت
مسیح نا امیدانه گفت: حالا من زنگ میزنم شاید تازه رفته باشه
- چرا به خودش زنگ نمی زنی
مسیح- گوشیش خاموشه
- طوری شده عمو جون دعوا کردید
مسیح- نه به خدا عمو تازه قرار بود منکه رسیدم خونه...
و ادامه حرفش را خورد چه سوتی می شد اگر می گفت قرار بوده که وسایلشان را تازه به یک اتاق ببرند
- قرار بود تو که رسیدی چی ؟
مسیح- یه سامونی به خونه بدیم
- خوب شاید رفته خرید
مسیح- حتماً کاری ندارید عمو جون
- نه پسرم سلیا که اومد یه زنگ هم به من بزنید
مسیح- چشم
گوشی را که قطع کرد سریع به پرمیس زنگ زد ولی او هم اظهار بی اطلاعی کرد به مادرش هم زنگ او هم گفت که سلیا به آنجا نرفته است با خوش خیالی به خود قبولاند که سلیا به خرید رفته است و تا ساعتی دیگر بر می گردد لباس هایش را عوض کرد و به آشپزخانه رفت همانطور بود که صبح رفته بود ظرف ها را شست و همه جا را مرتب کرد فکری از مخیله اش گذشت« نکنه رفته ... نکنه ...» و سریع به اتاق سلیا دوید و دیوانه وار در کمدش را گشود با دیدن کمد نفسی از روی آسودگی کشید. همه چیز سر جای خودش بود روی تخت سلیا دراز کشید بوی تن سلیا مستش کرد سرش را توی بالش فرو کرد و گفت: کجا رفتی دلم الان تو رو می خواهد. عکس سلیا را از روی پا تختی برداشت و لبخند زد : هیچ کس توی این دنیا تو رو قدر من دوست نداره عکس را بوسید و سر جایش گذاشت نگاهش به ساعت بود تازه ساعت 6 حتما رفته خرید بهتره وسایلم رو جابجا کنم بیارم اینجا و مشغول شد وسایل کارش را توی همان اتاق سابقش گذاشت و لباس های را به اتاق مشترکشان که از ابتدا سلیا فقط مال سلیا بود تازه دیشب مشترک شده بود منتقل کرد همه چیز را با سلیقه و حوصله در کمد چید و هی با خودش ذوق کرد و گفت: دیدی بالاخره جدایی سر رسید فکر می کردی یه روزی بالاخره این روز برسه و با یاد آوری شب گذشته لبخند عمیقی زد و گفت: فکر می کردی سلیا اجازه این کارو بهت بده دیدی پست نزد دیدی همه این سختی ها نتیجه داد دیدی مسیح خان ارزشش بخشش رو داشت دیدی بالاخره خانوم خونت شد
حالا دیگر همه چیز را مرتب کرده بود نگاهش به ساعت بود که 7:45 را نشان میداد به خود دلداری داد : هنوز که دیر نکرده سراغ گوشی اش رفت و زنگ زد « بازم خاموشه... آخه کجایی دختر ... دیگه دارم نگران میشم...»
با صدای زنگ گوشی از جا پرید فرهاد بود پفی کشید و جواب داد
مسیح- الو سلام عمو جون
- پرمیسم مسیح سلیا اومد
مسیح- هنوز نه
پرمیس با لحنی که انگار با خودش حرف می زد گفت: دیر کرده؟
مسیح نگاهش به ساعت بود
- نه زن عمو تازه هشته هر جا باشه دیگه پیداش میشه
- باشه هر وقت اومد به من خبر بدید
- چشم زن عمو کاری نداری
پرمیس- از دست این دختر یه خبر دادن که کاری نداره نه زن عمو خداحافظ
مسیح خسته به آشپزخانه رفت لیوان آبی برای خود ریخت و به در یخچال تکیه داد و درحالی که جرعه جرعه از آب می خورد با خود می اندیشید که سلیا کجا رفته است.
حالا دیگر دل و روده اش از نگرانی توی هم پیچ می خورد و ضربان قلبش روی هزار بود « کجا موندی دختر پس چرا نمیایی مگه قرار نبود اتاقمون رو درست کنیم بیا دیگه مگه نگفتی منتظر می مونم تا برگردی ... پس چرا منتظر نموندی» آنقدر به ساعت نگاه کرده بود که حالش بهم می خورد از هر چه ساعت است ولی باز هم به ناچار به ساعت نگریست ساعت 10:35 و باز دوباره فرهاد بود که زنگ می زد ولی اینبار زنگ در خانه را مسیح در را گشود و به چهره نگران آن دو خیره شد پرمیس بلافاصله پرسید: اومد
مسیح سری تکان داد و از جلوی در کنار رفت تا داخل شوند
پرمیس- به همه دوستاش که می شناختم زنگ زدم هیچ جا نبود
فرهاد مردد بود بگوید یا نه هم نگران پرمیس بود و هم قلب نیمه جان برادر زاده اش ولی گفت: نکنه اتفاقی براش افتاد باشه بریم بیمارستان...
حرفش را ادامه نداد و به طرف پرمیس که توی سر خودش زد دوید مسیح سست شد و روی زمین نشست فکری که ساعت ها با آن جنگیده بود را فرهاد چه راحت بر زبان رانده بود صدای گریه پرمیس به بغضش تلنگر می زد ولی حالا وقت شکستنش نبود به سختی گفت: چه خاکی تو سرم بریزم عمو
فرهاد به او تشر زد: این کار ها چیه هنوز که طوری نشده شما دو تا عزا گرفتید
مسیح لبش را گاز گرفت اگر واقعا طوری می شد مگر باید طوری می شد
پرمیس نالید: بریم به پلیس خبر بدیم
فرهاد- باید 48 ساعت از گم شدنش بگذره
پرمیس- یه کاری بکن فرهاد دخترم
مسیح به سختی از جا برخاست و برای پرمیس لیوانی آب قند آورد فرهاد قدر شناسانه او را نگریست و لیوان را گرفت و سعی کرد محتویاتش را به خورد پرمیس دهد
صدای زنگ گوشی همه را از جا پراند مسیح گوشی را از روی میز چنگ زد و چون اسم پدرش را دید نا امیدانه جواب داد: سلام بابا
- سلام مسیح جان بابا سلیا اومد
مسیح موهایش را کشید و گفت: نه
- اینطوری که نمیشه بریم بگردیم دنبالش قرار بود جایی بره
مسیح- نه اتفاقا قرار بود خونه بمونه تا من بیام
- باشه حالا هم طوری نشده بابا جان به خودت فشار نیار
مسیح با خود اندیشید « سلیا گم شده... چی چیو چیزی نشده... چی چیو به خودت فشار نیار» با اینحال در جواب فرهنگ گفت: چشم بابا
- ما الان میاییم اونجا عموت کجاست
مسیح- اونها هم همین جان
- خیلی خوب ما الان راه می افتیم فعلاً
برای بار هزارم شماره سلیا را گرفت و باز هم خاموش بود از حرص گوشی را روی زمین کوبید و موهایش را محکم کشید فرهاد گفت: اینقدر به خودت فشار نیار
- چکار کنم عمو یعنی کجاست
فرهاد- اگه تا یازده نیومد میریم دنبالش می گردیم
مسیح خود را روی مبل رها کرد و چیزی نگفت « دنبالش بگردیم ... کجا؟ ... تو بیمارستان ها... خدا جونم خودت کمک کن ... خدااا یه مو از سرش کم نشه... خدا من غلط کردم... فقط سالم باشه... من دیگه هیچی نمی خوام... بداخلاق باشه... منو نخواد... عاشق یکی دیگه باشه... هر چی ... فقط سالم باشه...»
فکری که می رفت در ذهنش جای بگیرد را از خود راند « نه!... اون بهم قول داد... دیشب... »
پرمیس اما بلافاصله فکرش را با صدای بلند فریاد زد: نکنه رفته پیش بنیامین
دو مرد خشکشان زد رنگ مسیح به وضوح پرید و حس کرد دنیا با همه بزرگیش بر سرش خراب شد فرهاد غضب آلود گفت: پرمیس!!!!!!!! و به مسیح اشاره کرد
مسیح حس کرد که هم تب دارد و هم می لرزد برخورد مداوم دندان هایش اعصابش را تحریک می کرد چیزی مثل مذاب قلبش را احاطه کرده بود می سوزاند غرید: همچین چیزی نیست
و قبل از انکه هر آنچه در دلش بود را بیرون بریزد لباس پوشید و از خانه بیرون زد بی هدف در شهر می راند و می ترسید بیمارستان ها را بگردد. آنقدر خدا خدا کرده بود و صلوات فرستاده بود که گلویش خشک شده بود با خود گفت: لعنتی گوشیم رو هم نیاوردم!
خودش هم نفهمید کی جلوی بیمارستان نزدیک خانه اشان ایستاد پای رفتن نداشت پوست لبش را کند و مفصل ناخن هایش را شکست « خدا یا تو رو به همه بزرگیت قسم از همه خطر ها حفظش کن » پیاده شد سرگیجه داشت و قلبش یاری اش نمی کرد با اینحال با قدم هایی سنگین خود را به پذیرش رساند دختر جوانی در حال مکالمه با گوشی بود مسیح به لبه سرد و سنگی پذیرش تکیه کرد تا زمین نخورد پرستار مکالمه اش را به پایان رساند و با خوشرویی رو به مسیح پرسید: می تونم کمکی بهتون بکنم
- ...
پرستار- آقا حالتون خوبه
مسیح نگاه یخ زده اش را به پرستار دوخت و گفت: براتون مریضی نیاوردن که هویتش معلوم نباشه یه زن 23 ساله
پرستار به سرعت کامپیوترش را چک کرد و گفت: نه!
با شنیدن این کلمه نفس حبس شده اش را فوت کرد
-نیست!... انگار آب شده رفته توی زمین... چه خاکی تو سرم بریزم داداش
فرهنگ دلسوزانه شانه برادرش را فشرد و گفت: توکلت به خدا باشه پیداش می کنیم من به سرهنگ مودت سپردم همه پیگیرن
فرهاد نالید: همه بیمارستان ها رو گشتیم ... حتی... زیرچشمی مسیح و پرمیس را پایید و صدایش را پایین آورد و ادامه داد: حتی... پزشک قانونی ها رو هم ... یعنی کجا می تونه باشه
فرهنگ نگاهش به مسیح بود که رنگ پریده و لرزان در مقابل مادرش که سعی داشت به او عرق بید مشک بخوراند مقاومت کند می دانست اگر برای سلیا اتفاقی افتاده باشد مسیح هم از بین خواهد رفت. فرهاد پی نگاه برادرش را گرفت و گفت: دلم واسه این پسر هم خونه نمی دونم چرا هر چی سنگه مال پای لنگه این دو تا بچه از اون روزی که ازدواج کردن یه آب خوش از گلوشون پایین نرفته توی این دو روزه مسیح از همه داغون تر شده پری حداقل گریه زاری می کنه و خودشو خالی م یکنه ولی این بچه پا به پای ما دنبال سلیا گشته و دم نزده
فرهنگ سری از روی تاسف تکان داد و زیرلب زمزمه کرد: خدایا راضی ام به رضات عاقبت این بچه ها رو ختم به خیر کن نذار بچه ام توی این نگرانی و بی خبری دست و پا بزنه
صدای زنگ گوشی همه آن جمع منتظر خبر را تکان داد مسیح به صفحه گوشی نگاهی انداخت و ناگهان فریاد زد سلیاست: پرمیس سست شد و روی زمین نشست مسیح بی درنگ اوکی کرد: سلیا؟!!! عزیز دلم فدات شم کجایی خانومی
-مسیح....
مسیح- جان جان دلم کجایی طوریت شده حرف بزن
-مسیح ... من .. متاسفم ... ولی دیگه بر نمی گردم
مسیح- چی داری میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
-به فکر طلاق باش
مسیح- سلیا!!!!!!!!!!!!
-همین ... به مامان و بابا هم بگو نگران من نباشن ... من دیگه تحمل این زندگی رو نداشتم ... ببخش مسیح ... باید قطع کنم
مسیح- نه نه قطع نکن ... تو رو خدا... باشه باشه میریم طلاق می گیریم تو فقط بگو کجایی بیام دنبالت مامانت داره سکته می کنه سلیا
فرهاد گوشی را از دست مسیح قاپید و گفت: الو سلیا بابایی
- بابا؟؟؟!!!!
- کجایی بابا؟
- بنیا....
و گوشی قطع شد فرهاد با چشمانی گشاد به جمع نگریست «بنیامین!» مسیح قلبش را چنگ زد بغضی که در این دو روز با آن جنگیده بود حالا مغلوبش کرد دستانش را رو به آسمان گرفت و در میان هق هقش گفت: خدایا شکرت سالمه سالمه
پرمیس خود را به بازوی فرهاد آویخت گفت: چی گفت کجاست چرا نمیاد چرا
مسیح غمگین نگاهش کرد و گفت: گفت جام امنه... گفت ... باید ... طلاق بگیریم
همه به یکباره گفتند: چــــــــــــــــــــــــ ــــــی؟؟؟؟!!!!!
فرهاد بازوی مسیح را کشید و گفت: پاشو بیا کارت دارم
و او را به دنبال خود به اتاق خواب کشید در اتاق را بست و گفت: سلیا پیش بنیامینه
مسیح سرش را پایین انداخت و گفت: خودم فهمیدم ... می گفت باید طلاق بگیریم... حتما می خواد... خوب از همون اولم .... هم دیگه رو دوست داشتن
فرهاد- چی داری میگی مسیح ... اصلا عقل تو کله تو هست... مگه این قضیه بنیامین تموم نشده بود
مسیح سکوت کرد دلش نمی خواست کوس رسوایی خودش و سلیا را نواخته شود
فرهاد- تو خودت هم خوب می دونی بنیامین چقدر از من متنفره فکر می کنی می تونه سلیا رو دوست داشته باشه آخه من به تو چی بگم پسر
مسیح نگران پرسید: یعنی می خواهد بلایی سر سلیا بیاره
فرهاد موهایش را کشید و گفت: از او دیوونه همه چیز برمیاد باید پیداش کنم باید پیداش کنم
مسیح- عمو؟؟!!!!
فرهاد دستش را روی شانه مسیح گذاشت و گفت: باید قبل از اینکه دیر می شد همه چیز رو می گفتی من احمق فکردم اون بی خیال شده
مسیح- فقط خواستم آبرو داری کنم
فرهاد- می دونم می دونم حالا باید همه تلاشمون رو بکنیم تا قبل از اینکه اون دیوونه کاری دستمون بده سلیا رو پیدا کنیم
مسیح وا رفت فکر اینجایش را دیگر نکرده بود فرهاد غرید: نمی دونم این دختره احمق چی توی اون دیده بود که اینطوری توی چاه افتاد
مسیح- عمو باید بریم پیش سرهنگ
فرهاد سری تکان داد و گفت: زود باش بریم


تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار