منجلاب عشق


مهرآوه مشتاقانه دستانش را بهم کوبید و ادامه حرف پرمیس را ادامه داد: وای آره خیلی خوب میشه
سلیا چیزی نگفت و سکوت کرد پرمیس پرسید: خوب نظرت چیه؟
سلیا- نمی دونم تا ببینیم نظر مسیح چیه ولی منکه از خدامه
فرهاد- مسیح وقتی تو ازش بخواهی نه نمیاره
فرهنگ- حالا کو این شازده ما پس چرا نیومده
سلیا- الاناست که دیگه پیداش بشه من تا اون موقع برم یه چایی بیارم
و از جا برخاست مهرآوه گفت: دستت درد نکنه عروس گلم
و سلیا به این اندیشید که دیگر مسیح از شنیدن این لقب خوشحال نمی شود. به آشپزخانه رفت و چایی ریخت مشخول ریختن آخرین چایی بود که صدای مسیح را شنید که با صدای خش دار این روزهایش در حال احول پرسی با پدر و مادرهایشان بود سلیا یک چایی دیگر هم ریخت و با سینی پر به آنها پیوست و مشغول پذیرایی شد زیرلبی سلامی به مسیح داد و مسیح هم فقط سری تکان داد سابق بر این مسیح همیشه مانع از پذیرایی کردن او می شد و خودش عهده دار این مسئولیت ولی حالا بی توجه به او به بهانه تعویض لباس به اتاقش رفت با این حرکتش همه نگاهی مشکوکانه به هم انداختند ولی ترجیح دادند سکوت کنند مسیح با لباس راحتی های مشکی رنگش به آنها ملحق شد و روی مبلی کنار پدرش نشست و گفت: چه خبرا؟
فرهنگ- خبری نیست! پسرم چرا تا این موقع شب کار می کنی اینجوری هم خودت رو خسته می کنی و هم سلیا تو خونه تنها می مونه
مسیح خسته از این بحث تکراری گفت: فعلا یه خورده سرم شلوغه کمی که کارم سبک بشه چشم زود میام خونه
فرهنگ که بی میلی مسیح به این بحث را دید سکوت کرد فرهاد گفت: مسیح نظرت چیه عمو جان می خواهیم چند روزی بریم شمال تا حسابی خستگی این چند وقت رو از تنمون بیرون کنیم
مسیح- فکر خوبیه عمو جان سلیا رو هم با خودتون ببرید
مهرآوه- نه پسرم هممون میریم شما هم میاین
مسیح- مادر من همین الان داشتم می گفتم که سرم شلوغه
فرهنگ- اگه مشکلت کارهای شرکته من خودم رسیدگی می کنم
مسیح- نه فقط این نیست من اصلا حوصله اینجور برنامه ها رو ندارم
مهرآوه- یکم به فکر سلیا باش پوسید توی این خونه
مسیح- منکه گفتم سلیا با شما بیاد
سلیا- نه لزومی نداره اگه مسیح نمیاد منم پیشش می مونم
ابروان مسیح هوا رفت و با تعجب او را پایید بعد با لحن تمسخر آلودی گفت: عزیزم نمی خواهد نگران من باشی
سلیا خود را از تک و تا نیانداخت و گفت: چطور می تونم نگرانت نباشم اگه تنها موندی و یهو زبونم لال مشکلی برات پیش اومد چی
مسیح- من می تونم از خودم مراقبت کنم نیازی به پرستار ندارم
لحن صریح و گزنده مسیح همه را به تعجب وا داشت سلیا برای کم کردن تشنج جو خنده ای کرد و گفت: دلتم بخواد همه که از این پرستار های خوشگل و تو دل برو نصیبشون نمیشه
مسیح که حس کرده بود زیاده روی کرده است از جا برخاست و کنار سلیا نشست و دستش را دور شانه او انداخت و پیشانی اش را بوسید و گفت: من قربون این پرستار کوچولوم بشم
لبخند بر لب همه نشست مسیح زیر گوش سلیا زمزمه کرد: فکر نمی کردم بلد باشی از این کارها بکنی
سلیا هم زیر گوش او گفت: تو هم خیلی بازیگر خوبی هستی
مسیح- پس ادامه اش رو داشته باش بعد با صدای بلند رو به جمع گفت: خیلی خوب کی حالا می خواهید برید
پرمیس گفت: این یعنی بله دیگه میای
مسیح- دلم نمیاد سلیا رو ناراحت کنم هرچند می دونم با این بی حوصلگیم سفر همتون رو تلخ می کنم
مهرآوه- این چه حرفیه پسرم
فرهاد- حالا تو بیا عمو جان بقیه اش با من چنان مسافرتی ببرمتون که کیف کنید
صدای زنگ گوشی مسیح بلند شد اس ام اسی از سوی آیدا بود که نوشته بود
«سلام داداش خوسدلم
ساعت 6 بعد از ظهر توی کافی شاپ ... منتظرتم
آدرس: ....
به صرف کیک و قهوه
از آوردن هر گونه بچه و دوست مفت خور اکیدا خودداری شود و اگر دیر کردید حساب میز با شماست »
مسیح خندید و زیر لب گفت : از دست تو دختر
مهرآوه پرسید: کی بود پسرم
مسیح گفت: آیدا قراره فردا بعد از ظهر ببینمش برام اس داده که اوکی کنه قرار رو
اخم های سلیا به وضوح در هم رفت ولی این چیزی نبود که کسی بتواند به خاطرش به مسیح خرده بگیرد بنابراین سکوت اختیار کردند


مهرآوه- فرهنگ بهتره دیگه بریم
فرهنگ- باشه
پرمیس- فرهاد ما هم بهتره بریم
مسیح- چرا قدم ما شور بود
فرهنگ- ما خیلی وقته اینجاییم بابا شامم همین جا بودیم تو خیلی دیر اومدی
مسیح چیزی نگفت همه بلند شدند مسیح و سلیا آنها را تا دم در مشایعت کردند
مسیح خود را روی کاناپه ولو کرد و پوف بلندی کشید سلیا پرسید: مسیح شام خوردی
مسیح- میل ندارم
سلیا- آخه اینجوری ضعیف می شی
ابروان مسیح بالا رفت و با لحنی که تمسخر در آن موج می زد گفت: شما لازم نیست برای من نگران باشی
سلیا که این روزها بنیامین را ندیده بود و اعصابش از دلتنگی و بی خبری ضعیف شده بود به گریه افتاد مسیح متعجب و کلافه گفت: حالا چرا گریه می کنی
سردی کلام مسیح بیشتر تحریکش کرد مسیح دستی میان موهایش کشید و به خودش که نمی توانست در مقابل گریه های سلیا بی تفاوت بماند لعنت فرستاد از جا بلند شد و دستش را دور گردن او انداخت و گفت: چرا گریه می کنی دختر خوب...
سلیا بغض آلود گفت: نمی دونستم تا این حد به نظرت نفرت انگیز میام مسیح درسته من اشتباه بزرگی کردم ولی این مرگ تدریجی حق من نیست
مسیح لحظه ای در او خیره شد سلیا در چشمانش زل زد و ادامه داد: می دونم که دیگه منو به عنوان همسرت دوست نداری ولی به عنوان دوست چی به عنوان دوستی که از بچگی تا حالا باهات بوده دوستی که تنها گناهش مثل خودت عاشقیه همین... و خود را در آغوش مسیح انداخت و زار زد مسیح موهایش را نوازش کرد و با لحن مهربانی که مخصوص خودش بود و این اواخر کمتر خرج کسی کرده بود گفت: عزیز دلم گریه نکن راست میگی تو هم گناهی نداری من خیلی بدم که عذابت میدم قول میدم از این به بعد بهتر برخورد کنم خودمم از این وضع خسته شدم یه جورایی حس می کنم آواره ام از اینکه بیام خونه وحشت دارم از اینکه مدام باید یه جور دیگه و بر خلاف میلم رفتار کنم. این مسافرت فرصتیه واسه هر دومون که دوباره با هم دوست باشیم فقط دوست
سلیا سرش را بالا گرفت و میان گریه لبخند پت و پهنی زد مسیح پیشانی اش را بوسید و گفت: حالا مثل یه دختر خوب برو دست و صورتت رو بشور و یه شام دیروقت به من بده که دلم داره از گشنگی مالش میره
سلیا با بدجنسی گفت: ولی تو که گفتی میل نداری
مسیح- ای تنبل حقت همونه که سرت داد و بیداد کنم
سلیا لبخند دلبرانه ای زد و گفت: دلت میاد
مسیح گفت: پاشو دختر تا کار دستت ندادم
سلیا خنده بلندی کرد و به آشپزخانه دوید مسیح به پشتی مبل تکیه زد و حس کرد خسته است هرچند با بخشیدن او نیمی از وجودش که از عذاب دادنش رنج می برد التیام یافته بود ولی چیزی در درونش فریاد می زد او لایق بخشش نیست سرش را میان دستانش فشرد و زیر لب زمزمه کرد« کی کی از این منجلاب خلاص می شم» با صدای سلیا سرش را بالا آورد
سلیا – حالت بده؟
سعی کرد لبخند نصف نیمه ای بزند : نه خوبم شام چیه
سلیا- قورمه سبزی بیا آشپزخونه آماده است
مسیح بلند شد و به آشپز خانه رفت.


در تمام مدتی که ماجرا را می شنید سکوت کرده بود و هاج واج به چهره در هم شکسته اش خیره شده بود حرفهایش که تمام شد دستانش را در دست فشرد و با لحن اطمینان بخشی گفت: غصه نخور خودم پیداش می کنم
آیدا نا امید گفت: ولی می دونی چند تا پلیس دنبالشن بابا اون عموی بد عنقش هیچ کس نتونسته پیداش کنه
مسیح لبخندی زد و گفت: حالا منم می گردم یه نفر بیشتر شانس پیدا شدنش رو بیشتر می کنه
آیدا- اگه از کشور خارج شده باشه چی
مسیح_ یه چیزی بگم؟
آیدا- بگو!
مسیح- تو زودتر از همه پیداش می کنی
آیدا- من؟؟؟!!!!
مسیح- خودش دلش تنگ میشه و از تو خبر میگیره
آیدا که منتظر تلنگری بود اشکش سرازیر شد: دلش تنگ نمی شه الان یک ماهه که گم و گور شده یه اس به من نداده هر بار که گوشیم زنگ می خوره دو متر می پرم تو هوا میگم شاید فربده ولی ....
مسیح آهسته و مهربان گفت: گریه نکن آجی کوچولو مگه داداشت مرده چشم خودم می گردم دنبالش
دستمالی به دستش داد و ادامه داد: بیا اشک هات رو پاک کن
آیدا دستمال را گرفت و اشکهایش را پاک کرد مسیح گفت: آفرین خوب فین هم کن که دیگه دماغت رو بالا نکشی آبرومون رفت بسکه فین فین کردی
آیدا میان گریه به خنده افتاد مسیح گفت: قربونت برم تو همیشه بخند نمی دونی خنده هات چه انرژی به من میده
خنده آیدا پررنگ تر شد و گفت: دقیقا مثل من که از خنده تو شاد میشم خوب از اول که اومدیم همش من حرف زدم تو چه خبر به تعریف
مسیح- با سلیا آتش بس اعلام کردیم قراره بود با پدر و مادرها بریم شمال
آیدا- چرا میگی بود
مسیح- توقع نداری که با این وضعیت برم خوش گذرونی
آیدا- دقیقا همین توقع رو دارم
مسیح- حرفشم نزن
آیدا- تو به این مسافرت احتیاج داری خودت رو توی آینه دیدی شدی مثل یه پیرمرد هفتاد ساله
مسیح- پس خودتو ندیدی
آیدا- من؟! منکه 14 سالمه
مسیح بی صدا خندید و گفت: بر منکرش لعنت منظورم این بود که حسابی بهم ریخته ای اصلا یه فکری تو هم بیا
آیدا- آره که سلیا حکم قتل جفتمون رو صادر کنه
مسیح- من و سلیا رابطه امون دوستیه
آیدا- به هر حال صورت خوشی نداره
مسیح- با شادمهر بیا
آیدا- عمرا
مسیح- ببین کلا سه راه جلوت میذارم یا با کل خانواده ات بیا یا با شادمهر بیا یا هم خودت تنهایی بیا
آیدا- الان این سه تا راه بود همش که بیا بود
مسیح- خوب یه راه چهارمی هم هست اینکه من نرم
آیدا- باع نه مرسی رو همون سه راه اول تمرکز می کنم
مسیح- آیدا تو که اینجا بجز غصه خوردن کاری از دستت بر نمیاد بیا بریم شمال یه هوایی هم به کله ات می خوره همم اونجا، هم فکری می کنیم ببینیم چه کار می تونیم بکنیم
آیدا- باشه با بابا صحبت می کنم ببینم چی میگه بهت خبر میدم کی میرید
مسیح- دقیق معلوم نیست احتمالا آخر هفته آینده میریم
آیدا سری تکان داد و نگاهی به قهره سرد شده انداخت و گفت: اینم که سرد شد نخوردیم
مسیح- الان میگم یکی دیگه بیارن
آیدا- نچ نمی خواهد پاشو منو برسون بیمارستان که دیرم شده ماشینم نیاوردم
مسیح- چشم آبجی
آیدا- چشمت بی بلا
مسیح آیدا را که رساند به شادمهر زنگ زد
-الو؟
مسیح-الو سلام شادمهر خوبی ؟
شادمهر مردد گفت: مسیح تویی
مسیح با صدای به ظاهر دلخوری گفت: یعنی منو نشناختی
شادمهر ذوق زده گفت: ای بی معرفت تویی مسیح چه عجب یاد ما افتادی
-منم یکی مثل تو
شادمهر آهی کشید و گفت: راست میگی ولی باور کن گرفتاری بدی پیش اومده
-خبر دارم آیدا بهم گفته
شادمهر- خوب پس بهم حق بده
-چشم حق هم میدم امروز چه کاره ای
شادمهر- چطور
-می خواهم یه جا ببینمت باهات کار دارم
شادمهر- واسه تو بیکار بیکارم کی؟ و کجا؟
مسیح ساعت و محل قرارشان را گفت و حداحافظی کرد.


قیافشو!.... شادمهر جان من از همین الان به هممون تسلیت میگم که قراره با این بریم سفر
شادمهر- سربه سرش نذار مسیح تا همین الان داشت با دایی کل کل می کرد بلکه راضیش کنه بیاد ولی نشد که نشد
آیلار- هر کی به خواهر من گیر بده با من طرفه ها
مسیح بلند خندید و گفت: بابا چقدر طرفدار چشم من هیچی به این خانم اخمو نمیگم
سلیا به جمع آنها نزدیک شد و بی تفاوت سلامی سرسری کرد و رو به مسیح گفت: همه منتظرن بهتره حرکت کنیم
مسیح نگاهی به شادمهر انداخت و گفت: شادمهر جان ...
شادمهر که قبلا از اوضاع توسط آیدا با خبر بود با لحن شادی گفت: بزن بریم داداش ما پشت سرتون میاییم
آیدا- مسیح ما راحتیم تو برو
مسیح لبخندی زد و به دنبال سلیا رفت
فرهنگ و فرهاد و مهراوه و پرمیس سوار ماشین فرهاد و مسیح و سلیا سوار ماشین خودشان و شادمهر و آیدا و آیلار هم سوار ماشین شادمهر شدند و به راه افتادند.
مسیح- رفتارت جلوی دوستام خوب نبود
سلیا- خودت میگی دوستام دوستای من نبودن که باهاشون گرم بگیرم
مسیح- مشکلش چیه که یکم دوستانه تر برخورد کنی؟
سلیا- میدونی که از این دختره خوشم نمیاد
مسیح- چرا؟
سلیا- اصلا تو چرا اینهمه باهاش گرم می گیری؟
مسیح با تعجب لحظه ای به سلیا خیره شد و بعد به روبه رو نگریست و گفت: یعنی باید باور کنم که داری حسادت می کنی؟
سلیا- اصلا هم حسادت نمی کنم!
مسیح- من نمی تونم اسم دیگه واسه این رفتارت بذارم
سلیا دستانش را محکم بغل زد و روی صندلی سیخ نشست و گفت: حالا قراره تا آخر این مسافرت به خاطر این دختره دعوا کنیم؟!!!!!!
مسیح سعی کرد منطقی برخورد کند و عصبانی نشود: این دختره اسم داره آیدا، نه قرار نیست دعوا کنیم به شرطی که تو هم قول بدی بهتر برخورد کنی
سلیا معترض گفت: اصلا واسه چی اینا رو دعوت کردی قرار بود یه جمع خانوادگی باشیم واگر نه منم می تونستم دوستام رو دعوت کنم که باهامون بیان
مسیح کلافه گفت: هنوز هم دیر نشده زنگ بزن هر کی رو که دوست داری بگو بیاد ولی خواهشا این بحث مسخره رو تمومش کن
سلیا- اصلا من دلم می خواهد برگردم
مسیح در اولین فرصت توی یک پارکینگ ایستاد و نشان داد که می خواهد دور بزند سلیا متعجب پرسید: داری چکار می کنی
مسیح- برای اینکه برگردم باید دور بزنم
سلیا- برگردی واسه چی
مسیح- مگه نمی خواستی برگردی
سلیا با حیرت به مسیح خیره شد و با تته پته گفت: چ..چرا...ولی ...اگه ....برگردیم مامان اینا ناراحت میشن
مسیح تقریبا داد زد: پس ساکت شو اینقدر غر نزن
سلیا که توقع همچین حرکتی را از جانب مسیح نداشت بغض کرد و ساکت ماند شادمهر از کنارشان گذشت و اشاره کرد چیزی شده و مسیح اشاره زد که پشت سرشان می آید.
آیدا- داشت برمی گشت
شادمهر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: فعلا که نظرش عوض شده و داره دنبالمون میاد
آیلار- فکر کنم خانومش از اینکه ما هم اومدیم خیلی ناراحته من می گم وقتی رسیدیم بریم یه ویلا جدا بگیریم
شادمهر- فکر خیلی خوبیه دلیلی نداره که توی یه ویلا باشیم
آیدا- مسیح خیلی ناراحت میشه
شادمهر- من خودم باهاش حرف می زنم اینطوری هی زنش واسه ما چشم و ابرو میاد اون بیچاره هم معذب میشه و مسافرت زهر مارش میشه
آیلار- آره ، هر چند سلیا خیلی خوشگله ولی بازم حیف مسیح بود خودش به این مهربونی چه زن گنداخلاقی داره
آیدا تشر زد: زشته ... این حرف ها چیه...
آیلار گفت: اصلا به من چه یه چیپس بده بخورم فعلا
شادمهر- چیپس نخور یه جا وایمستیم تو راه صبحانه می خوریم
آیلار- پس زودتر چون من گشنمه
آیدا- واستا من یه زنگی به مسیح بزنم ببینم اونها چکار می کنن
شادمهر- بزنگ
آیدا شماره مسیح را گرفت و منتظر ماند
-الو
آیدا- چطوری داداش
- اخم هات رو باز کردی؟
آیدا- بعله تا کور شود هر آنکه نتواند دید
مسیح- بشمر
آیدا بلند خندید وگفت: شما برنامه اتون واسه صبحونه چیه
- یه جای دبش می شناسم یکم دندون سر معده هاتون بذارین میرسیم بابا اینا هم دارن میرن همون جا
آیدا کمی من و من کرد و گفت: اووووم... چیزه... می خواهی ما یه جای دیگه بریم... به خاطر سلیا....
مسیح عصبانی گفت: آیدااااا؟! به خدا بخوای اینطوری کنی نه من نه تو
- خوب بابا آتیشش هم چه تنده بهت افتخار میدم باهام صبحانه بخوری
مسیح گفت: چی بهتر از این خوب حالا تا تصادف نکردم قطع کن
- خدا نکنه
و قطع کرد و رو به آیلار گفت: مسیح میگه یه جای خوب بلده واسه صبحانه می ایستن


شادمهر به پشتی تخت چوبی تکیه کرد با یک حرکت نمایشی دست روی شکمش کشید و گفت: آخی سیری چه کیفی داره
همه خندیدند مهرآوه گفت: نوش جونت پسرم
مسیح- مامان من یه دونه پسرم ها حسودیم میشه
مهرآوه- خوبه خودت می دونی همین یه دونه ای پس دیگه چرا حسودی
آیدا- مسیح از این بدجنس بازی ها در نیار که بهت نمیاد
فرهنگ- گل گفتی آیدا خانم
آیلار با فلاسکی به جمع آنها پیوست و با صدای بلند گفت: کی گل گاو زبون می خوره مامان پزه ها
همه موافقت خود را اعلام کردند آیلار به همه گل گاو زبان داد سلیا اما پشت چشمی نازک کرد و گفت: مرسی نمی خورم آیلار بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و گفت: هر جور راحتید و لیوان را به سمت شادمهر گرفت شادمهر حین گرفتن لیوان گفت: شاگرد رستورانیه داره چپ چپ نگامون می کنه ها
فرهاد- کجا بیچاره اصلا نگاه نمی کنه
مسیح- سخت نگیر عمو این شادمهر کلا به همه گیر میده
پرمیس- خوب گل گاو زبونتون رو که خوردید راه می افتیم باشه
بعد از خوردن یک صبحانه دبش همگی به راه افتادند تا به ویلا رسیدند شادمهر از ماشین پیاده شد و به مسیح که فرهنگ مانعش می شد که چمدان ها را جابه جا کند گفت: یه لحظه بیا
مسیح رو به پدرش گفت: بابا نبری ها پات درد می گیره سرایدار الان میاد
و به سمت شادمهر رفت و گفت: هوووم؟!
شادمهر- هووم چیه بله!
- خوب بله
شادمهر- ما می خواهیم بریم ویلا پیدا کنیم
- ویلا پیدا کنید؟
شادمهر- آره
- یعنی چی پس اینجا چیه ویلا نیست
شادمهر- ما اینجا راحت نیستیم
- تو غلط کردی
شادمهر- مسیح اذیت نکن دیگه
- یعنی جدی جدی نمی خواین اینجا با ما بمونید
شادمهر- نچ
مسیح کلافه موهایش را عقب راند و پرسید: به خاطر سلیا؟
شادمهر لبخند دوستانه ای زد و گفت: اینجوری بهتره
مسیح لحظه ای متفکر بر جا ماند و بعد گفت: باشه پس کلید ویلای ما رو ببرید همین جوری آوردم گفتم شاید بدرد بخوره که خورد الان بریم تو ناهار رو که خوردیم باهم میریم نشونت میدم باشه
شادمهر شانه مسیح را فشرد و گفت: مرسی که درک می کنی
مسیح لبخند تلخی زد و گفت: دارم از زور شرمندگی می میرم نمی دونم چرا اینطوری می کنه
شادمهر- این چه حرفیه خوب بنده خدا از ما خوشش نمیاد زوری که نیست و بعد خودش قاه قاه خندید آیدا به آنها نزدیک شد و گفت: چیه دو ساعته دارید پچ پچ می کنید
شادمهر- داشتم قضیه ویلا رو برای مسیح توضیح می دادم
آیدا- مسیح ناراحت که نمیشی ؟
مسیح- نه خودم به شادمهرپیشنهاد کردم برید ویلای ما دوست ندارم توی این مسافرت چیزی خاطرتون رو مکدر کنه
آیدا لبخندی زد و گفت: مرسی داداش میرم این آیلار تنبل رو بیدار کنم
شادمهر- منو تو هم بریم وسایل رو جابجا کنیم
آیدا- مسیح تو چیزسنگین برنداری ها
مسیح اخم کرد و گفت: ای بابا
آیدا- همین که گفتم
مسیح – چشم امر دیگه
آیدا- هیچی دیگه می تونی بری
هر دو به سمت ویلا رفتند در ابتدا پدر و مادر ها ازاینکه آنها می خواهند جدا باشند ناراحت شدند اما شادمهر آنها را متقاعد کرد و قول داد که فقط برای استراحت به آنجا بروند
فرهاد که دوش گرفته بود و لباس راحتی سفیدی بر تن کرده بود سرحال و قبراق با صدای بلند گفت: آقایون و خانوما من دارم میرم لب دریا قدمی بزنم کی با من میاد؟
آیلار اولین نفری بود که موافقت خود را اعلام کرد فرهنگ و مهرآوه هر دو تصمیم به استراحت گرفتند و به اتاقشان رفتند پرمیس بازوی شوهرش را گرفتو گفت: نمی خواهی که بدون من بری
فرهاد- بدون تو هرگز
آیدا خندید و گفت: چه راحت میشه حدس زد که شما عاشق همید
فرهاد با حالت مسخره ای پرمیس را پس زد و گفت: برو اونور آبروم رفت
شادمهر خندید و گفت: من هم میام آیدا تو نمیای
آیدا خواست مخالفت کند که مسیح با اشاره به او فهماند که برود با اینکه دلیل او را نفهمید ولی موافقت کرد فرهاد گفت: سلیا بابایی تو نمیای
سلیا- نه بابا من خسته ام می خوام بخوابم
فرهاد- باشه تو چی مسیح
مسیح برای حفظ ظاهر گفت: منکه نمی تونم خانومم رو تنها بذارم
شادمهر با لودگی دست آیدا و آیلار را کشید و گفت: بیاین بریم این دو تا فنچ نیاز به تنهایی دارند
فرهاد با صدای بلند خندید و با هم از ویلا خارج شدند
سلیا - چرا نرفتی باهاشون
- نمی خواستم بابات با خودش فکری بکنه
سلیا- فکری نمی کرد
- سلیا حوصله بحث کردن ندارم از لحظه ای که اومدیم مدام داری غر غر می کنی و می خواهی دعوا راه بندازی
سلیا- من؟ منکه کاری بهت ندارم
- باشه تو راست میگی
بعد از جا برخاست و گفت: میرم یه دوش بگیرم
سلیا- مسیح!
- بله
سلیا سرش را پایین انداخت و گفت: می دونی که اینجا مجبوریم توی یه اتاق بخوابیم
مسیح نیش خندی زد و گفت: نترس من خوب یاد گرفتم که چطور احساستم رو کنترل کنم


خوب گوش کن ببین چی میگم این مسافرت آخرین فرصته
سلیا- بنیامین خسته شدم، باباااااااا اون دیگه دلش با من صاف نمی شه
-به درک که نمیشه منم نخواستم اون دلش با تو صاف بشه فقط می خواهم یکمی جو آروم شه که موقعی که تو طلاق می گیری خیلی طوفانی و سخت نباشه
سلیا-همین الان اگه به مسیح بگم طلاقم بده به خدا با سر قبول می کنه
- د نه د تو جنس ما رو نمی شناسی بهت قول شرف میدم با همه این ماجرا ها بازهم دلش رضا نیست طلاقت بده
سلیا-بنیامین من بریدم می دونی چند وقته ندیدمت که چی بشه دل مسیح رو بدست بیارم که چی بشه بذار طوفان بشه بذار همه چیز بهم بریزه خوب به درک من مردم از دلتنگی
- فدای چشمات فکر می کنی برای من آسونه ولی می خواهم وقتی به هم میرسیم دیگه دغدغه نداشته باشیم نمی خواهم وقتی اومدی تو خونه ام هی واسه پدر و مادرت و ضربه ای که بهشون خورده گریه زاری راه بندازی و خودت رو عذاب بدی خانوم کوچولوی خوشگلم من می خواهم تو وقتی میایی پیشم با همه وجودت بیایی نمی خواهم غصه دار باشی
سلیا با بغض گفت: ولی من بدجوری دلتنگم دارم دیوونه میشم
-منم همین طور پس زود باش دست بجنبون تا همه چیز روی روال بیفته
سلیا چیزی نگفت و بنیامین ادامه داد: خیلی می خوامت خانومی قشنگم حالا برو بخواب
-دوستت دارم بنیامین
-دیوونتم
سلیا گوشی را قطع کرد برای لحظه ای به سینه فشردش که با ضربه ای که به در اتاق خورد از جا پرید مسیح داخل شد و رو به سلیا گفت: یه لحظه میری بیرون می خواهم لباس عوض کنم
سلیا بی حرف از اتاق خارج شد اما قبل از اینکه در را ببندد از صدای برخورد جسمی روی زمین سراسیمه دوباره داخل شد مسیح روی زمین افتاد بود به سرعت کنارش نشست و گفت: مسیح چی شد خوبی
مسیح بی رمق نگاهش کرد و گفت: سرم یهو گیج رفت خوبم
-الان بابا رو صدا می کنم
مسیح دستش را گرفت و سعی کرد لبخند بزند: گفتم که چیزیم نیس فقط سرم گیج رفت
و برای اطمینان به سختی نشست و گفت: دیدی؟
« من ... من لعنتی ... من آشغال این بلا رو سرت آوردم ... تو که اینجوری نبودی ... من خوردت کردم ... لهت کردم.... حالا هم دارم باز دوباره و صد باره بهت خیانت می کنم به تو به خودم به بنیامین ... لعنت به من... لعنت به عشق... » محکم او را در آغوش گرفت و گفت: ببخش مسیح منو ببخش
-سلیا باور کن نایی ندارم
سلیا شرمنده خود را از مسیح جدا کرد و گفت: ببخشید
مسیح لبخند کج و کوله ای زد و گفت: کاری نکن که مجبور شم برم توی هال روی کاناپه بخوابم
سلیا سرش را پایین انداخت و سکوت کرد مسیح گفت: سلیا!
سلیا سرش را بالا آورد و به چشمان سیاه مسیح زل زد
« آخ اگه بدونی چقدر عاشق چشماتم.... دختر من چه جوری می تونم تحمل کنم.... من تاب این نگاه به اشک نشسته رو ندارم....»
سعی کرد میلش به بوسیدن را سرکوب کند هنوز آخرین بار که سلیا پسش زده بود را به وضوح در خاطر داشت و می دانست تاب اینکه بار دیگر رانده شود را ندارد سلیا هنوز هم به او خیره بود مسیح به سختی گفت: می خواهی من برم جای دیگه بخوابم نمی خواهم معذب باشی
سلیا چیزی نگفت مسیح ادامه داد: اینجوری نگام نکن
- چه جوری
مسیح- اینطوری خیره خیره
- اونوقت نگاه کنم چی میشه
مسیح به زحمت نگاهش را از چشمهایش که حالا رنگی از شیطنت داشت گرفت و به زانوانش خیره ماند
- نگفتی نگاه کنم چی میشه
مسیح- عذابم نده
سلیا یخ کرد کمی عقب نشست و گفت: نمی خواستم... نمی دونستم... یعنی اینقدر از من بدت میاد؟!
مسیح حس کرد نزدیک است به گریه بیفتد غلیان احساسات راه منطقش را می بست دیگر نمی توانست تظاهر کند دیگر نمی خواست! با همه بدی هایش دوستش داشت با همه بی معرفتی هایش سلیا سوالش را تکرار کرد «یعنی اینقدر از من متنفری» و شاید منتظر همین تلنگر بود شاید منتظر لحظه ای بود که تمام احساسات سرکوب شده اش را بیرون بریزد بغض داشت خفه اش می کرد و حالا چشمانش درست در چشمان او فقل بود لبش می جنبید ولی کلمه ای خارج نمی شد بخشش چیزی بود که خودش به آن احتیاج داشت دلش می خواست ببخشد دلش می خواست آسوده و فارغ ببخشد و فراموش کند که خودش او را دیده که بنیامین را می بوسد دلش می خواست که آن فیلم یک کلک سینمایی بود دلش می خواست این زن که زنش بود و حالا در یک قدمی اش بود خیره خیره نگاهش می کرد اینقدر دور نبود اینقدر ظالم نبود که با همه بدی ها هنوز هم متوقع باشد که عاشقانه دوستش بدارد احساسی که همین حالا داشت و ابلهانه تلاش می کرد بروزش ندهد سلیا بی رحمانه پرسید: بگو جوابش فقط یه کلمه است آره یا نه
- نه
آنقدر آرام گفت که خودش هم به زحمت شنید بی اختیار بلند تر گفت: نه و انگار که خودش هم محتاج شنیدن باشد باز بلند تر گفت: نه و برای اطمینان باز هم بلند تر گفت : نه حالا راحت شده بود بی اختیار لبخند زد و با خود زمزمه کرد : نه متنفر نیستم و نگاهش را به او دوخت و دوباره گفت: نمی بینی من ازت متنفر نیستم و خندید خنده ای هیستریک و عصبی سلیا دستش را روی پای مسیح گذاشت و آشفته پرسید: خوبی بازهم خندید و گفت: عالیم و گنگ نگاهش کرد و خشن پرسید: نمی بینی عالیم و قبل از آنکه جلویش را بگیرد بغضش ترکید و گریست گریه ای که بخاطر کنترل صدایش مبنی بر متوجه نکردن بقیه لرزش شدید شانه اش توی ذوق می زد سلیا ترسید این حالات مسیح را قبلا در آسایشگاه دیده بود و می ترسید با خود گفت: یعنی یه حمله عصبیه و باز به خود تشر زد چرا دست از سرش برنمی داری مسیح لزران و گریان و بی پناه می نمود سلیا سرش را در آغوش گرفت و گفت: مسیح آروم باش

===================


او اما همچنان در آغوشش می لرزید « خدایا چکار کنم چرا اینجوری شد» سر مسیح را روی زمین گذاشت و گفت: الان بابا رو صدا می کنم بریم بیمارستان
مسیح به سختی از میان دندان هایش که مرتب بهم می خورد کلمه قرص را ادا کرد سلیا مستاصل گفت: منکه نمی دونم کدوم به کدومه و باز صدای ضعیف مسیح: آیدا!
سلیا دستپاچه گوشی مسیح را برداشت و شماره آیدا را گرفت و حین بوق خوردن با استرس می گفت: زودباش زودباش بردار دیگه دقایقی بعد صدای خواب آلود آیدا در گوشی پیچید: الو سلام داداش
سلیا با تعجب تکرار کرد : داداش؟! و نگاهش به مسیح افتاد تازه فهمید برای چه زنگ زده است
سلیا- سلام آیدا مسیح....
آیدا نگران میان حرفش پرید و پرسید: مسیح چی شده؟!
- حالش خوب نیست داره می لرزه بدنش یخ کرده و عین یه تیکه چوب شده
آیدا با خود زمزمه کرد یه حمله عصبی دیگه
آیدا- یه قرص آرامبخش بهش بده منم الان خودمو می رسونم
و قبل از اینکه اجازه مخالفتی به او بدهد گوشی را قطع کرد سلیا سر در گم در اتاق به دنبال قرص گشت و چون چیزی پیدا نکرد بالای سر مسیح نشست و گفت: مسیح قرص های کوفتیت کجان
مسیح حالا لرزشش کمتر شده بود و بهتر به نظر می رسید هر چند هنوز دندان هایش بهم می خورد اما بدنش از آن خشکی عجیب دقایقی قبل در آمده بود به سلیا اشاره کرد کمکش کند تا روی تخت بخوابد و گفت: نترس بهترم سلیا خود را روی سینه مسیح انداخت و گریه کرد: مسیح من خودمو می کشم دیگه طاقت دیدن این حالات تو رو ندارم
مسیح اخم هایش را در هم کشید و گفت: این چه حرفیه
سلیا سرش را بالا گرفت و گفت: من... من... خیلی پستم... ولی ... بخدا دلم نمی خواد اینجوری ببینمت
مسیح لبخند نصف و نیمه ای زد و گفت: خودتو عذاب نده
و انگار دیگر نایی نداشت تا حرفی بزند پلک هایش رو هم افتاد سلیا با ترس از اینکه بیهوش شده باشد تکان محکمی به او داد و گفت: مسیح حالت خوبه
مسیح به سختی پلک هایش را از هم باز کرد و گفت: خوابم میاد خسته ام
سلیا موهای نامرتبش را که روی پیشانی اش اجتماع کرده بودند را به عقب راند و گفت: باشه بخواب من پیشت می مونم و دستش را در دست خود فشرد و گفت: منو ببخش مسیح
دقایقی به همان حال ماند که صدای گوشی مسیح او را از جا پراند شماره آیدا بود
- الو؟
آیدا- میشه درو باز کنید ما پشت دریم نخواستم زنگ بزنم کسی رو بیدار کنم
سلیا- الان
و با اینکه می ترسید دم در رفت و در را گشود آیدا و شادمهر و آیلار که زیادی خواب آلود به نظر میرسید به او سلام کردند همه را به داخل دعوت کرد و به سمت ساختمان راه افتادند شادمهر پرسید: سرایدارتون پس کجاست
سلیا توضیح داد: مادرش حالش بد شده بود بهش زنگ زدن اونم فوری رفت
آیدا نگران پرسید: مسیح حالش چطوره
- خوبه هنوز یکم می لرزید ولی خیلی بهتر شده بعدم خوابید
همه به آهستگی داخل شدند شادمهر و آیلار توی نشیمن ماندند و سلیا آیدا را به اتاق خوابشان راهنمایی کرد.
آیدا نگاهی به چهره رنگ پریده مسیح انداخت و نگران صدایش زد : مسیح داداشی؟
هر چند کلمه داداش سلیا را متعجب می کرد ولی باز هم چیزی نپرسید مسیح تکانی خورد و چیزی نامفهوم زیر لب زمزمه کرد آیدا دستش را روی پیشانی مسیح گذاشت و بعد با وحشت دستش را پس کشید و گفت: داره تو تب می سوزه باید ببریمش بیمارستان و از جا بلند شد و دقیقه ای بعد با شادمهر به اتاق آمد سلیا گفت: الان آماده میشم آیدا نگاهی به شادمهر انداخت و گفت: بیا ببریمش تو ماشین به سختی مسیح را به ماشین منتقل کردند آیدا به هزار زحمت توانست آیلار را راضی کند تا همانجا بماند و هر به سمت بیمارستان به راه افتادند به محض رسیدن آیدا به سمت پذیرش دوید و توضیحاتی داد مسیح را به اتاقی منتقل کردند و سریع به او رسیدگی شد سلیا پریشان روی روی صندلی توی راهرو نشسته بود و مدام به خودش و بنیامین لعنت می فرستاد که لیوانی چای مقابل چشمانش قرار گرفت سرش را بالا گرفت شادمهر لبخند مهربانی زد و گفت: ببخشید چیز بهتری گیرم نیومد بفرمایید سلیا لیوان چای را گرفت و زیر لب تشکر کرد شادمهر کنارش نشست و گفت: غصه نخورید حالش خوب میشه سلیا سری تکان داد و مقداری چای نوشید آیدا پکر از اتاق بیرون آمد هر دو ایستادند و سلیا پرسید: چی شد آیدا با دلخوری پرسید: چرا دوباره بهش حمله دست داد؟ اونکه صبح حالش خوب بود و داشت شوخی می کرد و می خندید بعد با سوءظن بارزی سلیا را پایید.سلیا سرش را زیر انداخت حدس اینکه این دختر از تمام زندگیش خبر دارد برایش کار سختی نبود و این دقیقا همان دلیلی بود که از او خوشش نمی آمد مسلما خوش آیندش نبود که او رازش را بداند راز خیانتش را به سختی لب از لب باز کرد : اومد تو اتاق که لباس عوض کنه و ... دلیلی نداشت که بگوید مسیح از او خواسته اتاق را ترک کند ... و نمی دونم چی شد که یهو خورد زمین و ... و باز هم سانسور کرد...و شروع کرد به لرزیدن آیدا زهرخندی زد و طوری نگاهش کرد که یعنی خودتی بعد خود را روی صندلی انداخت و گفت: صبح مرخصش می کنن سلیا گفت: خیلی ممنون زحمت کشیدید من پیشش می مونم شما برید استراحت کنید شادمهر گفت: من جواب مسیح رو چی بدم که خانومش رو تنها گذاشتم تو بیمارستان نه ما می مونیم صبح مرخصش می کنن دیگه! و بحث را خاتمه داد آیدا سرش را به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست شادمهر در گوشش زمزمه کرد: خوبی؟! چشماهیش را به نشانه تایید باز و بسته کرد شادمهر گفت: چرا با سلیا کل کل می کنی ؟ خودشون زن و شوهرن می دونن چکار می کنن آیدا به سرعت نگاهش را به سمت شادمهر چرخاند و به او چشم غره رفت شادمهر لبخند عریضی زد و گفت: چه خواهر شوهر بازی هم در میاره حالا چرا واسه من چشم در میاری منکه عروستون نیستم آیدا خنده اش گرفت و مشتی به بازوی شادمهر زد و گفت: گمشوشادمهر خواست لبخند بزند که میان دهن دره عمیقش گم شد آیدا پرسید: خیلی خوابت میاد؟ شادمهر مظلومانه گفت: دارم می میرم از بی خوابی آیدا گفت: برو استراحت کن وقتی خواستن مسیح رو مرخص کنن بهت زنگ میزنم که بیایی سلیا از جا برخاست و پرسید: میشه برم اتاق مسیح آیدا فقط سری تکان داد و سلیا به اتاق مسیح رفت شادمهر گفت: شما دو تا چرا هی میخواین منو دک کنید آیدا لبخندی زد و زیر لب گفت: دیوونه و سرش را دوباره به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست نمی دانست چقدر در همان حال ماند و به مسیح و فربد فکر کرد که با احساس سنگینی روی شانه اش چشمهایش را گشود و شادمهر را در حالی دید که غرق خواب سرش را روی شانه او گذاشته بود اول خواست بیدارش کند اما حس غریبی مانع شد حالا وقتی اینقدر نزدیک به او سر بر شانه اش خوابیده بود و او می توانست بی دغدغه به صورتش زل بزند همه حس هایی که سعی در پاک کردنشان داشت به یکباره سر برآورده بودند و او را لبریز از عشقی کهنه میکردند یاد فربد لحظه ای وجدانش را غلغلک داد که لبخند بی مورد شادمهردر خواب لحظه ای همه چیز را از یادش برد و حتی ته دلش قیلی ویلی رفت که پیشانی بلندش را که نزدیکه چانه خودش بود ببوسد. برای پاک کردن این ذهنیات دوباره سرش را به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست و سعی کرد این را ندیده بگیرد که مردی که همیشه به دنبال بدست آوردنش بوده حالا سرش را روی شانه اش گذاشته و خوابیده است. کم کم خواب بر او هم غلبه کرد و خوابید
چشمهایش را گشود و اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد این بود که دوباره به همان روزهای کذایی در آسایشگاه باز گشته است سراسیمه از جا برخاست جوری که سلیا که کنارش سر بر تخت گذاشته و به خواب رفته بود هم از خواب پرید و هراسان پرسید: چیه؟!
مسیح همانطور بهت زده گفت: اینجا کجاست؟!
سلیا- بیمارستان دیشب تب داشتی آوردیمت اینجا
و در چهره رنگ پریده مسیح دقت کرد و ادامه داد: نترس الان که دکتر ببینتت مرخصت می کنه
مسیح کمی آرام گرفت و تازه فرصت کرد به چهره پف کرده و خسته سلیا نظری بیاندازد پرسید: دیشب تا صبح تو اینجا بودی؟ سلیا سری به نشانه تایید تکان داد و مسیح ادامه داد: چرا نرفتی خونه قبل از اینکه بخواهد جوابی بدهد تقه ای به در خورد و شادمهر سرک کشید و گفت: آماده هستید یا نیستید من اومدم تو مسیح لبخندی زد و گفت: تو اینجا چکار می کنی شادمهر دست به کمر زد و گفت: فکر کردی سلیا تا اینجا کولت کرد و آوردت نخیر بنده جورت رو کشیدم و خودش قاه قاه خندید آیدا که تازه وارد اتاق شده بود با اخم رو به شادمهر گفت: چته کل بیمارستان رو گذاشتی رو سرت و با مهربانی رو به مسیح گفت: بهتری؟
مسیح سپاسگذارانه نگاهش کرد و گفت: بهترم
شادمهر معترضانه گفت: نگا نگا واسه من اخم می کنه در حد لالیگا بعد رو به این آقا اینجوری میکنه
و ابروهایش را بالا داد لبخند پهنی زد و چند بار تند و پشت سر هم پلک زد و دست آخر با صدای مسخره ای که سعی در نازک کردنش داشت پرسید: بهتریِِِِییییییییییییییی؟ !!!!
همه حتی سلیا هم به خنده افتاد دکتر به همراه پرستاری وارد شد و با خوشرویی جواب سلام همه را داد و گفت: خوب همه بیرون تا من یه معاینه بکنم و ان شاءالله مریضتون رو مرخص کنم .


مهرآوه چهره رنگ پریده مسیح را از نظر گذراند و اخم هایش را در هم کشید پرمیس پرسید: یعنی چی که نصف شب هوس کردید برید پیاده روی ؟
سلیا غر غر کرد: خوب هوس کردیم دیگه
مهرآوه که چشم از مسیح بر نمی داشت گفت: و اصلا هم دلیلی نداشت به ما هم خبر بدید
مسیح- نمی خواستیم بیدارتون کنیم
شادمهر گفت: خاله جون سخت نگیرید دیگه جوونیه شما خودتون جوونی نکردید
فرهنگ گفت: چرا عمو جون کردیم ولی کار شما هم درست نبود
آیدا- شرمنده اگه نگرانتون کردیم
فرهنگ لبخند پدرانه ای به آیدا زد و پرمیس گفت: چطور دلتون اومد این بچه رو نصف شب بخاطر یه همچین کاری زابرا کنید موقعی که بیدار شد شوکه بود و نمی تونست درست حرف بزنه!
آیلار زیرزیرکی خندید لحظه ای که بیدار شده بود آنها همه دوره اش کردند و او از آنجا که نمی خواست چیزی بگوید که بعدا مشکلی پیش بیاید خود را بهت زده نشان داده بود و جوابی به سوال های آنها نداده بود
آیدا- نگران این نباشید این کلا از خواب که بیدار میشه گیج می زنه
و دور از چشم بقیه چشمکی حواله آیلار کرد و آیلار دوباره ریز ریز خندید
مهرآوه- پسرم رنگت بدجوری پریده بیا بریم صبحانه بخور
شادمهر با صدای بلند گفت: اینو ولش کن خاله الان می خواهد ناز کنه بگه من اشتها ندارم بیا به من برس که دارم از گشنگی می میرم
همه به خنده افتادند و آیدا سقلمه ای به او زد که باز هم شادمهر با صدای بلند اعتراض کرد و خنده همه را تشدید کرد مسیح از جا برخاست و گفت: میرم استراحت کنم
آیدا گفت: قبلش باید یه چیزی بخوری
مسیح- میل ندارم
سلیا- میل ندارم که نشد حرف باید یه چیزی بخوری یا نه
آیدا با طعنه گفت: بله با پیاده روی طولانی دیشب اگه چیزی نخوری ضعف می کنی اونوقت می بریمت بیمارستان
سلیا سکوت کرد و مسیح با اعلام آمادگی خود برای صرف صبحانه بحث را خاتمه داد
هنوز در حال صرف صبحانه بودند که فرهاد از راه رسید و گفت: سلام به همه
و وقتی جواب سلامش را از همه گرفت روی صندلی کنار شادمهر نشست و دستی پشتش زد و گفت: خوب جریان دیشب چی بوده مطمئنم که همه آتیش ها از گور تو بلند میشه
شادمهر چشمانش را تا آخرین حد گشاد کرد و گفت: من؟!!!!!!! تازه آتیشی هم در کار نبوده ما فقط رفتیم پیاده روی آخه آیدا داشت گریه میکرد و می گفت که اضافه وزن پیدا کرده
اینبار نوبت آیدا بود که چشمانش را گشاد کند و با همان لحن بپرسد:من؟؟؟؟!!!!!!!!!
شادمهر قیافه ای متفکر به خود گرفت و پرسید: یعنی چند لحظه پیش قیافه منم همین شکلی بوده اه اه اه
و در میان خنده همه آیدا چشم غره ای نثار او کرد صدای گوشی آیدا بلند شد با لبخند به صفحه گوشی نگاه کرد ولی لبخند روی لبش ماسید و با قیافه ای آمیخته از تعجب و دلتنگی و خشم به اسم فربد روی صفحه گوشی اش زل زد مسیح نگران پرسید: آیدا کیه؟ فربده؟ آیدا نگاهی به مسیح انداخت و سرش را بالا و پایین کرد مسیح گفت: خوب جواب بده شادمهر با خشم غیرمنتظره ای گوشی را از دست آیدا کشید و گفت: خودم جواب میدم آیدا چیزی نگفت ولی مسیح دخالت کرد: نه! شادمهر متعجب مسیح را نگاه کرد و مسیح ادامه داد: آیدا جواب بده اون الان همه امیدش به اینه که تو جواب بدی
آیدا با دستهایی لرزان گوشی را گرفت و با خود فکر کرد فربد خیال قطع کردن ندارد ببخشیدی گفت و از جمع فاصله گرفت و جواب داد: الو؟
- الو آیدا خودتی عزیزم دلم چقدر دلم برات تنگ شده بود
آیدا- فربد! تو...تو کجایی
- ببخش آیدا تو که می دونی من بیگناهم مگه نه بهم بگو که می دونی
آیدا- آره معلومه من مطمئنم که تو بیگناهی ولی کجایی چرا رفتی چرا نموندی و ثابت نکردی که بیگناهی
صدای نفس های فربد از پشت خط این حس را به آیدا منتقل می کرد که او دارد گریه می کند و این بغض او را هم شکست و به گریه افتاد فربد با صدای زنگ داری گفت: گریه نکن نازنینم مجبور شدم اگه اینجا می موندم هیچ جوری نمی تونستم ثابت کنم که کاری نکردم اون شریک نامردم همه چی رو بالا کشید و همه تقصیر ها رو انداخت گردن من چنان کلاه گشادی گذاشت سرم که تا روی گردن رسیده و منم کاری از دستم برنمیاد
آیدا زار زد: حالا چی میشه فربد تا آخر عمرت که نمی تونی فرار کنی
فربد سکوت کرد و بعد غمگین و گرفته گفت: من دارم میرم آیدا زنگ زدم بهت بگم که صیغه رو فسخ کردم نمی تونم تو رو هم با خودم بدبخت کنم
آیدا تقریبا داد زد: چی داری میگی ؟
و حس کرد پاهایش تحمل وزنش را ندارد روی پله های جلوی ساختمان نشست و گفت: داری منو ترک می کنی؟
فربد- اینکارو با من نکن آیدا من خودم دلم خونه ولی چکار کنم من دارم از ایران میرم پروژه میلیاردی بود چطور وایسم و جواب 10 میلیارد پول گمشده رو بدم تا آخر عمرم باید برم زندان پس چه بمونم چه فرار کنم تاثیری تو زندگیمون نداره
آیدا- تو می خوای منو ترک کنی!
فربد داد زد: آیدا تو رو خدا تو خودت می دونی که چقدر برام عزیزی می دونی که توی دنیا جز تو کسی رو ندارم ولی چکار کنم منی که تکلیف خودم هنوز مشخص نیست چطور می تونم تو رو با خودم ببرم تازه اگه ببرم تو می تونی خانواده ات رو فراموش کنی لیاقت تو بیشتر از ایناست من نمی خواهم با خودخواهی زندگی تو رو تباه کنم
آیدا با صدایی که از شدت گریه می لرزید گفت: فربد بیا برگرد ما با هم همه چیز رو درست می کنیم بابا پی کارت رو میگیره بهترین وکیل رو برات می گیریم نمی ذارم به گناه نکرده بندازنت زندان
فربد- کاش همه چیز به همین آسونی بود عزیزم خیلی دوستت دارم
آیدا- منم دوستت دارم
صدای هق هق فربد توی گوشی پیچید و آیدا حس کرد کسی قلبش را چنگ می زند
فربد- دیگه باید برم
آیدا- فربد!
فربد- متاسفم آیدا برای همه چیز من می خواستم خوشبختت کنم
آیدا- فربد تو نباید این کار رو بکنی
فربد- آیدا خواهش می کنم کارو سخت نکن فقط بدون هیچ کسی رو توی این دنیا اندازه تو دوست نداشتم مواظب خودت باش عشقم متاسفم و منو ببخش
و قبل از اینکه آیدا بتواند حرفی بزند صدای بوق بوق توی گوشی پیچید سراسیمه شماره فربد را گرفت ولی خاموش بود دوباره و دوباره و دوباره باور نداشت به همین راحتی فربد همه چیز را بینشان تمام کرده باشد باز هم شماره را گرفت و درست وقتی که مغزش همه چیز را قبول کرد و فهمید که چه شده است و صدای هق هقش در فضای ویلا پیچید.

آیلار اولین کسی بود که خود را به او رساند و در آغوشش کشید خود را توی بغل آیلار انداخت و زار زد چشمش که به قیافه کبود از خشم شادمهر افتاد میان هق هق گفت: نامزدیمون رو بهم زد رفت برای همیشه و سرش را در سینه آیلار فرو برد سعی کرد جلوی جمع کمی خوددارتر باشد مهرآوه و پرمیس نیز نوازشش کردند و سعی در دلداریش داشتند مسیح رو به شادمهر گفت: ببرش بیرون الان خیلی به تو احتیاج داره
شادمهر متعجب گفت: ولی ....
مسیح- ولی چی منکه همه چیز رو بهت توضیح داده بودم
شادمهر حسودانه گفت: اگه من رو دوست داره چرا واسه بهم خوردن نامزدیش اینقدر خودش رو عذاب میده؟!
مسیح ابروانش را بالا انداخت و زل زد به صورت شادمهر دقیقه ای بعد بدون انکه چیزی بگوید نزد آیدا رفت و زیر بازویش را گرفت و گفت: پاشو آجی خوشگلم
آیدا- مسیح دیدی اونم منو نخواست!
این جمله بی اختیار آیدا شادمهر را تکان داد با خود گفت: اونم منو نخواست؟! یعنی منظورش منم؟ فکر می کنه من نخواستمش؟! دختره احمق خود را او رساند و دستش را گرفت و گفت: بسه دیگه اینقدر گریه نکن
آیدا سرش را زیر انداخت و چیزی نگفت مسیح اخم آلود شادمهر را پایید و گفت: سرش داد نزن
شادمهر گفت: من امروز باید تکلیفم رو با این روشن کنم
مسیح- شادمهر چرا دیوونه بازی در میاری
آیلار و مهرآوه و پرمیس و فرهاد و فرهنگ و سلیا با تعجب به آن سه نفر چشم دوخته بودندو نمی دانستند قضیه چیست
مسیح- لازم نکرده تو چیزی رو مشخص کنی بریم داخل آیدا یه آبی به دست و روت بزن
شادمهر با خشونت دست آیدا را کشید و او را میان بازوان خود گرفت و گفت: دختره احمق من تو رو دوست دارم!
گریه آیدا بند آمد و غم چهره اش به حیرت تبدیل شد مسیح با تاسف سری تکان داد و ساکت ماند آیلار گفت: شادمهر؟!
شادمهر- چیه خوب دوسش دارم
افکار مغشوش آیدا به او اجازه تفکر نمی داد چرا همه چیز بهم ریخته بود چرا فربد رفته بود و شادمهر مغرور جلوی اینهمه آدم اینطور بی پروا به او می گفت که دوستش دارد « ترحم؟! داره به من ترحم می کنه؟ اگه نه بعد از این همه مدت چرا حالا یادش افتاده که منو دوست داره » دست شادمهر را پس زد و به سمت در ویلا دوید مسیح به دنبالش روان شد و بازویش را چسبید آیدا صبر کن آیدا برگشت و با پشت دست اشک های لجوجش را که دوباره روی صورتش می غلتیدند را پاک کرد مسیح گفت: باور کن شادمهر دوستت داره
آیدا- مسیح تو دیگه چرا؟ نمی بینی دلش واسه من سوخته
مسیح- بذار برات توضیح بدم
آیدا- الان حالم خوب نیست
مسیح- می دونم عزیز دلم می رسونمت ویلا خودتون تا استراحت کنی نمی ذارم کسی مزاحمت بشه می دونم که به تنهایی بیشتر از همه چیز احتیاج داری
آیدا لبخند تشکر آمیزی زد و مسیح برای آوردن سوییچ داخل ساختمان شد شادمهر با سری افکنده مقابلش ایستاد و گفت: آیدا ... من...
آیدا- هیچی نگو الان هیچی نمی خوام بشنوم
و از او فاصله گرفت و کنار ماشین ایستاد مسیح با سوییچ رسید حین رد شدن از کنار شادمهر گفت: نگران نباش خودم همه چیز رو درست می کنم
شادمهر همانجا ایستاد و رفتنشان را تماشا کرد مشتش را محکم کف دستش کوبید و گفت: گندت بزنن پسر اینهمه عشقت رو تو دلت نگه داشتی که حالا و اینطوری ابرازش کنی احمق احمق
مسیح آیدا را رساند و برگشت همین که رسید با خشم رو به شادمهر گفت: پاشو بیا کارت دارم
شادمهر مطیعانه با مسیح توی باغ رفت مسیح به طرفش چرخید و گفت: حقته که با مشت بزنم تو چونه ات
شادمهر چانه اش را به سمت مسیح گرفت و گفت: بزن حقمه بزن
مسیح کمی آرامتر گفت: چرا این کارو کردی منکه بهت گفته بودم آیدا نسبت به عشق تو بی اعتماده اونوقت تو موقعیت بهتر از این گیر نیاوردی آخه من به تو چی بگم پسر
شادمهر- نمی دونم نمی دونم فقط لحظه ای که گفت دیدی اونم منو نخواست حس کردم که منظورش منم منی که وقتی آرین مرد از زور اینکه نتونستم ناراحتیش رو تحمل کنم رفتم خودمو گم و گور کردم منی که توی تمام اون مدتی که با اون مرتیکه نامزد بود می دیدمش و آب می شدم و دم نمی زدم چطور باید خودم رو کنترل می کردم مسیح من فکر می کردم اون منو نمی خواهد بخدا اگه یه درصد احتمال می دادم که اونم عاشق منه مثل الان یه لحظه هم صبر نمی کردم ولی اخم و تخماش بداخلاقی هاش کل کلاش چیز دیگه ای رو نشون میداد اون لحظه هم خریت کردم بابا غلط کردم هر کی ندونه تو یکی می دونی که من چقدر خاطرش رو می خوام اگه نه یکاره پا نمی شدم بیام شمال!
مسیح دستش را روی شانه شادمهر گذاشت و گفت: میدونی بهم چی گفت
شادمهر نگاهش را به او دوخت و منتظر ماند مسیح لبخند غمگینی زد و گفت: فکر می کنه دلت واسش سوخته بدتر از قضیه فربد این فکر داغونش کرده
اشک چشم های شادمهر را پر کرد و نالید: حالا چه غلطی بکنم
مسیح آهی کشید و گفت: با آیلار برید خونه ولی کاری به کارش نداشته باشید بذارید تو حال خودش باشه من درکش می کنم هیچی بدتر از این نیست که عزیزی آدم رو پس بزنه
شادمهر- نمی تونم ناراحتیش رو تحمل کنم باید بهش بگم که اشتباه می کنه
مسیح- باز هم عجله کردی
شادمهر سرش را به زیر انداخت مسیح گفت: نمی خواهد خودت رو ملامت کنی بالاخره باید از یه جایی شروع می کردی
شادمهر- میرم آیلار رو صدا کنم نگران خواهرش بود بهتره بریم خونه
و به سمت ساختمان راه افتاد
مسیح- شادمهر
شادمهر به سمتش چرخید مسح گفت: تنهاش نذار بهش ثابت کن که عاشقشی اون به این اطمینان نیاز داره



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار