منجلاب عشق


چراغ اتاقش خاموش بود مسیح داخل شد روی تخت خوابیده بود و نا آرام می نمود انگار که خواب بدی می بیند زیر لب چیزهایی می گفت کنار تخت نشست و گوشش را نزدیک دهان او برد
مسیح ... منو ببخش... نه.... نرو .... مسیح ....خواهش می کنم نرو ....من.... تنهایی نمی تونم
خواب او را می دید؟ ذهن نا خودآگاهش برای عشقی سوخته پر می کشید بی اختیار چشمانش روی صورت او فقل شده بود قلبش به فرمان میداد این صورت دوست داشتنی را نوازش کند کمی نزدیک تر رفت روی صورتش خم شده بود طوری که نفس هایش به صورتش می خورد و دیوانه اش می کرد هیجان زده بود ونمی توانست ذهنش را از لبان او منحرف کند میل بوسیدن در تمام بدنش رسوخ کرده بود یک بار دیگر لبانش تکان خوردند « مسیح...» قلبش لرزید چرا نمی توانست از او متنفر باشد چرا حالا اینگونه بالای سرش نشسته بود با خود برای بوسیدنش مبارزه می کرد چرا نمی توانست بین داشتن و نداشتن او یکی را انتخاب کند آیا می توانست او را بدست بنیامین بسپارد کسی که به همه زوایای ذهن تاریکش آشنایی داشت! کسی که آنها را تا بدین جا کشانده بود کسی که بی رحمانه سند خیانت همسرش را توی صورتش کوبیده بود سند خیانت همسرش با خودش را سلیا غلطی زد و طره ای از موهایش روی پیشانی اش ریخت بازهم زمزمه کرد « من نمی خواستم» مسیح زمزمه کرد چی رو نمی خواستی ؟ نابودی منو؟ نابودی زندگیمون رو؟ چی رو؟ آن طره موی روی پیشانی او بدجوری وسوسه اش می کرد عاقبت بی طاقت شد کمی عقب تر نشست خواست از اتاق بیرون برود ولی پاهایش یاری اش نمی کردند به آن زن ظریف که با تمام وجود خوردش کرده بود خیره شد تک تک اجزای بدنش را از نظر گذراند میل به درآغوش گرفتنش کلافه اش کرده بود سرش را روی زانوانش گذاشت و زمزمه کرد: خدایا این چه عذابیه اگه این یه امتحانه من نمی تونم اگه عذاب به جرم کدوم گناه اگه تقدیرمه چرا اینقدر سیاه خدایا سخته نمی تونم هم داشته باشمش و هم ازش دور باشم. خدایا نمی تونم نسبت به حضورش بی اعتنا باشم حالا می فهمم چرا حس می کنم هیچ انرژی ندارم از بس با خودم در کشمکشم خداجون تو رو به بزرگیت منو از این منجلاب بکش بیرون اگه برای منه پس بهم برش گردون و اگه نیست ازم دورش کن » سلیا باز نا آرام در جای خود تکانی خورد و چیزی زیر لب زمزمه کرد حواس مسیح به قطره اشکی بود که در تاریک و روشن اتاق روی صورت او می درخشید. قلبش در حصار سینه اش بی تابانه تقلا می کرد آرام به او نزدیک شد نزدیک و نزدیک تر و بی اختیار چشمانش را بوسید. و حالا نیاز بر او چیره شده بود لب هایش را هم بوسید و بعد گردن سفیدش را بوسه هایی به سبکی پر نمی دانست که اگر سلیا را بیدار کند او چه عکس العملی نشان خواهد داد ولی آنچه او را از بیدار کردنش منع می کرد عکس العمل سلیا نبود دلش نمی خواست او بداند که چطور هنوز هم در برابر عشقش زبون است اشک باز هم لجوجانه تصمیم داشت از میان پلک هایش راهی به بیرون پیدا کند و چانه اش به لرزه افتاده بود دستش را جلوی دهانش گذاشت تا هق هق نکند حس عجیبی به یکباره تمام وجودش را در بر گرفت حسی تلخ باور این حقیقت که هنوز هم عاشقانه سلیا را پرستش می کند چنان به وضوح خود را نمایاند که مسیح دیگر نتوانس انکارش کند بله او هنوز هم سلیا را دوست داشت. سرش را تکان داد انگار می خواست این فکر را از سرش بیرون بیاندازد. دوباره چشم هایش به صورت او خیره بودند چیزی در مغزش فریاد زد «نــــــــــــــــه!» به سختی ایستاد روی پاهایش بند نبود نمی توانست خود را تحمل کند از خودش برای این عشق بیزار بود ولی انگار کاری نمی توانست بکند نگاهی دیگر به او انداخت خم شد و رویش را مرتب کرد با لبهای تب زده اش پیشانی اش را بوسید و گرفته اتاق را ترک کرد می دانست که باز هم تب کرده است سرش سنگین بود و به سختی نفس می کشید قلبش را چنگ زد و با خود اندیشید » تا کی می تونم تحمل کنم؟!» و روی تخت ولو شد از آن سو سلیا که دیگر حضور مسیح را در اتاق حس نمی کرد با احتیاط زیر چشمی همه جا راپایید بعد که خیالش راحت شد روی تخت نیم خیز شد و گوشی اش را از زیر بالش بیرون کشید و اس ام اسی به بنیامین فرستاد
- رفت!
فوری جوابش رسید: سوتی که ندادی
- نه ولی هنوز هم نمی فهمم دلیل این مسخره بازی ها چیه
بنیامین- تو نمی فهمی گفتم که ما باید مسیح رو به زندگی عادی برگردونیم
- به نظر من که داریم بیشتر عذابش می دیم
بنیامین- چطور؟
- نمی دونی چطور با خودش می جنگید که به من نزدیک نشه.
- شد؟
سلیا مردد به صفحه گوشی اش چشم دوخت لازم بود به او بگوید که مسیح بوسیده بودش آنهم با چشمانی اشکبار انگشتانش روی صفحه لمسی گوشی به حرکت درآمدند: نه ولی گریه کرد
- خوبه این نشون میده که هنوز دوستت داره
- و این دوست داشتن به چه درد می خوره؟
- به درد بهبودی خودش
- بنیامین مطمئنی
- شک داری بهم
- نه ولی...
- بیخود فکرت رو درگیر نکن کارت امشب عالی بود همین طور با نقشه من پیش بریم به زودی مسیح خوبه خوب میشه
- امیدوارم
- باش- برو بخواب دختر
- شب بخیر عشقم
- شب تو هم بخیر عزیزم


- منکه نمی فهمم تو چی میگی؟ خوب من زنتم ما با هم محرمیم حالا درسته که زیر یه سقف زندگی نمی کنیم و لی مشکل تو مشکل منم هست من می خواهم کمکت کنم
فربد- آیدا جان گفتم که چیز مهمی نیست
- باشه دیگه اصرار نمی کنم ولی قول بده که اگه کمک خواستی اول به من بگی
فربد- باشه خوشگل من اول به خانومم میگم چشم
آیدا لبخندی زد و به پشتی صندلی تکیه داد فربد پرسید: هنوزم توی مرخصی هستی
- اوهوم...
فربد- اوهوم چیه دختر بد بگو بله
- بــــــــــــلــــــــــه
آیدا خندید و گفت: اگه اینقدر درگیر نبودی توی این مدت مرخصی من می تونستیم کلی خوش بگذرونیم.
فربد به طرف او خم شد و دستانش را گرفت: ببخشید... منم خیلی دوست داشتم ....ولی
آیدا انگشت اشاره اش را روی لب های فربد گذاشت: هیس... من درکت می کنم...
فربد با عشق به او نگریست و گفت: می دونستی خوشگل ترین کوچولوی عاقل دنیایی
آیدا- فربد جان هندونه ها رو بذار توی یخچال خنک شه با هم بخوریم
فربد با صدا خندید و گفت : از دست تو دختر راستی... و زنگ گوشی اش مانع از ادامه حرفش شد.
- الو
- ....
- یعنی چی؟
- ....
- پیروز یه غلطی بکن
- ....
فربد نا آرام دستش را به پیشانی اش کوبید بعد نگاهش به نگاه نگران آیدا دوخت انگار تازه یادش افتاده باشد که او اینجاست اجمالی به شخص پشت گوشی گفت: خیلی خوب خیلی خوب خودم میام
- ...
- آره نیم ساعت دیگه اونجام.
آیدا نگران پرسید: طوری شده
فربد سعی کرد لبخند بزند: آره یکی از کارگر ها افتاده توی یکی از چاه های مجتمع
آیدا صورتش را چنگ انداخت: وای خدا زنده است.
فربد- آره آتش نشانی رسیده و دارن درش میارن منم دارم میرم اونجا
آیدا- باشه برو
فربد- خداحافظ
آیدا- مراقب خودت باش
لیلا با ظرف میوه از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: کجا پسرم میوه آوردم براتون
فربد نگاهی به آیدا انداخت و خواست چیزی گوید که آیدا مداخله کرد: فربد تو برو من خودم واسه مامان توضیح میدم
لیلا نگران پرسید: چیزی شده
فربد- آیدا براتون توضیح میده ببخشید مامان باید حتما برم خداحافظ
لیلا- خدانگهدارت پسرم مواظب خودت باش
فربد لبخندی زد و با عجله کیف وکتش را از روی جالباسی چنگ زد و بیرون رفت لیلا همانطور با ظرف میوه ایستاده بود رفتنش را می نگریست آیدا دست مادرش را گرفت و گفت: بیا بشین مامان لازم نیست نگران بشی یکی از کارگر های ساختمون افتاده توی چاه البته زنده است و آتش نشانی هم رسیده فربد هم رفت که سرکشی کنه همین!
لیلا با لحنی سرزنش گر گفت: واین از نظر تو موضوع مهمی نیست
- مامان! معلومه که موضوع مهمیه ولی اینکه شما به خاطرش حرص بخورید هم چیزی رو عوض نمی کنه
لیلا- بیچاره فربد خودش این مدت کم گرفتاری داشت اینم اضافه شد
- آره یه مدتیه حسابی تو خودشه و کلافه است
لیلا- عزیزم باهاش صحبت کن ببین مشکلش چیه با هم هم فکری کنیم شاید بتونیم حلش کنیم
- خیلی سعی کردم مامان ولی چیزی نمی گه
لیلا دستی بر سر دخترش کشید و لبخندی زد و به آشپزخانه رفت تا اجازه دهد دختر در افکار خود غرق شود.


ناآرام به صفحه گوشی چشم دوخت از آن روز که فربد با عجله خانه اشان را ترک کرده بود تا حالا که دوهفته می گذشت هیچ خبری از او نداشت برای هزارمین بار شماره فربد را گرفت و برای هزارمین بار زنی از آن سوی خط گفت: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. آیدا پوفی کشید و کلافه به ساعت نگاه کرد ده و نیم شب بود باز هم کشیک شبانه سابق بر این حضور مسیح آرامش می کرد ولی حالا... لبش را گاز گرفت با خود گفت« عجب احمقی هستی آیدا دلت می خواهد بازهم مسیح بیاد اینجا؟؟» و خودش جواب خودش را داد« به عنوان مریض نه که واسه اینکه پبشم باشه تا من باهاش درد و دل کنم خدایا دارم دیوونه می شم پس این فربد کجا غیبش زده فردا باید برم سر ساختمون شاید اونها خبری ازش داشته باشن ولی خودم تنها که نمی تونم برم وای خدا منو ببخشه چه دروغ شاخ داری به مامان و بابا گفتم که فربد رفته دبی خوب نمی خواستم بیخود نگران بشن ولی حالا با این وضعیت نمی تونم از بابا بخواهم همراهم بیاد دنبال فربد بگردیم ولی اگه همین جوری هم منتظر بمونم که دیوونه میشم بهتره به مسیح بگم ولی ... اون بیچاره خودش هزار تا گرفتاری داره از شادمهر می خواهم همراهم بیاد آره که سوژه بدی دستش تا ریشخندت کنه بذار بکنه بهتره از اینکه که از نگرانی بمیرم آره از شادمهر کمک می خوام» گوشی اش را برداشت و روی پسرعمه اوکی کرد
- الو
آیدا- سلام شادمهر خوبی
- آیدا تویی چیزی شده
آیدا- اولا سلامت کو دوما آره اگه چیزی نشده بود که به تو زنگ نمی زدم
- بر منکرش لعنت
آیدا- دلخور نشو شوخی کردم
- دلخور نیستم خوب امرتون
آیدا با خود فکر کرد « نمی دونم چرا تا به این می رسم بساط کل کل رو میشه » بعد نفس عمیقی کشید تا بدون نیش زبان حرفش را بزند
آیدا- غرض از مزاحمت اینه که ... می دونی ... خوب... اصلا بی خیال می خواستم حالت رو بپرسم همین
- آیدا جان اتفاقی افتاده خوب درست حرف بزن ببینم چی میگی
آیدا- نه نه شوخی کردم باهات می خواستم حال و احوالی ازت بپرسم همین خوب کاری نداری
- مامان هم خوبه ها ... د دختر منکه تو رو می شناسم یه دردی داری بگو چته
آیدا دستپاچه و عصبی گفت: شادمهر ... فربد.... می دونی....
- باشه عزیزم آروم باش مثل یه دختر خوب حرفت رو بزن فربد چی....
آیدا- فربد گم شده
- گم شده مگه بچه است که گم بشه
آیدا- نمی دونم ... دو هفته است که رفته و پیداش نیست.
- با هم دعواتون شده آیدا
آیدا- نه نه بخدا دوهفته پیش یکی به اسم پیروز بهش زنگ زد گفت که یکی از کارگر هاشون افتاده توی چاه البته زنده بود هنوز بعدش فربد با عجله رفت دیگه هر چی من بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود تا الان که هنوز هم خاموشه می ترسم بلایی سرش اومده باشه تا حالا سابقه نداشت که بیخبر بذاره و بره
- خوب حالا می خواهی چکار کنی
آیدا- می خواهم برم سر ساختمون قبلا باهاش یکی دو بار اونجا رفتم ولی چون پرت می خواستم تو هم همراهم بیایی
- حتما
آیدا- ممنون پس فردا بهت خبر می دم
- باشه
آیدا- بازم ممنون کاری نداری
- آیدا!
آیدا- بله؟!
- غصه نخور ان شاءالله که چیزی نیست
آیدا- خیلی نگرانم شادمهر
- نگران نباش حتما بابت جریان اون کارگره درگیر شده نتونسته که بهت خبر بده
آیدا- شاید
- خودم پیداش می کنم باشه فقط تو غصه نخور
آیدا احساس کرد تمام بدنش گرم شده است تا کنون سابقه نداشت که شادمهر با او اینگونه صحبت کند همیشه در حال کل کل و دعوا بودند و کم پیش می آمد که با مسالمت با هم ساعتی را بگذرانند
صدای شادمهر که سعی داشت او را بخنداند در گوشش پیچید: بسه دیگه چقدر با گوشی حرف می زنی داییم رو ورشکست می کنی ها
آیدا- تو نگران بابای من نباش به عمه هم سلام برسون فردا می بینمت بای
- بای
آیدا گوشی را قطع کرد و روی صندلی افتاد میترا هم نبود تا کمی سر به سرش بگذارد نگاهی به همکارنش انداخت که هر کدام به نحوی سعی در سرگرم کردن خود داشتند برای اینکه سرش گرم شود مجله را به دست گرفت و ورق زد تا لحظه ای از نگرانی هایش بکاهد.

-مطمئنی همین جاست
آیدا- نمی دونم بعد با نگرانی پرسید: چرا اینجا اینقدر شلوغ
شادمهر نگاهی به سیل جمعیت که در هم می لولیدند نگاهی انداخت و سعی کرد او را دلداری دهد: این جور جاها همین جوریه دیگه
آیدا خواست از ماشین پیاده شود که شادمهر مانعش شد
شادمهر- نه صبر کن من اول میرم مطمئن می شم که ساختمان رو درست اومدیم بعد تو بیا
آیدا فقط لبخندی زد و به زحمت توانست بر میل عجیبش که او را وا می داشت ناخن هایش را بجود فائق شود با نگاه شادمهر را تا هنگامی که در میان جمعیت گم شد دنبال کرد دلش خیلی شور می زد و حس می کرد قلبش توی گلویش می تپد برای گمراه کردن خودش نگاهی به اطراف انداخت به ساختمان های غول پیکر نیمه کاره و کارگرانی که صدایشان میان سر و صداهای دستگاه ها و جرثقیل ها گم می شد نظرش به صدای مردی جلب شد
-مگه شهر هرته زنده اش نمی ذارم مردک رو
و کسانی همراهی اش کردند این مملکت قانون نداره به همین راحتی مال مردم رو می خورن و یه آبم روش
-ای آقا از اینم راحت تر اینا از اون کلاهبردار های حرفه این
- بالاخره که چی نمیمره که به خدا بخار هم که بشه بره آسمون گیرش میارم این جوجه مهندس رو
آیدا دل نگران به آنها چشم دوخت مردی سعی داشت آنها را آرام کند: این حرف ها چیه یه مشکل کوچیکه برطرف میشه
- چی چی رو مشکل کوچیکه
مرد قد کوتاه فربه ای در حالی که هن هن می کرد و عرق از سر رویش می چکید گفت: ما این پول رو با بدبختی هزار جور قرض و قوله جور کردیم که خیر سرمون خونه دار شیم حالا با چه رویی بریم به زن و بچه امون بگیم که جا تره و بچه نیست
مردی که سعی درآرام کردن اوضاع داشت رو به مرد فربه گفت: مهندس اسدی همچین آدمی نیست حتما برمی گرده!
اسم اسدی در گوشش زنگ زد یعنی یعنی ... چهره مهربان فربد در نظرش آمد با همان لبخند آرامش دهنده هرگز امکان نداشت همین که خواست از ماشین پیاده شود و به سوی آن مردان برود شادمهر در ماشین را باز کرد و نشست آیدا سراسیمه پرسید: چی شد فربد رو دیدی؟ این همه آدم برای چی اینجا جمعن
شادمهر – بریم توی راه همه چیز رو برات توضیح میدم
-شادمهر تو رو خدا بگو چی شده
شادمهر- عزیزم این مردم اگه بفهمن ما با فربد نسبتی داریم دیگه می ذارن به این راحتی ها از اینجا بریم
آیدا نگاهش در نگاه نگران او دوخت بعد پرسید: تو که باور نمی کنی؟
شادمهر سری از روی تاسف تکان داد و فقط گفت: بهتره بریم
و راه افتاد


 

شادمهر به من بگو چه خبره دارم از نگرانی میمرم
شادمهر- فربد گذاشته رفته پروژه خوابیده چون تمام پولی که .... ببین آیدا .... بذار رک بهت بگم.... فربد سر همه رو کلاه گذاشته و فرار کرده و هیچ خبری از نیست
بعد زیر چشمی به آیدا نگاه کرد و به خودش لعنت فرستاد هیچ وقت در دادن خبر حالا چه خوب و چه بد استعداد نداشت رنگش پرید سرما را تا عمق قلبش حس کرد در یک لحظه با تمام وجود حس کرد خسته است و نمی تواند به هیچ چیز فکر کند قدرت حلاجی ان لحظه ها را نداشت نمی دانست منظور شادمهر از کلاهبردار چیست نگاهش گنگ و نامفهوم شد سرگشته و حیران بعد تازه انگار از بهت درآمده باشد به گریه افتاد شادمهر دستپاچه گوشه ای ایستاد و سعی کرد او را دلداری دهد: هنوز که چیزی معلوم نیست واسه چی گریه می کنی اصلا ... اصلا شاید اشتباه کردن شاید ...
آیدا میان هق هق گفت: حالا چیکار کنم... چیکار کنم...
شادمهر- آیدا با خودت اینطوری نکن بیا بریم خونه با دایی صحبت کن تا ببینیم چی میشه
آیدا سریع سرش را به سمت شادمهر چرخاند و با چشم های گرد شده گفت: چــــــــــــــی؟؟؟ بازوی شادمهر را چنگ زد و گفت: تو که چیزی به بابا نمی گی؟ می گی؟ خواهش می کنم
شادمهر- معلومه که میگم یعنی خودت باید بگی شاید فربد تو دردسر افتاده باشه من و تو که کاری نمی تونیم براش بکنیم باید با دوتا بزرگتر مشورت کنیم مسئله کوچیکی نیست که صحبت سر یه مرد گم شده و چند میلیارد پوله
آیدا دیگر چیزی نگفت و دوباره گریه را سر داد شادمهر کلافه بود ولی گذاشت تا او با گریه هیجانات درونش را تخلیه کند با خود گفت« یه دکه ای هم پیدا نمی شه برم یه آبی چیزی واسش بگیرم آخه » و راه افتاد به سمت خانه داییش.
تمام طول راه آیدا بی صدا گریست و شادمهر سکوت کرد تا بالاخره رسیدند. شادمهر گفت: با این قیافه بیایی داخل زن دایی پس می افته کلید نداری؟
آیدا کیفش را به سمت شادمهر گرفت و با صدایی گرفته گفت: این توئه
کیف را از او گرفت و حین در آوردن کلید گفت: باز خوبه اهل آرایش نیستی و اگرنه با اونهمه گریه تا حالا همه رو شسته بودی کلید انداخت و هر دو وارد شدند
شادمهر- بیا اینجا یه آبی به سر و صورتت بزن بعد بریم داخل ببین چه بلایی سر چشماش آورده
شلنگ آب را به سمت او گرفت خم شد چند مشت آب سرد به صورتش زد و ایستاد شادمهر دستمالی به سویش گرفت و گفت: تمیزه صورتت رو خشک کن
- ممنون
شادمهر- می خواهی من برم تا راحت تر با پدر و مادرت صحبت کنی
آیدا اخمی کرد و گفت: ببخشید که مزاحمت شدم اگه کار داری برو
شادمهر خنده ای کرد و گفت: خوب خدا رو شکر معلومه سالمی نه اینکه از دیروز که زنگ زدی تا حالا مهربون بودی و بهم تیکه نمی انداختی نگرانت شده بودم
بعد با لحنی مهربان گفت: دختر خوب من فقط می خواستم راحت باشی اگه نه که ....
- معذرت می خواهم ذهنم درگیره
بعد نگاهی به دستمال نمناک شادمهر انداخت و گفت: می شورم بهت پسش میدم
شادمهر- ای بابا فدای سرت الان اگه حالت بهتره بریم تو....
هر دو داخل شدند آیدا با صدای بلند گفت: مامان کجایی؟ مهمون داریم پسرعمه اومده
شادمهر اعتراض کرد: تو دوباره به من گفتی پسرعمه
- وا خوب پسر عمه امی دیگه
صدای شاد و پر انرژی آیلار آن دو را به خود آورد: سلاااااااااااام شادمهر چطوری؟ سلام آبجی جونم؟
بعد چشمانش را باریک کرد و ثانیه ای در صورت آیدا خیره و شد و پرسید: آبجی گریه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آیدا دستی بر سر خواهرش کشید و به مبلی در نشیمن اشاره کرد و رو به شادمهر گفت: بشین تا برم برات شربتی چیزی بیارم و حین رفتن به سمت آشپز خانه گفت: آیلار مامان لیلا کجاست؟
آیلار- رفته خرید! و به دنبال آیدا به سمت آشپزخانه روان شد.


آیدا ناشیانه در حال گشتن در کابینت ها بود بدون اینکه هدف خاصی داشته باشد آیلار دستش را گرفت و او را پشت میز آشپزخانه نشاند پرسید: تو چت شده آیدا
-من چیزیم نیس!
آیلار- بس کن دختر قیافه ات داره داد می زنه که یه چیزیت هست
آیدا سرش را میان دستانش گرفت و گفت: دست از سرم بردار
شادمهر که تازه وارد آشپزخانه شده بود گفت: آیلار سر به سرش نذار حالش خوب نیست
آیلار- خوب منم می خوام بدونم چرا حالش خوب نیست
- بذار یکم به اعصابش مسلط بشه دایی و زن دایی هم بیان توضیح میدیم
آیلار- دیگه داری نگرانم می کنی شادمهر خوب یه کلام بگو چی شده و راحتم کن
آیدا از روی صندلی بلند شد و گفت: زبون به دهن بگیر سرسام گرفتم بعد با گام هایی بلند از آشپزخانه بیرون رفت شادمهر گفت: به دل نگیر اعصابش داغونه تازه آیدا دختر مقاومیه
-میشه بگی چی شده
شادمهر خواست برای او توضیح دهد که صدای علی و لیلا آن ها را متوجه خود کرد
علی-آیلار کجایی بابا بیا کمکم
آیلار و شادمهر از آشپزخانه بیرون آمدند و همزمان سلام کردند. و به کمک آن دو شتافتند لیلا گفت: خوبی شادمهر شهره چطوره
-مامان خوبه سلام می رسونه
با هم خرید ها را جابجا کردند لیلا گفت: آیلار مامان آیدا نیومده خونه
-اومده زیاد حالش خوب نبود رفت استراحت کنه
علی نگران پرسید: مریض بود
آیلار شانه ای بالا انداخت و گفت: نه فقط یکم ناراحت بود هر چی هم ازش پرسیدم چیزی نگفت
شادمهر- دایی جان یه چند لحظه میشه صحبت کنیم
علی دستش را روی شانه اش گذاشت و با خوشرویی گفت: البته دایی جون تو جون بخواه بیا بریم اتاق کار من
هر دو به اتاق کار رفتند شادمهر متنفر بود که باز باید خبر بدی را به اطلاع عزیزانش برساند ولی بهتر از این بود که آیدا مجبور باشد در این مورد با خانواده اش صحبت کند صدای علی او را به خود آورد: خوب پسرم بگو می شنوم
و شادمهر هر آنچه را که امروز شنیده بود برای داییش تعرف کرد علی بهت زده به حرف های او گوش کرد و در آخر پرسید : مطمئنی؟!
-نه دایی گفتم که این چیزیه که من از مردم و همکاراش شنیدم تازه مثل اینکه یکی دیگه از شرکا شون هم گم شده و بقیه این نظر رو داشتن که با فربد دستشون توی یه کاسه است ولی خوب تا حقیقت روشن نشه منکه همچین چیزی رو باور نمی کنم با اینکه هیچ وقت آبم با فربد توی یه جوب نمی رفت ولی نمی تونم هم باور کنم که یه کلاهبرداره
علی- منم همین طور فربد پسر خیلی خوبیه وقتی که خواستگاری آیدا اومد من کلی در موردش تحقیق کردم اون مرد خوشنامی بود. حالا حال آیدا چطوره واکنشش چطور بود
-آیدا دختر خیلی مقومیه ولی خوب اینم ضربه سنگینی برای اونه
علی آهی کشید و گفت: نمی دونم چرا ما نمی تونیم آرامش داشته باشیم آیدا بعد از مرگ آرین خیلی سختی کشید و جور همه ما رو کشید و حالا این موضوع ولی اینبار نمی ذارم زجر بکشه
شادمهر خواست چیزی بگوید که صدای گریه آیدا آنها را از جا پراند هر دو سراسیمه وارد هال شدند آیدا در آغوش مادرش به شدت هق هق می کرد علی دستش را مشت کرد و گفت: گریه نکن بابایی خودم همه چیز رو روشن می کنم.


دلم با هر تپش با هر
شکستن داره می فهمه
که هر اندازه خوبه عشق
همون اندازه بی رحمه
چه راه هایی که رفتم تا
بفهمم جز تو راهی نیست
خلاصم کن از عشق و از
اینکه گاهی هست و گاهی نیست
دلم...
مسیح دستش را از روی گیتار برداشت سلیا در آستانه در اتاقش ایستاده بود و می گریست مسیح سعی کرد سرد برخورد کند: چیزی شده!
سلیا سکوت کرد مسیح ادامه داد: می خواهم تنها باشم و قبل از اینکه بتواند جلویش را بگیرد یک قطره اشک از گوشه چشمش روی گونه چکید. در دلش دعا کرد که در تاریک و روشن اتاق او را ندیده باشد سلیا داخل اتاق شد و روی تخت کنار مسیح نشست مسیح کمی خود را عقب کشید و خود را با گیتارش سرگرم کرد دستش را روی دستش گذاشت و گفت: من تحمل اینهمه سردی رو ندارم دیگه منو دوست نداری مسیح!
مسیح از جا بلند شد و گیتارش را در کاورش گذاشت و میز تکیه داد و گفت: باید داشته باشم قرارمون همین بود اینکه فقط با هم زندگی کنیم تا.... واقعا نمی دونم نمی دونم چرا داریم با هم زندگی می کنیم وقتی که برام مثل روز روشنه که هنوزم دنبال اون مرتیکه ای
سلیا- حالت خوب نیست؟
-چرا عالیم زنی که با تمام وجود دوستش داشتم بهم خیانت کرده و حالا واسه آبرو داری داره تحملم می کنه چرا که نه بهتر از این دیگه نمی شم
سلیا به سوی مسیح رفت و خود را در آغوشش انداخت: تو رو خدا اینقدر تکرار نکن من اشتباه کردم می دونم مگه عاشقم نبودی پس ببخش ببخش و بذار دوباره زندگی کنیم جبران می کنم خواهش می کنم عزیزم من دوستت دارم
مسیح بازوان سلیا را گرفت و او را محکم از خود دور کرد بعد روی زمین نشست و با تضرع گفت: این کارو با من نکن داری آتیشم می زنی چی می خواهی ازمن چی می خواهی دارم می سوزم هر لحظه که کنارم هستی و می دونم فقط جسمت اینجاست می سوزم هر ثانیه ای که بهم لبخند می زنی و می دونم بوسه هات مال یکی دیگه است می سوزم هر لحظه ای که به من نزدیک می شی و می دونم که دوستم نداری می سوزم
به یقه اش چنگ انداخت سینه اش سوخت و دردی طاقت فرسا نفسش را گرفت سلیا دست پاچه به آشپزخانه دوید و یکی از قرص های زیرزبانی اش را آورد مسیح را روی زمین خواباند و قرص را زیرزبانش گذاشت و دستش را نوازش کرد و گفت: آروم باش مسیح آروم باش
حالش که کمی بهتر شد با کمک سلیا روی تخت دراز کشید سلیا پرسید: چیزی می خواهی برات بیارم
با حرکت سر جواب منفی داد سلیا گفت: می خواهی پیشت بمونم تا بخوابی
ابروان مسیح به هوا رفت و با آهنگی متعجب پرسید: مثل اینکه یادت رفته الان داشتم چی می گفتم
سلیا بی توجه به حرف او ادامه داد: یادته می گفتی وقتی مریض میشی وابستگیت به من هزار برابر میشه
مسیح سکوت کرد « یعنی تو ذهنش چی داره می گذره منظورش چیه یعنی باید باور کنم که.... » قهقهه مستانه سلیا و صحنه بوسیدن لبهای بنیامین در ذهنش قوت گرفت سرش را به شدت به اطراف تکان داد و با صدایی خشن رو به سلیا گفت: برو بیرون
سلیا متعجب شد پرسید: چت شد یهو؟!
مسیح- فقط تنهام بذار باید استراحت کنم.
و رویش را به طرف دیگر کرد سلیا اتاق را ترک کرد در حالی که به بنیامین لعنت می فرستاد که چرا او را در چنین وضعی قرار داده است.

سلیا اتاق را ترک کرد در حالی که به بنیامین لعنت می فرستاد که چرا او را در چنین وضعی قرار داده است.
مسیح ساعتی را در همان حال دراز کش بی حرکت بر جا ماند که از صدای شکستن چیزی و جیغ سلیا به خود آمد دستپاچه از جا برخاست به خاطر این حرکت سریع سرش گیج رفت و روی تخت ولو شد از خودش حرصش گرفته بود صدای گریه سلیا به گوش می رسید مسیح اینبار کمی آرامتر از جا بلند شد و با گام هایی بلند خود را به آشپزخانه که احتمال می داد سلیا آنجا باشد رساند سلیا کف آشپزخانه نشسته بود و دست راستش را محکم با دست چپش می فشرد و خون از میان انگشانش قطره قطره می چکید چیزی که افتاده بود چنان خورد شده بود که مسیح نتوانست تشخیص دهد که چه شکسته است برگشت و دمپایی هایش را پوشید و دوباره به آشپزخانه برگشت کنارش نشست و سعی کرد بروز ندهد که چقدر نگران است.
مسیح- دستت رو بده ببینم چه بلایی سر خودت آوردی
دست سلیا را که گرفت سلیا دست دیگرش را از روی زخم برداشت خون با شدت از جای زخم بیرون زد مسیح محکم روی زخم را فشرد و نگاهی به چهره رنگ پریده سلیا انداخت می دانست که سلیا به شدت از خون می ترسد دست دیگرش را دور شانه سلیا انداخت و با ملایمت گفت: نترس خانومی باشه میریم دکتر زخمت عمیق باید بخیه بشه
سلیا- نچ... من....نمی...ام
مسیح نگاه دیگری به دستش انداخت تصمیم داشت اول خودش زخم را پانسمان کند بعد به دکتر بروند از جا برخاست و حین گشتن در کابینت ها گفت: زخمت رو فشار بده این جعبه کمک های اولیه کوش
و قبل از اینکه سلیا جوابش را بدهد گفت: آهان پیداش کردم
کنار سلیا نشست و با حوصله زخم را تمیز کرد و پانسمان کرد در تمام این مدت هم سعی می کرد سلیا را که یک ریز گریه می کرد با قربان صدقه و جملات آرامش بخش آرام کند بعد زیر بازوی سلیا را گرفت و گفت: پاشوعزیزم لباسات رو عوض کن بریم دکتر
ساعتی بعد به بیمارستان رسیدند مسیح به پرستاری که در حال چرت زدن بود گفت: سلام آقا خسته نباشید همسرم دستش بریده
پرستار بی حوصله نگاهی به مسیح کرد و خمیازه ای کشید و با لحنی کشدار گفت: الان رسیدگی می کنم
بعد شماره ای را گرفت و مشغول صحبت شد بعد از مکالمه اش گفت: برید انتهای راهرو سمت چپ
مسیح دستش را دور بازوی سلیا حلقه کرد و او را به اتاق مورد نظر برد چند ضربه به در زد و وارد شد مرد جوانی با لبخند نگاهشان کرد و جواب سلامشان را با خوشرویی داد
دکتر- خوب ببینم چه بلایی سر دستت آوردی
بعد نگاهی به چهره سلیا انداخت و گفت: حالا چرا اینقدر ترسیدی طوری نشده که
پانسمان را باز کرد و با خنده اضافه کرد: شوهرتم که واسه ات سنگ تموم گذاشته آقا شما نمیاین پاره وقت واسه ما کار کنید عجب پانسمان تر و تمیزی کردید
مسیح به لبخندی اکتفا کرد دکتر گفت: خانم خونه رسیدید یه آب قند بخورید البته حتما یکی هم برای آقاتون درست کنید بدجوری ترسیدن و نگران هستن
سلیا سرش را به طرف مسیح چرخاند و نگاهی به چهره مضطربش کرد باورش نمی شد با اینهمه بلایی که سرش آورده است هنوز هم نگران اوست
دکتر- خوب خانوم 3 تا بخیه می خوره درد هم نداره آروم بشین تا کارم رو بکنم
رنگ سلیا پریده تر از قبل شد و با تته پته رو به مسیح گفت: مسیح....م..من....می...ترسم
مسیح دست آزاد سلیا را در دست گرفت و با لحنی اطمیان بخش گفت: چیزی نیست خانومم من پیشتم
و در همان حین اشاره کرد که دکتر کارش را شروع کند. سلیا با احساس سوزش خفیفی خواست سرش را بر گرداند که مسیح دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: به من نگاه کن الان تموم میشه دختر خوب
سلیا به چشمان معصوم مسیح نگریست به صداقت و نگرانی خالصی که در صورتش موج می زد به موهای شقیقه اش که تازگی ها سفید شده بودند به خطوط ریز اطراف چشم هایش و خستگی که این روز ها شکسته تر نشانش میدادند قلبش در سینه فشرده شد خیلی وقت بود که دیگر مثل قدیم ها نبودند اگر مسیح پیشنهاد ازدواج نمی داد اگر او عاشق بنیامین نبود هنوز هم همان دو دوست خوب بودند. همان پسر و دختر شادی بودند که کل خانه را روی سرشان می گذاشتند و پدر مادر ها را عاصی می کردند. با صدای دکتر که گفت: خوب تموم شد نگاه از مسیح گرفت و نگاهی به زخم دستش انداخت دکتر دوباره داشت دستش را پانسمان می کرد.
دکتر- آفرین چه ساکت! با اون رنگ و روت فکر کردم الان کل بیمارستان رو میذاری روی سرت
سلیا خنده محوی زد دکتر ادامه داد: چه زن و شوهر کم حرفی هستید. و کار پانسمان را تمام کرد.
مسیح- خیلی ممنونم دکتر
دکتر- خواهش می کنم مواظب خانومتون باشید خیلی ترسیده بهتره که استراحت کنن
مسیح باردیگر از دکتر تشکر کرد و خداحافظی کردند و رهسپار خانه شدند.


مسیح سلیا را روی تخت خواباند و گفت: یکم دراز بکش سرگیجه ات خوب میشه
سلیا سری تکان داد خواست بالشش را جابجا کند و طبق عادت از دست راستش استفاده کرد اخم هایش از درد در هم رفت مسیح بالشش را مرتب کرد و پرسید: درد داری
سلیا- آره دست راستمم هست حالا چکار کنم
مسیح- چکار می کردی که اینجوری دستت رو بریدی
سلیا سکوت کرد و چیزی نگفت مسیح اصرار کرد: بگو دیگه
سلیا- اینقدر اعصابم خورد بود خودمم نفهمیدم چی شد
مسیح به دعوای چند ساعت پیششان فکر کرد و احساس گناه کرد گفت: میرم برات یه چیزی بیارم بخوری
و از اتاق بیرون رفت و دقایقی بعد با یک لیوان آب آلبالو برگشت لیوان را به طرف سلیا گرفت سلیا خواست لیوان را بگیرد که مسیح هشدار داد: با این دستت نه!
سلیا لبخندی زد و گفت: تو بهتر از من که دستم درد می کنه یادته
مسیح لیوان را به دست سلیا سپرد و پشت به سلیا روی لبه تخت نشست و زمزمه وار گفت: برای اینکه هیچ کس تو رو اندازه من دوست نداره حتی خودت
از هیجان شنیدن این جمله به سرفه افتاد مسیح متعجب برگشت و به او که پی در پی سرفه می زد نگریست لیوان را به سرعت از دستش گرفت و چند بار به پشتش زد و مقداری از آبمیوه را به او خوراند. حالش که جا آمد مسیح نفسش را بیرون داد و با دلخوری گفت: چرا با خودت اینطوری می کنی
سلیا بی توجه لحن مسیح گفت: چی گفتی یه بار دیگه بگو
مسیح- گفتم چرا با خودت اینطوری می کنی
سلیا- نه نه اون جمله قبلیت رو بگو
مسیح- چی رو می خواهی بشنوی اینکه من دوستت دارم آره دوستت دارم با همه بدی هات هنوزم دوستت دارم و حاضر نیستم کوچکترین آسیبی بهت برسه
سلیا مشتاقانه به چشم های مسیح خیره شد و لبخند پهنی صورتش را پوشاند
سلیا- واقعا؟!!!!!!!!!!!!! باورم نمیشه که دوباره داری بهم ابراز علاقه می کنی فکر می کردم آرزوش رو به گور می برم
مسیح متعجب گفت: چی داری میگی
سلیا- دلم برات تنگ شده بود برای مهربونیات از وقتی که خودمو شناختم تو هم کنارم بودی و همیشه مهربون همیشه مراقبم بودی فکر می کردم ازدستت دادم فکر می کردم دیگه باهام مهربون نمیشی فکر می کردم تا آخر عمر محبتت رو ازم دریغ می کنی فکر می کردم واسه همیشه ازم متنفر شدی
و به گریه افتاد مسیح گیج شده بود بی اختیار سلیا را در آغوش کشید و گفت: گریه نکن عزیزم
سلیا میان گریه خندید و گفت: میذاری همیشه عزیزت بمونم
مسیح هم به خنده افتاد: تو همیشه عزیز من بودی و هستی و خواهی بود
سلیا خودش را بیشتر به سینه مسیح چسباند و گرندش را بوسید مسیح حس کرد چیزی گرم در رگ هایش به جریان افتاد سر سلیا را به دستش تکیه داد و در چهره اش خیره شد در آن چشم هایی که برایشان می میرد برای آن چشم های هزار رنگ موهای آشفته روی پیشانی اش را کنار زد و بوسه ای نرم بر پیشانی اش زد و بعد بینی اش لحظاتی به لبهایش خیره ماند سلیا سرش را نزدیک تر برد و لبهایش را بوسید مسیح احساس تشنه ای را داشت که حالا به آب رسیده باشد با شور و شوق به بوسه های سلیا جواب میداد به نفس نفس افتاده بود و میل غریزی اش بدنش را داغ کرده بود محکمتر سلیا را به خود فشرد و دست نوازش گرش بر روی بدن سلیا به حرکت در آمد سلیا به خود آمد نمی توانست خود ار در اختیار او بگذار هر چند مسیح شوهرش بود ولی او عاشق بنیامین بود نمی خواست با مسیح باشد تکانی به خود داد و خواست از مسیح جدا شود ولی مسیح او را تنگ تر در آغوش فشرد و لب هایش را بوسید و بعد سمت گردنش رفت سلیا به حرف آمد: مسیح!
مسیح نگاهش کرد و بی حرف برجا ماند سلیا سعی کرد به گونه ای مسیح را راضی نگه دارد: عزیزم من می دونی الان زیاد حالم خوب نیست
مسیح- نگران نباش خودم مواظبتم
بعد خندید و گردن سلیا را بوسید سلیا دست چپش را روی سینه مسیح فشرد و کمی عصبی گفت: مسیح ولم کن
با چشمان تب آلود نگاهش کرد و گفت: خواهش می کنم سلیا من شوهرتم
سلیا تقلا کرد تا از آغوش مسیح بیرون بیاید. مسیح حلقه دستانش را تنگ تر کرد و با عصبانیت گفت: چیه که نمی ذاره تو با شوهرت باشی هان
سلیا ساکت ماند و با ترس به چهره او خیره ماند اگر مسیح کاری می کرد بنیامین دیگر هرگز او را نمی خواست سعی کرد با حرف زدن او را نرم کند: عزیزم کی گفته که من نمی خواهم با تو باشم فقط میگم امشب خیلی تحت فشار بودم و حالم زیاد خوش نیست همین!
مسیح آرامتر شد و دستانش را شل کرد و نگاهی به چشمان بی قرار سلیا کرد و گفت: داری گولم می زنی مثل همیشه و منم مثل همیشه مسخ چشمات می شم و گولت رو می خورم
قطره اشکی از چشمش بر گونه سلیا چکید و ادامه داد: واقعیت اینه که تو هیچ وقت منو نمی خواهی و این منم که بدون تو نمی تونم زندگی کنم
سلیا را از آغوش خود بیرون کشید و به نرمی روی تخت خواباند و ایستاد نگاه عمیقی به سلیا کرد و گفت: می تونستم امشب هر کاری دوست دارم بکنم ولی اینکارو نمی کنم می دونی چرا چون عاشقتم و دلم نمی خواد که کوچکترین آسیبی به جسمت و روحت بزنم و این دقیقا همون دلیلیه که بعد فهمیدن همه چیز با هات موندم چون می دونم این همون کاریه که بنیامین باهات می کنه و من تا وقتی زنده ام نمی ذارم
بعد سریع اتاق را ترک کرد و در را با تمام قدرت بهم زد وسلیا را مات برجا گذاشت.


آیدا ذوق زده به پدرش نگریست و کتش را گرفت و گفت: سلام بابا خسته نباشید چه خبر؟!
علی سری از روی تاسف تکان داد و گفت: سلام بابا خبری نیست آب شده رفته تو زمین
روی مبل وا رفت به زحمت توانست از ریزش اشک هایش جلوگیری کند با بغض گفت: ولی مگه میشه هیچ خبری نباشه
علی- پلیس هم دنبالش می گرده مردم ازش شکایت کردن همه مدارک بر علیه اونه اونم که خبری ازش نیست
آیدا- بابا شما فکر می کنید فربد کلاهبرداره؟!!!!!!!!!!!!!!!
علی- نه عزیزم ولی نباید توی این شرایط میدون رو خالی می کرد باید می موند و با مشکلات مبارزه می کرد
آیدا به پشتی مبل تکیه داد و کت پدرش را محکم در بغل فشرد علی برای اینکه او را از آن حال و هوا بیرون بیاورد شوخی کرد: حالا اون کت بیچاره منو اینقدر نچلون چروک میشه آیدا بی حال بلند شد و کت پدرش را به اتاق برد و روی جالباسی گذاشت و برگشت نگاهی به پدر خسته اش انداخت که دو هفته تمام دنبال کار فربد افتاده بود و از همه چیز مایه گذاشته بود تا خبری بگیرد بلکه دل دخترش را شاد کند به آشپزخانه رفت و برایش چای آورد استکان را جلویش گذاشت و خود را در آغوشش افکند گفت: ببخشید بابایی من خیلی اذیتت می کنم می دونم که خیلی واسم زحمت می کشی و همیشه پشتمی من خیلی دختر بدیم که ازت تشکر نمی کنم و همیشه متوقعم
علی موهای دخترش را نوازش کرد و گفت: این حرف ها چیه میزنی دخترم هر پدری این کار ها رو برای دخترش می کنه تو هم غصه نخور بابا ان شاءالله فربد بر می گرده و همه چیز حل میشه
آیدا- ان شاءالله
لیلا- به به باز من یه لحظه نبودم تو خودتو لوس کردی
علی- چرا موهات رو خشک نکردی سرما می خوری
لیلا حوله را دور موهایش پیچید و گفت: من که مثل تو یکی رو ندارم واسم چایی و بیاره و خودشو بندازه تو بغلم که ازش بخوام موهام رو خشک کنه.
آیلار با کتاب در دستش از اتاق سرک کشید و با صدای بلند گفت: خودم نوکرتم مامان لیلا
علی خندید و گفت: باز تو اینطوری حرف زدی
آیلار با همان لحن گفت: باز تو پسر بد حسودی کردی
همه به خنده افتادند آیدا با احساس لرزش گوشی اش نگاهی به صفحه اش انداخت و با دیدن کلمه داداشی تازه یادش افتاد که 1 ماه است از مسیح بی خبر است. سریع جواب داد: سلام داداشم خوبی؟
- سلام از احوال پرسی های شما
آیدا- حالا من زنگ نزنم تو نباید یه حالی از من بپرسی
-خوب می پرسم حالت چطوره آبجی کوچیکه
آیدا ادای مسیح را در آورد: از احوال پرسی های شما
- ادای منو در میاری وروجک
و هر دو سرخوشانه خندیدند مسیح گفت: چه کار را می کنی که خبری از من نمی گیری نکنه داری بساط عروسی می چینی
لبخند بر لب آیدا ماسید بی اختیار آهی کشید و با افسوس گفت: نه از این خبرا نیست
- چیزی شده آیدا
آیدا- نه!
-منو نپیچون یه چیزی شده
آیدا- مهم نیست
-اگه تو رو ناراحت کرده پس خیلی مهمه بگو
آیدا برای خلاص شدن گفت: پشت گوشی که نمیشه
- پس بیا همدیگه رو ببینیم
آیدا- امشب کشیک دارم
-خوب هر وقت وقت کردی
قدری سکوت کرد و ادامه داد: من برادرتم مثلا؟، اینقدر داداش داداش می کنی اونوقت حاضر نیستی باهام دردو دل کنی
آیدا با احساس گناه جواب داد: آخه قربونت برم تو به اندازه کافی خودت گرفتاری داری دیگه نمی خواد غصه منو بخوری
-آیداااااااا!!!!
آیدا- باشه حالا چرا می زنی
-پس هر وقت تونستی بهم زنگ بزن بگو کجا ببینمت البته تا فردا شب بیشتر وقت نداری بگم
آیدا- چشم
-چشمت بی بلا خوب کاری نداری بی معرفت
آیدا- مسیح از دستم دلخوری
- نمی دونم حس می کنم واسه ات غریبه ام
آیدا- می دونی که اینطوری نیست
-پس همه چیزو بهم میگی؟
آیدا- آره
-قول؟
آیدا- قول
- باشه پس منتظر زنگتم کاری نداری
آیدا- خوشحال شدم زنگ زدی
-مواظب خودت باش
آیدا- تو هم
مکالمه که قطع شد آیدا پوفی کشید و گفت: اینقدر تابلوام که مسیح هم از پشت گوشی فهمید؟
علی- خوب چرا براش توضیح نمی دی باباش آدم با نفوذیه شاید بتونه یه ردی از فربد پیدا کنه
آیدا- پدرش تاجر بابا چه کاری می تونه بکنه
علی- این جور آدما هزار تا دوست و آشنا دارن
آیدا- باشه باهاش صحبت می کنم
لیلا گفت: غصه نخور مامان جان خدا خودش همه چیز رو حل می کنه
آیدا کنار مادرش نشست و او را در آغوش فشرد و گفت: من تا شما و بابا رو دارم غصه هیچی رو نمی خورم
صدای آیلار که دوباره از اتاق سرکمی کشید بلند شد: بله بنده هم اینجا بوقم
و همه را به خنده انداخت



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار