منجلاب عشق


مهراوه - هنوزم نمی فهمم دلیل این پنهون کاری چیه چرا نباید کسی می فهمید که ما اومدیم ملاقات مسیح مطمئنم بچه ام اگه سلیا رو ببینه حالش خوب می شه و از این خراب شده میاد بیرون فرهنگ- خانومم این سفارش دکتره اونها خودشون بهتر می دونن چکار باید بکنن تازه آیدا پرستار مسیح رو میگم می گفت که نباید این ملاقات باعث هیجان مسیح بشه و اگر نه دوباره روز از نو و روزی از نو مهراوه برای هزارمین بار به گریه افتاد: دلش رو ندارم بچه ام رو اینجا ببینم. فرهنگ کلافه دستی میان موهایش کشید و گفت: عزیزم اگه بخوای اینطوری کنی همین الان بگو که نریم دلم نمی خواد زحمات چندوقته این دختر همه اش دود بشه بره هوا مهراوه اشکهایش را با دستمال پاک کرد و سری تکان داد فرهنگ باز هم سفارشات لازم را کرد و همزمان وارد سالن شدند آیدا منتظرشان ایستاده بود فرهنگ او و مهراوه را به هم معرفی کرد آیدا موقعیت را کاملا برای آن دو شرح داد و باز هم قول گرفت مانع هر گونه هیجان زیاد رد مسیح شوند فرهنگ نفس عمیقی کشید تا اضطراب را از خود دور کند و در زد مسیح هراسان ایستاد و با صدایی لرزان گفت : بفرمایید فرهنگ در را باز کرد و دستش را پشت سر همسرش گذاشت و او را به درون راهنمایی کرد مسیح مسخ شده به آن دو نگریست « خدای من این مامان منه یعنی این بابای منه چرا؟ چقدر شکسته شدند ! باورم نمیشه! » مهراوه به سوی مسیح شتافت و او را محکم در آغوش گرفت بغض مانع حرف زدنشان بود مسیح مادرش را می بویید و مهراوه پسرش را سیل اشک هر دو روان شد فرهنگ به آن دو نگریست و سعی در پنهان کردن اشک هایش نمود. برای آنکه جو را تغییر دهد لبخندی بر لب آورد و گفت: مسیح بابا! منم هستما! مسیح از ورای شانه مادرش به پدرش نگریست چقدر او را دوست داشت و دلتنگش شده بود دستش را دور شانه مادر حلقه کرد دلش نمی آمد از او جدا شود دست دیگرش را به سوی پدرش دراز کرد فرهنگ دست مسیح را گرفت و پیشانی اش را بوسید گریه مسیح تبدیل به هق هق شد مسیح- ببخشید! .... مامان خوشگلم ... پدر ... منو ببخشید متاسفم من زندگیتون رو بهم ریختم... مهراوه سر مسیح را در آغوش گرفت و روی تخت نشست: گریه نکن آروم جونم گریه نکن پسرم کی گفته تو زندگی ما رو بهم ریختی؟ خدا می دونه چقدر نذر و نیاز کردم تا تو رو بهم داد ... تو تمام امید منو پدرتی.... غصه نخور پسرم غصه هاتو بده من ... بذار من دردهاتو به جون بخرم... عزیز دلم فرهنگ کنار تخت زانو زد و دست مسیح را در دست فشرد و گفت: مسیح ! بابا جان مرد که گریه نمی کنه! مسیح سرش را بالا آورد و گفت: دلم خونه پدر ... دارم می ترکم... دارم خفه می شم... اگه ... اگه ... بخاطر شما نبود حتما از درد غصه از پا در آمده بودم... بابا... من خیلی بدبختم ... من بدبختم بابا... من خورد شدم ... من خوار شدم بابا... فرهنگ حیرت زده به مسیح چشم دوخت زیر فشار سوالات مغزش حس می کرد سرش به دوران افتاده است: چرا پسرم به من بگو چی؟چی کم داری چرا احساس بدبختی می کنی بابا بهم بگو تو دلت چی می گذره؟ مسیح سرش را به شدت به اطراف تکان داد و فریاد زد: نپرس نپرس بابا مهراوه به فرهنگ اشاره کرد تا سکوت کند بعد سر مسیح را روی زانوانش گذاشت و فرهنگ پاهای او را دراز کرد تا روی تخت دراز بکشد لرزش مسیح هر دو را نگران کرده بود مهراوه آرام آرام دست میان موهایش و حین نوازش کردنش برایش لالایی را که بچگی هایش برایش می خواند را زمزمه کرد لختی بعد مسیح آرام شد زیر لب زمزمه کرد : مامان پیشم بمون من خوابم گرفته مهرآوه- من پیشتم قربون قد بالات راحت بخواب کم کم مسیح روی زانوان مادرش آرام خوابید.
خوب حالا چی میشه؟! بنیامین- چی، چی میشه؟ - منظورم اینه که حالا که مسیح توی آسایشگاه بستریه من می تونم تقاضای طلاق کنم و راحت شیم من دیگه طاقت ندارم بنیامین- از تو تعجب می کنم سلیا چطور می تونی همچین کاری بکنی فکر نکردی ممکنه چه بلایی سر پدر و مادرت بیاد فکر می کنی عمو و زن عموت چه فکری در موردت می کنن سلیا سرش را تکان داد و گفت: پس چه غلطی بکنم؟ فکر کردی من خوشحالم که این بلا سر مسیح اومده؟ ولی هر چی که بیشتر کشش بدیم کار سخت تر میشه؟ بنیامین- دیگه داری قاط می زنی ها! انگار هیچی توی اون سرت نیست . نه؟! الان مسیح مدت زیادی که اونجاست ولی یکبار هم نخواسته تو رو ببینه - خوب اون ممنوع الملاقات بنیامین- کوچولوی ساده من اگر خودش می خواست حتما دکتر ها ترتیب ملاقات رو میدادن - بهرحال پدر و مادرش رو هم ندیده بنیامین- اشتباهت همین جاست! من خیلی نگران مسیح بودم واسه همین دورا دور حالش رو جویا می شدم و به آسایشگاه سر می زدم خودم دیدم که پدر و مادرش رفتن ملاقاتش - واقعا ولی کسی خبر نداره! بنیامین- د همین دیگه اونها پنهانی مسیح رو ملاقات می کنن این یعنی مسیح دلش نمی خواد تو رو ببینه - خوب مگه این همون چیزی نبود که تو می خواستی از اولم نقشه همین بود بنیامین- بله هدف همین بود که شما طلاق بگیرید ولی الان با این وضعیتی که مسیح پیدا کرده اگه تیر همه اتهامات به سمت تو باشه پدر و مادرت خورد میشن پدرت دیگه نمی تونه تو چشم برادرش نگاه کنه وقتی دخترش پسر یکی یه دونه برادرش رو روانی کرده! یکم فکر کن! تو باید هر جور شده مسیح رو ملاقات کنی و اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدی سلیا از جا برخاست و جلوی پای بنیامین که روی مبل نشسته بود روی زمین نشست و نا باور گفت: بنیامین خل شدی؟ من با چه رویی برم مسیح رو ببینم اونم وقتی که قبلش عشق محبوبم رفته و بهش در مورد عشق دو طرفه ای که بینمونه داد سخن سر داده نه اصلا فکرشم نکن بنیامین دست های سلیا را فشرد و گفت: چاره ای نیست تو ملاقات رو جور کن روش متقاعد کردن مسیح با من - چطوری بنیامین- تو کاری به این کارا نداشته باش سلیا دستانش را محکم از میان دستانش کشید و داد زد: همون یه بار که کار نداشتم برای هفت پشتم کافی بود. بنیامین- باشه بابا تو عصبانی نشو فعلا که ایده ای ندارم هر وقت فهمیدم چه گلی باید به سرم بگیرم قبل از هر کاری با سرکار علیه مشورت می کنم تو فقط یه لطفی کن و یه قرار ملاقات جور کن - باشه سعی خودم رو می کنم حالا دیگه باید برم این روزا مامان زیادی روم حساس شده حس می کنم یه جورایی میدونه که وضعیت الان مسیح تقصیر منه بنیامین- دیدی گفتم واسه همینه که میگم تو دوباره باید مسیح رو به زندگی برگردونی بعدش دیگه تو از یه آدم عادی جدا می شی نه یه آدم بدبخت مریض که همه واسش دل می سوزونن و البته اینطوری مانع از این میشیم که خانواده ات بهم بریزه با این اتفاقتی هم که افتاده دیگه از اون عشق اساطیری مسیح هم خبری نیست و راحت می تونی ازش جدا شی. سلیا به فکر فرو رفت حرف های بنیامین به نظر متقاعد کننده می آمد گفت: باشه حالا من میرم اگه تونستم کاری از پیش ببرم خبرت می کنم تو هم به فکر یه دلیل خیلی قانع کننده بگرد سلیا از خانه بنیامین که بیرون آمد سخت مشغول اوهام خود بود برای اولین تاکسی دست تکان داد و پس از دادن آدرس به پشتی صندلی تکیه داد نمی دانست ادامه دادن این ماجرا واقعا به نفع همه است یا نه اما باز هم تحت تأثیر حرفهای بنیامین تصمیم آخر را گرفت « آره من به مسیح کمک می کنم تا خوب بشه و بعد بدون عذاب وجدان پیش بنیامین میرم حق با اونه با وضعیت الان مسیح کوچکترین تلنگری همه رو بهم می ریزه چه برسه که من بخواهم از مسیح جدا بشم و بعد با بنیامین ازدواج کنم » بعد عشقش به بنیامین فوران کرد« قربونت برم که با اینکه بابا اینهمه سنگ جلو پات انداخت باز هم تو اینهمه به فکرشونی» به خانه رسیده بود کرایه را حساب کرد و پیاده شد کلید انداخت به محض اینکه وارد خانه شد مادرش جلو آمد: کجا بودی تا حالا سلیا بی خیال شانه ای بالا انداخت و گفت: رفته بودم بیرون قدمی بزنم ، مامان؟! پس من کی می تونم مسیح رو ببینم دارم خل می شم دلم پوسید! پرمیس دلسوزانه دخترش را در آغوش گرفت: عزیز دلم هنوز چیزی مشخص نیست متاسفانه نمی تونیم مسیح رو ملاقات کنیم به خدا توکل کن دخترم همه چیز درست میشه لحظه ای نزدیک بود از دهانش بپرد که عمو و زن عمو مسیح را ملاقات کرده اند اما بعد با درک این موضوع که توضیحی ندارد که بگوید چگونه از این موضوع با خبر است لب فرو بست پرمیس- چیزی می خوری برات بیارم - نه خسته ام میرم استراحت کنم مامان تو رو خدا با عمو حرف بزن من دیگه تحمل ندارم پرمیس- حتما عزیزکم *** آیدا پرده اتاق را کنار زد و به مسیح لبخند زد رنگ و رویش بهتر شده بود و گاه و بیگاه لبخند می زد امروز آمده بود همه چیز را از زیر زبانش بیرون بکشد بنابراین تصمیم داشت ادامه سر گذشتش را برایش بگوید تا مسیح را ترغیب به گفتن کند روی تخت نشست و گفت: امروز چطوری - خوبه خوب آیدا- قلبون داداشم بشم من که اینقدر حالش خوبه مسیح خندید و گفت: خدا نکنه! آیدا- حوصله داری بقیه سر گذشتم رو بشنوی مسیح در حالی که خود را کنجکاو و مشتاق نشان میداد گفت: فکر کردم همه اش رو گفتی؟ آیدا- قسمت مهمش رو نگفتم - قسمت مهمش؟! آیدا – در مورد عاشق شدنم - وای راس میگی؟! آیدا قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت: چیه به من نمیاد عاشق باشم - دختری مثل تو که تمام وجودش قلبه باید هم عاشق باشه همونطور که همه آدم های دور و برش عاشقش می شن آیدا آهی کشید و گفت: آره همه غیر از اونی که من واقعا عاشقشم - باور نمی کنم کسی تو رو ببینه و دوستت نداشته باشه آیدا- بذار از اولش توضیح بدم مسیح با سکوت خود موافقتش را اعلام کرد آیدا نفس عمیقی کشید وگفت: از همون بچگی رابطه ام همیشه با خانواده پدریم خوب بود مخصوصا با عمه ام که همین یه دونه هم بود خیلی می رفتم خونه اشون همیشه یه بهانه واسه رفتن به اونجا می تراشیدم دو تا دلیل واسه این کارم داشتم یکی اینکه خونه عمه همیشه می تونستم همه خوراکی های ممنوعه و غیر ممنوعه رو داشته باشم یعنی عمه بهم میداد دوم اینکه با وجود پسر عمه ام شادمهر که 4 سال از من بزرگتر بود بساط بازی حسابی روبراه بود البته آرین هم پای ثابت این برو بیا ها بود کاش همونطور بچه می موندیم توی همون حال و هوا که اون موهای منو می کشید و من قهر می کردم و با یه شکلات و یکم منت کشی همه چیز حل می شد و لی بزرگ شدیم خودمم نفهمیدم کی و چطوری ولی یهو به خودم اومدم و دیدم توی جایی که شادمهر نفس می کشه راحت تر نفس می کشم توی لبخندش گم میشم و چه بخوام و چه نخوام محو چشاش سعی کردم از این احساس فرار کنم از اینهمه وابستگی خصوصا اینکه روحیات شادمهر هم تغییر کرده بود سر به زیر بود و راحت باهام برخورد نمی کرد حس می کردم نسبت به من سرده دلم می خواست نظرش رو جلب کنم اما هر بار گند می زدم بجای محبت کردن وقتی سردی شو می دیدم آمپر می چسبوندم و هی بهش نیش می زدم حواسم نبود که دارم هی از خودم دور تر و دورترش می کنم دیگه کم کم خونمون هم نمیومد اگر هم که میومد می رفت توی اتاق آرین و همون جا می موندن تا وقت رفتن می شد حیرون شده بودم سنی نداشتم آخه نمی دونستم چه جوری میشه یه مرد رو به سمت خودم بکشونم مرد! شادمهر هم بچه بود هر دوتامون انگار لج کرده بودیم انگار بازی بود یه بازی مسخره تا اینکه اون اتفاق لعنتی افتاد مرگ آرین و مشکلات خانواده از همه چیز دورم کرد عشق رو فراموش کردم توی مراسم آرین اون بود که مدام دم پرم می گشت و مواظبم بود هی دلداریم می داد ولی تو حالی نبودم که برای خودم برداشتی کنم همه چیزو به حساب نسبت فامیلی گذاشتم که به نظرم منطقی تر می اومد خودش هم خیلی غصه دار بود با آرین مثل دو تا داداش بودن دلم براش می سوخت تو چشاش می دیدم که دوست داره بره یه گوشه بشینه و های های گریه کنه ولی توی خودش می ریخت و مدام از من می خواست که تحمل داشته باشم و توکل کنم و همه چیزو بذارم پای قسمت ولی بعد که مامان اونطوری شد و افتادم توی خط زندگی نگرانیم شد خواهر کوچیکم و دغدغه ام شد بابا عشق و عاشقی رو بوسیدم و گذاشتم کنار از شادمهر دور شدم اونهم که از خداش بود یه مدتی رفت و خودش رو گم و گور کرد عمه خیلی غصه می خورد می گفت بخاطر مرگ آرین حسابی داغون شده منم که اونقدر گرفتار بودم که نمی تونستم کمکی به حال اونها بکنم بعد از اینکه بابا رو روشن کردم و با کمک اون زندگی رو روی روال انداختم با یه سال تاخیر کنکور دادم و رشته پرستاری قبول شدم همون موقع ها بود که شادمهر هم پیداش شد رشته عکاسی خونده بود و به قول خودش می گفت که این مدت رو رفته که عکاسی کنه یه نمایشگاه هم برپا کرد که حسابی استقبال شد اکثر عکس هاش موضوع اجتماعی داشتن، از طرف یه روزنامه بهش پیشنهاد کار شد و اونهم قبول کرد و شد عکاس روزنامه یا به قول عمه آقای خبرنگار منم که سرم به دانشگاه گرم بود ولی دوباره عشق زیر خاکستر مونده ام داشت شعله ور می شد واسه همین دوباره سعی کردم بهش نزدیک بشم اینبار بزرگ تر بودم و بهتر شرایط رو درک می کردم و سنجیده تر رفتار می کردم ولی شادمهر انگار یه کوه یخ بود هیچ احساسی به من نداشت حتی یه بار به عمه گفتم که فکر می کنم شادمهر افسردگی داره بهش برخورد و تا چند وقت باهام سرسنگین برخورد می کرد کم کم دیگه طاقتم طاق شد از اینکه همش دنبال شادمهر موس موس کنم عشق گدایی کنم خسته شدم سرد شدم هنوزم خیلی دوستش داشتم ولی دیگه نمی خواستم دنبالش بدو ام اگه اون منو میخواست بهتر بود حرکتی بکنه ولی زهی خیال باطل ... توی همین هیر و بیر یهو فربد سر از زندگیم درآورد یه روز که توی فکر و خیال خودم بودم بیهوا رفتم توی خیابون و اگه راننده به موقع ترمز نزده بود له و لورده می شدم توی شک بودم حسابی ترسیده بودم راننده پیدا شد و سراسیمه بهم نزدیک شد توی دلم گفتم الانه که بیاد و هر چی بلده و بلد نیست نثارم کنه ولی بنده خدا هی دور و برم می چرخید و می گفت خانم طوریتون شد حالتون خوبه تو رو خدا طوریتون شده چرا هیچی نمیگین منم که از ترس و رفتارش سنکوب کرده بودم قدرت تکلمم رو از دست داده بودم دست آخر زل زد تو چشام و تقریبا داد زد حالت خوبه؟ یه چیز بگو جون مادرت! به حرف اومدم ازش عذر خواستم اصرار داشت که ببرتم دکتر خودمم حس می کردم فشارم افتاده ولی زیر بار نمی رفتم وقتی دید راضی نمی شم برم دکتر اصرار کرد که برسونتم خونه اینبار اون بود که راضی نشد و منم بالاجبار همراهش شدم وقتی رسیدیم ازم پرسید خونمون کدومه به خونه اشاره کردم سریع پیاده شد و زنگ خونه رو زد نفهمیدم با کی حرف زد به طرفم اومد و در و باز کرد گفت: رنگ و روتون خیلی پریده مطمئنید نیازی به دکتر ندارید فقط سرم رو تکون دادم اونم دیگه اصراری نکرد مامان اومد دم در نگران به نظر می رسید به طرفم دوید تازه از ماشین پیاده شده بودم منو بغل کرد و قربون صدقه ام رفت راننده براش همه چیز و توضیح داد و تاکید کرد که من ترسیده ام و مشکل دیگه ای ندارم مامان کلی ازش تشکر کرد اونهم گفت کاری نکرده و رفت حتی اسمشم نپرسیدم چند روز از اون اتفاق گذشت که دوباره دیدمش دم دانشگاه بود با یه شاخه گل به محض اینکه منو دید اومد طرفم میترا دوستم از تعجب شاخ درآورده بود با حالت خاصی گفت: وقتتون بخیر خانم ها ما هم عین بز فقط کله امون رو تکون دادیم رو به من گفت: حالتون چطوره آیدا- ممنون خوبم - میشه یه چند لحظه وقتتون رو بگیرم نگاهم به میترا افتاد چشاشو گشاد کرده بود ابروهاش رو بالا انداخته بود و یه لبخند مسخره رو لبش بود با کاری که اون روز کرده بود دور از ادب دیدم که باهاش حرف نزنم پیش خودم گفتم فوقش یه چاق سلامتی می کنه و میره اونروز چیز خاصی نگفت خودش رو معرفی کرد و کارت شرکتش رو بهم داد وگفت فربد اسدی معماری خونده و تو کار بساز و بفروش و ایناست از اینا که واحد پیش فروش می کنن و بعد که ساخته شد تحویل میدن من که چیزی از حرفهاش سر در نیاوردم ولی تحت تاثیرش قرار گرفته ام دروغ چرا خوشگل تر و جذاب تر از این حرف ها بود که تحت تاثیرش قرار نگیری منم فقط اسم و فامیلیم رو گفتم و اونهم شاخه گل رو به دستم داد و زد رفت با خودم گفتم دیگه رفته ولی تازه انگار اومده بود هر روز میومد دم دانشگاه و گل و لبخند و می رفت چیز خاصی هم نمی گفت بچه ها سر به سرم می ذاشتن و وقتی می گفتم هیچ حسی به این تازه وارد ندارم بهم می گفتن احمقم و اگر همچین موردی براشون پیش بیاد با کله میرن تو بغل طرف ولی من نمی تونستم من قبلا قلبم رو داده بودم به یکی دیگه وقتی رفت و آمد های فربد بیشتر شد تصمیم گرفتم که همه چیزو راجع به خودم بهش بگم تا علاف من نشه و گفتم اونروز دعوتش رو به کافی شاپ قبول کردم و همه چیزو براش تعریف کردم گفتم که عاشق پسر عمه ام هستم و با اینکه اون منو نمی خواد نمی تونم از قلبم بیرونش کنم و بهتره که خودشو پا سوز من نکنه اولش ناراحت شد و اخم کرد بعد یهو دستامو توی دستش گرفت و گفت: نمی خوام عشقت رو از قلبت بیرون کنی فقط می خوام یه جا اون گوشه موشه ها واسه منم باز کنی و همین طور هم شد نرم شدم خوب منی که همیشه دنبال این بودم که مرد مورد علاقه ام یه نیم نگاه بهم بندازه توقع داشتی که در مقابل اونهمه محبتی که فربد خرج می کرد چکار کنم همیشه با یه لبخند مهمونم بود بهترین لحظه ها رو واسه ام رقم می زد.دوسش داشتم ولی عاشقش نبودم بدون اینکه متوجه باشم اونو جای شادمهر می ذاشتم و فکر می کردم اونه که داره اینهمه عشق نثارم می کنه می دونستم که فربد می دونه واسه همین عذاب وجدان نداشتم چون فربد به همینم راضی بود انگار اونو خدا واسه ام فرستاده بودتا از نداشتن عشق دیگه بیشتر از این رنج نکشم تا اینکه بهم گفت می خواد باهام ازدواج کنه تازه به خودم اومدم می تونستم باهاش ازدواج کنم می تونستم یه عمر با مردی زندگی کنم که همیشه دلم می خواست جای اون یکی دیگه باشه اضطراب گرفتم ترسیدم و چون باهاش خیلی راحت بودم براش همه چیزو توضیح دادم و اونم مثل همیشه صبورانه همه چیز و گوش داد و بهم اطمینان داد که همه جوره پای من وایمیسته وقتی قبول کردم فربد اومد خواستگاری کسی رو نداشت یه مادر پیر و یه عموی گنده دماغ خواستگاری انجام شد و پدر مهلت خواست برای تحقیق همه چیز عالی پیش رفت مامان و بابا هر دو خوشحال و راضی به نظر می اومدن خصوصا مامان که سر اون ماجرا از فربد ذهنیت خوبی پیدا کرده بود قضیه خواستگاری از طریق عمه به گوش شادمهر رسید توی ذهنم هزار تا رویا اومد که الان شادمهر میاد بهم اعتراف می کنه که دوستم داره و نمی خواد که منو از دست بده میاد و میگه نمی تونه منو کنار یکی دیگه ببینه ولی حیف که اینها همه ذهنیات دخترانه من بود و حقیقت نداشت توی مراسم خواستگاری رسمی یا همون بله برون شادمهر هم بود صورتش هیچ حالت خاصی نداشت و از چشماش هیچی نمی فهمیدم فقط یه پوزخند مضحک از اول تا آخر مراسم روی لبش بود که آزارم میداد همه چیز خیلی زود پیش رفت و ما نامزد کردیم من فربد رو خیلی دوست دارم ولی یه چیزی مثل یه اعتیاد ریشه دار تو وجودمه که نمی تونم دل از شادمهر بکنم! آیدا ساکت شد و سرش را پایین انداخت مسیح دستش را زیر چانه او برد و سرش را بالا گرفت و گفت: می دونی سرگذشتت یه جورایی مثل منه آیدا لب ورچید و با حالت بچگانه ای گفت: مگه تو از خودت چیزی به من میگی که من بدونم مسیح لبخندی زد و گفت: اونقدر ها هم شنیدنی نیست می بینی که کارمو به کجا کشونده آیدا - شاید حق با تو باشه ولی من که زیاد بدم نمیاد چون هر چی بوده باعث شده که تو رو ببینم داداشمو مسیح سرش را تکان داد و گفت: حق با توئه عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد آیدا- حالا نمی خواهی به تعریفی و مسیح همه چیز را از عشق کودکی تا به آخر و دیدن فیلم را برای آیدا تعریف کردآیدا به فکر فرو رفت چیز عجیبی که فکرش را مشغول کرده بود این بود که مسیح با تمام بلاهایی که سلیا سرش آورده بود هنوز هم وقتی نام او را به زبان می آورد چشمانش می درخشید هنوز هم از یادآوری روزهای خوشش با او لبخند روی لبش می نشست هنوز هم باور نداشت همسرش خیانت کرده است و با نوعی ابهام و شک یادآور این موضوع می شد حالا آیدا خوب می دانست دلیل آن غم همیشگی که در چشمان مسیح است چیست و چرا با تمام تلاشش نتوانسته برق زندگی را به چشمان او باز گرداند با صدای مسیح به خود آمد: چیه دختر خوب رفتی تو فکر؟ آیدا- مسیح یه سوال ازت می پرسم صادقانه جواب بده - بپرس؟ آیدا- هنوزهم سلیا رو دوست داری رنگ از رخش پرید این مدت خود را به نادانی زده بود باور این موضوع که هنوز هم دلش در گرو عشق سلیاست سخت بود و او از این باور گریخته بود حالا این دختر راست آمده بود و از او حقیقتی را طلب می کرد که از آن فراری بود به چشمان مهربان آیدا خیره شد نمی خواست به او دروغ بگوید او تنها کسی بود که از راز دلش خبر داشت از خیانت سلیا! سرش را پایین انداخت و گفت: آره هنوزم دوسش دارم ولی... آیدا حرفش را کامل کرد: ولی دیگه نمی خوای باهاش باشی نه؟ - نمی دونم نمی دونم اگه ببینمش چه احساسی ممکنه داشته باشم یه وقت هایی دلم می خواد با دستهای خودم خفه اش کنم یه وقت هایی هم هست که دلتنگ چشم های هزار رنگش میشم نمی دونم چی توی وجودشه که مثل آهن ربا منو جذب خودش می کنه در حالی که همیشه باهام سرده و حتی از اون هم بدتر به جای من یکی دیگه توی قلبشه مسیح بغض کرده بود با صدای لرزانی این حرف ها را می زد آیدا نگران شد آیدا- خوب حالا نمی خواد خودتو اذیت کنی مسیح به زحمت گفت: میشه تنهام بذاری آیدا سری از روی تاسف تکان داد و از اتاق خارج شداز پشت در صدای هق هق مسیح را شنید و حس کرد کسی قلبش را در پنجه می فشارد. باید کاری می کرد لازم می دانست حرف های مسیح را برای دکتر باز گو کند بنابراین به اتاق دکتر رفت تقه ای به در زد و داخل شد و سلام کرد دکتر با دیدن آیدا عینکش را از روی چشمانش برداشت و با خوشرویی جواب سلام کم جان آیدا را داد آیدا- دکتر بالاخره همه چیز رو تعریف کرد - بهت تبریک میگم دخترم تلاشت توی این مدت واقعا ستودنی بود آیدا لبخند نیم بندی بر لب راند و شروع به بازگو کردن سرگذشت مسیح کرد و از احساسات ضد و نقیض سلیا در مورد همسرش گفت دکتر با دقت به حرف های آیدا گوش داد دست آخر آیدا رو به دکتر گفت: دکتر یه خواهشی ازتون دارم - بگو دخترم آیدا مردد مانده بود که چه بگوید آخر دلش را به دریا زد و گفت: خواهش می کنم از این جریان چیزی به خانواده مسیح نگید دکتر متعجب آیدا را پایید و پرسید: چطور مگه؟ آیدا – خوب مسیح خیلی روی این موضوع تاکید داره بهتون گفتم که اون هنوزم عاشق همسرشه و به نظر من تنها چیزی که اونو به این زندگی برمی گردونه حضور دوباره همسرش در کنار اونه ولی اگر خانواده ها از این موضوع با خبر بشن دیگه تصمیم گیری با مسیح نخواهد بود و این مسئله کاملا تحت شعاع احساسات نوظهور خانواده ها قرار می گیره دکتر متفکرانه سری تکان داد لحظاتی به برگه های روی میز خیره شد و دست آخر رو به آیدا گفت: باید بررسی کنم اما در حال حاضر به روش تو عمل می کنیم. راستی اون هنوز درخواستی مبنی بر دیدن همسرش نکرده آیدا- هنوز نمی تونه با خودش کنار بیاد نمی دونه واقعا می خواد چه کار کنه سر دوراهی مونده دکتر- با اینکه دکتر روانشناس هستم ولی هنوز هم نتونستم همچین عشق هایی رو درک کنم من خودم به شخصه نمی تونم همچین وضعیتی رو تحمل کنم بیچاره حق داره که به این روز بیافته آیدا- بله حق با شماست خوب با اجازه اتون آقای دکتر دکتر لبخندی زد و آیدا از اتاق دکتر خارج شد خسته بود به رست رفت تا کمی خستگی در کند طبق معمول سر و صدای میترا می آمد آیدا وارد رست شد میترا وسط نشسته بود تعدادی از پرستار ها را دور خود جمع کرده بود و با هیجان جریان آشنایی اش با یک پسر را در خیابان تعریف می کرد آیدا خوب می دانست که این هم یکی از همان داستان های ساخته و پرداخته ذهن پر هیا هوی اوست و دست آخر هم به همه خواهد گفت که سر کار هستند بنابراین بی خیال از کنار آنها گذشت لیوانش را برداشت و از فلاسک برای خود چای ریخت و در حالی که به بخار برخاسته از چای خیره شده بود به فکر فرو رفت تصمیم داشت حتما سلیا را ببیند باید قضیه را از زبان سلیا هم می شنید باید به مسیح کمک می کرد شاید هنوز هم راهی برای بازگشت بود. با صدای زنگ گوشی اش به خود آمد شماره فربد بود آیدا- الو... -الو سلام خانوم خوشگله آیدا- سلام -حالت چطوره عزیزم آیدا- خوبم تو چطوری -چرا صدات گرفته عزیزم طوری شده؟ آیدا- نه...نه فقط خسته ام -از بس حرف گوش نکنی چقدر بهت بگم ... به... خودت... فشار... نیار آیدا- فربد میشه بسه من فقط یکم درگیر -درگیر چی آخه عروسک آیدا- برات که گفته بودم فکرم درگیر مسیحه لحظاتی سکوت برقرار شد بعد صدای نفس عمیق فربد توی گوشی پیچید و گفت: کاری از دست من برمیاد آیدا- قربون دل مهربونت! نه عزیزم -چرا یه کاری از دستم برمیاد خیلی خوبم بلدم انجامش بدم آیدا- چه کاری؟! -خوشحال کردن تو... آماده باش میام دنبالت بریم شام بخوریم آیدا- حال و حوصله ندارم فربد بی خیال -اتفاقا چون حال و حوصله نداری می خوام ببرمت بیرون که سر حال شی آیدا-امان از دست تو -این یعنی بله دیگه آیدا-مگه میشه به تو نه گفت -نه چون طاقت ندارم پس میفتم خونم می افته گردنت 1 ساعت دیگه اونجام باشه خانومم آیدا- اوکی بای -بای آیدا نگاهی به گوشی انداخت و لبخند زد تصمیم گرفت قبل از رفتن سری به مسیح بزند اول روپوشش را عوض کرد و مانتو پوشید کمی آرایش کرد و به اتاق مسیح رفت تقه ای به در زد و داخل شد مسیح لبه تخت نشسته بود و سرش را میان دست هایش گرفته بود آیدا- حالت بهتره مسیح بدون اینکه تغییری در حالت خود بدهد نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت آیدا- داداشی نمی خوای جواب منو بدی قهر می کنما مسیح سرش را بالا گرفت و نگاه آیدا در چشمان سرخ و تب دارش قفل شد خود را به رساند و دستش را روی پیشانی اش گذاشت و ناباور گفت: تو تب داری مسیح سر تا پایش را کاوید و گفت: داشتی میرفتی؟ بی فکر جواب داد: آره قرار با فربد بریم بیرون -پس پاشو برو ... خوش بگذره آیدا- چی میگی تو رو با این حالت بذارم برم کجا آخه -من حالم خیلی هم خوبه تو برو لازم نیست برنامه ات رو به خاطر من به هم بزنی آیدا- حرف نباشه الان به فربد زنگ می زنم و بهش میگم نیاد کلافه دست های آیدا را در دست گرفت و گفت: خوبم! خوبم! با خیال راحت برو آیدا به چشمان پر اشکش که از تب خمار شده بودند و لبهایش که سفید رنگ شده بودند خیره شد حس کرد کسی به قلبش چنگ می اندازد دستانش را قاب صورت مسیح کرد و گفت: چرا اینقدر خودتو عذاب میدی ولش کن فراموشش کن یعنی اینقدر ارزش داره که خودت رو به خاطرش نابود کنی به خاطر کسی که بهت خیانت کرده کسی که یکی دیگه رو به تو ترجیح داده تازه فهمید چه گفته است دستش را روی دهانش گذاشت و عقب نشست و با چشمهایی گشاد شده به مسیح که حالا اشک هایش تند و تند روی گونه هایش روان می شدند و از چانه اش می چکیدند خیره شد. -فکر نمی کردم به این زودی همه چیزو به رخم بکشی بغض آیدا ترکید: غلط کردم داداشی ببخشید منظورم... یعنی... من فقط نمی تونم ناراحتیت رو ببینم همین مسیح انگار با خودش حرف می زند زمزمه کرد: واسه همین لال شده بودم نمی خواستم کسی چیزی بفهمه گریه اش شدید تر شد و فریاد زد: نمی خواستم کسی چیزی بدونه تمام بدنش به لرزه افتاد آیدا مسیح را روی تخت خواباند و نالید: نه خدایا یه حمله دیگه نه تازه داشتم دکتر رو متقاعد می کردم که مرخصش کنه نا امیدانه سعی کرد آرامش کند: عزیزم ... من ... غلط کردم ... داداشی جونم تو رو خدا آروم باش ... به... به پدرت فکر کن ... به مادرت به عشق اون دوتا ... اما مسیح حرف هایش را نمی شنید دستش را روی پیشانی مسیح گذاشت توی تب می شوخت لرزشش کمتر شده بود اما قفسه سینه اش به طرز ناراحت کننده ای بالا و پایین می رفت انگار که در نفس کشیدن مشکل دارد. صدای زنگ گوشی آیدا بلند شد ، فربد بود خاموشش کرد از اتاق خارج شد و با دارو بازگشت یک آرام بخش ضعیف به او تزریق کرد و بعد دستمالی را که با خود آورده بود خیس کرد و روی پیشانی مسیح گذاشت خیلی زود دستمال داغ شد دوباره و دوباره فایده نداشت ظرفی آب آورد و پای مسیح را درون آن گذاشت . خیس کرد پای دیگرش در گچ بود کاری نمی توانست بکند سراغ دستهایش رفت صورت و گردنش را با دستمال خیس کرد و دو دکمه بالایی پیراهنش را باز کرد کم کم تنفسش عادی شد انگار آرام بخش اثر کرده بود زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد که برای آیدا نا مفهوم بود تبش هنوز فروکش نکرده بود دستمال را دوباره خیس کرد و در حالی که می گریست روی پیشانی اش گذاشت «خدایا این چه کاری بود که من کردم چطور تونستم قلبش رو بشکنم خدا جون کمکش کن نمی فهمم چه قلب بزرگی به این پسر دادی که اینهمه عشق توش موج می زنه تو رو به بزرگیت کمکش کن» لختی بعد تبش کمی پایین آمد هنوز هم کمی گرمای بدنش زیاد بود اما همه چیز به نظر رضایت بخش می امد. آیدا نفسش را فوق کرد و خود را روی صندلی ولو کرد چشمش به گوشی افتاد تازه یاد فربد افتاد حتما خیلی نگرانش شده بود برش داشت و روشنش کرد به دقیقه نکشید که فربد زنگ زد آیدا-الو -الو...و...آخه من به تو چی بگم دق کردم کجایی تو دختر حالت خوبه آیدا- ببخشید نگرانت کردم آره خوبم -طوری شده آیدا نگاهی به چهره معصوم مسیح در خواب انداخت و بی اختیار گریست فربد از آن سوی خط با نگرانی گفت: چت شده ببین می تونی بیای بیرون من همین بیرون توی محوطه ام نگهبان نذاشت این موقع شب بیام داخل آیدا- آره الان میام فربد نا آرام چند بار طول محوطه را پیمود که چشمش به او افتاد که با شانه های فرو افتاده و چهره ای به اشک نشسته به طرفش می آمد خود را به او رساند و بی حرف او را بیرون برد هر دو سوار ماشین شدند قبل از انکه حرکت کنند فربد به سمتش چرخید و گفت: طوری شده؟ چرا اینقدر داغونی؟ خود را در آغوش فربد انداخت و زار زار گریست دستهای گرم فربد دورش حلقه شد و بوسه ای بر سرش زد آیدا خود را بیشتر به فربد چسباند و هق هقش شدت گرفت فربد مضطرب گفت: عزیزم چرا اینطوری می کنی من دارم سکته می کنم از نگرانی نمی خوای بگی چی شده در میان گریه بریده بریده گفت: مسیح.... تب .... تقصیر من .... و گریه امانش نداد فربد که چیزی از حرف هایش نفهمیده بود صبورانه شروع کرد و به نوازش کردن و دلداری دادن او - هیشششش.... اروم باش خانوم گل من .... حیف چشات نیست.... گریه نکن عزیزم... همه چیز درست میشه آیدا آنقدر گریست تا تا کمی سبک شد بی حال سرش را روی شانه فربد تکیه داد و در حال که فین فین می کرد گفت: ببخشید من همه برنامه های امشبت رو خراب کردم فرید دستمال به او داد و گفت: مزخرف نگو دختر ... دیگه این کارو با من نکن بعد دستانش را که لرزش خفیفی داشتند به سلیا نشان داد و ادامه داد: ببین هنوزم دستام داره می لرزه آیدا سرش را با تاسف تکان داد و گفت: معذرت می خوام فربد دستش را گرفت و بوسه ای بر آن نهاد گفت: اینا رو نگفتم که معذرت خواهی کنی گفتم که بدونی چقدر نگرانت شده بودم و دوستت دارم آیدا- می دونم فربد-خوب به تعریف آیدا چشمانش را بست و با صدایی گرفته گفت: الان نه فربد دارم از زور سردرد کور می شم مسکن داری؟ فربد- نه الان میرم برات می گیرم آیدا- نمی خواد میرم تو آسایشگاه اونجا یکی می خورم فربد عصبانی گفت: خل شدی فکر کردی با این حالت میذارم بری سرکار آیدا بی حوصله جواب داد: مسیح حالش خوب نیست نباید تنهاش بذارم با آرامبخش خوابوندمش فربد در حالی که سعی داشت عصبانیتش را مخفی کند با لحنی التماس گونه گفت: قربون شکل ماهت بشم من اون بنده خدا الان خوابه و تا صبح هم بیدار نمیشه تو هم میری خونه یه استراحت کوچولو می کنی و صبح سر حال و قبراق میری پیش مسیح باشه؟ آیدا که دیگر توانی در بدنش نمانده بود با سر موافقت خود را اعلام کرد و به میترا زنگ زد میترا- هوووووووووووم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - میترا من حالم خوب نیست دارم میرم خونه نشد ببینمت رو بهت بگم هوامو داشته باش میترا- طوری شده آیدا -نه فقط یه سردرده میترا- باشه برو خیلتت تخت -میترا حواست به مسیح هم باشه میترا – چشم رو چشم امر دیگه؟ -دستت درد نکنه خانومی بای میترا- مراقب خودت باش عزیزم خداحافظ گوشی را که قطع کرد فربد گفت: میریم خونه ما مامانت تو رو با این شکل و شمایل ببینه هول می کنه آیدا- باشه فربد صندلی ماشین را خواباند و او را وادارکرد دراز بکشد آیدا چشم هایش را بست و فربد در سکوت به طرف خانه راه افتاد وقتی که رسید آیدا خواب بود دلش نیامد بیدارش کند ماشین را پارک کرد و در هال را باز کرد بعد به سمت ماشین رفت سر آیدا را به سینه اش تکیه داد و دستش را از زیر پاهایش رد کرد و او را در آغوش کشید.نگاهی به صورتش انداخت و زیر لب قربان صذقه اش رفت: قربونت برم که اینقدر تو دل برو با نمکی... قند عسل من بعد به خنده افتاد این کلمه ای بود که مادرش همیشه به او می گفت مادرش با شنیدن صدای ماشین و باز کردن در توی حیاط آمد و از دیدن آیدا روی دستهای فربد هول برش داشت و صورتش را چنگ زد و گفت: وای خاک به سرم طوری شده فربد! فربد سریع با صدای آرامی گفت: هیس مامان... نه طوریش نیست فقط خوابیده دلم نیومد بیدارش کنم مادرش صدایش را به تبعیت از او پایین آورد و گفت: از دست شما جوونا می بریش اتاق خودت؟ فربد تایید کرد و به سمت اتاقش رفت و او را روی تخت خواباند لختی در چهره اش خیره ماند و بعد زمزمه کرد: دوستت دارم حتی با اینکه آخرین کسی هستم که دوستش داری!از صدای برخورد شیئی فلزی به کف سرامیکی بیدار شد کش و قوسی به خود داد و چشم هایش را مالید روی تخت نیم خیز شد و درحالی که دستش را جلوی دهانش نگه داشته بود خمیازه کشید چشمش به ساعتش افتاد ساعت 10:45 دقیقه را نشان میداد سری تکان داد و یک خمیازه دیگر کشید که یکهو موقعیتش را به یاد آورد مسیح! دیشب تب داشت با خود گفت«وای خدا امروز چندمه» خودش جواب خودش را داد«بیست و چهارم! خاک تو سرت آیدا امروز قرار بود گچ پای مسیح رو باز کنن» سراسیمه بلند شد نگاهی به سر تا پایش انداخت هنوز مانتو شلوار دیشب تنش وبود و حسابی چروک شده بود بیرون دوید و یکراست به دستشویی رفت قافه اش دیدنی بود با آن چشمان پف کرده و ته مانده آرایش دیشب که توی صورتش ماسیده بود و بد جور توی ذوق میزد. با صذای بلند به خودش در آینه گفت:«افتضاحی آیدا» تند و تند صورتش را شست وقت نداشت دوش بگیرد. از دستشویی که بیرون آمد مادر فربد با یک حوله منتظرش بود. حوله را گرفت و حین خشک کردن صورتش گفت: دستتون در نکنه مامان جون، چرا بیدارم نکردید دیرم شد. مامان جون- فربد نذاشت گفت بیدارت نکنم تا حسابی استراحت کنی با اون حالی هم که دیشب تو رو آورد اینجا منم صلاح ندیدم بری سرکار پیش خودم گفتم استراحت کنی بهتره آیدا چیزی نگفت وقت برای بحث کردن نداشت خوشبختانه چند دست لباس آنجا داشت سر سر کمد رفت مانتو شلوار مشکی اش دم دست بود پوشید شال مشکی هم روی سرش انداخت همین که بیرون آمد مامان جون صدایش زد: آیدا جان بیا صبحانه بخور آیدا- مرسی مامان جون نمی خورم وقت ندارم مامان جون از آشپزخانه سرک کشید و گفت: نمیشه که نخوری ! فربد می گفت که شامم نخوردی بعد نگاهی به او انداخت و کاملا از آشپزخانه خارج شد و ادامه داد: این چه وضعیه دختر چرا سر تا پا مشکی پوشیدی آیدا- قربونت برم همین ها دم دست بود منم پوشیدم دیگه مامان جون- تا من یه لقمه واست می گیرم تو هم حداقل اون شالت رو عوض کن سریع شالش را عوض کرد و صورت مامان جون را بوسید لقمه را گرفت و توی کیفش چپاند و کفش هایش را پوشید نگاهی به ساعتش انداخت 11:5 بود زیر لب گفت: لعنتی مامان جون دنبالش آمد و گفت: ای وای آیدا یادم رفت فربد سوییچ ماشینش رو گذاشته پیاده نباشی آیدا شادمانه سوییچ را روی هوا زد و با صدای بلندی گفت: قربون آقامونم بشم من مامان جون- از دست تو دختر آیدا دستی تکان داد و سوار ماشین شد حین رانندگی با خود غر غر می کرد « اهههه حتما تا حالا دیگه گچ پاشو باز کردن اون از گندی که دیشب زدم اینم از الان بدجوری دلشو شکوندی آیدا وقتم ندارم برم براش یه هدیه ای چیزی بخرم اوووووف باشه واسه بعد الان باید ببینم حالش چطوره؟!» همین که رسید از ماشین بیرون پرید و سوییچ را به نگهبان داد و از او خواهش کرد تا ماشین را پارک کند. سراسیمه به طرف اتاق مسیح دوید اما از دیدن صحنه روبرو سر جایش خشکش زد «یعنی چی؟» به چشم هایش اطمینان نکرد جلو تر رفت « خودشه! خود خودشه! سلیاست که داره میره تو اتاق ولی اینجا ... نه ... نباید بره... مسیح رو داغون می کنه.... باید جلوش رو بگیرم» به طرف او دوید ولی قبل از آنکه برسد داخل شد و در را بست. آیدا عقب گرد کرد و به طرف اتاق دکتر رفت بدون در زدن وارد شد و پرسید: دکتر این خانومه همین خانوم پرهام رو میگم الان رفت پیش مسیح! دکتر با آرامش نگاهی به آیدا کرد و گفت: سلام حالتون چطوره آیدا خجالت زده به دکتر سلام کرد و دوباره سوالش را تکرار کرد. دکتر او را دعوت به نشستن کرد آیدا سعی داشت اضطرابش را پنهان کند روی صندلی نشست و به حرف های دکتر گوش داد. *** هر چه تلاش کرد زبان در دهانش نمی چرخید گلویش خشک شده بود و زبانش مثل یک تکه چوب خشک شده بود اصواتی گنگ و نامفهوم از دهانش خارج شد. باور نداشت ولی او درست رو به رویش ایستاده بود و در چشم هایش خیره بود لحظه ای دیگ احساسش به جوش آمد و دست هایش را برای در آغوش کشیدنش دراز کرد و لحظه ای بعد حس کرد با تمام وجود از این زن متنفر است. لحظه ای از دیدنش خوشحال شد و لحظه ای بعد حس کرد از فرط غصه در حال فرو افتادن است. گیج و حیران شده بود در میان تناقضات احساساتش غرق شده بود. نمی دانست کدام حس قابل اعتماد است. سلیا قدمی جلو آمد و بغض آلود گفت: مسیح!... روی تخت افتاد چقدر دلش برای مسیح گفتنش تنگ شده بود چشمانش را بست و سعی کرد به لذتی که میرفت مسخش کند میدان ندهد. سلیا مردد میان اتاق ایستاده بود نمی دانست از کجا شروع کند. حس می کرد مسیح در حال فرو پاشیدن است به خود نهیب زد « چقدر ازارش میدی، به حال خودش رهاش کن، سکته اش دادی کمت بود، روانیش کردی دلت خنک نشد، حالا دیگه از این مسیح رنجیده چی می خوای، دیگه چی براش مونده که ازش بگیری؟» صدای بنیامین در گوشش زنگ زد « این به نفع خانواده است!» و صدای مسیح وقتی آنطور صادقانه زیر گوشش زمزمه میکرد« دوست دارم» بغض ترکید: مسیح! عزیزم من متاسفم دلم ... دلم برات تنگ شده است. چیزی نمی شنید صدای قهقهه مستانه سلیا داشت کرش می کرد او را می دید که خود را از بازوی بنیامین آویزان کرده و میخندد. سرش را به شدت تکان داد و گفت: برو بیرون نمی خوام ببینمت سلیا- ولی مسیح خواهش می کنم تو باید به حرف هام گوش بدی اون... اون... می خواسته زندگی ما رو نابود کنه... قصدش همین بوده! مسیح حس کرد داغ شده حالا هم که آمده بود باز داشت دروغ می گفت از جا برخاست و با گامی بلند خود را به او رساند و بازوانش را محکم در دستانش فشرد و محکم تکانش داد: کدوم؟! از کدوم زندگی حرف می زنی؟ بنیامین لعنتی چی رو می خواست خراب کنه؟ مگه ما با هم زندگی می کردیم؟! کی؟ کی؟ من کی شوهرت بودم؟ اگه بودم چرا همیشه باهام مثل یه آشغال رفتار می کردی؟ تو همیشه از من دور بودی؟ بهم بگو مگه من هیچ وقت تو رو داشتم که حالا کسی بخواد ازم بگیرتت بعد شانه هایش را رها کرد و زیر لب گفت: تو از اولشم مال اون بودی و من این وسط ... به سمت او برگشت و چانه اش را در دست فشرد: تو زن منی؟ اگه هستی چرا همیشه در فراقت سوختم! چرا همیشه با حسرت به تو نگاه کردم وقتی به همه لبخند می زدی و از من دریغ می کردی چرا به اون آشغال عوضی عشق دادی و به من ندادی؟ بازم میگی که من شوهرتم؟ بخشی از زندگیتم ؟ هان؟! از داد مسیح سلیا تکانی خورد و اشکش بند آمد تا حالا او را اینگونه ندیده بود. رنگش مثل گچ سفید شده بود و چشمانش دو کاسه خون... نفس نفس می زد و قفسه سینه اش با شتاب بالا و پایین می رفت. باید کاری می کرد عصبانیت مسیح به نفعش نبود. اگر مسیح او را بیرون می انداخت آنچه نباید می شد و همه می فهمیدند که مقصر کیست و او بوده که مسیح را روانه این برزخ کرده است. لحظاتی در چشمان مسیح خیره شد و در یک حرکت او را در آغوش کشید گردنش را بوسید و زیر گوشش زمزمه کرد: من همیشه دوستت داشتم حالا هم دارم... و سکوت کرد دستان مسیح شل شد و دو طرف بدنش افتاد بوی تن سلیا مستش کرد میل بوسیدنش حالا وقتی که آنقدر به او نزدیک بود دیوانه کننده بود ولی حس می کرد این میان بازیچه شده است بازیچه این زن نمی دانست چه کند. با خود گفت« خر نشولعنتی نذار دوباره گرفتارت کنه! توی سر کوچیک اون هزار تا نقشه است. » سلیا را با شدت از خود راند و طوری که انگار انرژی اش تحلیل رفته باشد خود را روی تخت انداخت. سرش را میان دستانش فشرد حس می کرد هر لحظه ممکن است از شدت خستگی و ضعف بیهوش شود. خود را در این جنگ نابرابر بی دفاع می دید. حس عشقش داشت به او غالب می شد. نه نمی گذاشت دیگر نمی خواست مفتون این زن شود. او کس دیگری را می خواست. -اینجا چی می خواهی سلیا مگه همینو نمی خواستی مگه نمی خواستی من از سر راهت برم کنار تا با اون باشی خوب... حالا نفس عمیقی کشید گفتن این جمله برایش سخت بود به سختی جمله اش را کامل کرد: من میرم کنار تا تو با عشقت خوشبخت باشی. سلیا- عشق من تویی من تو رو می خوام نمی دونم چرا تو همچین حرف هایی به من می زنی. مسیح- خفه شو!.... خفه شو! خودم دیدمت که ... و نتوانست ادامه دهد سلیا نمی دانست او راجع به چه چیزی حرف می زند در حال حاضر هم نمی خواست به این موضوع فکر کند. او آمده بود مسیح را راضی کند که بازگردد همین! با خود گفت:« فکر کن! فکر کن سلیا حتما یه راهی هست» مسیح زمزمه وار گفت: تو یه خائنی من همه عشقم رو به تو دادم و تو در عوض چیکار کردی تو نابودم کردی بگو مگه من چی کم داشتم چی می خواستی که من نداشتم؟ از اون بنیامین روانی کمتر بودم؟ تو چی می خواستی دختر مگه اون چی داشت که حاضر به خاطرش منو به این روز بندازی و پدر و مادرم رو از غصه من پیر کنی؟ حالا ما به درک پدر و مادر خودت چی دلت واسه اونها هم نمی سوزه وقتی از من جدا شی هیچ فکر کردی چی به سر اونها میاد؟ سلیا گفت: من نمی خوام ازت جدا شم مسیح درمانده نگاهی به او انداخت و گفت: فکر می کنی من دیگه با تو می مونم. سلیا- اگه این کارو نکنی خودم رو می کشم. مسیح زهر خندی زد و گفت: بچه تر از این حرف هایی سلیا مصمم گفت: امتحان کن الان منو از این اتاق بیرون بنداز، مطمئن باش تا شب خبر مرگم رو بهت میدن! مسیح کلافه گفت: از عذاب دادن من چی نسیبت میشه؟ دل سلیا فرو ریخت عذاب وجدان همچون خوره به جانش افتاد پشیمان شد خواست برود ولی باز چهره بنیامین جلویش ظاهر شد و صدایش در گوشش زنگ زد « این به نفع همه خانواده است. » به بازوی مسیح چنگ زد: ببخش خواهش می کنم منو ببخش... یه فرصت دیگه... همه چی رو جبران می کنم... بدون انکه به او نگاه کند با صدایی که انگار از ته چاه می آمد غم زده گفت: یه بار بهت فرصت دادم ماه عسلمون رو یادته ولی تو چکار کردی هر چی من کوتاه اومدم تو بدتر کردی اینبار دیگه نه فرصتی در کار نیست همه چیز بین ما تموم شده سلیا دانست که کاملا قافیه را باخته است دیگر چاره ای نبود خود را جلوی پای مسیح انداخت و شلوارش را در مشت گرفت و زار زد : نذار ... نذار آبروم جلوی همه بره ! نذار پیش همه سر افکنده بشم!»یخ کرد. سلیا ادامه داد:« بهت التماس می کنم مسیح! منو از خودت نرون حکم مرگم رو با دست های خودت امضا نکن! آبروم رو بخر مسیح!» مسیح هاج و واج او را نگریست این سلیا بود همان عروسک چینی مغرور حالا اینگونه به پایش افتاده بود و التماس می کرد حس کرد کسی به قلبش خنجر کشید در عین ناباوری دید که نمی تواند ناراحتی اش را تحمل کند. دستان سلیا را گرفت و او را کنار خود نشاند با صدایی که برای خودش هم بیگانه بود گفت: بس کن! سلیا چیزی نگفت و فقط فین فین کرد. مسیح حس کرد در منگنه معذورات در حال له شدن است. چطور می توانست نسبت به او بی تفاوت باشد. نفسش را فوت کرد و با خود گفت:« منکه تباه شدم دیگه چیزی ازم باقی نمونده که بخوام نگهش دارم مگه من عاشقش نیستم پس بذار این چیزی که ازم باقی مونده رو بهش پیشکش کنم چیزی تغییر نمی کنه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست؟!» رو به سلیا کرد و گفت: قبول سلیا مات شد و بی اختیار تکرار کرد:قبول؟! مسیح سر تکان داد و گفت: فقط یه چیزی سلیا- چی؟ مسیح- من دیگه اون مسیح مهربون نیستم ما فقط دو تا غریبه ایم سلیا سرش را تکان داد و قلب مسیح شکست« همیشه فقط به فکر خودتی» نگاهی به او که لبخند پیروزی به وضوح بر لبش نقش بسته بود انداخت و با خود گفت:« چقدر این موجود خودخواه است» درمانده گفت: به چیزی که می خواستی رسیدی حالا تنهام بذار! سلیا ایستاد خم شد تا گونه اش را ببوسد ولی او سرش را عقب کشید و گفت: برو... و رفت. با رفتنش آخرین توان او را هم با خود برد قلبش به سوزش افتاد کسی به در اتاقش می زد لحظه ای هیکل تاری را در مقابل خود دید صذای آیدا را شناخت: داداشی حالت خوبه ؟ گردنش توان نگه داشتن سرش را نداشت خواست جوابی بدهد اما مغزش انگار تهی بود حرکت های سراسیمه واری را گرد خود احساس می کرد نفسش به شماره افتاد صدای جیغ آیدا در گوشش زنگ زد و بعد سیاهی! بی حوصله نگاهی به دست نوشته ها انداخت این اواخر فشار و استرس زیادی را متحمل شده بود و حالا برای اینکه کمی تخلیه شود حرف هایی که روی قلبش سنگینی می کرد را روی کاغذ آورده بود کاغذ ها را به دست گرفت و چند بار به آرامی روی میز زد تا مرتب شوند صدای آرام خواننده که از کامپیوترش پخش می شد سکوت اتاق را می شکست میگن هیچ عشقی تو دنیا ، مثلهعشقه اولیننیست میگذره یه عمری اما ، از خیالت رفتنی نیست داغه عشقه هیچکی مثله ، اونکه پس میزنتت نیست چقده تنهاشی وقتی ، هیچکسی هم قدمت نیست(هیچکسی هم قدمت نیست) میگن هیچ عشقی تو دنیا ، مثلهعشقه اولیننیست میگذره یه عمری اما ، از خیالت رفتنی نیست داغه عشقه هیچکی مثله ، اونکه پس میزنتت نیست چقده تنهاشی وقتی ، هیچکسی هم قدمت نیست چقده سخته بدونی ،اونکه میخوایش نمیمونه که دلش یه جایه دیگست و همه وجودش ماله اونه چقده برای اونکه ، جون میدی غریبه باشی بگی میخوام با تو باشم ، بگه میخوام که نباشی(نباشی) چقده سخته بدونی ،اونکه میخوایش نمیمونه که دلش یه جایه دیگست و همه وجودش ماله اونه چقده برای اونکه ، جون میدی غریبه باشی بگی میخوام با تو باشم ، بگه میخوام که نباشی دست برد و آهنگ را قطع کرد دوباره نگاهی به دست نوشته ها کرد حسی ترغیبش می کرد دوباره مرورشان کند « امروز دقیقا یک ماه از اون روز کذایی که سلیا مسیح رو دید می گذره فکر نمی کنم هیچ وقت چهره مسیح وقتی درو باز کردم و دیدمش از خاطرم بره اون چهره اون چشم ها که زجر کشیده به نظر می رسیدند هیچ اثری از زندگی توی وجودش نبود انگار روحش رو از بدنش بیرون کشیده باشن حتی وقتی بالای سرش رفتم منو ندید تهی شده بود ترسیده بودم وقتی توی بغلم بیهوش شد دیوونه شدم دویدم بیرون و قبل از هر کاری یکی کشیدم بیخ گوش سلیا که با ترس تکیه داده بود به دیوار راهرو اون گیج شده بود عکس العملی نشون نداد همکارام جوری با تعجب نگام می کردن که انگار جن دیدن حتی بعضی هاشون بدشون نمی اومد منم بستری کنن سلیا همون جوری زل زده بود بهم و درمونده بود که چرا من اینکار و کردم واسه اینکه از گیجی درش بیارم زیر لب گفتم: به خاطر مسیح دیگه واینستادم ببینم قیافه اش چه شکلی شده دوباره رفتم سراغ مسیح خیلی شانس آورد که سکته نکرد دکتر ها گفتن شوکه شده بعد از دو روز به هوش اومد ولی یه جوری شده بود چشماش مشکیش منو یاد خون آشام ها می انداخت چشم های سیاهی که خالی از هر احساسی هستن حتی اون غم همیشگی رو هم نداشتن وقتی به هوش اومد دکتر دوباره با سلیا رودر روش کرد تزش این بود که اگه مسیح سلیا رو بپذیره یعنی از دو راهی خارج شده و می تونه بره پی زندگیش هنوزم نمی دونم سلیا توی اولین ملاقات چی به مسیح گفته بود که اینقدر راحت پذیرفتش دکتر خیلی به خودش می بالید انگار کار مهمی کرده ولی به نظر من اون مسیح غمگین خیلی بهتر از اینی بود که حالا انگار کوکش کرده بودی و بهش برنامه دادی بودی تا یه سری از حرف ها و حرکات رو اتوماتیک وار بگه و انجام بده ولی من یه پرستار کوفتی بیشتر نبودم و معلومه که کسی به حرفم گوش نمیده پدر و مادرشم اینقدر از وعده مرخص شدن پسرشون ذوق کرده بودن که چشم شون روی بقیه مسائل بسته شده بود خیلی سعی کردم توی این مدت باقی مونده به حرفش بیارم تا شاید فرجی بشه ولی به طرز غریبی آروم شده بود وقتی با نگرانی بهش خیره می شدم خیلی سرد بهم می گفت که دلیلی نداره که غصه بخورم و حالش خیلی هم خوبه ولی می دونستم که نیست خلاصه که مسیح مرخص شد از وقتی رفته خونش خیلی ازش دور شدم یکی دو بار تلفنی باهاش حرف زدم مادرش می گفت فقط وقتی با من حرف میزنه یه لبخند های کوچیکی می زنه و همین، دل نگرانشم ولی سلیا انگار بعد اون روز توی آسایشگاه کینه منو به دل گرفته چون یه بار رفتم دم خونشون تا مسیح رو ببینم ولی دست به سرم کرد البته می تونستم اینو به مسیح بگم ولی دلم نیومد آزارش بدم این مدت خیلی تنها شدم فربد هم نمی دونم چه مرگش شده خیلی سراسیمه و آشفته است مطمئنم یه اتفاقی براش افتاده ولی نم پس نمیده حتی یه شب که خیلی حالش بد بود مامان جون زنگ زد و من رفتم خونشون مجبور شدم بهش آرامبخش بزنم ولی هر چی گریه و زاری کردم که بگه چش شده لبخند می زد و می گفت یه مشکل کاری که به زودی حل میشه دلم داره از غصه می ترکه دوری از مسیح یه طرف آشفتگی فربد هم یه طرف شادمهر هم نمی دونم جدیدا چش شده هی میاد دور و بر من می پلکه و کلفت بارم می کنه انگار خل شده! خبه هر حال تصمیم گرفتم یه مدت مرخصی بدون حقوق بگیرم و با خانواده ام خوش باشم تا ببینم چی میشه » چشم از برگه ها برداشت زیر لب گفت: داداشی یعنی الان داری چه کار می کنی؟ بعد فکری در مغزش جوشید و همچون برقی به چشمانش آمد گوشی اش را از روی میز چنگ زد و تند و تند شماره گرفت: - الو... آیدا- سلام به بی معرفت ترین داداش دنیا نه تو خجالت نمی کشی نه اگه من ازت سراغ نگیرم تو به خودت حداقل زحمت نمی دی ببینی من مرده ام زنده ام گور به گور شدم مفقودالاثر شدم - سلام... آیدا- آره فهمیدم می خواهی بگی خیلی حرف می زنم! - دقیقاً آیدا- دلت میاد! - از دست تو حالت چطوره آبجی کوچیکه آیدا- باورم نمیشه - چی شده آیدا- اینهمه من نمک ریختم خوب به زورم که شده می خندیدی ضایع نشم -اذیت نکن آیدا آیدا-باع مارو باش ولش امروز زنگ زدم واسم یه کاری بکنی نه هم نمیاری که چشماتو در میارم - باز چه خوابی دیدی واسه من بدبخت آیدا- هیچی به خدا فقط می خوام یه نوک پا بیایی خونمون شام بخوری نمک گیر شی شاید از این چش سفیدی در بیایی من بهت زنگ نزدم تو حداقل یه حالی ازم بگیری مسیح کمی مکث کرد و بعد گفت: آیدا می دونی که حوصله مهمونی این جور چیز ها رو ندارم آیدا- کسی نیست به خدا من و مامانم و بابام و آیلار مامان و بابا و آیلار که سر و صدایی ندارن خودمم قول میدم فقط موسقی متن باشم! اینبار سلیا از صدای نفس های مسیح فهمید خندیده است لبخندی از رضای بر لبش نقش بست و ادامه داد: بیا دیگه بابا خوش انصاف یه ماهه رفتی تو دلت برای من تنگ نشده من دلم برای تو یه ریزه شده - کی گفته من دلم تنگ نشده آیدا- پس میایی؟ - کی؟ آیدا شادمانه خندید و گفت: همین امشب - باشه آیدا با جیغ گفت: ویییییی قاشقتم داوشی پس امشب ساعت 8 خوبه مسیح- چرا جیغ میزنی آره آدرس بده آیدا آدرس داد و خداحافظی کرد دستانش را از خوشحلی به هم کوفت و از اتاق بیرون دوید آیدا- مامان مامانییییییییی - چته دختر چرا هوار می کنی؟ آیدا- امشب مهمون داریم - خوب قدمش سر چشم رو درواسی داری باهاش مادر چه جور غذایی بپزم آیدا- حدس بزن کیه؟ - لابد یکی از دوستات آیدا نچی کرد و گفت: مسیح مادرش من من کنان گفت: همونی که می گفتی شبیه آرین منه آیدا با سرخوشی سر تکان داد و گفت: من میرم بقیه رو خبر کنم شما هم یه شام اوپس درست کن سالاتم با من آیدا ورجه ورجه کنان درآشپزخانه می چرخید و مدام به همه چیز ناخنک می زد و بی توجه به تشر های مادرش گاهی غرغر می کرد پس چرا نیومد و مادرش یاد آور می شد که هنوز ساعت هشت نشده است که صدای زنگ آمد آیدا به سمت آیفون دوید و بادیدن چهره مسیح جیغ کشید: اووووووووووووومد بعد گوشی آیفون را برداشت: سلام داداش خوشتیپم بفرمایید داخل در را باز کرد و خودش به سمت حیاط دوید همین که مسیح داخل شد آیدا خودش را در آغوشش انداخت و او را غافل گیر کرد آیدا- دلم برات تنگ شده بود داداشم مسیح در سکوت با دست آزادش موهای آیدا را نوازش کرد حس می کرد قلب سردش از محبت این دختر گرم می شود. مسیح- خوب دختر خوب حالت چطوره و کمی آیدا را از خود فاصله داد و سعی کرد لبخند بزند و ادامه داد نمی بینی دستم پر ببین چه کار کردی گل بیچاره رو آیدا لب ورچید و کودکانه گفت: خو دلم تنگیده بود بعد بلند خندید و اضافه کرد: تازه گل واسه چی می خواهی من که هستم مسیح- بر منکرش لعنت - بشمور صدای مردانه ای از آن سوی درختان بزرگ حیاط به گوششان رسید: آیدا بابایی مهمونت رو نمیاری داخل نکنه می خوای تا صبح دم در نگهش داری آیدا سرخوشانه دست مسیح را کشید و به سمت خانه برد مسیح نگاهی به خانواده آیدا که روی سکوی جلوی خانه ایستاده بودند انداخت پدرش مردی خوشتیپ و برازنده به نظرش رسید که آیدا چهره اش کپی برابر با اصل او بود ولی ریز نقشی اش مسلما به مادرش رفته بود چهره زن کمی کنجکاو به نظر می رسید و کمی هم شکسته و دست آخر دختر جوانی که لبخند مضطربی بر لب داشت پله ها را بالا رفتند مسیح سلامی کرد و منتظر استقبال ماند ولی انگار کسی قصد نداشت جوابش را بدهد. استقبالی در کار نبود هر سه شگفت زده و با چشمانی اشک آلود محو او شده بودند مسیح نگاه درمانده ای به آیدا انداخت چشمان اشک زده او هم روی مادرش زوم شده بود. مستاصل ماند و سعی کرد خود را با این نمایش درام همگام کند بنابراین لبخندی کج و کوله زد دستش را به سوی شخصی واهی و در واقع نه به سوی هیچ کدامشان دراز کرد و گفت: سلام من مسیح پرهام هستم خیلی از آشنایی با هاتون خوشبختم بالاخره مادر آیدا حرکت کرد لرزش پاهایش به وضوح دیده می شد از دست دارز شده مسیح گذشت و با فاصله کمی از او ایستاد و انگار با خودش حرف می زند گفت: آرین! تو برگشتی... با این حرف زن همه تکانی خوردند مرد زن را پس زد و ناشیانه دست مسیح را فشرد گفت: از ... از دیدنتو خوشوقتم مسیح خان من علی هستم علی نیک زاد آیدا که هنوز نگران مادرش را می کاوید خنده ای عصبی کرد و گفت: چه خلی ام من من باید مراسم معرفی رو اجرا می کردم مسیح جان پدرم که معرفی شد این خانوم خوشگل گریون مامانمه مامان لیلا که در واقع لیلی این آقای مجنون و به پدرش اشاره کرد مسیح حس کرد کم کم آن جو سنگین در حال از بین رفتن است دست لیلا را هم به گرمی فشرد و به آرامی گفت: از دینتون خوشحال شدم لیلا خانوم لیلا فقط سری تکان داد و در آخر آیدا به دختر جوان اشاره کرد و گفت: این فینگیلی هم آیلار ته تغاری خونه! آیلار لبخند محجوبی زد و دست مسیح را فشرد و گفت: سلام متاسفم که با همچین استقبال بدی روبه رو شدید ولی شباهت شما به آرین همه رو شگفت زده کرده بود مسیح گفت: می فهمم علی دستش را پشت مسیح گذاشت و او را به داخل راهنمایی کرد و عذر خواهنه گفت: بفرمایید داخل امیدوارم فراموش کنید که ما نصف مهمونی شما رو بیرون سر پا نگه داشتیم تقریبا همه عالت عادی خود را بازیافته بودند جز لیلا مسیح سرش را به گوش آیدا نزدیک کرد و گفت: مامانت زیاد خوب نیست! آیدا رو به مادرش گفت: مامان! خوبی؟ لیلا نگاه خیره اش را از مسیح برگرفت و بدون جواب به سوالات آیدا گفت: اگه چشماش مشکی نبود فکر می کردم آرینه آیدا نگاهی به چهره گرفته مسیح انداخت فکر کرد تحمل این فضا برای روح خسته او سخت است اما قبل از اینکه کاری بکند مسیح به حرف آمد: در مورد مرگ پسرتون متاسفم قطره ای اشک راه خود را روی گونه لیلا باز کرد مسیح با طمأنینه از جا برخاست روی مبل کنار لیلا نشست دستهایش را گرفت و گفت: می دونم که هیچ کس براتون جای آرین رو نمی گیره و منم با این روحیه خراب کمکی به حال کسی نمی کنم ولی دوست دارم بدونید هر لحظه که حس کردید حضور من باعث میشه حس دلتنگیتون برای آرین کمتر بشه فقط بهم خبر بدید لبهای لیلا به خنده ای از هم باز شد آیدا لحظه ای برقی خاص را در چشمان مسیح دید ولی قبل از انکه ذوق کند خیلی سریع خاموش شد و چشمانش همان چشمان سرد این روزهای اخیر شد مسیح لبخند خسته ای به لیلا زد و در جای خود نشست. علی با صدای نسبتا بلندی که مشخص بود سعی در کنترل بغضش دارد سکوت محزون نشیمن را شکست: خوب از هر چه بگذریم سخن شام خوش تر است. همین که دور میز نشستند آیدا سریع گفت: مسیح سالاد رو من درست کردم همه به خنده افتادند آیلار اضافه کرد: منم ماست رو آماده کردم و چون چهره پرسشگر مسیح را روی خود دید گفت: ریختمشون تو کاسه دیگه خوشبختانه هنگام صرف شام از آن دیگر از آن جو غم آلود خبری نبود و آیدا و آیلار با سر زندگیشان لبخند را بر لب همه مهمان کردند هنوز میز شام برچیده نشده بود که صدای زنگ آمد آیدا به طرف اف اف رفت بعد با شگفتی گفت: شادمهره البته این چند وقت اخیر زیاد به خانه آنها رفت و آمد می کرد آیدا دکمه اف اف را زد و علی برای استقبال خواهر زاده اش تا دم در هال پیش رفت آیدا با اخمی غلیظ کنار مسیح نشست مسیح سرش را نزدیک او برد و گفت: حالا چرا مثل برج زهرمار شدی آیدا چیزی نگفت مسیح پوفی کشید پرسید: اینم الان منو ببینه مثل بقیه میشه آیدا شانه ای بالا انداخت و گفت: شاید شادمهر وارد شد اولین چیزی که نظرش را جلب کرد مردی بود که داشت با آیدا پچ پچ میکرد فشار خونش بالا زد احوال پرسی اجمالی کرد و سرش را به طرف علی که پشت سرش بود چرخاند و گفت: دایی کاش گفته بودید مهمون دارید مزاحم نمی شدم و مزاحم نمی شدم را کنایه وار گفت مسیح لبخندی به آیدا زد و ناباور گفت: اینکه دوستت داره و ابرویی برای آیدا بالا انداخت علی دستی را روی شانه شادمهر گذاشت و گفت: این حرفها چیه بیا با مهمون عزیزمون آشنات کنم شادمهر بی میل نگاهی به سوی مسیح که به احترامش از جا برخاسته بود انداخت و مبهوت شد مسیح اینبار تعلل نکرد برادرانه شادمهر را در آغوش کشید و گفت : می دونم ولی من فقط شبیهشم شادمهر او را از خود جدا کرد و با حظ به چهره اش چشم دوخت مسیح گفت: مسیح هستم و شما هم باید شادمهر باشید تعریفتون رو از دختر دایی تون شنیده بودم شادمهر نگاه متعجبی به چهره در هم آیدا انداخت و رو به مسیح گفت: دختر دایی همیشه به من لطف دارن شادمهر که پیدا بود از دیدن مسیح گل از گلش شکفته است مدام وراجی می کرد و سر به سر آیدا و آیلار می گذاشت همه متعجب شده بودند خصوصا آیدا شادمهر از مسیح شماره اش را گرفت و همان لحظه به گوشی او زنگ زد و تاکید کرد شماره ام رو سیو کن من حالا حالا ها بیخ ریشتم مسیح احساس می کرد دیگر مثل لحظه ورودش معذب نیست رفتار گرم و بی آلایش این خانواده رویش تاثیر خوبی داشت از آیدا ممنون بود که او را با این جمع آشنا کرده بود کسانی که نه از او متنفر بودند و نه مدام نگرانش بودند در چشم های آنها فقط آشنایی و گرما می دید که چیزی از گذشته و حالش را به رخش نمی کشیدند حتی آیدا هم تحت تاثیر جمع دیگر نگران او نبود و مستانه به جک های بی سر و ته شامهر می خندید. بالاخره وقت رفتن شد مسیح پس از اینکه قول داد از این به بعد حتما به دیدارشان بیاید با همه خداحافظی کرد شادمهر و آیدا تا دم در او را مشایعت کردند شادمهر او را محکم در آغوش کشید و بعد با لحنی طلبکارانه و جاهل معاب گفت: نری حاجی حاجی مکه فکر این داوشتم باش مسیح خندید و دست شادمهر را به گرمی فشرد گونه آیدا را بوسید و رفت. آیدا در را بست و به آن تکیه داد شادمهر متفکرانه گفت: تا لحظه ای که خودش نگفت باورم نشد که آرین نیست. جالبه حتی مدل خندیدنش هم مثل اونه آیدا ساکت ماند و چیزی نگفت شادمهر گفت: چته آیدا- نگرانشم؟! - چرا به نظر آدم آروم و خوبی می اومد آیدا- همین آرامش عجیبش و حالت سرد چشماشه که منو می ترسون -دیگه داری منو هم می ترسونی آیدا لبخندی به شادمهر زد و گفت: نمی خواد بترسی - کاری از دست من برمیاد آیدا سری تکان داد و گفت: نمی دونم نمی دونمسلیا لیوان چای را جلوی مسیح روی میز گذاشت و متظاهرانه لبخندی زد و پرسید: کجا بودی عزیزم مسیح نگاهی به چهره پرسشگر مادرش انداخت و بعد نگاهی سرد به سلیا کرد و شانه هایش را بالا انداخت و با بی تفاوتی جواب داد: خونه آیدا بودم سلیا به زور لبخندی زد و چیزی نگفت مسیح رو به مادرش ادامه داد: خانواده آیدا مثل خودش خونگرم و مهربون بودن بعد نگاه طعنه آمیزی از گوشه چشم به سلیا انداخت او هم کمی خود را روی مبل جابجا کرد مهرآوه- نمی دونم این بابات کجا مونده پاشو مادر یه زنگی بهش بزن من اومدم تو رو ببینم تو هم که نبودی دیدم سلیا تنهاست پیشش موندم مادر جون خوبیت نداره زن جوونت رو تنها میذاری هر جا میری خوب خانومت رو هم با خودت ببر مسیح- نگران نباش مامان جون سلیا تنها نمی مونه رنگ از روی سلیا پرید مهرآوه پرسید: یعنی چی؟ سردی چشمان مسیح در آن لحظه حدی نداشت : مثل الان دیگه بالاخره یکی هست که بیاد پیشش مهراوه خنده ای کرد و گفت: مسیح حرف هایی میزنی مادر منکه شانسی رسیدم مسیح- خوب هر وقت من نبودم زنگ بزنه یکی بیاد پیشش آنقدر این جمله را تلخ ادا کرد که گزندگیش خودش را هم آزرد مهرآوه معترضانه گفت: مسیح! از این اخلاق ها نداشتی تا حالا مسیح از جا برخاست و گفت: متاسفم مادر حالم خوب نیست باید استراحت کنم مهرآوه- این بابات هم که نیومد تو هم نرفتی بهش زنگ بزنی خودم پاشم سلیا- ای بابا زن عمو حالا یه شب که هزار شب نمی شه همین جا استراحت کنید عمو هم پیداش میشه میرم اتاق رو براتون آماده کنم مهراوه- قربونت برم عروس گلم نه دیگه نخود نخود هر که رود خانه خود اما سلیا جمله آخر مهرآوه را نشنید چون حواسش به پوزخندی پرت شد که مسیح هنگامی که مادرش او را عروس گلم خطاب کرد بر لبش نقش بسته بود سابق بر این از شنیدن این کلمات غرق لذت می شد صدای زنگ خانه او را به خود آورد به سمت اف اف رفت و در را باز کرد و رو به مسیح گفت: عمو اومد مسیح که داشت از پله ها بالا می رفت سلانه سلانه راه رفته را باز گشت و به استقبال پدرش رفت برای خودش هم عجیب بود ولی حس می کرد همین که وارد خانه خودش می شود سنگینی عجیبی روحش را می آزارد و خسته اش می کند دست پدرش را فشرد و طوطی وار گفت: سلام پدر حالتون چطوره مادر منتظرتون بود فرهنگ- داخل نمیام پسرم مادرت رو صدا کن دیروقته مسیح خواست به پدرش تعارف بزند که مادرش هم آمد مهرآوه- کجا موندی آقا خوب بهتره بریم دیروقته و بچه ها خسته ان اصرارهای سلیا سودی نبخشید و آن دو خداحافظی کردند و رفتند مسیح به اتاقش رفت لختی بعد صدای در اتاقش آمد مسیح بی خیال روی تخت افتاد سلیا بدون اجازه دخول وارد شد من من کنان گفت: مسیح ... تو ... تواز من... متنفری؟.... متنفر بود نبود خودش هم نمی دانست جواب نداشت گفت: میشه از اتاقم بری بیرون خسته ام و خوابم میاد سلیا سرخورده به قصد بیرون رفتن عقب گرد کرد بعد لحظه ای چشمان پر اشکش را به مسیح دوخت و او حس کرد قلبش آتش گرفت ولی حرکتی نکرد سلیا بیرون رفت و در اتاق را بست مسیح آهی کشید و با خود گفت« نمی دونم این بازی مسخره تا کی ادامه پیدا می کنه ولی مطمئنم که هر لحظه ای که تو رو آزار میدم خودم هزار بار نابود میشم کاش همون موقع که اون فیلم لعنتی رو دیده بودم مرده بودم اینطوری بهتر بود آه سلیا فکر نمی کردم که روزی با تو باشم و آرزوی مرگ کنم »سرش را از مونیتور دور کرد و چشمهایش را روی هم گذاشت تا از سوزششان کم شود با احساس دستی روی شانه اش سرش را به عقب برگرداند فرهنگ لبخندی به او زد و گفت: بابا جان اینقدر خودت رو خسته نکن مسیح- این مدت که نبودم خیلی از کارها بهم ریخته باید جای من یکی رو استخدام می کردید - نه دلم میومد و نه اون موقع به این چیزها فکر می کردم همین قدر پیشرفت هم مدیون فرهادم که یه پاش اینجا بود یه پاشم شرکت خودش مسیح- ببخشید پدر من زندگی همتون رو مختل کردم - چی میگی پسر دیگه نمی خوام از این حرف ها بزنی بعد دستش را دور شانه اش حلقه کرد و با خنده گفت: همین یه دونه پسر رو که بیشتر ندارم مسیح خنده تلخی کرد و چیزی نگفت فرهنگ کمی این پا و آن پا کرد نمی دانست طرح این موضوع لطمه ای به او خواهد زد یا نه اما آسان هم نمی توانست از آن بگذرد چند بار دهان باز کرد که بگوید ولی منصرف شد مسیح- هر چی می خواهی بپرس بابا نترسید حالم خوبه فرهنگ کلافه موهایش را چنگ زد و سیخ نشست دستهایش را در هم قفل کرد و دست آخر پس از مکثی طولانی پرسید: اون شب چه اتفاقی افتاد بابا مسیح- نپرس پدر چیزی نمی تونم بگم - چرا یعنی من نباید بدونم کی این بلا رو سر تو آورده مسیح- منظورتون چیه که کسی بلایی سر من آورده - منظورم همون کسیه که اون سی دی کذایی رو به تو نشون داده مسیح رنگ باخت یعنی پدرش آن سی دی را دیده ضربان قلبش شدت گرفت « وای خدا آبروم رفت یعنی بابا سی دی رو دیده فکر می کردم کسی از سی دی خبر نداره نمی دونستم چه جوری ولی فکر می کردم غیب شده » عرق شرم بر پیشانی اش نشست با تته پته پرسید: ک... کدوم...سی....دی فرهنگ چشمانش را تنگ کرد و پفت: انتظار داشتم تو بهم بگی که توش چی بوده وقتی که نگهبان پیدات کرد گفت که کامپیوترت روشن بوده مهندس ترابی سیستمت رو چک کرد می گفت آخرین چیزی که دیده بودی یه فیلم بوده که از روی سی دی دیدی ولی هر جارو گشتیم سی دی پیدا نکردیم وزنه ای که روی قلبش سنگینی می کرد برداشته شد پس پدرش چیزی نمی دانست آهی از سر رضایت کشید و در حالی که به عضلات بی حال صورتش فشار می آورد تا لبخند هر چند کوچکی بزند ذهنش پی جمله ای بود تا قضیه را رفع و رجوع کند: پدر شما هم چه توقعاتی از من دارید فکر می کنید با اون همه دردسری که کشیدم حالا یادم مونده که آخرین بار چه فیلمی رو دیدم .... تازه ناراحتی قلبی من که چیز جدیدی نبود که سکته کردنم واسه شما اینهمه راز آلود باشه اونموقع هم توی شرکت تنها بودم و کسی نبود که بخواهد بلایی سرم بیاره فرهنگ با شک به او نگریست مسیح هیچ وقت دروغ گوی خوبی نبود و پدرش این را خوب می دانست اما رنگ پریده صورتش و لرزش خفیف دستانش مانع از آن بود که بیش از پاپیچش شود البته حالا شکش به یقین تبدیل شده بود یقین داشت که محتویات آن سی دی هر چه که بوده از پسر نازنینش این موجود عصبی ملول را ساخته است. سعی کرد خود را بیخیال نشان دهد: باشه هر چی تو بگی خوب بسه دیگه دیروقته پاشو برو خونه استراحت کن رنگت پریده مسیح خیلی به خود فشار آورد تا همان لحظه با دست صورتش را لمس نکند در عوض گفت: باید این برنامه رو تموم کنم پدر بعد میرم خونه فرهنگ- نه همین که گفتم پاشو برو خونتون مسیح اندیشید « اخه بابا جون من دلم نمی خواد برم توی اون خونه لعنتی که از در و دیوارش برام غصه می باره برم اونجا تا عشقم رو ببینم عشقی که خیانت کاره عشقی که خودت داری برای خیانتش دنبال سر نخ می گردی عشقی که توی چشماش پر از انتظار اینه که کی منو ترک کنه و بره » با اینحال مطیعانه بلند شد و همگام با پدرش تا پارکینگ رفت لحظه خداحافظی فرهنگ دستش را فشرد و گفت: هر مشکلی داری بابا من مثل کوه پشتتم مسیح قدر شناسانه پدرش را در آغوش گرفت و خداحافظی کرد به سمت خانه اشان رفت. حین رانندگی این سوال مغزش را پر کرده بود که واقعا اون سی دی الان کجاست سعی کرد خاطرات آن روز را به یاد بیاورد به محض اینکه فیلم را دیده بود حالش آنقدر خراب شده بود که حتی نتوانسته بود خود را جمع و جور کند چه برسد به سی دی باز خاطره آن فیلم در ذهنش رسوخ کرد آن خنده ها گردنبندی که بنیامین از گردن زنش باز می کرد حس اینکه دستهایش گردن لطیف او را لمس کرده است لبهای سلیا که رو لبهای او قفل شده بود اشک هایش جلوی دیدش را تار می کردند دوباره بی حسی به سراغش آمد و بی اختیار ماشین را گوشه خیابان پارک کرد دیروقت بودو خیابان خلوت سرش را روی فرمان گذاشت نفهمید چقدر در آن حالت ماند تا از صدای برخورد چیزی با شیشه ماشین به خود آمد سرش را بالا گرفت پلیس بود - حالتون خوبه آقای محترم مسیح گنگ به او نگاه کرد حالش خوب بود؟ پلیس که با دیدن قیافه مسیح راحت حدس زده بود که بیمار است دوباره به حرف آمد: می خواهید به کسی زنگ بزنید بیاد دنبالتون به نظر هیچ خوب نمیایین سعی کرد افکارش را متمرکز کند تا حین حرف زدن صدایش نلرزد : سلام خسته نباشید همه سعی اش برای آنکه لبخندی چاشنی حرف هایش بکند بی نتیجه ماند نا امید ادامه داد: حالم خوبه یه لحظه خواب آلود بودم نخواستم رانندگی کنم همین! پلیس سرش را تکان داد و گفت: پس اگه می تونید حرکت کنید این موقع شب اینجا پارک کردن درست نیست مسیح تشکری کرد وحرکت کرد ماشین را پارک کرد و سلانه سلانه به خانه رفت. می خواست یکراست به اتاقش برود که صدای خفیفی به گوشش رسید به اتاق سلیا رفت و از میان در نیمه باز اتاقش سرک کشید



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار