منجلاب عشق


خوب اوضاع چطوره مجسمه محبت چه می کنه -اووووف اینقدر این چند وقت سر همه چی باهاش دعوا کردم ها ضعف اعصاب گرفتم ولی این مسیح من موندم چه همتی داره مثلا همین چند روز پیش از خونه انداختمش بیرون می دونی چکار کرد؟ -نچ -هیچی با دسته گل و کادو اومد خونه و کلی منت کشی کرد منم کفم بریده بود ها نمی دونی که یه سرویس جواهر برام خریده بود خدا تومن وای اگه مامان بفهمه دارم اینطوری حرف می زنم می کشتم -مثل اینکه زیاد هم بدت نیومده -بنیامیــــــن! -خوب چیه کور که نیستم قیافت داره داد میزنه -بابا من واسه سرویس گفتم بعد خودش را به بنیامین نزدیک کرد و گفت: دنیا دیگه مثل تو نداره -خوب خر شدم ولی سلیا حواست باشه ها نکنه فردا بیایی بگی من تورو نمی خواهم عاشق مسیح شدم اون موقع حسابت با کرامالکاتبین -تو هم که همش بلدی تهدید کنی -نه پَ مثل اون بچه سوسول می شینم نازت رو می کشم -واقعا که -هر چی باید می گفتم گفتم دیگه خودت می دونی -قربونت برم تو که میدونی من دیوونتم وگرنه بیکار نبودم که واسه خودم اینهمه جنگ اعصاب درست کنم -باشه ولی من دیگه داره حوصله ام سر میره یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیار دیگه -چه جوری؟ -همیشه که نباید من نقشه بکشم -فعلا که مغز متفکر تویی و من فقط اجرا می کنم -باشه پس گوش کن ببین چی میگم..... ***مسیح دستش را روی سیم های گیتارش کشید و ترانه ای را که بی اختیار در ذهنش می نشست را بر لب جاری کرد این چه عشقی است چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق از این عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت باز هم باز هم کوشش باطل دارم باز لب های عطش ... با صدای درب اتاقش از جا پرید یعنی سلیاست -اقا منم ثریا دیگه کاری نمونده می خواستم مرخص بشم مسیح غمگین در را گشود چرا بیهوده فکر کرده بود که سلیا به سراغش خواهد آمد و ثریا در اندیشه این بود که چرا مردی که همه چیز دارد اینقدر چشمهایش سرد و غمگین است -ممنون ثریا خانم -ای بابا آقا اینقدر از شما به ما می رسه که این کارها اصلا به چشم نمیاد خدا بد نده آقا مریضید مسیح دستش را روی قلبش گذاشت و گفت : این که هیچ وقت با ما راه نمیاد -چی بگم ، ولی از من به شما نصیحت اینقدر خودخوری نکنید -بعض وقت ها دیگه راهی نیست -این حرف ها چیه توکل کنید خدا خودش همه چیو درست می کنه -خدا از دهنت بشنوه ثریا خانم ثریا سری از روی تاسف تکان داد و در دل به باعث بانی ناراحتی مسیح لعنت فرستاد -ان شاالله که همه چی حل میشه -انشاالله -غذاتون آماده است -منتظر سلیا می مونم -پس من برم آقا جان دخترم از شهرستان داره میاد با نوه هام کلمه نوه هام را با ذوق گفت و چشمانش درخشید و مسیح حسودی اش شد او هم دلش کمی شادی می خواست -بله ثریا خانم تا وقتی هم که دخترت پیشته نمی خواهد بیایی -خدا از بزرگی کمت نکنه آقا جان مسیح مقداری پول به ثریا داد و او را روانه کرد بعد با سلیا تماس گرفت لختی بعد صدای بی حوصله او در گوشش پیچید -الو -سلام عزیزم -سلام -خانمم کی میایی شام منتظرتم -تو شامت رو بخور من با دوستام بیرونم -نه منتظرت می مونم -نمی خواد گفتم که با دوستام بیرونم یه چیزی هم می خورم -ولی من دلم می خواهد با هم شام بخوریم -اًه دوباره تو زدی کانال 5 -سلیا درست نیست اینجوری صحبت می کنی -هرچی واین هرچی تکه کلام بنیامین بود سلیا خودش هم نمی دانست دارد بنیامین نما می شود -کاری نداری صدای بچه ها در اومد -نه عزیزم برو خوش باش این جمله آخری را چنان با حسرت ادا کرد که دل سلیا به درد آمد خواست بگوید منتظرش بماند تا بیاید اما چهره درهم بنیامین که کنارش ایستاده بود او را واداشت که بی خداحافظی گوشی را قطع کند و مسیح را آن سوی خط با این فکر جا بگذارد که چرا دست کم خداحافظی نکرد. مسیح به قابلمه های روی گاز که بخار از آن بر می خواست نگریست حتی دلش نمی خواست بداند داخلشان چیست به اتاقش باز گشت تحمل این زندگی را نداشت فشار زیادی رویش بود قلبش مدتی بود که اذیت می کرد و سلیا که چنان بیخیال بود که متوجه تغییرات مسیح نمی شد و مسیح هم نمی دانست با چه کسی لج می کند که به دکتر نمی رود تازگی ها دروغ گو هم شده بود آنقدر برای پدر و مادر و عمو و زن عمویش دروغ بافته بود که گاهی به خودش می گفت عجب خالی بند قهاری بودم من و خودم نمی دانستم اما همه اینها بهانه بود خودش هم می دانست که هوای سلیا را در سر دارد حاضر بود هر کاری کند تا باز هم سلیا به او روی خوش نشان دهد خیلی قانع شده بود تنها یک لبخند شاید روح سرخورده اش را ارضا می کرد اما سلیا آن را هم بی رحمانه دریغ می کرد. آهی از ته دلش کشید که دل سوخته ترش کرد . به اتاقش رفت و کتاب اشعار احمد شاملو رو باز کرد یکی دو تا شعر رو با خودش زمزمه کرد چقدر دلش می خواست مثل قدیما شعر بگوید اما از وقتی ازدواج کرده بود حال و هوای شاعری از سرش پریده بود عکس سلیا را از روی میز برداشت و قدری در آن خیره و شد و به یکباره آن را در بغل فشرد. (( هی بشین عین دیوونه ها غصه بخور سلیا نیومد سلیا رفت سلیا شام نخورد سلیا اینجور سلیا اونجور تو مگه خودت آدم نیستی سرت رو هم که بزنی باز هی میگی سلیا کوری نمی بینی نمی خوادت عین کنه بهش چسبیدی که چی مثلاً خوشبختش کنی؟ الان خوشبختید؟ زحمت کشیدی! بابا از تو خوشش نمیاد خره زوری که نیست عشق زوری نیست کی گفته اگه عشقت رو بهش تحمیل کنی اونم خوشبخت میشه هان کی گفته آخه! ولی اگه من از جلوی راهش برم کنار اون میره سمت بنیامین با من شاید خوشبخت نباشه ولی با بنیامین نابود میشه کاش کاش می تونستم همه چی رو بهش بگم آخ سلیا سلیا چقدر دلتنگتم چقدر دلم می خواهد با یک لبخند قشنگ مهمون قلب ضعیفم می شدی این لعنتی هم که یه چند وقتیه حسابی بهونه گیر شده می دونم بهونه گیر تو شده خانمی قشنگم کاشکی اینقدر باهام نا مهربون نبودی تا می تونستم این عشق رو که تو دلم عقده شده رو به پات بریزم سلیا تو ... )) آنقدر در افکار خودش غرق بود که نفهمید کی خوابش برد. از آن سو سلیا به خانه آمد خوشحال و راضی، کلی با بنیامین گشته و خوش گذرانی کرده بود. اما ته دلش برای مسیح نگران بود لحن صدایش آنطور حسرت بار دلش را سوزانده بود به آشپز خانه رفت تا لیوان آبی بخورد چشمش به قابلمه های روی گاز افتاد (( به به قورمه سبزی )) قابلمه بعدی را هم باز کرد (( چه پلویی شده ماشاءالله ثریا خانم ولی اینکه دست نخورده است ای مسیح دیوونه چرا شام نخوردی بمیرم الهی خیلی بدجنس شدم آخه اون بیچاره هم گناهی نداره بذار برم یه سری بهش بزنم )) وقتی به اتاق مسیح رفت از دیدن مسیح که آنطور روی تخت مچاله شده بود و قطره اشکی هنوز روی صورتش می درخشید دلش فشرده شد خواست چیزی رویش بندازد که توجه اش به چیزی که در آغوش مسیح بود جلب شد به آرامی آن را از میان دستهای مسیح بیرون کشید و به خودش که در عکس می خندید خیره شد ((چقدر من بدم چقدر تو خوبی مسیح اینهمه من عذابت میدم تو بازهم ... خدا لعنتت کنه بنیامین چرا مسیح رو توی این بازی کشوندی ... )) گریه اش گرفته بود صورت مسیح در خواب آنچنان معصوم بود که دلش می خواست فریاد بزند بی اختیار روی صورت مسیح خم شد و پیشانی اش را بوسید مسیح تکانی خورد و بیدار شد با دیدن سلیا لبخندی زد و بیحال پرسید: عزیزم تویی کی برگشتی -همین الان -خوش گذشت -آره -خوبه -مسیح شام نخوردی -نه میل نداشتم آخ یادم رفت بذارمشون توی یخچال -نمی خواهد بیا بریم شام بخور -نه عزیزم حالم زیاد خوش نیست میلی به شام ندارم -اگه من بذارم دهنت چی مسیح مات به سلیا نگاه کرد چه مهربان شده بود چرا باید همچین فرصتی را از دست میداد -اونوقت دیگه قلوه سنگ هم که باشه می خورم -باشه، اصلا یه فکری تو همین جا بمون من برات شام رو میارم همین جا خوب؟ و قبل از اینکه منتظر موافقت مسیح شود به آشپز خانه رفت مقداری غذا در ماکروویو گرم کرد و در سینی گذاشت و به اتاق مسیح برگشت مسیح که انگار خواب می دید به سلیا که در میان چهارچوب در سینی به دست ایستاده بود و می خندید خیره شد میل شدیدی او را وا می داشت تا بغلش کند از تخت کنده شد و سینی غذا را از او گرفت روی میز گذاشت به آرامی و با احتیاط سلیا را به خود نزدیک کرد و اینبار سلیا قصد هیچ مخالفتی نداشت و خیلی راحت در آغوش مسیح جای گرفت ضربان قلبش شدت گرفت هیجان زده شده بود مدتی بود که از آغوش سلیا محروم مانده بود با ولع سلیا را می بویید و می بوسید مست شده بود مست عطر تن سلیا - آخ عزیزم خانمی قشنگم چقدر دلتنگت بودم آخ چقدر خوبه که تو تو بغلمی چقدر ازم دور بودی حالا چه نزدیکی دوستت دارم سلیا دوستت دارم محکمتر سلیا را به خود فشرد بعد لحظاتی در چشمانش خیره شد آن چشمان هزار رنگ که در آن لحظه مشکی بودند مشکی محض دیگر نمی توانست لبهایش را روی لبهای سلیا گذاشت و بوسید باز هم باز هم سلیا آرام مسیح را روی تخت کشاند بدنش به وضوح می لرزید و سلیا می ترسید اتفاقی برایش بیفتد وقتی روی مسیح را مرتب کرد خواست بیرون برود شام یادش رفته بود مسیح دستش را گرفت و سلیا با وحشت گفت: مسیح چت شد یهو چرا اینقدر یخ کردی -چیزی نیست نترس فقط پیشم بمون خواهش می کنم سلیا همین یک بار تو رو خدا تنهام نذار من بهت احتیاج دارم -باشه عزیزم من پیشتم هیچ جا نمیرم بعد به آرامی در کنار مسیح جای گرفت و سر مسیح را آغوش گرفت مسیح آرام شد چه آرامشی بعد از نه ماه زندگی مشترک این اولین باری بود که اجازه داشت در آغوش همسرش بخوابد خوابش می آمد می خواست بخوابد تا خستگی این نه ماه را در آغوش شیرین محبوبش بدر بکند. صبح از خواب پرید ولی وقتی سلیا کوچکش را در آغوش خود یافت دانست آنچه که دیشب برایش اتفاق افتاد رویا نبوده و حقیقت دارد سلیا آرام در آغوشش خوابیده بود و نفس های آرام و منظمش نیرویی عجیب را در تن مسیح می ریخت دلش هوای بوسه داشت ولی می ترسید سلیا را بیدار کند دلش می خواست زمان می ایستاد تا او برای همیشه سلیا را همین طور در آغوش بگیرد و مسخ شده در او خیره شود. قلبش سنگین شده بود می دانست که گنجایش این همه خوشی را ندارد انگار قلبش بی مهری را راحت تر پذیرا می شد دستش که زیر سر سلیا بود به گز گز افتاده بود ولی دلش نمی خواست کوچکترین حرکتی بکند مبادا تصویر جلوی رویش چون عکسی در آب از بین برود . ***مسیح در حالی که آهنگ مورد علاقه اش را با سوت می زد ظرفها را می شست که سلیا وارد شد -واه خدا مرگم بده آقا شما چرا مگه من مرده باشم شما از این کار ها بکنید وای چه ننگی بعد سعی کرد بشقاب را از دست مسیح بقاپد مسیح خنده کنان جاخالی داد و گفت: قربونت برم عروسکم تو فقط برای من بخند اونوقت ظرف شستن که سهل جون هم بخوای برات میدم -اِه مسیح میگم این همون زبون توی گونی عطاری دیگه -بعله مسیح آخرین بشقاب را هم آبکشید و در جاظرفی گذاشت دستکشهایش را در آورد و دستهایش را شست و قطرات آب روی دستهایش را به صورت سلیا پاشید -ِِِِِااااااا.... مسیـــــــــــــــــح! -جون دلم -باشه خودت خواستی بعد لیوانی از آب پر کرد مسیح پا به فرار گذاشت -اگه جرات داری وایسا و به طرف مسیح دوید مسیح یکهو به طرف سلیا چرخید و سلیا روی مسیح افتاد و هر دو روی زمین افتادند لیوان آب محکم به پیشانی مسیح خورد و صورتش را خیس کرد - آآآآخ - ای وای چی شدی مسیح - هیچی چیزی نیست بعد به دستش که پیشانی اش از زده بود نگریست کمی خون آلود بود -وای پیشونیت زخم شد -گفتم که چیز مهمی نیست یکم خراشیده شده -الان برات چسب زخم می آرم و به طرف آشپزخانه دوید مسیح به دستپاچگی سلیا خندید و از نگرانی اش لذتی خاص در قلبش حس کرد. - صبر کن تمیزش کنم - آی می سوزه - خوب حالا یکم وول نخور الان تموم میشه بعد چسب زخم را روی زخم چسباند -بیا پسر بد حالا دیگه خوب شدی دیگه نبینم بری تو کوچه ها مسیح با لذت خندید و گفت: سلیا میدونی یاد چی افتادم -چی -یادته یه بار با هم از سرویسمون جیم شدیم بریم لواشک بخریم هر دوتا مون هم حسابی ترسیده بودیم که مامانامون نفهمن -آره یادمه تو از هولت که زودتر برسیم خونه دویدی بری مغازه افتادی زانوت زخمی شد -وقتی رسیدیم خونه مامان خیلی عصبانی بود -وای قیافه زن عمو رو هیچ وقت یادم نمیره -آره اگه تو ازم طرفداری نکرده بودی اون روز یه کتک حسابی می خوردم خصوصاً که تو رو هم با خودم برده بودم هیچ وقت یادم نمیره که اونطوری پریدی جلوی مامان و گفتی (( زن عمو این پسر بدیه رفته لواشک خریده من دعواش کردم ولی شما دیگه دعواش نکن ببین پاش خون اومده و زخم شده)) -آره تازه اون موقع بود که زن عمو زخم پات رو دید بیچاره چقدر هم هول کرد -ولی بعدش کلی خندید و نذاشت مامانت دعوات کنه -آخی یادش بخیر -آره بچگیا چقدر خوب بود چه زود گذشت ولی سلیا میدونی من همیشه دوست داشتم تو فقط و فقط مال خود من باشی شاید بهم بخندی ولی من از همون بچگی عاشقت بودم من خیلی می خوامت سلیا دیوانه وار .. بغض گلوی سلیا را فشرد در مقابل اینهمه صداقت مسیح چه می توانست بگوید -قربون لب و لوچه آویزونت بشم چرا بغض کردی -مسیح من ... -تو چی خانم خانما، خوشگل من قربون چشای هزار رنگت بشم بخند دیگه هر چند تو با بغض هم خواستنی هستی بعد سلیا را در آغوش فشرد و بوسه ای به موهایش زد -می خوای بریم بیرون نظرت در مورد یه شام توپ چیه -وای مسیح اگه به زن عمو نگفتم شام توپ دیگه چیه -از اون هرچی تو که بهتره -هرچی هر دو به خنده افتادند ساعتی بعد آماده در راه رستوران بودند مسیح سرحال تر از همیشه برای سلیا جک می گفت و سلیا آنقدر خندیده بود که شکمش در گرفته بود -وای مسیح خدا خفه ات نکنه کشتی منو تو -باشه باشه این آخریشه -خب بگو -یه روز یه خیار داشته با یه خیار شور می رفته بهش میگن این کیه همراهت میگه هیشکی بابا خواهرمه ترشیده. سلیا غش غش خندید و مسیح غرق لذت شد. -قربون خندیدنت چی میخوری؟ -من همون همیشگی -باشه مسیح به گارسون سفارش غذا داد و در حالی که حتی لحظه ای نمی توانست چشم از سلیا بردارد به پشتی صندلی تکیه داد سلیا ریز خندید و گفت: میدونی شکل چی شدی -چی؟ -گربه چکمه پوش توی کارتون شرک وقتی که چشماش رو اونطوری مظلوم می کرد. -واقعاً -اوهووووم -اما تو میدونی شبیه چی هستی -چی؟ -هیچی، هیچی توی این دنیا شبیه تو نیست تو همین یه دونه ای و مال منی سلیا مات به چهره مسیح نگریست و احساس کرد صدای بلندی در مغزش مدام تکرار می کند خائن خائن با حضور گارسون به خودش آمد و در مقابل نگاه کنجکاو و خیره مسیح تنها لبخندی زد و وقتی که به غذا ها نگاه کرد احساس کرد که هیچ اشتهایی برای خوردن ندارد -چی شد عزیزم چرا یهو ناراحت شدی -چیزی نیست -میدونی که میدونم چیزی هست همیشه از اینکه مسیح به راحتی پی به احساساتش می برد کفری می شد به خاطر همین با حرص گفت: بعضی وقتها فکر می کنم ذهن خونی بلدی -بلدم اما نه مال هر کسی رو فقط مال تو رو می تونم بخونم الان هم اون افکار مسخره ای که توی اون کله کوچیک و خوشگلت دارن مانور میدن رو بریز بیرون و با من باش تو هیچ کار بدی نکردی -مسیح ؟ -جون دلم -من خیلی دوستت دارم مسیح لرزید -عزیزدلم منم دوستت دارم عاشقتم و سلیا به چشم های تر مسیح خیره شد و با خود فکر کرد این مرد سراسر قلب است شامشان را خوردند مسیح پول غذا ها را حساب کرد و سوار ماشین شدند سلیا پخش ماشین را روشن کرد و صدای خواننده در فضای ماشین طنین انداخت گل نازم تو با من مهربون باش واسه چشمام پل رنگین کمون باش اسیر باد و بارونم شب و روز گل این باغ بی نام و نشون باش من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم پناه این دل بی آشیون باش دلم تنگ تو با من مهربون باش گل نازم بگو بارون بباره که چشماتو بیاد من بیاره تماشای تو زیر عطر بارون چه با من می کنه امشب دوباره -اووف چه غمگین یه چیز شادتر نداری -عزیزم تو که می دونی من از این آهنگ های تند دوست ندارم یه امشب بی خیال شو قول میدم واسه ات از این آهنگ جدیدا بذارم توی ماشین باشه -باشه! به خانه رسیدند سلیا به اتاقش رفت تا لباس عوض کند اما مسیح روی مبل ولو شد احساس رخوت می کرد برای خودش هم عجیب بود جادوی دوستت دارم سلیا پرش کرده بود از حس دوست داشتن لبریز بود -تنبل خان نمی خوای لباسات رو عوض کنی اونطوری نشستی کتت چروک میشه -نه احساس رخوت می کنم دوست ندارم از جام بلند شم -چرا مریضی -نه سرخوشم هنوز دوستت دارمت داره تو گوشم زنگ می زنه با اینکه تا حالا مست نشدم اما حس می کنم مستم نئشه ام یه جوری ام سلیا -وا ببین حالا چه بی جنبه ای -آره بخدا بی جنبه ام می دونی الان چند وقته داره از زندگی مشترکمون می گذره و این اولین باره که تو بهم اینطوری ابراز علاقه کردی سلیا لحظه ای مسیح و بنیامین را با هم مقایسه کرد بنیامین همیشه پر توقع بود و دوست داشت حرف حرف خودش باشد حتی در مورد ابراز احساسات هم اعمال زور می کرد اما مسیح خیلی کم توقع بود این دوستت دارم او را تا به کجا که نبرده بود سلیا بی اختیار لبخند زد چرا وقتی به همین راحتی می توانست مردی را که دیوانه وار او را دوست دارد خوشحال کند اینکار را نمی کرد -پس جونت پای خودت -چی؟ و قبل از هر عکس العملی از جانب مسیح روی پاهای او نشست و لب های مسیح را بوسید و با لحن کشیده ای گفت: عـــــاشــــــقتـــــــم! و با سر خوشی خندید مسیح خودش را به بیهوشی زد و سلیا را به قهقهه انداخت - خسته شدی خانومم - ای بابا مسیح حالا یکی ندونه فکر می کنه چه کدبانویی ام من تو که همه غذا ها رو از بیرون خریدی - خوب همین سرو کردنش هم سختت میشه عروسکم - مسیح لوس می شم ها - ای جان من عاشق لوس کردن تو ام - زبون دراز مهراوه وارد آشپزخانه شد و گفت: چیه هر چی خلوت می کنین سیر نمی شین بعد عمری ما رو دعوت کردین حالا هم هی برین تو آشپزخونه و دل و قلوه بگیرین - قربون مامان خوشگلم بشم چشم الان میایم - سلیا جان مطمئنی کمک نمی خوای - نه زن عمو مسیح هست دیگه - ای شیطون مادر شوهر بازی در میارما اینقدر از پسرم کار نکش پردیس داخل آشپزخانه سرک کشید و گفت : غلط نکنم اینا از بیرون غذا گرفتن - بیا مامان ما رو باش زن عمو تهدید کرد مادر شوهر بازی در میاره مامان هنوز نیومده مادر شوهره - آخه عزیزم منکه مادر شوهر نمی شم حداقل بذار اداش رو در بیارم مسیح خندید و گفت: دستت درد نکنه زن عمو بعد سلیا را محکم به خود چسباند و گفت: اداش رو باید سر عروسک من در بیاری پردیس رو به مهراوه گفت: خوش به حال سلیا می بینی چه جوری شوهرش ازش طرفداری می کنه - آخه پسرم عاشق خانمشه - قربون مامان خودم بشم که اینقدر منو خوب می شناسه - ای زن ذلیل صدای فرهاد بود که توجه آنها را به سوی خود کشید - اه اه مرد هم اینقدر زن ذلیل - بابا! شما که باید خوشحال باشی فرهاد چشمکی به فرهنگ که تازه به جمعشان پیوسته بود زد و با صدای کلفتی ادامه داد : تو دور و زمونه ما زن کی همچین ارج و قربی داشت همین مامان ورپریده ات ... و وقتی که چشم غره پرمیس را دید با لکنت ظاهری گفت: ر.... رو ..... می ..... ذ ....ذاش.....ذاشتم رو سرم همه با صدای بلند خندیدند - خوب عمو جون قدرتمند این خانم ها و آقا رو راهنمایی کنید سالن پذیرایی لطفا جهت صرف شام - ای پدر صلواتی ادای منو در میاری مسیح خود را پشت پرمیس پنهان کرد و گفت: جلو نیا میگم زن عمو حسابت رو برسه ها فرهنگ که از خنده چشمانش اشکی شده بود گوش مسیح را گرفت و گفت : دستم درد نکنه سلیا به جانب داری از مسیح با لحن معترضانه ای گفت: عمــــــــو! گوشش کنده شد! فرهنگ مسیح را به طرف سلیا هل داد و گفت: بیا مال بد بیخ ریش صاحابش شام با خنده و شوخی صرف شد سلیا آخرین چایی را خودش برداشت و روی مبل کنار مسیح نشست فرهنگ مسیح را مخاطب قرار داد: پسرم اون برنامه ای رو که قرار بود بنویسی به کجا رسوندی - دیگه آخراشه پدر یه مشکل جزیی داره که به زودی برطرف میشه ان شاءالله تا آخر هفته آینده تحویلتون میدم - باشه پسرم میدونی که برای پروژه بعدی شرکت لازمش داریم - چشم حواسم هست مهرآوه بی حوصله گفت: میشه بحث رو عوض کنید فرهنگ با مهربانی دستش را دور شانه همسرش حلقه کرد و گف: ببخشید خانوم ولی مهم بود باید یادآور می شدم مهراوه لبخندی به روی همسرش پاشید و چیزی نگفت فرهاد گفت: نظرتون راجع به یه مسافرت چیه بریم یه چند روزی ویلا حال و هوامون عوض بشه چهره مسیح و سلیا هر دو در هم رفت مسیح به یاد حرف های سلیا افتاد و سلیا به یاد بلایی که بر سر مسیح آورده بود - این دو تا رو یهو چرا اینطوری شدین - چیزی نیست مامان خوشگلم آخه دفع پیش که رفتیم سلیا خیلی اذیت شد سلیا متعجب مسیح را پایید (( آخه این پسر تا کجا می خواهد از من دفاع کند )) فرهنگ گفت: خوب نمی ریم اینکه ناراحتی نداره فرهاد با اعتراض گفت: اینطوری که نمیشه خان داداش یعنی اینا دیگه هیچ وقت نمی خوان شمال برن مسیح با آرامش لبخندی زد و گفت: ای بابا عمو جون چقدر سخت می گیرید ما که نگفتیم تا آخر عمرمون نمیریم شمال ولی خوب زمان لازمه هنوزم بعد اخمهایش را در هم کشید و زمزمه وار گفت: وقتی یادم می افته که سلیا رو توی چه وضعیتی قرار دادم تنم می لرزه فرهاد چیزی نگفت نگاه همه رنگ غم گرفت سلیا دست مسیح را دست گرفت مسیح به صورت سلیا نگریست اشک ندامت چشمهای هزاررنگش را درخشان کرده بود مسیح سلیا را به خود فشرد و آرام درگوشش زمزمه کرد: اینطوری بغض نکن وگرنه وسوسه می شم لباتو ببوسم، اونم جلوی عمو فرهاد! فکر کن! سلیا به خنده افتاد فرهنگ با مهربانی به پسرش نگریست و گفت: سلیا می بینی فقط به فکر توئه سلیا خودش را لوس کرد با لحنی بچه گانه گفت : آخه من عسیس دلشم مسیح با صدای بلند خندید و گفت: بر منکرش لعنت و همه را به خنده انداخت پرمیس گفت: از اونجایی که بچه ها نمیان بریم مسافرت منم ترجیح میدم که ما هم بمونیم مهرآوه هم به تایید اضافه کرد: آره بدون بچه ها خوش نمیگذره مسیح رو به سلیا گفت: فکر کنم کم کم دارم عذاب وجدان می گیرم تو چی - من؟ نه چرا ؟ فرهاد گفت: واسه خاطر شما نمیان ها - مامان خانم پاشو با شوهرت برو بگرد این کارا چیه بذار منم سرم به زندگی خودم گرم باشه. مهرآوه خندید و گفت: می بینی پرمیس عین مامانا حرف می زنه فکر کنم هوس بچه کرده سلیا خجالت کشید نه برای اینکه حامله شود خجالت کشید چون هیچگاه به همسرش اجازه نداده بود که ... مسیح که حال سلیا را درک کرده بود رو به مادرش گفت: مامان این حرف ها چیه این عروسک خانم هنوز خیلی کوچولو تر از این حرف هاست پرمیس از سر علاقه گونه سلیا را کشید و گفت: می بینی فرهاد خیالت راحت باشه که دخترت لای پر قو شوهر دیگه کم توقع تر از مسیح گیرش نمی اومد - پس چی برادر زاده منه - آره از هر طرف که نگاه کنی به نفع شماست. *** - سلیا من این وضع رو نمی تونم تحمل کنم تو من خر فرض کردی تا یه لحظه ازت غافل می شم می شینی با مسیح دل و قلوه رد و بدل می کنی اگه سراغتو نگیرم عین خیالتم نیست هیچ سراغی هم از من نمی گیری سلیا من بهت گفته بودم اگه بخوای منو دور بزنی بد می بینیا - تو هم همش تهدید کن ببین بذار راحتت کنم مسیح فرق می کنه هرچی من بیشتر لج کنم اون مهربون تر و صبور تر میشه این روش روی مسیح جواب نمیده - پس میگی چه غلطی بکنم بذارمت واسه مجسمه محبت و برم نمی تونم نمی تونم - قربونت برم منکه همچین منظوری نداشتم میگم یه فکر دیگه بکن بخدا این بلاهایی که من سر مسیح درآوردم اگه سر تو در می آوردم دیگه نگامم نمی کردی ولی مسیح ککش هم نمی گزه فکر کن چند روزه دیگه یه سال میشه که ما ازدواج کردیم ولی من نذاشتم بهم دست بزنه ولی تا حالا اصلا به روی من نیاورده - بسکه اسکل مرتیکه - هر چی - باشه خودم ترتیبش رو میدم - می خوای چکار کنی - هر چی تو به اونش کاری نداشته باش - نه من باید بدونم مسیح قلبش ضعیف نمی خوام به کشتنش بدی - اینقدر جلوی من مسیح مسیح نکن - بنیامین - بنیامین و کوفت اگه بذارم به عهده تو که میری و پشت سرت هم نگاه نمی کنی - ولی - همین که گفتم حالا هم مثل یه دختر خوب برو واسم یه شربتی چیزی بیار مثلا از سفر برگشتم ها سلیا بی هیچ حرفی به آشپزخانه رفت دلشوره گرفته بود نمی دانست بنیامین چه در سر دارد از فکر اینکه بلایی سر مسیح بیاید قلبش فشرده شد. (( اه کاش یکم سیاست داشتم از زیر زبونش می کشیدم می خواهد چیکار کنه اگه یه بلایی سر مسیح بیاره دیگه چطوری می تونم تو روی عمو و زن عمو نگاه کنم با یه عمر عذاب وجدان می تونم کنار بنیامین زندگی کنم اصلا من می تونم با بنیامین زندگی کنم پس پس مسیح چی میشه خدایا سرسام گرفتم خودت کمکم کن)) - عزیزم رفتی گل بچینی؟! - اومدم شربت را بدست بنیامین داد و با نگرانی به او که شربت را لاجرعه سر می کشید چشم دوخت بنیامین شربتش را نو شید و لیوان خالی را محکم روی میز کوبید سلیا از صدای لیوان تکان سختی خورد و پرسشگر بنیامین را پایید - واسه چی اینطوری زل زدی به من نکنه فکر کردی من قاتلم و می خواهم اون مسیح مقدست رو به صلیب بکشم هان؟! سلیا از فریاد بنیامین جا خورد و بغض کرد (( تو بدتری شرایط هم مسیح اینطوری سرم داد نمی زنه او بیچاره اصلا داد نمی زنه همش مهربونی می کنه )) - چیه چرا لال مونی گرفتی حالا نگاش کن چه بغضی هم کرده - چرا داد می زنی - دوست داشتم مشکلیه چاردیواری اختیاری سلیا از جا کنده شد این دیگر خیلی بود مانتوو روسریش را از روی دسته مبل قاپ زد کیفش را روی شانه اش انداخت همین که دستش به دستگیره در خورد بنیامین مچ دستش را گرفت - کجا - می خوام برم که مزاحم نباشم - عزیز دلم و قبل از اینکه سلیا بتواند مخالفتی بکند او را در آغوش کشید و لبهایش را بوسید بعد سر کوچک سلیا را به سینه فشرد و موهایش را نوازش کرد و دقایقی بعد به سنگینی گفت: متاسفم دلم برات تنگ شده بود آخه حتی اگر عذر خواهی هم نمی کرد فرقی نداشت سلیا از همان لحظه که در آغوش بنیامین رفته بود همه چیز در نظرش رنگ باخته بود حتی بلایی که ممکن بود سر مسیح بیاید هم اهمیتی نداشت حالا فقط بنیامین را می دید سرش را بالا گرفت و به صورت بنیامین که حالا مهربان و پر از عشق شده بود نگاه کرد او عاشق این مرد بود نفسش بود میل به بوسیدن بنیامین هر لحظه در او قوت بیشتری می گرفت و ناخودآگاه به لبهای بنیامین خیره بود بنیامین که نگاه بی قرار سلیا را دید سرش را خم کرد و سلیا را به مراد دلش رساند! به سختی نفس می کشید سینه اش به خس خس افتاد بود درد طاقت فرسایی که هر لحظه بیشتر می شد امانش را بریده بود به یقه لباسش چنگ زد و به چهره بنیامین که با لبخندی پیروزمندانه او را می نگریست خیره شد چقدر از این ضعفی که حالا بر او چیره شده بود متنفر بود چرا چرا سالم نبود که مشتی به دهان این مردک یاوه گو بزند چطور به خودش اجازه داده بود که نزد او بیاید و دامن زنش را اینگونه به تهمت آلوده کند و حالا با آن لبخند کذایی نگاهش کند به سختی از میان دندان های کلید شده از درد و خشمش جمله ای بیرون داد: گمشو....ع...عوضی....یه ...یه کلمه ....از ....حر - خوب زحمت نکش می خوای بگی یه کلمه از حرفامو باور نداری باشه بعد یک سی دی را جلوی پای مسیح انداخت و با رذالت خندید و گفت: بیا از عشق بازیمون فیلم گرفتم می دونی سلیا دوست داره همه لحظه های خوشمون رو ثبت کنیم طاقت مسیح طاق شد: خفه شو رو دو زانو افتاد کاش این وقت شب در شرکت با او قرار نگذاشته بود اصلا چرا قرار گذاشته بود به سختی نفس می کشید لحظه ای سرش را بالا گرفت خبری از بنیامین نبود.چشمش به سی دی بود همین طور که یقه اش را در چنگ داشت فریاد زد (( احمق نفهم چی فکر کردی سلیا اینقدر پست نیست اون به من خیانت نمی کنه عوضی )) دست لرزانش را به طرف سی دی دراز کرد در برداشتنش تردید داشت ماخولیا گرفته بود لحظه ای مصمم می خواست که سی دی را ببیند لحظه ای آنچه که فحش بلد بود نثار خود می کرد که چرا به عشقش شک دارد هنگامی به خود آمد که سی دی را روی کامپیوتر گذاشته بود موس در دستش خشک شده بود قبل از اینکه تصمیمی بگیرد سی دی اتوران اجرا شد و قبل از هر چیز صدای خنده مستانه سلیا در فضا پیچید و مسیح احساس کرد گوشش کر شد سلیا بی پروا خود را به بازوی بنیامین آویخته بود و گونه اش را می بوسید با خود گفت (( این مال قبل مال حالا نیست سلیا در مورد گذشته اش به من گفته بود چرا باید حساسیت نشون بدم )) وقتی بنیامین رذیلانه خندید و گردنبد سلیا را از گردنش باز کرد و جایی نزدیک به دوربین گذاشت برق از سرش پرید این گردنبد اهدایی خودش بود پس... صحنه ای را که دید قدرت حلاجی را از او گرفت آن دو را می دید که لبهایشان لحظه ای از خود متنفر شود این همان سلیا یی است که همیشه خود را از او محروم می کرد از شوهرش حالا اینطور خود را در آغوش یک مرد اینطور رها کرده و لبهایش را با ولع می بوسد چندشش شد نگاهش را از صفحه کامپیوتر گرفت قلبش تیر می کشید لحظه ای چشمانش سیاهی رفت و به صورت روی زمین افتاد حس کرد دماغش شکست گرمی خون را روی صورتش حس کرد مرگ را درست یک قدمی اش حس می کرد به سختی دستش را به میز گرفت و کمی خود را بالا کشید از دیدن خون روی سنگ های براق اتاق کار چندشش شد رویش را برتافت هن هن می کرد بیشتر خود را بالا کشید و ایستاد در حالی که همه وزنش روی میز بود یک دفعه همه جا در تاریکی فرو رفت - برق رفت! بخشکی شانس کورمال کورمال در جستجو بود سعی کرد تمرکز کند چشمانش هنوز به تاریکی عادت نکرده بود و همه چیز در ظلمت محض بود درد کم کم بر او چیره می شد و توانش را می گرفت همچنان بی خود بدون اینکه بداند چه می کند به این سو و آن سو میرفت که در یک لحظه حس کرد زیر پایش خالی شد و محکم به زمین خورد درد نفس گیری در پای چپش حس کرد ولی قبل از اینکه درک کند که چه شد قلبش تیر کشید و دیگر چیزی نفهمید.بی حال به آنهمه شور و شوق نگریست چرا کسی نمی فهمید که او بی حوصله است مثلا جشن تولد او بود ولی بدون اینکه نظر او را بخواهند ترتیب این جشن را داده بودند و مجبورش کرده بودند که آرایشگاه برود و اینجا بنشیند تا همه به او لبخند بزنند و تولدش را تبریک بگویند. (( اووووف حالا واقعا من از یک دلقک سیرک چی کم دارم)) میان جمعیت چشم چرخاند و با حرص به آیلار که چون پرنده ای این سو آن سو می رفت چشم دوخت (( خوش بحالش تو عالم خودش سیر می کنه اصلا هم به چیزی فکر نمی کنه آخه یکی نیست بهش بگه خواهر من تو که می دونستی من چه دردی دارم واسه چی این مهمونی کذایی رو ترتیب دادی وقتی که فربد نیاد جشن به چه دردم می خوره آخ فربد اگه دستم بهت برسه این شادمهر عوضی رو نگاه کن ببین چه جوری داره با پوزخند نگام می کنه پ ن پ وقتی همه اومدن این نامزد الدنگ من پیداش نیست باید چه جوری نگاه کنه تو دلش داره میگه اینم نامزدتون که اینهمه پزش رو میدادی واسه تولدت نیومده )) باز هم سرش را میان جمعیت چرخاند ولی باز فربد را جایی ندید دستی روی شانه اش حس کرد - دنبال کسی می گردی؟ - تو نمی دونی دنبال کی میگردم آیلار کنارش نشست صورتش را بوسید و گفت: چرا عزیز دلم می دونم ولی طوری نمیشه اگه اینقدر تابلو بازی درنیاری حالا یا میاد یا نمیاد دیگه - آیلار خیلی تابلوام؟ - اووووووف مایه ننگی جمع کن خودتو - دروووووووغ - وا دروغم کجا بود باور نمی کنی یه نگا به چهره برزخ شادمهر بنداز - باز تو دوباره توهم فانتزی زدی اون داره با دمش گردو می شکنه که من کنف شدم و فربد نیومده - کووو تو هم چه انگایی به این پسر عمه ما که نمی زنی بنده خدا مرد از بس تو تو جمعیت دنبال یار گشتی و اون سماق مکید - آیلار می زنم لهت می کنما تقصیر من که هر چی میشه میام میذارم کف دست تو اگه خود خرم بهت از احساسم به شادمهر چیزی نگفته بودم که تو الان نمی تونستی با خیال بافی های اون مغز معیوبت مسخره ام کنی - قربون خشمت برم عزیزم منکه..... ولی جمله اش را نیمه تمام گذاشت و در حالی که به در ورودی اشاره می کرد گفت: اومد آیدا به همان سمت نگریست و با فربد چشم در چشم شد مثل همیشه خوشتیپ بود کت اسپرت زغالی با شلوار جین مشکی پوشیده بود و موهای مشکی تقریبا بلندش را که فر درشتی داشتند روی سرشانه های پهنش رها کرده بود فربد برایش چشمکی زد و آیدا برایش پشت چشم نازک کرد لبخند فربد پر رنگ تر شد و به سویش شتافت اما آیلار به سمتش دوید و او را به سمت دیگری برد و چیزی زیر گوشش زمزمه کرد آیدا از این فرصت استفاده کرد و به چهره شادمهر نظری انداخت می خواست ببیند که حرف های آیلار درست است واقعا با آمدن فربد شادمهر ناراحت می شود ولی او را در حالی یافت که دست در گردن یکی از دوستانش انداخته بود با صدای بلند می خندید شانه ای بالا انداخت و از حرص به آیلار و شادمهر فحش داد. برق را خاموش کردند و همه جا پر از نور شمع شد فربد در حالی که میکروفون در دستش بود و با دست دیگرش به آیلار برای آوردن کیک کمک می کرد با صدای خوشی آهنگ تولدت مبارک را می خواند و به سمت آیدا می آمد آیدا با شوق به او نگریست عاشقش نبود ولی دوستش داشت خیلی عمیق دوستش داشت آهنگ که به پایان رسید آیلار و فربد کیک را سر جایش گذاشتند فربد دست آیدا را گرفت و او را به سمت کیک برد و زیر گوشش زمزمه کرد : تولدت مبارک عزیز دلم ببخشید که دیر شد - فعلا تا هر چی می تونی خود شیرینی کن بعدا به حسابت می رسم فربد لبخند زد و گفت: قربونت بشم من عاشق حساب رسی هاتم هستم چشم آیدا کنار کیک ایستاد رو به آیلار گفت: کاش مامان و بابا هم اومده بودن این ایده فقط جوون ها مال کدومتون بود تو یا فربد - من! تو نمی دونی این فربد خودشیرین از این ایده ها نمیده الان باز داشت می گفت کاش مامان و بابا رو هم میاوردیم - پس چی مگه مثل تو سنگدل - اووووووووف آیدا تو چقدر گیر میدی اگه مامان و بابا اومده بودن مجبور بودیم همه بزرگتر ها رو دعوت کنیم اونوقت بساط رقص آخر شبمون تعطیل میشد - خاک تو سرت که همش به فکر قر کمری آیلار با حرص نفسش را فوت کرد و در حال که دستهایش را بهم می کوفت با صدای نسبتا بلندی گفت: خوب آجی جونم یه آرزوی خوشگل بکن و شمع ها رو فوت کن و اینگونه به بحث خاتمه داد آیدا نگاهی به شادمهر انداخت بعد به فربد خیره شد و دست آخر هم کلافه گفت خدایا هر چی خودت صلاح می دونی فقط خوشبخت بشم بعد شمع ها را فوت کرد صدای دست و جیغ و هورا سالن را لرزاند کیک که بریده شد و تقسیم شد نوبت دادن کادو ها رسید آیلار اولین کسی بود که با سر و صدای زیاد و یکه عالمه ماچ و بوسه کادویش را داد 5 سکه طلا که در یک جعبه خاتم کاری گذاشته بود از طرف خودش و پدر و مادرش آیدا توقع داشت نامزدش اولین کسی باشد که هدیه اش را می دهد اما فربد خونسرد گوشه ای نشسته بود به چهره آیدا که با گرفتن هر هدیه بیشتر در هم می رفت می نگریست - چیه خوشت نیومد - هان آیدا به شادمهر زل زد - چیزی گفتی پسر عمه از قصد گفت پسرعمه چون می دانست شادمهر را نارحت می کند خودش هم نمی دانست چرا هر بار که بهم می رسند دعوایشان می شود شادمهر که از عصبانیت فکش منقبض شده بود به کادو در دستش اشاره کرد و با غیض گفت حداقل بگیرش دختر دایی آیدا شرمنده شد زیر لب گفت ببخشید و برای اینکه از دل شادمهر دربیاور با ذوق همان لحظه بازش کرد صدای وای آیلار که در گوشش پیچید به خودش آمد یک دستبند خیلی زیبا و ظریف از طلا سفید که روی آن با نگین های مشکی ریزی کار شده بود آیلار با شوق گفت : چقدر خوشگله شادمهر دست خوش سلیقه - ممنون ولی فکر کنم دختر دایی زیاد خوشش نیومده آیدا به خود آمد به زحمت لبخندی زد و در حال که سعی در کنترل احساساتش داشت : ممنونم شادمهر خیلی دوستش دارم جمله صادقانه آیدا دل شادمهر را لرزاند چقدر عاشق آیدا بود آیدایی که نامزد داشت لبخند کم رنگی زد دوست داشت بگوید خیلی دوستت دارم ولی نمی توانست هیچ وقت نتوانسته بود و حالا هم نمی توانست دست آیدا را گرفت و به سختی فشرد و آیدا که دردش گرفته بود هرچند از تماس دستش با دست شادمهردلش ضعف می رفت با خود می اندیشید یعنی از دستم عصبانی که اینطوری دستم رو فشار میده همه کادو ها داده شده بود پس همه نگاه ها به سمت فربد چرخید فربد با کادوی به طرف آیدا رفت و او را به دستش سپرد آیدا با دلخوری لبخند زد و گفت : دوست داشتم تو اولین نفر باشی - اول و آخر نداره فدات شم مهم اینه که سورپرایز می شی الان - ببینیم و تعریف کنیم فربد کادویی را بدست آیدا داد او هم سریع کاغذ کادو را باز کرد و سکوت همه سکوت کرده بودند فضای سالن به یکباره سنگین شد نگاه آیدا بی اختیار روی شادمهر که لبخند تمسخر آمیزی برلب داشت زوم شده بود با تماس دست فربد روی شانه اش به خود آمد در حالی که سعی می کرد یک لبخند حتی کج و کوله بزند گفت: اهم ... مرسی عزیزم.... واقعاً و با خود اندیشید واقعا چه چه بگوید نگاهی به روپوش سفید پرستاری در دستش انداخت و ادامه داد: واقعا چیز بدرد بخوریه فربد با صدا خندید و آیدا را محکم در آغوش گرفت و نگاه آیدا پی اخم های در هم شادمهر رفت فربد با صدای بلند گفت: بچه ها می بینید که چه خانم کوچولوی کم توقعی دارم دلتون بسوزه و آیدا حس کرد راحت تر می تواند نفس بکشد فربد با مهربانی به آیدا گفت: خیلی دوستت دارم خانم خوشگله بعد در یک لحظه جلوی پای او زانو زد و در حالی که جعبه کوچکی را به سمتش می گرفت گفت: برای تویی که نفس کشیدنم هم وابسته به توست آیدا شکه شده بود لبخند از صورتش محو نمی شد باز هم همه سالن را سکوت فرا گرفته بود اما اینبار دیگر فضا نفس گیر نبود همه هیجان زده شده بودند . فربد در جعبه را باز کرد و آیدا انگشتر ساده را که نگین درشت و براقی را داشت از نظر گذراند فربد بالحن خاصی که تویش پر از ذوق بود گفت: زن من میشی؟ صدای جیغ و سوت دست اینبار سقف سالن را داشت پایین می آورد آیدا دستش را به سمت فربد دراز کرد و او را بلند کرد و دستش چپش را به سوی او گرفت و در حالی که چشمانش اشکی بود فقط سرش را چند بار تکان داد فربد هم در حالی که صدای سوت و دست لحظه ای قطع نمی شد حلقه را به انگشت آیدا انداخت و او را سخت در آغوش کشید و اینبار نوبت آیدا بود که لبخند تمسخر آمیزی به چهره بهت زده شادمهر بزند.سلام آیدا از سر مهر نگاهی به چهره معصوم مرد که با اخم خوابیده بود انداخت دلش برای او غش می رفت هر لحظه بیشتر از شباهتش به آرین شگفت زده می شد آهی کشید آرین برادر بیچاره اش هنوز هم نمی دانست چطور بعد از او همه خانواده به زندگیشان ادامه داده بودند مرد تکانی خورد و لبهایش را چند بار تکان داد اما صدایی نداشت آیدا بی اختیار بغض کرده بود احساس می کرد برادرش است که اینطور نذار و رنگ پریده بعد از رد کردن یک سکته به طور معجزه آسایی هنوز زنده است. سرش را نزدیک تر برد دوست داشت پیشانی بلندش را ببوسد یک لحظه به خود آمد (( چه کار می کنی احمق مگه این آرین که می خوای پیشونیش رو ببوسی ولی چقدر شبیهشه کاش چشماش رو باز می کرد اگه چشماش هم قهوه ای باشه دیگه فکر می کنم آرین که دوباره زنده شده کاش حالش خوب بود می بردمش پیش مامان و بابا وای اگه آیلار اینو ببینه ذوق مرگ میشه )) باز نگاهی به مرد انداخت به پای چپش که در گچ بود و همان لحظه تصمیم گرفت که هیچ وقت این مرد که شباهت عجیبی به برادرش داشت را تنها نگذارد. جسته گریخته چیزهایی در موردش شنیده بود پدرش را هم دیده بود مرد متشخصی به نظرش رسیده بود حدس اینکه از خانواده تحصیلکرده و متمولی هست دشوار نبود ولی پس چرا اینجا آسایشگاه روانی حتی همسرش را هم دیده بود و با خود گفته بود منکه زنم اینطوری محوش شدم شوهرش چه کیفی می کنه سری از روی تاسف تکان داد و بیرون رفت - سلام میترا جونم - سلام عسیسم خوفی - ای بابا میترا شد یه بار تو درست به حرفی - نکه خودت آخر پاسداری پارسی هستی - از تو که بهترم - حالا چه گیری دادی ها بگو ببینم با من چکار داری که سلام گرگ بی طمع نیست آیدا دو دستش را بالا گرفت و رو به آسمان گفت: ای خدا می بینی بعد رو به میترا گفت : میترا جونم خوبه پستی منصبی چیزی نداری چقدر بدبینی تو دختر بعد بی خیال سمت فایل رفت و در قسمت حرف پ شروع به جستجو کرد - دنبال چی می گردی - پرونده مسیح پرهام - بیمارته - اوهوم - اوهوم چیه بی ادب بگو بله آیدا قری به سرو گردنش داد و در حال که صدایش را نازک تر از حد معمول می کرد گفت: با اجازه میترا ترشیده بـــــــلــــه میترا از حرص بالشتک خوابی را که همیشه شبها دور گردنش می انداخت به طرف آیدا پرت کرد و داد زد: خاک تو سرت آیدا من ترشیده ام آیدا خندید و در حالی که پرونده مسیح را در دست داشت بیرون رفت *** سلیا در حالی که به شدت گریه می کرد سرش را سینه مادرش پنهان کرد درد عذاب وجدان همه وجودش را مثل خوره می خورد می دانست در بلایی که سر مسیح آمده هم خودش و هم بنیامین مقصر اند وقتی یاد تشنج ها و حملات عصبی مسیح می افتاد تمام بدنش یخ می زد به خودش نهیب زد (( چطور؟ چطور تونستم باهاش اینکارو بکنم )) بعد با صدای نسبتا بلندی گفت: مسیــــــح! و به هق هق افتاد پرمیس دخترش را محکمتر به خود فشرد و با عجز به فرهاد نگریست فرهاد سری از روی تاسف تکان داد و نگاهی به برادرش انداخت فرهنگ که دوباره پا درد قدیمی اش که یادگاری از دوران جنگ بود و مدتی بود که خوب شده بود به سراغش آمده روی زمین نشسته بود و پاهای دردناکش را دارز کرده بود غرق فکر بود قطره اشکی که از چشمش چکید دل فرهاد را لرزاند. فرهاد از جا برخاست و به آشپزخانه رفت لیوانی چای برای برادرش ریخت و کنارش نشست دستی بر شانه اش نهاد و گفت: خان داداش اینقدر خود خوری نکن همه چیز درست میشه بعد لیوان چای را به سمتش گرفت : بیا این چایی رو بخور و بعدم برو یکم استراحت کن اینطوری که پیش میری فکر کنم باید به تو هم مثل زن داداش قرص آرامبخش بدم تا بخوابی فرهنگ سری از روی تاسف تکان داد و گفت: مطمئنم یکی مسیح رو به این روز انداخته دلیل نداشت بچه ام سکته کنه تازه اون به کنار اینهمه تشنج و حمله عصبی واسه چیه دکتر می گفت بهش شک عصبی وارد شده کاش می دونستم اون وقت شب اونجا توی شرکت چکار می کرده نمی دونم چی به سرش اومده وقتی نگهبان پیداش کرده بود می گفت کامپیوترش روشن بوده مهندس ترابی سیستمش رو چک کرد می گفت آخرین چیزی که دیده یه فیلم بوده که از روی سی دی دیده ولی هر جارو گشتیم سی دی پیدا نکردیم مطمئنم هر چی بوده تو همون سی دی لعنتیه فرهاد به فکر فرو رفت لختی بعد گفت: خان داداش کاش مسیح رو اونجا بستری نمی کردیم اینجا پیش خودمون زودتر خوب می شد - فکر می کنی خودم دلم می اومد بچه ام اونجا باشه؟! دوست داشتم بذارمش اونجا؟! ولی وقتی حمله بهش دست میده هیچ کاریش نمی تونیم بکنیم میدونی که قلبش ضعیفه بعد از اون سکته و عمل قلب باز اینجور فشار ها می تونه بکشدش دکترش می گفت زنده موندنش معجزه است بخدا کلافه ام داداش این از بچه ام این از سلیا که خودشو تو این چند روز کشته اونهم از مهراوه که یا باید با آرامبخش بخوابونم یا اینقدر گریه می کنه تا خفه بشه فرهاد دستش را دور شانه برادرش انداخت و گفت: به خدا توکل کن داداش فرهنگ سرش را بالا کرد و زیر لب دعایی زمزمه کرد بعد در حال که به سختی بلند می شد رو به پرمیس که حالا سلیا در آغوشش به خواب رفته بود کرد و گفت: ببخشید زن داداش این چند روز حسابی انداختیمت تو زحمت ولی نمی شد مهراوه رو اونجا نگه دارم مدام میره تو اتاق مسیح و گریه می کنه و می کوبه تو سر و کله خودش - این حرف ها چیه اینجوری نگید مهراوه مثل خواهرمه بخدا کاش کار بیشتری از دستم بر می اومد - دستت درد نکنه زن داداش میرم یه سری بهش بزنم و به اتاق مهراوه رفت پرمیس سلیا را روی کاناپه خواباند و بعد از اینکه بالشی زیر سرش گذاشت و ملحفه ای رویش انداخت کنار فرهاد که مغموم نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود نشست و زمزمه وار گفت: تو هم به همون چیزی فکر می کنی که من فکر می کنم؟ فرهاد به طرف همسرش نگاهی انداخت و در چهره اش دقیق شد و بعد سرش را در تایید حرف های او تکان داد پرمیس ادامه داد: اگه واقعا کار اون باشه چیکار کنیم نکنه هنوز.... و حرفش را خورد فرهاد کلافه سرش را تکان داد و در حالی که از عصبانیت موهایش را می کشید گفت: نمی دونم ... نمی دونم .... پری دارم دیوونه می شم به خدا پرمیس مستاصل شانه فرهاد را فشرد و هر چه فکرکرد حرفی برای آرامش دل شوهرش نیافت اگر واقعا آنطور که فکر می کرد سلیا هنوز به بنیامین علاقه داشت و این اتفاق زیر سر آن دو بود چطور می توانست بعد از این به صورت فرهنگ و مهراوه نگاه کند در این چند روز که سلیا حال خوشی نداشت از چیز هایی که جسته گریخته از زبان سلیا شنیده بود فهمیده بود که او و مسیح هنوز رابطه زناشویی نداشته اند و این بر حیرت پرمیس می افزود اما در این واویلا ترجیح داده بود تا سکوت کند و به این آتش دامن نزند تا وقتی که اوضاع کمی آرام شود و مسیح مرخص شود و حال همه کمی بهبود یابد با صدای فرهاد که از او طلب آب می کرد از جا برخاست و در حالی که شانه همسرش را می فشرد لبخند کمرنگی به او زد و به آشپزخانه رفتبنیامین که حس می کرد دیگر حوصله جیغ جیغ های سلیا را ندارد گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و پفی کشید صدای سلیا که مدام ناسزا می گفت لحظه ای قطع نمی شد بنیامین که بی طاقت شده بود داد زد: ببند فک و بابا من چه می دونستم این یارو اینطوری زرتش قمصور میشه سلیا برای لحظه ای خاموش شد و بعد یک جیغ بنفش کشید : بنیامین! - زهرمار گوشم ترکید - منکه بهت گفته بودم مسیح ناراحتی قلبی داره نگفته بودم - هرچی سلیا به گریه افتاد از وضع پدرش گفت از اینکه مادرش او را بازخواست کرده از اینکه فرهنگ و مهراوه دو مرده متحرک شدند و از اینکه مسیح مهربان روی تخت بیمارستان افتاده ولام تا کام حرف نمی زند و ممنوع الملاقات است. بنیامین او را دلداری داد قسم خورد که فکر نمی کرده اینگونه شود گفت که فقط از ترس از دست دادن او چنین کرده و اگر بداند لحظه ای سلیا او را تنها خواهد گذاشت خود را از بین می برد و در آخر از سلیا قول گرفت که او را ببخشد و مثل گذشته دوستش بدارد و سلیا میان اشک و زاری اعتراف کرده بود که بنیامین را دوست دارد و هرگز قادر به فراموش کردنش نیست. *** آیدا لحظه ای پشت در اتاق تامل کرد دستی به روپوش سفیدش کشید و از یادآوری فربد لبخندی بر لبش نشست اما خیلی زود حواسش متوجه مسیح شد. در این مدت هر چه تلاش کرده بود نتوانسته بود یخ مسیح را باز کند و با او حرف بزند دیگر داشت نا امید می شد امروز می خواست ترفند جدیدی بزند نفس عمیقی کشید بسم الله گفت وارد شد مسیح مثل همیشه روی تخت نشسته بود و به دیوار روبرو زل زده بود لاغر و رنگ پریده شده بود ریشش بلند و موهایش ژولیده بود آیدا با صدای بلند سلام کرد و مثل همیشه جوابی نگرفت. تصمیم داشت کمی مسیح را عصبانی کند تنها واکنشی که آن روزها نشان داده بود هنگامی بود که آیدا او را لمس می کرد و او می خواست از همین مسئله استفاده کند بنابراین وسایل اصلاحی که با خود آورده بود روی میز فلزی گذاشت و به سمت پنجره رفت با یک حرکت پرده را کشید هر چند منظره حفاظ های زمخت آهنین خیلی هم جالب نبود اما نوری که به اتاق راه یافت هم باز جای شکر داشت - چطوری بداخلاق - .... - من موندم تو به این خوشتیپی چرا اینقدر بد اخلاقی - ... - می دونی مثل مجسمه های رومی می مونی خوشگل و خوشتیپ اما سنگی به چهره مسیح نگریست به اخم غلیظی که صورتش را پوشاند لبخندی از سر رضایت زد و به نقشه خود ادامه داد میز فلزی را به میز نزدیک کرد بعد کف اصلاح را کف دستش ریخت و به صورت مسیح نزدیک کرد مسیح سرش را عقب کشید و به همان نقطه قبلی زل زد آیدا از تک و نیفتاد و دوباره دستش را به صورت مسیح نزدیک کرد اینبار مسیح مستقیم به چشمان آیدا خیره شد او که شعله خشم را در چشمان مسیح دید لبخندش را عمیق تر کرد و گفت: بذار دیگه اصلاح لازمی به خدا مسیح سرش را زیر انداخت و آیدا با خود گفت(( خدا می دونه چه فحش هایی به من میده اما اکشال نداره داداشی خوشگلم هر چند که چشم هات مشکیه ولی آرین منی و من به زندگی برت می گردونم)) بعد به نرمی کف را روی صورت مسیح مالید مسیح دستهایش را مشت کرده بود و می لرزید اما آیدا بی خیال به کار خود می پرداخت کف را که مالید تیغ برداشت و به نرمی به صورت مسیح نزدیک کرد مسیح که طاقتش را از دست داده بود زیر دست آیدا زد و فریاد زد : برو کنار ... تیغ دست آیدا را برید و خون با سرعت بیرون زد چشمان مسیح چهار تا شد - وای چی شد دست آیدا را محکم گرفت آیدا لبخند پیروزمندی بر لبش نقش بست و در حالی که چشمناش پر از اشک بود گفت : بالاخره حرف زدی داداشی مسیح به دخترک خیره شد می دانست اسمش آیداست و پرستار اوست از لحن صمیمی او همیشه تعجب می کرد و برخی اوقات چندشش می شد فکر کرده بود لابد دخترک جوان را تحت تاثیر قرار داده است اما لحظه ای هم به ذهنش خطور نکرده بود که او را جای برادرش می پندارد بی اختیار نرم شد به دست آیدا خیره شد و گفت : دستت خیلی خون میاد - اشکال نداره الان میرم می دم پانسمانش کنن تو رو خدا تا بر می گردم دوباره زل نزن به دیوار باشه لحن التماس آمیز آیدا مسیح را نرم کرد سرش را تکان داد و از او فاصله گرفت آیدا اتاق را ترک کرد مسیح به دستهای خون آلود خودش نگریست در دل به خود فحش داد چطور اینکار را کرده بود لنگ لنگان خود را به روشویی که در کنج اتاق قرار داشت رساند و دستهایش را شست تا به خود آمد آیدا با لبخند عمیقی وارد اتاق شد مسیح سرش را پایین انداخت با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت : ببخشید اما خنده آیدا با عث تعجبش شد سرش را که بالا گرفت خنده آیدا شدت گرفت در حالی که لبخندی بی اختیار روی لبش نشسته بود پرسید: به چی می خندی - صورتت با او همه کف اصلاح واقعا دیدنی مسیح مسیح چیزی نگفت و روی تخت نشست آیدا تیغ را برداشت و شست بعد کنار مسیح نشست و با تردید گفت: اجازه میدی؟! اینبار مسیح مخالفتی نکرد و آیدا با ذوق صورتش را اصلاح کرد بعد کمی آب به موهای پریشان مسیح زد و رو به بالا شانه اشان کرد بعد با ذوق به او نگاه کرد و گفت: ووووویییییی چه خوشگل شدی داداشی ته دل مسیح لرزید چرا هر بار که این دختر به او داداش می گفت حس می کرد واقعا خواهرش او را صدا می زند (( لابد چون خواهر ندارم و همیشه حسرت به دل موندم )) نگاهی به چشمان مشتاق آیدا انداخت و سعی کرد لبخند نیم بندی بزند - خیلی ممنون - خواهش میشه آیدا در دلش خداخدا می کرد مسیح از او بپرسد چرا به او داداش می گوید اما مسیح انگار باز به دنیایی خود برگشته است باز به دیوار زل زده بود و رنگش کمی بیشتر از حد معمول پریده بود آیدا نگران او را پایید - حالت خوبه - .... - مسیح حالت خوبه به چانه مسیح که می لرزید نگاه کرد می دانست که باز بغض کرده و چون اشکی قرار نیست بریزد به زودی حمله ای عصبی در راه است خواست به او آرامبخش تزریق کند می دانست که بخاطر ناراحتی قلبی اش و عمل سختی که از سر گذرانده این حمله ها برایش سم است ولی پشیمان شد اگر می توانست کاری کند که گریه کند خیلی عالی می شد به سرعت کنار مسیح نشست و دستهایش را که حالا آنها هم می لرزیدند را محکم در دست گرفت و در چشمانش زل زد - مسیح خواهش می کنم گریه کن - .... - به همه بلاهایی که به سرت اومده فکر کن به اونی که اینکارو باهات کرده به دلیل کاراش چون چیز زیادی از بلایی که سرش آمده بود نمی دانست نمی توانس دست روی نقطه حساسش بگذارد با نا امیدی به مسیح زل زد - داداشی تو رو خدا گریه کن حس کرد دارد خفه می شود ترسید هر آن احتمال حمله می داد ولی هنوز نا امید نشده بود چند بار آرام به صورتش زد - گریه کن لعنتی گریه کن شدت سیلی هایش بدون اینکه متوجه باشد هر لحظه بیشتر می شد خودش هم به گریه افتاد سر مسیح را روی شانه اش گذاشت و در اوج نا امیدی در دل نالید (( خدا داره عذاب می کشه کمکش کن )) لحظاتی حس کرد مسیح آرام شده ترسید بیهوش شده باشد اما قبل از اینکه او را از خود جدا کند شانه های مسیح به شدت تکان خوردند و بغض کهنه اش شکست و صدای هق هق اش در فضای اتاق طنین انداخت سلیا آرام موهایش را نوازش کرد و هم پای مسیح گریست مسیح محکم آیدا را بغل زده بود و گریه می کرد ساعتی بعد دستانش شل شد و دو طرفش افتاد آیدا با احتیاط او را از خود جدا کرد چهره رنگ پریده اش را از نظر گذراند بیدار بود ولی دیگر رمقی برایش نمانده بود روی تخت خواباندش و ملحفه سفید را تا زیر گلویش بالا کشید دستش را روی پیشانی سرد مسیح گذاشت لبخند تلخی زد و گفت: بخواب داداشم مسیح سری تکان داد و چشمهایش را روی هم گذاشت. آیدا خسته از اتاق بیرون آمد - اوه اوه قیافه اشو چرا اینقدر پکری دختر آیدا پوفی کشید و خسته به میترا نگاه کرد - زهر مار چیه نگا نگا می کنی خو میگم چته نه - میترا تو رو جون هر کی دوست داری بیخیال - دوباره هوس پاچه کردی مال منم که مفت - فعلا که تو داری مال منو میگیری - نه جدی چته خیلی داری برای این یارو مایه میذاری خودت رو درگیر بیمارا نکن - این یکی فرق می کنه - چه فرقی آخه - میترا بذار به حال خودم باشم - خوب بگو چه فرقی - این یکی داداشمه راست میگید آیدا خانم خدا را شکر کی حرف زد میشه میشه ببینمش - آروم باشید آقای پرهام باید با دکترش صحبت کنید فرهنگ در حالی که از خوشحالی نمی دانست چه کند به سمت اتاق دکتر رفت آیدا سری تکان داد می دانست که به او اجازه نخواهند داد پسرش را ملاقات کند چون هنوز خود مسیح هیچ اشاره ای به خانواده اش و حتی همسری که همه ادعا می کردند او دیوانه وار عاشقش است نکرده. به سوی اتاق مسیح رفت تقه ای به در زد و وارد شد - سلام امروز چطولی داداشم - سلام ممنون و آیدا به این فکر کرد چرا باز هم مسیح از او نپرسید چرا او را داداش صدا می زند در او دقیق شد باز هم رنگش پریده بود و انگار در دنیای دیگری سیر می کرد آیدابی مقدمه پرسید: دلت برای کسی تنگ نشده؟ پدر و مادرت؟ سلیا؟ نام سلیا لرزه ای بر اندامش انداخت هنوز هم تصاویر آن فیلم لعنتی به وضوح در مغزش جولان می دادند حالا او نیز به آن تلنگر می زد اخم غلیظی که صورتش را پوشاند آیدا را متعجب کرد یعنی ناراحتی مسیح مربوط به همسرش بود یا پدر و مادرش می دانست که مسیح به او حرفی نخواهد زد بنابراین تصمیم گرفت کمی از سرگذشت خودش را به او بگوید شاید فرجی شد و قفل سکوت او را شکست کنار مسیح روی تخت نشست برای اینکه او را به خود بیاورد دستش را روی شانه اش گذاشت: میشه امروز یه جفت گوش مفت بهم قرض بدی بدجوری دلم گرفته مسیح متعجب او را پایید هزار سوال از آن دختر در مغزش می پیچید محبت های بی حد و حصرش را نمی توانست توجیه کند و این لحن گرمش و صداقت کلامش وقتی که به او داداش می گفت به تکان دادن سرش اکتفا کرد آیدا آهی کشید و دستانش را در هم قلاب کرد مسیح لحظه ای در او خیره شد قد متوسطی داشت و لاغر بود پوست سفیدی داشت و چشمانش قهوه ای تیره بودند با مژه هایی نه پر و نه فر بینی اش به صورتش می آمد و لبهایی برگشته و کوچک داشت زیبایی افسانه ایی نداشت و لی نمکی و جذاب بود و چیزی که در او جلب توجه می کرد مهربانی بی حدش بود انگار او خلق شده بود برای اینکه لبخند بزند و انرژی مثبت به اطرافیانش هدیه کند اما این غم ناگهانی که در چشمانش ریخته بود دل مسیح را فشرد انگار دلش نمی خواست خواهرش را غمگین ببیند بالاخره آیدا سکوت را شکست: ما یه خانواده 5 نفره بودیم مامان و بابا آرین و من و آیلار خوشبخت خوشبخت اونقدر که بعضی وقتها باورم میشه که چشم خوردیم همه چیز خوب بود و عالی پیش می رفت تا اینکه آرین برادرم دانشگاه شیراز قبول شد مامان نگران بود و مدام غر می زد و بهش می گفت لزومی نداره دانشگاه ثبت نام کنه و یه سال دیگه تلاش کنه تا همین جا دانشگاه قبول بشه اما آرین قبول نکرد بابا خواست همراهیش کنه اما باز آرین قبول نکرد من خواستم باهاش برم حتی دنبالش گریه کردم اما باز آرین قبول نکرد و رفت و دیگه برنگشت. قطره اشکی از چشمان آیدا چکید با صدای لرزانی ادامه داد : تصادف کرده بود حتی.... حتی به بیمارستان هم نرسید از همون روز زندگی ما بهم ریخت مامان افسردگی گرفت و بابا پیر شد و این وسط من مجبور شدم جور همه رو بکشم آیلار هنوز کوچیک بود بی محبتی های مامان و بابا براش سنگین بود و درک نمی کرد. من خورد شدم منی که همیشه برادر بزرگم پشتیبانم بود نه تنها اون رو از دست داده بودم بلکه مجبور شده بودم که تکیه گاه خانواده بشم بل بشویی بود ساعاتی رو که توی مدرسه بود راحت تر بودم از مدرسه که بر می گشتم خونه تازه یاد بدبختی هامون می افتادم مامان یا یه گوشه می افتاد یا با صدای بلند گریه می کرد هفته به هفته حمام نمی کرد چه برسه به اینکه به وضع خونه و من و آیلار برسه مجبور بودم جای مامان باشم بشورم و بپزم ولی اینا خوب بود مشکلم آیلار بود که کم کم حس می کردم داره افسرده میشه وضعیت مامان تأثیر بدی روی روحیه اش داشت بابا هم انگار بعد از آرین همه ما رو هم مرده می دید هیچ تلاشی برای بهتر شدن اوضاع نمی کرد صبح زود می رفت و شب اونقدر دیر که ما حتی نمی دیدیمش یه روز که از مدرسه برگشتم دیدم مامان زده تمام وسایل خونه رو درب و داغون کرده اون روز آیلار چون تب داشت مدرس نرفته بود بیچاره از ترس خودشو توی کمد اتاقش قایم کرده بود خیلی دلم سوخت اونقدر ترسیده بود که نمی تونست بخوابه دیگه خسته شده بودم اونشب اونقدر منتظر نشستم تا بابا اومد می دونستم که باید یه کاری بکنم واگر نه همه خانواده از دست میره  بالاخره بابا اومد خستگی از سر روش می بارید دلم براش سوخت بیچاره بابا همین یه دونه پسرو داشت چقدرم بهش افتخار می کرد سرمو تکون دادم الان وقت این حرف ها نبود باید باهاش حرف می زدم باید مامان رو از این وضعیت در می آوردیم یه چایی ریختم و سمتش رفتم روی کناپه توی هال نشسته بود سرش رو بین دستاش گرفته بود چایی رو روی میز گذاشتم متوجه حضورم شد و سرش رو بالا گرفت گریه کرده بود هر دو جا خوردیم اون از دیدن من من از دیدن اشک بابا کنارش نشستم و اشکاش رو پاک کردم بدجوری بغض کرده بودم و نمی تونستم حرف بزنم بابا خودش رو جمع و جور کرد و گفت: چی شده بابا چرا تا این موقع بیداری؟ نمی تونستم چیزی بگم بغض داشت خفه ام می کرد به خودم فشار آوردم باید جوری حرف می زدم که یاد بابا بندازم که ما هم همراه آرین نمردیم گفتم: مگه شما زودتر از این خونه میاین دلم براتون تنگ شده بود بابا تکون خورد سرش رو تکون داد و منو محکم بغل کرد گفت: ببخشید از بغضی که تو صداش بود فهمیدم که بیشتر از این چیزی نمی تونه بگه از خودم جداش کردم دستش رو تو دستم گرفتم و سعی کردم افکارمو متمرکز کنم بعد شروع کردم به تعریف کردن همه چی رو گفتم از رفتارای مامان از اینکه می ترسیدم آیلار هم افسردگی بگیره از بار سنگینی که روی دوشم سنگینی می کنه گفتم وگریه کردم گریه کردم و گفتم آیدا نگاهی به چهره مغموم مسیح انداخت اشک های مسیح دلش را لرزاند نخواست بیش از این با تعریف کردن گذشته اش او را برنجاند اشک های مسیح را پاک کرد و گفت: ببخش داداشی نمی خواستم ناراحتت کنم مسیح دست آیدا را در دست گرفت و فشرد : برای مرگ برادرت متاسفم آیدا لبخند محزونی زد و خواست جا بلند شود که مسیح مانع شد و گفت: نرو! برام بگو می خواهم بدونم چی شد؟ چرا به من می گی داداش ؟ آیدا لبخند زد بالاخره توانسته بود مسیح را از آن حالت خلا از آن دنیای بی توجهی که در آن غرق بود بیرون بکشد. پس ادامه داد: بعد از صحبتم با بابا اخلاقش 180 درجه تغییر کرد انگار منتظر یه تلنگر بود وضع مامان متاسفانه بدتر از این حرف ها بود به خاطر بی توجهی های بابا توی این مدت روحیه اش رو کاملا باخته بود مجبور شدیم بستریش کنیم دوران سختی بود ولی منو با بابا خودمون رو نباختیم آیلار خیلی زود تونست دوباره روحیه اش رو بدست بیاره بعد از چند ماه حال مامان هم بهتر شد و آوردیمش خونه هر چند خلا نبود آرین هنوز هم آزارمون میده ولی هر چند دست و پا شکسته دوباره یه خانواده شدیم دلیل اینکه به تو میگم داداش اینه که کپی برابر با اصل آرینی نه تنها چهره ات حتی مدل حرف زدنت و خندیدنت هم مثل اونه بعضی وقت ها فکر می کنم خدا اونو در قالب تو به من داده تنها فرقتون با هم چشماتون چشما های آرین قهوه ای بود مثل مال من ولی چشم های تو مشکیه ولی همون نگاه مهربونی رو داری که اون داشت آیدا ساکت شد مسیح آهی کشید و گونه آیدا را نوازش کرد وا انگار با خودش حرف می زند گفت: اون اولا ازت بدم می اومد از اینکه مدام می اومدی و خلوت تنهاییم رو بهم می زدی از مهربونیات بدم می اومد از اینکه از لمس کردنم هیچ ابایی نداری چندشم می شد فکر می کردم دست آیدا را محکمتر فشرد و سرش را پایین انداخت و ادامه داد: فکر می کردم از اون دخترایی که هیچی براشون مهم نیست ولی وقتی برای اولین بار بهم گفتی داداش دلم یه جوری شد واقعا حس کردم آبجیم داره صدام می کنه خوب من خواهر ندارم و همیشه کمبودش رو توی زندگیم حس می کردم ولی حالا خوشحالم خوشحالم که تو رو دارم و بعد از مدتها خندید آیدا با بهت به مسیح نگریست و با چشمانی که از اشک شوق می درخشید با ذوق گفت: تا حالا کسی بهت گفته وقتی می خندی خیلی خوشگل تر میشی؟ خنده مسیح عمیق تر شد آره مامانم همیشه همینو میگه! بعد یک هو خنده اش را خورد و زمزمه کرد مامانم انگار تازه از خواب عمیقی بیدار شده باشد هراسان گفت: مادرم؟! آیدا خونسردانه گفت: تا خودت نخاهی اجازه ملاقات ندارن ما تنی تنستیم ریسک کنیم بخاطر بیماری قلبیت خصوصاً که نمی دونستیم چرا به این روز افتادی؟ مسیح تو نمی خواهی چیزی به من بگی؟ مسیح گیج سرش را تکان داد و گفت: تو هر چی بخواهی من بهت میگم ولی اول باید پدر و مادرم رو ببینم - فقط پدر و مادرت؟ همسرت چی اونو نمی خوای ببینی؟ مسیح اخم کرد و رنگش پرید و تقریبا غرید: بره به درکمسیح اخم کرد و رنگش پرید و تقریبا غرید: بره به درک آیدا چیزی نگفت و از اتاق خارج شد امید داشت فرهنگ را ببیند که خیلی زود او را روی صندلی های راهرو پیدا کرد که نا آرام پایش را تکان می داد به سمت او رفت: آقای پرهام فرهنگ سرش را بالا گرفت و با دیدن آیدا سر جایش ایستاد : طوری شده؟ - نه نگران نباشید یه خبر خوش براتون دارم - شما همیشه خوش خبری دخترم بگو - الان داشتم با مسیح صحبت می کردم برای شما و مادرش اظهار دلتنگی می کرد فرهنگ فقط به آیدا زل زد همین چند ساعت پیش بود که دکتر به او گفته بود در صورتی به آنها اجازه ملاقات خواهند داد که مسیح حرفی از آنها بزند و حالا این دختر آمده بود و آرزوی او را برآورده کرده بود از خوشحالی روی پا بند نبود بع تته پته گفت: ی... یعنی ...دیگه ....م ... میشه دیدش آیدا لبخند امیدبخشی زد و گفت: البته فقط... فرهنگ به میان حرفش پرید و با نگرانی پرسید: فقط چی؟ - نگران نباشید آقای پرهام می خواستم بگم فقط شما و خانومتون برای ملاقات مسیح بیایید - ولی سلیا چی اون خیلی بی تابی می کنه - این خواسته مسیح - مسیح.... باور نکردنیه اون جونش به سلیا وصل - متاسفانه مسیح اصلا در مورد خودش هنوز چیزی به من نگفته و من هیچ نظری ندارم که چرا کارش به اینجا کشیده در هر صورت این چیزیه که خودش خواسته و من اصلا مایل نیستم که هیجان زده بشه - هر چی شما بگید - من الان میرم با دکتر صحبت می کنم شما همین جا بمونید تا نتیجه نهایی رو بهتون بگم فرهنگ سری تکان داد و از آیدا تشکر کرد او که رفت خود را روی صندلی انداخت درک این موضوع که چرا مسیح نخواسته سلیا را ببیند برایش سخت بود به یکباره هزاران فکر منفی در سرش ریخت یعنی باعث درد و رنج مسیح او بود یعنی همسرش او را تا مرز جنون کشانده بود نفسش را با صدا بیرون داد و سرش را به دیوار تکیه داد باید از آیدا می پرسید می تواند در مورد این مسائل با مسیح صحبت کند هنوز موضوع سی دی برایش روشن نشده بود و این آزارش میداد. چرا باید پسر دردانه اش که همیشه روی چشم آنها جا داشت دچار مشکلات روحی شود مسیح همیشه ساکت و آرام چرا باید تشنج کند طوری که بترسند حتی با او حرف بزنند. آه دیگری کشید و به انتهای سالن چشم دوخت آیدا را دید در حالی که لبخند عمیقی بر لب داشت و به سوی او می آمد این دختر در این مدت خیلی کمکشان کرده بود همه دکتر ها روند بهبودی مسیح را که با سرعت پیش می رفت مدیون زحمت های این دختر می دانستند به احترامش از جا برخاست آیدا مسرورانه گفت: همین الان دنبال خانومتون برید آقای پرهام منم مسیح رو آماده می کنم خواهش می کنم احساساتتون رو کنترل کنید با خانومتون هم صحبت کنید اگه کوچکترین مشکلی پیش بیاد مسیح دوباره ممنوع الملاقات میشه و این یعنی برگشتیم سر خونه اولمون. فرهنگ صمیمانه از آیدا تشکر کرد و رفت آیدا نفس عمیقی کشید و با لبخند وارد اتاق مسیح شد. - مشتلق بده تا یه خبر خوب بهت بدم مسیح به خودش اشاره کردو گفت: می بینی کخه تو چه وضعیتی گیر کردم مشتلقت پیش من محفوظ باشه بعد بهت میدم آیدا دست دراز شده اش را پشت سرش قایم کرد و مرموزانه گفت: ولی چیزی که من می خوام رو همین الان می تونی بهم بدی مسیح شانه ای بالا انداخت و گفت: اگه دارمش تو فقط بخواه با جون و دل میدم یه آجی بیشتر که ندارم آیدا ذوق زده دستانش را بهم کوفت: قربون داداشیم بشم من خنده چیزی که من ازت می خوام خنده است. مسیح نگاهش را به آیدا دوخت بی اختیار خنده اش گرفت و با دیدن ذوق کودکانه اش خنده اش عمیق تر شد و دست آخر با دست زدن های آیدا با صدای بلند خندید. - بفرما خانوم خانوما اینم مشتلقت دیگه بگو خبرتو جون بسرم کردی - الان پیش دکتر بودم بگو خوب - خوب؟ - بعدش باباتوهم دیدم - بابارو - بله دلت بسوزه بگو خوب - از دست تو خوب؟ - هیچی دیگه قرار شد که بگو خوب - وای آیدا خوب؟ - قرار شد امروز پدرو مادر گرامیتون رو زیارت کنید. چشمان مسیح ابری شد چقدر دلش هوای آن دو را داشت اما روی دینشان را نداشت می توانست تصور کند در این مدت آن ها از صدقه سر عاشقی او چه رنجی را تحمل کرده اند پفی کشید و برای هزارمین بار بر یکی یکدانگی اش لعنت فرستاد آیدا دستان سرد مسیح را در دست گرفت و گفت منو ببین! مسیح به چشمهایش چشم دوخت و آیدا ادامه داد: مسیح باید مواظب خودت باشی اگه نتونی احساساتت رو کنترل کنی یه آرامبخش بهت می زنن و تموم نه می تونی اونها رو ببینی و نه می ذاری اونها بعد از این همه مدت یه دونه پسرشون رو ببینن دفعه بعدی هم در کار نخواهد بود می فهمی چی می گم مسیح سرش را به نشانه تفهیم تکان داد آیدا بلند شد شانه مسیح را فشرد و گفت: خوب پاشو بغض نکن که خیلی کار داریم می خوام وقتی مامانت میاد ببینتت حسابی تر گل و رگل باشی حالا چلاق که هستی دیگه ضایع نباشه حداقل قیافه ات مسیح نتوانس خنده اش را کنترل کند و به خنده افتاد و آیدا به این اندیشید که مسیح دارد به زندگی باز می گردد.



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار