منجلاب عشق


عشق! اه خودش هم نمی دانست این کلمه در زندگیش چه معنایی دارد برای او عشق خلاصه می شد در چشمان همبازی کودکیش، دختر دردانه و لوس عمو فرهاد که همیشه مجبور بود بخاطر لاپوشانی شیطنت های ریز و درشت او زیر بار نصیحت های یک ساعته مادر برود و حالا بعد گذشت سالها از آن عشق چه عایدش شده بود ... خوب بخاطر می آورد _ مادر من دیگه تحمل ندارم باید بهش بگم بر لبان مادر مثل همیشه لبخندی بود که انگار آرامش را به او دیکته می کرد - خوب بهش بگو پسرم - آره ولی چه جوری - مسیح! عزیزم حالت خوبه؟ تو و سلیا که همیشه باهمید خوب الان هم ببرش رستورانی جایی باهاش حرف بزن خودت که می دونی هم ما و هم خانواده عموت از خدا مون که شما دوتا یکی یک دونه ها با هم ازدواج کنید - باشه مادر ولی می دونید همین که از پیش شما برم پیش اون یهو ته دلم خالی میشه - از بس لوس و بچه ننه ایی - مادر! گوشی را برداشت اما باز سر جایش گذاشت این اضطراب لعنتی چه بود که حتی با فکر کردن به سلیا به وجودش می ریخت سلیا ی کوچک بی پروا . لختی اندیشید صورت زیبای سلیا هر لحظه در نظرش پر رنگ تر می شد ابروهایش که اوایل زیبا و کشیده بودند و حالا سلیا آنها را طبق مد روز کوتاه کرده بود هر چند صورت نمکی او اجازه هر مانوری را به او می داد بینی خوش ترکیب و لبهای منحصر به فردش اما چیزی که همیشه مسیح را مسخ او می کرد چشمهایش بود که همیشه حدس رنگ آنها برایش دشوار بود گاهی خاکستری گاهی میشی و حتی گاهی یشمی و پاره ای اوقات سورمه ای و در شب براق و مشکی مسیح به خود خندید شاید عشق او اینهمه اغراق می کرد اما هرچه بود نگاه کردن در چشمهای او همیشه برایش حسی داشت حس خوشی که همیشه از دلاوتش کامش شیرین می شد. تعلل جایز نبود پرنده کوچک او باید به آشیانه می آمد سلیا ی ظریف او شماره را گرفت بعد از چند بوق ممتد
- الو - الو سلام زن عمو حالتون چطوره - سلام مسیح جان خوبی نه نمی خواهد بگی بعد در حالی که سعی می کرد ادای مسیح را در آورد ادامه داد - زن عمو سلیا خونه ست بله هست - ممنون و مسیح در این زمان اندک به این اندیشید که چرا همه بجز سلیا می دانند که او عاشق است - الو - سلام سلیا خانم - سلام خوبی - مرسی می خواستم بگم اگه امروز برنامه ای نداری بریم کافی شاپ همیشگی - برنامه که دارم - ولی من باهات کار مهمی دارم - وا چه کار مهمی خوب بگو - اینطوری که نمیشه اگه شما قدم رنجه کنید ما رو سر افراز کنید تشریف بیارید اون کار مهم رو هم بهتون می گم - وای مسیح تو این زبونت رو از کجا آوردی - از توی گونی عطاری - از دست تو باشه می ام - مرسی گلم نیم ساعت دیگه میام دنبالت - باشه منتظرم - می بینمت - بای بیست دقیقه بعد آنجا بود کمی قدم زد تا از اضطرابش کاسته شود با خود در جدال بود و مدام به خود نهیب می زد که : ))چت شده مرد تو که هر روز نه یه روز در میون که می بینیش این بچه بازیا دیگه چیه )) زنگ را فشرد صدای پرمیس در آیفون پیچید: - سلام مسیح جان بیا تو سلیا هنوز آماده نیست - نه ممنون زن عمو منتظرش می مونم دقایقی بعد هر دو در کنار هم راهی شدند در راه مسیح آنقدر در فکر چگونگی اعتراف به عشقش بود که حتی کلمه ای با سلیا سخن نگفت و این برای نازپرورده ای چون او گران آمد برای همین از کوره در رفت و تقریباً داد کشید: - مسیح این چه برخوردیه اگه من آوردی گردش چرا یک کلمه حرف نمی زنی اگر هم آوردی اذیت کنی وایسا پیاده می شم مسیح که سخت در اوهام خود غرق شده بوداز فریاد سلیا حیران شد و ماشین را به کناری کشید و قبل از اینکه بخواهد برای رفع ابهام کاری بکند سلیا از ماشین پیاده شد و مسیح به دنبالش روان - سلیا جان کجا سلیا با خشم به طرف مسیح چرخید و گفت: نکنه توقع داری بمونم تحقیرشم مسیح که با این اخلاق دختر عمویش که درست مثل رگبار های تند بهاری بود آشنایی کامل داشت خیلی خونسرد گفت: چی؟! کدوم بچه پررویی جرأت کرده به دختر عموی دسته گل من نازکتر از گل بگه کوش کجاست؟ سلیا با غیض گفت: مسیح - آخه عزیز دلم تو مهلت نمی دی آدم در دفاع از خودش یه چیزی بگه بعد قصاصش کنی - خوب حالا بگو - راستش من از بس تو فکر این کار مهمی بودم که با تو دارم نتونستم باهات صحبت کنم می دونی که مردها فقط از یه نیمکره مغزشون استفاده می کنن سلیا که نمی توانست مانع کنجکاویش شود گفت: خوب می بخشمت - قربون فضول خانم خودم بشم این را مسیح در دلش گفت و بعد: خوب حالا بیا بریم کافی شاپ من یه آب قندی چیزی بگیرم بخورم که از این دادی که تو زدی توی دل رستم دستان هم خالی می شد چه برسه به من سلیا پشت چشمی نازک کرد و گفت آره بپا یه وقت قلبت از کار نیفته بمونی رو دستم و وقتی به چهره در هم مسیح نگریست تازه فهمید چه گفته است و خواست عذر خواهی کند: مسیح من ... ! - مهم نیست عزیزم این یه حقیقت - ولی - بیا سوار شو و در سکوت به کافی شاپ رسیدند وقتی پیاده شدند مسیح پیاده شد در را برای سلیا باز کرد و تعظیم غرایی کرد و گفت بفرمایید شاهزاده خانم سلیا که از تغییر ناگهانی مسیح تعجب کرده بود گفت: مسیح تو امروز چته و مسیح فقط به لبخندی اکتفا کرد در کافی شاپ هردو قهوه فندقی سفارش دادند - خوب می شنوم - راستش سلیا من باید امروز یه چیز مهمی بهت بگم - مسیح می دونی که من دارم از فضولی می میرم برو سر اصل مطلب - من دوستت دارم سلیا - خوب اینو که می دونستم - نه منظورم اینه که عاشقتم می خواهم با هام ازدواج کنی می خوا... - بسه ادامه نده سلیا گره روسری اش را شل کرد و با بی حوصلگی گفت : منو برسون خونه - اما تو که چیزی نخوردی سلیا با غضب گفت : خوب خودم میرم و رفت مسیح پول قهوه ها را روی میز گذاشت و به دنبال سلیا دوید دستش را گرفت و گفت: بیا می رسونمت سلیا بی هیچ حرفی سوار شد و تا موقع رسیدن هر دو سکوت اختیار کردند. سلیا که پیاده شد مسیح گفت: خداحافظ و سلیا فقط در ماشین را بهم کوفت و رفت *** - خانم، دخترم کجاست چرا نیومده برای شام تو که می دونی سلیا نباشه من چیزی از گلوم پایین نمیره پرمیس اخمی ساختگی کرد و گفت: آره لابد منم اینجا بوقم دیگه - این چه حرفیه عزیزم شما تاج سر مایی - خوب نمی خواهد زبون بریزی والا منم سر از کار این دسته گل شما در نمیارم - چطور - از عصری که با مسیح رفته بیرون و برگشته شده عین برج زهر مار هر چی صداش کردم نیومد برای شام - ای بابا باز این دو تا قهر کردن بیچاره برادر زاده ام از بس ناز این دختره رو خرید ورشکست شد - حالا شما برو باهاش حرف بزن حرف شما رو بهتر گوش میده بلکه راضی شد سرگرمه هاش رو باز کرد و اومد شام خورد - چشم خانومم در اتاق سلیا به وقایع آن روز می اندیشید مسلماً نمی توانست به راحتی این موضوع را فیصله دهد خوب می دانست که بعد از این مسیر زندگیش به کلی تغییر خواهد کرد صدای درب رشته افکارش را از هم گسیخت - سلیا بابایی - بفرمایید تو بابا سلام - سلام به روی ماهت دخترم چیه چی شده باز زانوی غم بغل کردی و وقتی سکوت سلیا و چهره در همش را دید ادامه داد: نکنه مسیح چیزی بهت گفته می خواهی باهاش حرف بزنم سلیا که بی اراده از شنیدن نام مسیح اعصابش تحریک شده بود گفت : اسم اونو جلوی من نبرید بابا چشمان فرهاد از تعجب گشاد شد: چی میگی این چه طرز حرف زدن اتفاقی افتاده شما همیشه با هم قهر می کردید ولی هیچ وقت توپت اینقدر پر نبوده - تنهام بذارید بابا - چی میگی دختر مگه مسیح چی بهت گفته هان خوب بگو شاید بتونم حلش کنم - نه بابا چیزی نیست - عزیزکم اگه چیزی نبود که تو همچین نمی کردی هرچند مطمئنم خودت با مسیح دعوا کردی واگرنه اون اهل این حرفها نیست سلیا که طبق معمول از جانب داری پدرش از مسیح ناراحت شده بود باغیض گفت: مسیح مسیح مسیح انگار که واقعا مسیح مقدس پسره پررو امروز هر چی چرت و پرت خواست گفت اونوقت تقصیر منه - خوب تو بگو چی بهت گفت خودم ادبش می کنم سلیا که می دانست دیر یا زود این مسئله در خانواده عنوان می شود ترجیح داد به پدرش موضوع را بگوید حداقل این بود که می توانست موضع خود را اعلام کند - امروز مسیح از من خواستگاری کرد. چهره فرهاد از هم گشوده شد و بی توجه به اوضاع و احوال سلیا با خوشحالی او را در آغوش گرفت و گفت: به مبارک باشه چه خبر خوبی بابا سلیا خود را از حلقه دستان پدر بیرون کشید و محکم گفت: یعنی نمی خواهید نظر منو بپرسید؟ همین! مبارکه! - خوب نظر دردونه بابا چیه هر چند من می دونم چیه؟ - نه نمی دونید نظر من منفیه فرهاد با عصبانیت گفت : چی؟؟!! منفی خودت می فهمی چی داری میگی کی از مسیح بهتر فکر می کنی کی بیشتر از مسیح ممکنه دوستت داشته باشه - برام مهم نیست من دوستش ندارم و نمی خواهم باهاش ازدواج کنم - خودتم نمی فهمی چی میگی اگه تو جواب منفی بدی من جواب فرهنگ رو چی بدم - روابط شما و عمو چه ربطی به من و مسیح داره از صدای سر و صدای فرهاد و سلیا پرمیس بالا آمد گفت : چیه چه خبره شما اومدی این بچه رو آروم کنی خودتم آتیش بیار معرکه شدی فرهاد که با دیدن پرمیس بیشتر بل گرفته بود گفت: بیا از این دختر خانم بپرس می دونی چی شده مسیح ازش خواستگاری کرده - خوب اینکه خیلی خوبه - بله منم همینو گفتم ولی خانم جوابشون منفیه - فرهاد جان میشه من با دخترمون تنهایی صحبت کنم فرهاد همینطور که غر غر می کرد بیرون رفت پرمیس ابتدا دخترش را در آغوش گرفت و صبر کرد سلیا آرام شود بعد پرسید: سلیا جان مامان چرا با ازدواج با مسیح مخالفی - من مسیح رو دوست دارم ولی عاشقش نیستم و نمی خواهم باهاش ازدواج کنم - چرا فکر می کنی شرایطش رو نداری - نه شما نمی دونید موضوع ... - پای کس دیگه ای درمیون و چون سکوت سلیا طولانی شد پرمیس ادامه داد: عزیزم من مادرتم اگه راز دلت رو به من نگی به کی می خواهی بگی - آره مامان من یکی دیگه رو دوست دارم - کی؟ من می شناسمش - بله بنیامین - بنیامین ؟؟؟!!!! پسر پردیس - بله پسر خواهر شما خوب مگه چیه - سلیا تو دیوونه ای می دونی اگه بابات بفهمه قیامت بپا می کنه - آخه چرا من بنیامین رو دوست دارم مگه چشه وضع مالیش که از ما هم بهتره - خوب همین تو رو به شک نمی اندازه اونکه از طرف آقای نیک زاد هیچ حمایتی نمی شه اینهمه پول رو توی این سن کم از کجا آورده درضمن می دونی که بنیامین تحصیلات نداره - مامان از شما بعیده، بدون اینکه در مورد چیزی یقیین پیدا کنید چطور می تونید تهمت بزنید اون خواهر زاده اتون - بله هست ولی می دونی که ما با خانواده اونها هیج ارتباطی نداریم و من نمی فهمم تو و بنیامین چطوری با هم ارتباط پیدا کردید - الان این مسائل اهمیتی نداره چیزی که مهم اینه که ما همدیگه رو دوست داریم - سلیا عاقلانه فکر کن این ره که تو می روی به ترکستان است بهرحال من دلیل مخالفتت رو به پدرت می گم ولی تبعات پسوند ش دیگه با خودته - عشق بنیامین برای من از همه چی بالا تره می بینید که من خوشبخت میشم - دخترم می دونی که هیچ چیز برای یک مادر با ارزش تر از خوشبختی بچه اش نیست برای همین اصرار دارم که بیشتر فکر کنی در هر صورت من وظیفه خودم می دونم بهت بگم که نسبت به بنیامین اونقدر نکات مثبت مسیح بیشتر که اصلا قابل قیاس نیست مسیح تحصیل کرده است مهندس کامپیوتره توی شرکت بزرگ باباش کار می کنه و می دونی که بابات چقدر بهش علاقه داره ولی بنیامین ... و سری از روی تأسف تکان داد سلیا که از این قیاس برآشفته شده بود در حالی که بغض صدایش را خش دار کرده بود گفت: تنهام بذار مامان من بنیامین رو دوست دارم و این حرف آخرمه - عشق کوره عزیزم و سلیا را در اوهام خود رها کرد از آن سو مسیح که هنوز از رفتار عصر سلیا همچون مرغ سرکنده بال بال میزد در سکوت و تنهایی اتاقش به چشمان محبوبش می اندیشید او امروز در چشمان سلیا چیز تازه ای کشف کرده بود، چیزی که تاکنون فکر می کرد مال اوست امروز آن را از آن دیگری دیده بود قصر با شکوه عشقی که در نگاهش می دید پادشاه دیگری داشت و این را به فراست دریافته بود اینکه مسیح تمام کودکی اش را با آن دختر ظریف گذرانده بود به او این قدرت را می داد که از همه بود نبود های درونش آگاهی پیدا کند و امروز چیزی را دیده بود که تا سر حد مرگ می ترساندش سلیا نفس او بود و اکنون کسی داشت او را می ربود در دل خدا را شکر کرد که مادر و پدرش خانه نبودند و اگر نه با دیدن حال خرابش مجبور به توضیح همه چیز بود و این آزارش می داد که در مورد ویرانی آمالش صحبت کند چیزی که هنوز راضی به باور کردنش نبود. نمی فهمم تو چرا اینقدر خونسردی اصلا برات مهم نیست که منو از دست بدی نه؟ - آخه گل گلاب من قربونت برم مگه کشکیه تا تو بله رو نگی که عقدت نمی کنن عصر حجر که نیست - من می ترسم بنیامین بابا حسابی قاطی کرده اگه منو می خواهی باید یک فکر درست و حسابی بکنی - ببین چی میگم امروز با مسیح قرار بذار و همه چیو راجع به خودمون بهش بگو ازش بخواه که اگه دوستت داره پاش رو از زندگی ات بکشه بیرون سلیا به فکر فرو رفت دوست نداشت اینطور مستقیم مسیح را بیازارد ولی برای محافظت از عشقش مجبور بود - باشه امروز عصر باهاش قرار می ذارم الان هم منو ببر خونه می دونی که جیم شدم اگه بابا بفهمه که با تو بودم فاتحه ام خوندست - باشه *** باصدای مادر که اورا به نام می خواند از جاپرید خودش هم نمی دانست که کی خواب او را با خود به دنیای پر از کابوس برده است. - بله مادر - سلیاست با تو کار داره نام سلیا لرزه ای بر اندامش انداخت یعنی او چه داشت که بگوید وحشتی گنگ از آینده نامعلوم بر وجودش چنگ می انداخت نگاه های متعجب مادر را به جان خرید و گوشی را در دست گرفت و باصدایی که برایش نا آشنا بود - سلام سلیا - سلام می خواهم امروز ساعت 5 جلوی پارک ... ببینمت - باشه - خداحافظ سرد و تلگرافی مسلماً از این دیدار چیز مسرت بخشی به آینده اش نمی رسید. - عزیزم اتفاقی افتاد - نه مادر سلیا گفت کاری باهام داره و می خواهد منو ببینه - از دست شما دو تا وقتی اینقدر به هم وابسته اید خوب ازدواج کنید و کلکش رو بکنید دیگه و در حالی که به اصطلاح خودش می خندید به سمت آشپزخانه رفت به خوش خیالی مادرش غبطه خورد کاش او هم همین قدر از عشق سلیا به خود مطمئن بود ولی هی هات از زور استرس هر لحظه به ساعت نگاه می کرد نمی دانست چرا عقربه ها حرکت نمی کردند حتی یکبار به مادرش گفت مادر ساعت مشکلی نداره و نگاه متعجب مادرش را بر خود خریده بود برای وقت کشی به حمام رفت بعد موهایش را شسوار کشید و با وسواس لباس انتخاب کرد یک دوش ادکلن گرفت و به سمت میعاد گاه رفت و در جای مورد نظر پارک کرد و از شیشه به مردم در حال رفت و آمد خیره شد هیچ حس خوبی به این ملاقات نداشت. با باز شدن در ماشین به خودش آمد ولی رو برنگرداند و در جواب سلام سلیا فقط سری تکان داد - خوبه خودت کارم رو راحت کرد - منظورت چیه - اومده بودم بهت بگم دوستت ندارم ولی انگار لزومی نداره چون تو حتی حاضر نیستی که بهم نگاه کنی مسیح به سمت سلیا برگشت و سلیا تازه فهمید چرا مسیح به او نگاه نمی کرد چشمان پر از اشک مسیح دلش را لرزاند لحظه ای به خود بخاطر آزردنش لعنت فرستاد اما با یاد آوری بنیامین عزمش را جزم کرد و از او روی برتافت - ببین مسیح من نمی خواهم که چیزی مانع خوشبختی من بشه - من مانع خوشبختی ات هستم خیلی بی انصافی - من کس دیگه ای رو دوست دارم قلب مسیح از شنیدن این حرف تیر کشید به سختی پرسید : کی؟ سلیا که متوجه حال بد مسیح نبود با بی رحمی گفت: بنیامین، مسیح من عاشقشم اومدم بهت بگم که دست از سر من و عشقم برداری - دیوونه شدی بنیامین کاش هر کسی رو گفته بودی جز اون - تو حق نداری در موردش اینطوری صحبت کنی - همه دنیا می دونن که اون آدم سالمی نیست - تا سلامتی رو توی چی ببینی؟ مسیح دیگر چیزی نمی شنید دستش را روی قلبش گذاشت آن چیزی که در این چند روز از باورش گریخته بود را امروز سلیا همچون پتکی بر سرش زده بود - مسیح حالت خوب با تکان سر تایید کرد سرش را روی فرمان نهاد و وقتی به خود آمد که دیگر سلیا آنجا نبود با حال نذارش قدرت رانندگی نداشت درون داشبورد به دنبال قرص هایش گشت قرصی زیر زبانش گذاشت و لحظاتی بعد بهتر شد و به دوستش تلفن کرد: - الو - الو سلام مهدی - سلام داداش طوری شده؟ چرا صدات گرفته؟ - حالم خوب نیست - کجایی پس از دادن آدرس سرش را به صتدلی تکیه داد خوب می دانست که قلب بیمارش تحمل این ضربات را ندارد اما این آغاز جنگ تازه ای بود نفهمید چقدر در همان حال ماند که چهره نگران مهدی رو برویش ظاهر گشت - چی شده داداش - چیزی نیست مهدی جان حالم خوبه فقط اگه میشه منو برسون خونه - چی چیو برسون خونه باید بریم دکتر - لازم نیست قرصم رو خوردم دکترم کار خاص دیگه ای نمی کنه اصلا قرص رو برای همین بهم داده دیگه که هی نرم مطبش - از دست تو مسیح مهدی به مسیح کمک کرد و او را به ماشین خود برد ماشین مسیح را قفل کرد و به سمت منزل پرهام شتافت. مهدی نگران مسیح را پایید - اتفاقی افتاده - نه مهدی تو هم چقدر فضولی ها - خو رنگت خیلی پریده چشماتم که واویلان انگار یه دل سیر گریه کردی - اووووف کاش تاکسی گرفته بودم - بداخلاق به خانه که رسیدند هر دو پیاده شدند مهدی همه ما وقع را به فرهنگ گفت و در آخر اضافه کرد: بیا این پسر بداخلاقتون رو تحویل بگیرید جناب پرهام اینهمه راه راننده شخصی آقا بودم حالا دریغ از یک تشکر خشک و خالی فرهنگ لبخند پدرانه ای زد و از مهدی تشکر کرد مهدی دعوت فرهنگ را رد کرد و از آنها خداحافظی کرد فرهنگ بازوی پسرش را گرفت و او را به اتاقش برد وقتی مسیح دراز کشید پرسید: - مسیح خوبی بابا لبخند لرزانش تاییدی بر گفته های پدر بود - چی شد یهو قرصات رو خوردی الان میریم دکتر - دکتر لازم نیست پدر - ولی تو حالت خوب نیست - من خوبم پدر فقط یکم درد داشتم قرصام رو خوردم و الان هم سر و مر و گنده ام می بینید که مهراوه با لیوانی عرق بیدمشک وارد اتاق شد و در حالی که نگرانی و محبت در سیمایش موج می زد گفت: قربونت برم مادر باکی لج می کنی؟ - خدا نکنه مادر این حرف ها چیه شما فقط دارید از کاه کوه می سازید - من مادرم نمی دونی که وقتی این رنگ پریده ات رو می بینم دلم آشوب می شه. - قربون دلت برم من طوریم نیست - بیا بریم خانم بذار پسرم استراحت کنه مهراوه پیشانی مسیح را بوسید و هر دو اتاق را ترک کردند. مسیح با هزار فکر و خیال تحت تاثیر داروها بخواب رفت. ولم کن خانم امشب دیگه ریختن خونش حلال غلط کرده دختره پررو - فرهاد جان آروم باش یه بلایی سر خودت میاری - همش تقصیر خودمه هی لی لی به لالاش گذاشتم گفتم همین یه دونه است نذارم آب تو دلش تکون بخوره گفتم قاتق نونم میشه شد بلای جونم - حالام که طوری نشده تب تنده زود عرق می کنه سلیا که صدای پدر و مادرش را به وضوح می شنید با شنیدن این حرف از اتاق خود بیرون آمد و گفت: نه اشتباه می کنید من بنیامین رو تا آخر عمرم دوست خواهم داشت فرهاد به طرف سلیا رفت و کشیده آب داری حواله صورتش کرد پرمیس به سمت سلیا دوید و اورا در آغوش گرفت سلیا با ناباوری جای سیلی را لمس کرد و گفت: بابا فرهاد که از حرکت خود شرمنده شده بود با لحن دلجویانه ای گفت: آخه عزیزم یعنی این پسره الدنگ ارزشش بیشتر از منه که اینقدر خون به جگرم می کنی - بابا شما نباید از من بخواهید بین شما و عشقم یکی رو انتخاب کنم - ببین دخترم من نمی خواهم ازدواج با مسیح رو به تو تحمیل کنم ولی هرگز هم اجازه نمی دم که خودت رو تو دست دیوی مثل بنیامین اسیر کنی - خواهش می کنم با من اینطوری نکنید من بی اون می میرم فرهاد که با این حرف سلیا دوباره آتیشی شده بود فریاد زد: خفه شو دختره بی لیاقت از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق پسر دسته گل برادرم رو به خاطر اون مرتیکه دیوونه ول می کنی و اون وقت راست راست تو چشام زل می زنی و میگی که بی اون میمیری - یا بنیامین یا هیچ کس - گمشو از جلوی چشام دور شو همون بهتر که توی خونه بشینی تا گیسات همرنگ دندونات شه اگه تا آخر دنیا هم باشه نمی ذارم زن اون مردک شی برو تو اتاقت - بابا! - برو توی اتاقت فریاد تحکم آمیز فرهاد جای بحث بیشتر را از او گرفت وقتی سلیا به اتاق خود رفت فرهاد خود را روی مبل رها کرد و سرش را میان دستانش فشرد حتی فکرش را هم نمی کرد که بنیامین چنین دامی برای او پهن کند با صدای پرمیس که می گفت(( فرهاد جان بیا یک لیوان آب بخور)) به خود آمد لیوان را به دست گرفت و لاجرعه سر کشید به صورت پرمیس خیره شد پرمیس سرش را پایین انداخت و گفت : شرمنده ام به خدا فرهاد همسرش را در آغوش گرفت و گفت: این چه حرفیه آروم جونم خدا میدونه که بیشتر از هر کسی دوستتون دارم ***- سوار شو سلیا سریع خود را درون ماشین انداخت و هیجان زده گفت: بنیامین بیا فرار کنیم - اول سلام - بنیامین! - بنیامین و بلا مگه خل شدی، بیا فرار کنیم فیلم زیاد نگاه می کنی نه - تو نظر بهتری داری - آره - خوب؟ - خوب بهت میگم اول میریم خونه من ساعتی بعد در خانه بنیامین بودند سلیا لیوان آب پرتقال را سر کشید و گفت: بگو دیگه - چاره کار فقط یه چیزه - چی؟ - اینکه تو با مسیح ازدواج کنی - خوب حالا خل منم یا تو نه تو دیگه از خلم گذشتی بعد به گریه افتاد گفت: چطور می تونی همچین حرفی بزنی میدونی این چند روزه سر تو چقدر جنگ اعصاب داشتم حتی کتک هم خوردم فقط بخاطر تو اونوقت یکاره پاشدی میگی برو با مسیح ازدواج کن این بود همه عشقت به من به این زودی جا زدی - نطقت تموم شد اول بذار حرف بزنم بعد بزن تو دهنم ای بابا - خوب مثلا چی می خواهی بگی - گوش کن ببین چی میگم اون بابایی که من دیدم محال بذار تو با من ازدواج کنی فرار مرار هم فکرش رو نکن فقط یه راه می مونه تو زن مسیح میشی و بعد یه مدت ازش جدا میشی اونوقت زن مطلقه دیگه نیاز به اجازه باباش نداره و بعد داری داری رای داری داری رای رای رای من و تو عروسی می کنیم - اه راست میگی فکر می کنی مسیح اگه دستش به من برسه دیگه ولم می کنه اون دیوونه منه می فهمی - واسه اونهم یه راه حلی دارم فقط کافی ازش تمکین نکنی تمام هیچ مردی با زنی که نمی ذاره بهش دست بزنه زندگی نمی کنه - تو مسیح رو نمی شناسی - تو فکر بهتری داری - نه ولی - پس تمام همین امروز به بابات بگو که نظرت عوض شده بعد هم برو جلوی مسیح گریه زاری راه بنداز که چه می دونم گول خورده بودم و ال و بل مطمئنم اون بره ساده هم زود خام میشه - اما مسیح چی میشه اون قلبش مریضه یه وقت طوریش نشه - اه کشتی منو از بس مسیح مسیح کردی نکنه دوستش داری هان - بنیامین! - پس دختر خوبی باش و حرف گوش کن - باشه هر چر تو بگی - آره همین درسته حالا بدو بیا تو بغلم - بنیامین ***- بابا من با این ازدواج موافقم - کدوم ازدواج - من و مسیح دیگه - درست می شنوم - بله فرهاد دخترش را درآغوش گرفت و با خوشحالی پرمیس را صدا کرد - چی شده چه خبره اینقدر خوشحالی - دخترمون با ازدواجش موافقه - باکی با مسیح - آره پرمیس رو به سلیا کرد و گفت بیا تو آشپزخونه باهات کار دارم وقتی هر دو پشت میز جای گرفتند پرمیس نفس عمیقی کشید و گفت : حالا بگو جریان چیه - هیچی مگه قرار چیزی باشه - سلیا نمی تونی منو گول بزنی اون از عشق سوزان تا دیروزت اینم این توافق بعداز اون چی فکر کردی؟ - فکر می کردم خوشحال می شید - پدرت شاید ولی من نه نمی ذارم این اشتباه رو بکنی - کدوم اشتباه - تباه کردن زندگی خودت و البته مسیح رو - ولی مسیح هم اینو می خواهد - مسیح یه همسر عاشق می خواهد - خوب من هستم - دروغ نگو - مامان - مامان چی؟ چطور تا دیروز اینطوری واسه بنیامین سینه چاک می دادی و حالا می خواهی به همین راحتی زن مسیح بشی - بنیامین ولم کرد گفت که از اولش هم منو دوست نداشته منم فکر کردم که درسته عاشق مسیح نیستم ولی دوستش دارم واین اول عاشقیه - سلیا مسیح مریض می ترسم با این ندونم کاری هات بکشتنش بدی و من یه عمر شرمنده فرهنگ و مهراوه شم - اونقدرها هم که فکر می کنید پست نیستم - پست نه ولی خامی و من می دونم که اون بنیامین چه مار خوش خط و خالیه - مامان جونم گفتم که من دیگه به اون کاری ندارم - کاری نکن که یه عمر پشیمونی بیاره - خیالتون راحت بعد گونه مادرش را بوسید و به نزد پدرش رفت - بابا شما می تونید به مسیح جواب منو بگید فکر نکنم عمو اینا چیزی بدونن چون مسیح منتظر جواب از طرف منه - چرا خودت بهش نمی گی - وا بابا... - قربون دختر عاقلم بشم سلیا به لبخندی اکتفا کرد و به اتاقش رفت. فرهاد بی معطلی به سمت گوشی رفت و دقایقی بعد - الو - الو سلام پسرم خوبی - سلام از ماست عمو جون حال شما - به مرحمت شما سرسنگین شدی دو سه روز که سری به ما نمی زنی - اختیار دارید عمو جون فقط یکم کسالت داشتم اگه نه که کی بهتر از شما - بلا دور ان شاءالله زنگ زدم یه خبر خوب بهت بدم - خوش خبر باشید عمو - سلیا به من گفت که بهت بگم در رابطه با درخواستی که ازش کردی جوابش مثبته - عمو من - خوب دیگه جوون های امروزی اینطوری ان خودشون می برن و خودشون می دوزن عیب نداره مهم خوشبختی شما دوتاست - ممنون ولی سلیا خودش گفت که جوابش مثبته شما که تحت فشار - این حرف ها چیه اصلا می خواهی با خودش صحبت کن - نه عمو فقط ... - فقط چی نکنه جا زدی - من غلط بکنم هر کی ندونه شما می دونید که من جونم واسه سلیا در میره ولی مسئله بنیامین... فرهاد جا خورد مسیح از کجا می دانست - پسرم اون مسئله تموم شده است - عمو مطمئن باشم شما تو جواب سلیا به من دخالتی نداشتید نمی خواهم یه عمر خودم رو بهش تحمیل کنم - نه پسرم بخدا قسم من مجبورش نکردم با تو ازدواج کنه من فقط اون رو ازدواج با بنیامین منع کردم همین - ممنون خیالم رو راحت کردید - خوب حالا خودت با فرهنگ حرف می زنی یا - زحمتش گردن خودتون عمو گوشی را که قطع کرد حس عجیبی داشت یک دوگانگی وجودش را پر کرد از طرفی مست از شادی بدست آوردن سلیا بود و طرف دیگر شک بند بند وجودش را می لرزاند . فرهنگ که از شنیدن این خبر گل از گلش شکفته بود با جعبه شیرینی وارد خانه شد. - خانم کجایی که خبر دارم داغ داغ - سلام - سلام - خوش خبر باشی - اوووووه ه ه ه چه جورم حدس بزن - سلیا به مسیح جواب مثبت داده - تو از کجا می دونی - میدونی که مسیح چیزی رو از من پنهون نمی کنه - از دست شما مادر و پسر - بشین واسه ات چای بیارم - دستت درد نکنه خانومم مسیح رو هم صدا کن باهاش کار دارم لختی بعد مسیح کنار پدر روی مبل سبز رنگ هال جای گرفت بعد از چاق سلامتی فرهنگ پیشانی مسیح را بوسید و - خوب آقا دوماد کی بریم خواستگاری - هر وقت شما اجازه بدید - ای کلک چطور خودت که رفتی از ما اجاز نخواستی - پدر من به مادر گفته بودم - می دونم پسرم می دونم که تو پسر خلف خودمی خیلی زود قرار خواستگاری گذاشته شد شب خواستگاری بعد از شام و اینکه از هر دری سخن گفتند بالاخره مهراوه گفت: بذارید این دو تا جوون برن با هم حرف بزنن - ای بابا اینها که قبلا سنگهاشون رو واکندن این را فرهاد گفت و همه را به خنده انداخت بعد رو به سلیا کرد و گفت: بابایی برید تو اتاق خودت با هم صحبت کنید وقتی هر دو روی تخت سلیا نشستند مسیح سر صحبت را باز کرد: میشه یه سوال بپرسم - راجع به بنیامین؟ - می دونی که خیلی دوستت دارم اما نمی خواهم بهت تحمیل بشم واسه این اگه عمو فرهاد مجبورت کرده ... - اینطور نیست و بعد به گریه افتاد مسیح دستپاچه گفت: چرا گریه می کنی ؟ من نمی خواستم ناراحتت کنم معذرت می خواهم - مسیح تو نباید معذرت خواهی کنی این منم که باید عذر خواهی کنم من خیلی عذابت دادم - این چه حرفیه عزیزم - در مورد بنیامین هم نگران نباش موضوع اینه که اون حیوون تا حالا روی اصلی خودش رو نشون نداده بود ولی وقتی که بهش گفتم که تو ازم خواستگاری کردی و اون باید باهام ازدواج کنه همه چی رو منکر شد و منو عین یه تیکه آشغال انداخت دور تازه این موقع قدر عشق پاک تو رو دونستم مسیح تو می دونی که من دوستت دارم اما یه مدت خام حرف های بنیامین شدم تو که منو می بخشی نه - این حرفها چیه می زنی عروسکم همین قدر که گول اون مردک رو نخوردی و زندگیت رو سیاه نکردی واسه من نهایت خوشبختیه چه برسه به اینکه الان می دونم به زودی مال من میشی مال خود خودم - دوستت دارم مسیح - عاشقتم - یه موضوع دیگه هست که باید بهت بگم ولی تو این شرایط می ترسم بهم شک کنی که ... - سلیا من به تو بیشتر از چشمام اعتماد دارم - می دونی که من و تو همیشه با هم مثل دوست بودیم و حالا که قرار زن و شوهر بشیم من یکم وقت لازم دارم - فهمیدم با روحیه حساسی که تو داری یه جورایی حدس می زدم هر چی تو بخواهی و سلیا به این اندیشید که مادرش گفته عشق کورِ سلام خانوم خانوما من اومدم دنبالت که بریم آزمایشگاه اونوقت تو خوابی؟! سلیا بالشش را به سوی مسیح پرت کرد و روی تخت نشست کمی که خواب از سرش پرید با جیغ گفت: مسیح برو بیروووووووووووووون مسیح لبخند پر رنگی زد و ابروهایش را بالا انداخت گفت: نچ نمی رم سلیا موهای آشفته اش را از روی پیشانی اش کنار زد و لب ورچید - خوب حالا نمی خواهد بغض کنی میرم ولی ده دقیقه دیگه آماده باشیا سلیا سری تکان داد و مسیح بیرون رفت ده دقیقه 45 دقیقه شد و سلیا بیرون نیامد مسیح نگاهی به پرمیس کشید و پوفی کرد و گفت: زن عمو سلیا پس چرا نمیاد - مسیح جان تو که سلیا رو می شناسی یه قرن طول می کشه تا آماده بشه حالا تو چاییت رو بخور اونم میاد - مامان خانم چیه پشت سر من حرف میزنی مسیح از جا برخاست گفت بالاخره آماده شدی! بریم؟ سلیا پشت چشمی نازک کرد و گفت: از الان شروع کردی به گیر دادن مسیح خندید و گفت: من غلط بکنم این انتظار فقط واسه دیدن خودتون بود خانومم همین! الانم که دیدمت دیگه عجله ای ندارم بالاخره راهی شدند سلیا در دل مدام آرزو می کرد کاش خون هایشان بهم نخورد امکانش هم کم نبود بالاخره فامیل بودند (( خدا جونم... تو رو خدا... خون من به این مسیح نخوره، خوب برای خودشم خوبه، بهتر از اینه که با من عروسی کنه بعد من جون به سرش کنم تا طلاق بگیره )) - مسیح تو فکر می کنی خونمون بهم بخوره - چطور؟ - خوب .. خوب ما فامیلیم ... - نمی دونم عزیزم - اگه خونمون بهم نخوره تو چکار می کنی - این حرف ها چیه خانومم چرا نفوس بد می زنی ان شاءالله که همه چیز درست پیش میره لازم نیست نگران باشی من خودم دلم روشن که جواب این آزمایش مثبته سلیا دیگر چیزی نگفت و در اوهام خود فرو رفت مسیح هم کمی دلش شور می زد می دانست اگر جواب آزمایش منفی باشد سلیا را از دست خواهد داد و این نگرانش می کرد بالاخره رسیدند - خوب رسیدیم - .... - نمی خواهد نگران باشی *** سلیا با بهت به خود در آینه خیره شده بود خیلی زود تر از آنچه که فکر می کرد روزها گذشته بودند جواب آزمایش مثبت شده بود هنوز هم برق چشمهای مسیح در آن لحظه بر دلش نیش می زد چقدر خوشحال شده بود آنقدر که حتی او هم با همه ناراحتی اش پا به پایش خندیده بود مسیح جواب آزمایش را به همه نشان داده بود خندیده بود شیرینی گرفته بود چقدر با ذوق و شوق خرید کرده بود هر چیزی را با وسواس زیاد خریده بود یاد روز خرید لباس عروس افتاد آن روز هر دو به یکی از مزون های معروف رفته بودند مسیح مدام میان لباس ها می چرخید و با دقت به لباس ها نگاه می کرد دست آخر یکی از لباس ها را به طرفش گرفت و گفت: عزیزم اینو بپوش سلیا فقط سر تکان داد و به اتاق پرو رفت یکی از فروشنده ها او را همراهی کرد و کمک کرد لباس را بپوشد همین که لباس را در تنش دید به حسن سلیقه مسیح احسنت گفت لباس دکلته بود که تا روی زانو تنگ بود و تماما سنگ دوزی شده بود - خانومم لباس رو پوشیدی ؟ میشه ببینم از در بیرون آمد مسیح لحظه ای محو او شده بود و در یک لحظه کاملا احساسی او را بغل زده بود و سلیا برق اشک آنهم اشک شوق را در چشمانش دیده بود آنشب تا صبح پلک نزده بود و بر خود لعنت فرستاده بود که چطور می تواند اینطور پست باشد اما هر بار با یاد آوری اینکه بعد از همه اینها به بنیامین خواهد رسید خود را تسکین داده بود و اکنون روز ازدواجش با مسیح بود روز ازدواج دروغینش - چه خبره دخترم چقدر به خودت زل می زنی مسیح یک ساعته که منتظرته - مامان من - می دونم که اضطراب داری ولی عزیزم این عادیه همه اینطور موقع ها که قرار زندگیشون عوض بشه خیلی هیجان زده و مضطرب می شن سلیا آهی کشید و سکوت کرد مادرش از قضایای پشت پرده خبر نداشت - سلام عروسکم - سلام مسیح خوبی - تو خوب باش منم خوبم ولی انگار نگرانی - آره تو نیستی - وجودت به من آرامش میده - گفتی زبونت رو از کجا آوردی از تو گونی عطاری - اهم - دیگه نبود یکی هم به ما بدی - نچ - باشه بریم مسیح سلیا را به آرایشگاه رساند و خود به دنبال بقیه کارها رفت. *** - دوشیزه مکرمه خانم سلیا پرهام فرزند فرهاد آیا وکیلم شما را با مهریه .... سلیا چیزی نمی شنید بدون اینکه بتواند از ریزش اشکهایش جلوگیری کند محو صورت مسیح بود چطور می توانست با خود و او چنین کند اما بنیامین چه بدون او می مرد پس مجبور بود - سلیا عزیزکم چرا داری با اون اشکهای مثل الماست شیشه دلم رو خراش میدی سلیا چیزی نگفت و از او روی برتافت مسیح لبه آستین پیراهن لاجوردی مادرش را کشید و گفت: مادر سلیا گریه می کنه مهراوه سر برداشت و چیزی در گوش پرمیس گفت و با هم خندیدند اما مسیح با لجاجت گفت : مادر پرمیس سرش را خم کرد و در گوش مسیح گفت : چیزی نیست عزیزم ناز عروس مسیح به سلیا خیره شد ناز عروس چه دلیل احمقانه ای اینهمه بغض و اشک و آه حسرت فقط برای ناز! نه مسیح ویران شدن کاخ عشقی از دست رفته و کوهی از ندامت را به وضوح در چشمان سلیا می دید - با اجازه بزرگتر ها بله و این سرآغاز زندگی زنا شوئی آنان بود من خسته ام - ولی من فقط می خواستم برای شب بخیر ببوسمت همین - مسیح ! هاج و واج به سلیا نگریست با او ازدواج کرده بود تحمل اینهمه سردی سخت بود فردا باید به ماه عسل می رفتند و سلیا حتی کوچکترین کنجکاوی در این مورد نمی کرد چون قرار بود مکان ماه عسلشان سورپرایزی از طرف والدینشان باشد. مسیح همان طور بی حرکت در جای خود ایستاده بود و به اندام ظریف و کشیده سلیا که بی خیال روی تخت خوابیده بود خیره شده بود چقدر دوست داشت او را در آغوش بفشارد و تا خود صبح از دلسپردگیش بگوید اما او ... - واسه چی مثل مجسمه واستادی اونجا - چکار کنم - برو بخواب - کجا؟ - من چه می دونم برو یه گوشه ای بخواب دیگه - سلیا؟ - سلیا چی فکر کنم ما با هم یه توافقاتی داشتیم - آره ولی من نمی دونستم منظورت اینه که حق ندارم حتی بغلت کنم - همینیه که هست اعتراضی داری - ولی من دوستت دارم - اگه داشتی الان منو بخاطر یه جای خواب اینقدر اذیت نمی کردی - اما من نمی خواهم اول زندگیمون توی اتاق های مجزا بخوابیم - ولی من می خواهم - باشه هر چی تو بگی دلخور و رنجیده اتاق را ترک کرد خوب می دانست که این عقب نشینی امشبش راه را برای کیلومترها فاصله باز می کند ولی چشم های سلیا تسلیمش می کرد. تا خود صبح چشم بر هم نذاشت صبح خسته و مکدر از جای برخواست و به آشپز خانه رفت و صبحانه ای مهیا کرد و به طبقه بالا رفت - خانومم بیدار نمی شی - مسیح بذار بخوابم - زیبای خفته بیدار شو و بدرخش می دونی که حاکمان دو سرزمین به زودی نزول اجلال می کنن - چی میگی من اصلا نمی فهمم - مادر و پدر و مادر زن و پدر زنم رو میگم دیگه می دونی که قرار امروز بیان و سور پرایزشون رو رو کنن سلیا کش و قوسی به خود داد و گفت : باشه توبرو منم الان میام صبحونه خوردی - مگه بدون تو چیزی از گلوی من پایین میره - وای از این زبونت باشه الان میام - سلیا - هان - دوستت دارم - باشه - تو نمی خواهی چیزی بگی - چی بگم - که دوستم داری - باشه دارم - نه کامل بگو سلیا بالش را به طرف مسیح پرت کرد و گفت: کم زبون بریز برو می خواهم لباس بپوشم مسیح بی هیچ حرفی اتاق را ترک کرد در حالی که همه ذهنش را این مسئله پر کرده بود که سلیا حتی حاضر نشده بود که به او بگوید دوستش دارد. صبحانه در سکوت صرف شد و بعد هر دو بدون هیچ هدف خاصی غرق در اوهام به تلوزیون زل زدند تا اینکه صدای زنگ آنها را به خود آورد - سلا مامان - سلام عزیز دلم خوبی مسیح کوش - سلام بر همگی بعد از سلام احوال پرسی همه دور هم نشستند - خوب ما منتظریم بگید کجا؟ - چقدر هولی پسر الان میگم نه تو بگو فرهنگ فرهنگ سر جایش جابجا شد و سینه ای صاف کرد و گفت: خوب پس از کلی تفکر و مشورت ما تصمیم گرفتیم بفرستیمتون فرانسه - فرانسه؟!! - چرا دخترم دوست نداری - نه - نه؟! - آخه خیلی دور من خوشم نمیاد فرهاد با تعجب گفت : ولی تو همین 6 ماه پیش بود که یک هفته سر منو سوراخ کردی که بریم فرانسه حالا چی شد. سلیا با خود اندیشید اون موقع بنیامین رفته بود فرانسه الان تحمل دوری از اون رو ندارم بنابر این گفت: اون 6 ماه پیش بود الان دیگه دوست ندارم دلم لک زده برم شمال همه با هم با تعجب گفتند: شمال؟؟؟ - آره مگه چشه، تو چی میگی مسیح - من برام مهم نیست فقط با تو بودن برام کافیه اما شما که ناراحت نمی شید؟ فرهاد در حال که نارضایتی در صدایش موج می زد گفت: والا چی بگم بهر حال ماه عسل خودتون و خودتون هم باید تصمیم بگیرید - عمو جون خودتون رو ناراحت نکنید - ناراحت نیستم ، شما هر جا می خواهید باشید فقط خوشحال باشید بعد از اینکه همه رفتند مسیح رو به سلیا گفت: نباید این کارو می کردی عمو ناراحت شد. - دو روز دیگه یادش میره این عادت باباست - چرا نیومدی بریم فرانسه ما که تاحالا یه میلیون بار رفتیم شمال - خوب میریم تجدید خاطره کنیم و با این حرف به بحث خاتمه بخشید. ( نمی تونم از بنیامین دور باشم اووووه اونم این همه ولی شمال چرا حتی می تونم زنگ بزنم اونم بیاد آره خیلی وقته ندیدمش دلم واسه اش شده یه ذره ) در همین افکار بود که زنگ گوشی اش او را از جا پراند شماره بنیامین بود - عزیزم چرا گوشیت رو برنمیداری به مسیح که به طرف آشپزخانه می رفت نگریست و بعد گوشی را برداشت - الو - سلام عروس خانم خوبی - بنیامین عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده - آره جون بابات خیلی هم تنگ شده واسه همین 100 تا میس کال واسه ام افتاده - اینقدر بدجنس نباش این چند وقت هرکاری کردم نشد مسیح عین کنه چسبیده بهم - هر چی یهو هوا ورت نداره که زن مسیح شدی بنیامین هم بره ددر نخیر جونم - واقعا که تو که می دونی نفس منی عزیز منی آقای منی - بهتر شد حالا ماه عسل کجا میرید - فرانسه - کجا؟!!!! بیخود من که نمی تونم این همه راه بیام کنسلش کن - چشم هر چی تو بگی کنسل شد میریم شمال - چطور؟ - هیچی امروز کلی با بابا اینا بحث و جدل کردم تا کنسلش کردم و انداختم ماه عسل رو واسه شمال آخه منم دلم بی تو تنگ میشه مسیح از آشپز خانه بیرون آمد و گفت: عزیزم آب پرتقال سلیا که دستپاچه شده بود گفت: الناز جون کاری نداری - چیه مجسمه محبت اونجاست خیر سرش - آره - باشه پس شمال می بینمت میرین ویلای خودتون - نه مال عمو اینا - باشه کاری ندارن عروسک - قربونت برم الناز جون - بای - بای مسیح بدون اینکه کوچکترین شکی بکند پرسید: الناز باهات چکار داشت - هیچی می خواست بدونه مراسم پاتختی هم می گیریم منم گفتم که نه چون ماه عسلمون به تاخیر افتاده حالا از تعجب شاخ در آورده بود که چرا بعد از اینهمه تاخیر چرا میریم شمال - خوب حق هم داشته بنده خدا شمال و اینهمه ادا - بهر حال من میگم که همین عصری حرکت کنیم - باشه هر چی تو بگی عصر همان روز از زیر قرآن رد شدند با دعای خیر پدر و مادرهایشان و کاسه ای آب راهی ماه عسل شدند در طول راه سلیا حتی کلمه ای با مسیح سخن نگفت مسیح دوست داشت همسر جوانش بگوید بخندد شادی کند برایش ناز کند تا او را لوس کند میوه ای پوست بکند و در دهانش بگذارد طلب نوار و موسیقی کند ولی او خود را بخواب زده بود مسیح به اشکی که از گونه اش می سرید نگریست نه این دیگر چه بود نکند بنیامین نکند ... کنار جاده پارک کرد شک بند بند وجودش را می لرزاند دستانش را میان موهایش کرد و کشید پوفی کرد شاید نفسش آزاد شود قلبش داشت سنگین می شد سلیا پیاده شد و به سویش رفت دستش را روی شانه مسیح گذاشت و مضطرب پرسید: مسیح خوبی؟ مسیح به صورت سلیا خیره شد چشمهایی که برایشان جان میداد نه نباید شک می کرد او همسرش بود خودش گفته بود که از بنیامین دست کشیده ولی حالا چه این اشکها چه بودند که بی صدا می آمدند و غم به دل مسیح می کردند. -سلیا تو از چیزی ناراحتی؟ سلیا چیزی نگفت پشت به مسیح کرد سری تکان داد و دوباره به ماشین برگشت سکوت سلیا قلب مسیح راشکست او حتی جوابش را هم نمی داد چطور قرار بود که عمری با او سر کند ولی قلبش چه او بدون سلیا نمی تپید خودش هم می دانست که چقدر به سلیا وابسته است باز هم نفس عمیقی کشید و سوار ماشین شد و براه افتاد مسیر با سکوت دردآور سلیا طولانی تر به نظر می رسید ولی هر چه بود رسیدند سرایدار در را باز کرد و آنها داخل شدند -عزیزم بیدار شو رسیدیم سلیا تکانی خورد و بیدار شد نظری به ویلا انداخت و گفت اینجا دیگه کجاست -اینجا ویلای خودمونه -خودمون ؟ ما که ویلا نداشتیم -خوب حالا داریم -مسیح -خوب راستش خواستم واسه ات سرپرایز باشه -از ویلای عمو اینا خیلی فاصله داره -خوب آره چطور مگه؟ -بریم اونجا من اونجا راحت ترم -الان بریم بخوابیم صبح در موردش حرف می زنیم سلیا دیگر چیزی نگفت ولی ته دلش شور می زد که بنیامین را چطور ببیند خیلی دلش تنگ شده بود برای او، آن چشمان که زیر طاق ابروان پرپشتش همیشه برق خاصی داشت بینی عقابی اش پوست سبزه موهای خرمایی حالت دارش او بنیامین را می پرستید مسیح کلید انداخت -به قلمرو عشق خوش آمدید ملکه قلب مفلوک من -باز شروع کردی زبون ریختن تو چرا شاعر نمی شی -از کجا میدونی که نیستم -شاید هم باشی از تو هرکاری بر میاد و مسیح با خود گفت : (آره هر کاری جز ربودن قلب کوچک و عاصی تو) وقتی که جابجا شدند و خسته روی کاناپه توی حال ولو شدند سلیا گفت: خوب آقای شاعر یکی از شعرات رو واسه ام می خونی مسیح لختی خیره به سلیا نگریست دیوانه آن چشمها بود دیوانه وجود او -چرا که نه خانمی تو جون بخواه -آره کیه که بده همون شعرت رو بخون مارا بس مسیح لبخندی زد اینگونه آغاز کرد ( برایم غزل بخوان صدای تو شوری عاصی را در من به تولد می نشیند که هزاران حس خفته را به بیدار باشی از قیلوله می پراند و صدای مرگ در گستردگی نفس هایت به چنگی نو آواز می ماند برایم غزل بخوان ) سلیا که نمیتوانست هیجانش را مخفی کند گفت : اوه بابا تو دیگه چی هستی -عاشق سر کار خانم سلیا پرهام -ای حاضر جواب -قربونت برم گرسنه ات نیست -آره اتفاقا -خوبه پس دنبالم بیا -کجا -فقط بیا مسیح دست سلیا را گرفت و او را به دنبال خود کشید و به بیرون از ویلا برد در حیاط آلاچیقی بود که موقع داخل شدن سلیا متوجه آن نشده بود بوی کباب ماهی و چوب سوخته فضا را پر کرده بود -بفرمایید پرنسس خانم گرسنه -وای مسیح اینا که تا یه دقیقه پیش نبود -من قبلا سفارشش رو به سرایدار داده بودم بنده خدا سنگ تمام هم گذاشته -آخی دستش درد نکنه خودش چی -بهش گفته بودم که سهم خودش رو حتما برداره -اون اینجا تنهاست -آره طفلک وقتی جوون بوده زنش موقع وضع حمل می میره بچه اش هم همینطور بعد از اونم دیگه هیچ وقت ازدواج نمی کنه -اوووووه چقدر وفا دار مسیح اگه من بمیرم تو ازدواج می کنی؟ مسیح اخمهایش را در هم کشید و گفت: خدا نکنه -حالا مثلاً مسیح لبخندی به روی سلیا پاشید و دستش را روی قلبش گذاشت و صادقانه گفت: فکر می کنی این قلب ضعیف طاقتش رو داره. سلیا گیج نگاهش کرد و این فکر ذهنش را پر کرد که اگر او باعث مرگ مسیح شود چه شام در سکوت صرف شد -میدونی بعد از این شام اعیونی چی می چسبه سلیا آخرین لقمه را فرو داد و گفت: چی می چسبه؟ -یه پیاده روی عاشقانه -فکر عالییه اما به یکباره فکر بنیامین ذهنش را پر کرد -نه من خسته ام بهتره بریم داخل -ولی عزیزم تو که ... -مسیح من خسته ام -باشه هر طور راحتیمسیح مغموم به سقف اتاق خیره شد امروز صبح که از خواب بیدار شده بود سلیا را در اتاقش نیافته بود و در رختخوابش فقط یک تکه کاغذ دیده بود که طی یک تلگراف سرد به او اعلام کرده بود((من رفتم بیرون دنبالم نگرد تا غروب بر می گردم)) او از بابت گم شدن سلیا نگرانی نداشت رفت و آمد های مکررشان از کودکی از آنها یک راهنمای شمالی ساخته بود غصه او تنهایی بود تنهایی اش در سومین روز ماه عسلشان که بجز همان شب اولش بقیه اش را به تلخی گذرانده بود ((ماه تلخ )) این کلمه در ذهنش تداعی شد و وادارش کرد تا پوزخندی از روی درد بزند چیزی به شب نمانده بود ولی سلیا هنوز بازنگشته بود کم کم نگرانی بر او چیره می شد اگر کسی سلیای کوچک او را اذیت کرده باشد چه؟ اگر دزد ها ... تعلل را جایز ندانست لباس پوشید و دوان به طرف پارکینگ رفت اما در همان لحظه صدای خنده ای او را به طرف در کشاند فقط یک لحظه صدای سلیا را شنید که می گفت : خداحافظ عزیزم و صدای غرش موتور ماشین که خبر از دور شدنش می داد - سلام جایی میری - سلام داشتم می اومدم دنبال تو سلیا که ترسیده بود مسیح او را با بنیامین دیده باشد دستپاچه و اخم آلود گفت : من که گفته بودم دنبالم نیا تا غروب بر می گردم دیدی که اومدم چرا همش می خواهی عین کنه به من بچسبی مسیح با آرامش گفت: خواستم بیام دنبالت چون نگرانت شده بودم اون کی بود همراهت سلیا لحظه ای مردد ماندو بعد گفت: خوب معلومه الناز حالا منظور؟ هر کی! مگه تو میرغضبی که اینقدر سوال و جوابم می کنی برو اونور خسته ام می خواهم استراحت کنم و به سوی ویلا روان شد مسیح بی هیچ حرفی به داخل ویلا رفت و خود را روی مبل انداخت تحمل رفتار های سلیا خارج از توانش بود اما این عشق چنان در تار و پود تنش تنیده شده بود که دل کندن از آن برایش به مثابه مرگ بود - سلیا یه چند لحظه بشین باهات کار دارم - مسیح تو کی می خواهی دست از سر من برداری والا دیگه مونداره - سلیا از تو تعجب می کنم من شوهرتم و حق دارم بدونم زنم با کی میره با کی میاد کجامیره کجا نمیره - اوه یواش یواش پیاده شو با هم بریم اینا که تو میگی واسه قرن نوزدهم بود عزیزم - سلیا؟!!! - سلیا مرد! من میرم دوش بگیرم اعتراضی داری؟ مسیح که بحث را بی فایده می دید از او روی برتافت سلیا که به سمت حمام روان شد تلفن زنگ خورد - الو - الو سلام مسیح جان خوبی مادر - سلام قربونت برم چقدر دلم برات تنگ شده - آره جون خودت تو وقتی با سلیا جونت باشی دیگه به یاد هیچ کس نمی افتی - مادر! تو عزیز منی ، حال پدر چطوره؟ عمو؟ زن عمو؟ - همه خوبن اینجان و دارن سلام می رسونن عروس گلم چطوره؟ - سلیا خوبه الان رفته حمام - بهش سلام برسون - شما هم به همه سلام برسونید - باشه پسرم کاری نداری مادر - نه سلامتیتون - مراقب خودت باش خداحافظ - خداحافظ مسیح خود را روی مبل انداخت و فکر کرد که ای کاش می توانست همه چیز را به مادرش بگوید بار دیگر صدای تلفن برخاست - الو - الو سلام مسیح خان حالتون چطوره - سلام الناز خانم خیلی ممنون - سلیا هست؟ - رفته حمام اگه پیغامی دارید بهش می رسونم - نه ممنون فقط بهش بگید خیلی بی معرفتی سه چهار روزه رفتی یه زنگ هم به ما نمی زنی گوشهای مسیح داغ شد مگر آن دو تا ساعتی پیش با هم نبودند پس - الو گوشی دستتون آقا مسیح - بله بله بخشید حتماً پیغامتون رو می رسونم - ممنون خداحافظ مسیح گوشی را که گذاشت سلیا از حمام بیرون آمد و درحال خشک کردن موهایش پرسید : کی بود - تو حدس بزن - مامان اینا؟ - نخیر الناز خانم رنگ از چهره سلیا پرید و به سختی پرسید چی می گفت؟ - هیچی گفتن خیلی بی معرفتی که.... بس کن سلیا تو با کی رفته بودی بیرون هان؟ - منکه گفتم چرا می پرسی - می گم الان الناز زنگ زد تو چرا از رو نمی ری سلیا که کاملا قافیه را باخته بود بدون هیچ حرفی به طرف اتاقش رفت مسیح دستش را کشید و او را به سوی خود چرخاند و فریاد زد: چطور می تونی با من اینکارو بکنی جواب بده با کی بودی - با بنیامین نفس در سینه مسیح حبس شد از سلیا فاصله گرفت درد خیانت درون قلبش پیچید و او را از پا انداخت روی دو زانو نشست و فقط توانست بگوید : خیلی بی صفتی .... سلیا که نمی دانست چه کند شروع به جیغ و داد کرد ترس وجودش را در پنجه می فشرد و قدرت هر گونه عکس العملی را از او می گرفت - چی شده خانم جان پیرمرد نگهبان بود. مسیح را به بیمارستان رساندند سلیا غمگین گوشه راهرو نشست با آن حالی که مسیح را بردند امیدی به زنده ماندنش نداشت و این قلبش را سنگین می کرد چرا که خوب می دانست مسئول این حادثه کیست - شما خانمش هستید - بله - باید هرچه سریعتر اعزامش کنیم تهران سلیا فقط توانست سر تکان دهد به زحمت شماره پدرش را گرفت - الو - الو بابا - چی شده بابایی صدات چرا گرفته - مسیح - چی شده جون به سرم کردی دختر - مسیح حالش بد شده آوردیمش بیمارستان باید اعزامش کنن تهران و هق هق گریه اش در گوشی پیچید. *** - عزیزم خطر رفع شده حالا سعی کن یه چیزی بخوری که وقتی مسیح به هوش اومد جون داشته باشی با این قیافه ای که تو برای خودت درست کردی که اون بچه دپرس میشه مهراوه ناله ای کرد و در جای خود غلتید دستهای همسرش را در دست گرفت به قیافه خندان فرهنگ دقیق شد و پرسید: گفتی خطر رفع شده - بله خانمم بی اختیار نشست و لیوان آبمیوه را لاجرعه نوشید و گفت: میشه ببینمش - قربون عشق مادرانه ات برم الان که نه ولی قول دادن فردا پس فردا اجازه ملاقات بدن - فرهنگ تو که می دونی جون من به این بچه وصل - بله می دونم که بنده لولوی سر خرمنم مهراوه به صورت خندان فرهنگ اخمی همراه با لبخند کرد وگفت : چطور دلت میاد به خودت بگی لولو فرهنگ با رضایت از اینکه همسرش را قدری سرحال آورده خندید درحالی که هردو ته دلشان برای مسیح شور می زد فرهاد وارد اتاق شد و پرسید: چه خبر - فعلاً که خطر رفع شده ولی اجازه ملاقات نمی دن خبری نیست - خوب همینم جای شکر داره شما خوبی زن داداش - ممنون بهترم، سلیا چطوره؟ - اونم یه گوشه قنبرک زده و گریه می کنه فرهنگ با ناراحتی گفت: حقم داره اینم شده ماه عسل خدا رو شکر نرفتن فرانسه و اگرنه این دختر تو مملکت غریب چکاری از دستش بر می اومد. - خدا رو شکر که نرفتن شما هم اینقدر غصه نخورید خدا خودش همه چیز رو درست می کنه - راضیم به رضاش *** - مژده بده خانوم - می تونم پسرم رو ببینم - بله بفرمایید مهراوه وقتی که وارد شد قلبش از دیدن پسرش روی تخت بیمارستان غرق در دستگاه های پزشکی مختلف مچاله شد با اینحال با لبخندی رو پسرش گفت: عزیز دل مادر قربون چشمای خمارت بشم مسیح به زحمت خنده ای کرد و به مزاح گفت: چشمام خمار نیست مادر بخاطر دارو های جور واجور اینطوری چپ شده شما هم فکر می کنی خمار مهراوه اخم هایش را در هم کشید و گفت: چرا مراقب خودت نیستی مادر فکر من نیستی فکر اون دختر بیچاره باش اونقدر گریه کرده که دیگه پلکاش از هم باز نمی شه. یاد سلیا چون دارویی تلخ دهانش را تلخ کرد وقایع پیش آمده در سرش چرخ خوردند و اخم را به چهره اش باز گرداندند مهراوه که اخم مسیح را دید در ادامه حرفش گفت: البته تو غصه نخور مادر ما همه مراقب عروسک شکستنی تو هستیم. مسیح با خود اندیشید عروسک من یا عروسک بنیامین چنان این فکر آشفته اش کرد که ضربان قلبش رو به کندی رفت و جیغ دستگاه ها بلند شد خیلی زودتر از آنچه که مهراوه حتی عکس العملی نشان دهد چندین پرستار و دکتر به اتاق او دویدند و لحظاتی بعد او را با دلی پردرد و ذهنی مشوش از اتاق بیرون کردند و مهراوه به این می اندیشید آیا قلب بیمار پسرش تحمل عشق را دارد. دقایق کشنده بود اما هنگامی که دکتر با لبخند مضطربی به آنها گفت چیز مهمی نیست به خیر گذشت همه پفی گفتند و به در اتاق مسیح خیره شدند *** - بیا عزیزم مراقب پله ها باش من نمی دونم چه اصراری که میاین خونه خودتون در صورتی که می دونی جات روی چشم های منه - مرسی مادر خوشگلم ولی اینجا راحت ترم مهراوه در حالی که سعی می کرد خود را دلخور نشان دهد گفت: یعنی پیش من راحت نیستی مسیح بحث را با بوسیدن گونه مادرش خاتمه بخشید و خود را با خستگی روی مبل ولو کرد و رو به سلیا گفت : عزیزم میشه یک لیوان آب برام بیاری - البته - ممنون دقایقی بعد همه بعد از کلی سفارش و قول گرفتن که مسیح مواظب خودش باشد و کلی قربون صدقه مهراوه راهی شدند و آن دو را تنها گذاشتند سلیا مضطرب به مسیح چشم دوخت خوب خاطره شمال را به یاد می آورد خود را برای بافتن کلی دورغ آماده کرده بود دروغ هایی که بنیامین یادش می داد و سلیا می دانست که مسیح می فهمد و یا شاید باز هم عشق چشمانش را کور کند - مسیح من... - هیچی نگو بذار سیر تماشات کنم خیلی دلتنگ این چشم های هزار رنگت شده بودم مسیح در سکوت به سلیا خیره شد خوب می دانست سلیا آماده چه کاریست اما حقیقت هرچه بود مسیح نمی خواست و نمی توانست از سلیا بگذرد او می دانست سلیا کودکی بیش نیست و امیدوار بود او را به سمت خود بیاورد و عشق خود را جاگزین آن مردک کند پس به خود و سلیا شانس دوباره زیستن در کنار هم را می داد هر چند که سنگینی عجیبی قلبش را می آزرد. - خوب خانم خانم ها یه بوس نمی دی سلیا متعجب بر جا ماند یعنی مسیح به جز عارضه قلبی فراموشی هم داشت با اینحال از این پیشنهاد مسیح دلش لرزید و سر مسیح را در آغوش گرفت واقعا از ته قلبش از اینکه مسیح سلامتیش را به دست آورده خشنود بود اما باز یاد بنیامین او را از مسیح جدا کرد کمی عقب رفت و در چشمان مسیح خیره شد او را دوست داشت همیشه از سوی مسیح حمایت شده بود همیشه خوشی را مهمان قلبش کرده بود غصه غم هایش را خورده بود چطور به خود اجازه می داد او را بیازارد ولی حس عشقش قوی تر بود و همین حس راه منطقش را می بست و او بی آنکه بخواهد مسیح را می آزرد - خوب حالا که دختر خوبی بودی منو بغل کردی بوسم بده دیگه و بدون اینکه فرصتی برای مخالفت به سلیا بدهد لبانش را بوسید بوسه ای گرم وقتی سلیا را در آغوش می کشید حس مالکیت دیوانه اش می کرد وجود مزاحم بنیامین را در زندگیش حس می کرد آزرده خاطر می شد ولی حالا که لبانش روی لب های او بود نه حتی اگر می مرد هم برایش مهم نبود. سلیا مسیح را از خود جدا کرد و در حالی که نمی توانست مانع لبخند عمیقش شود گفت: تو گشنه ات نیست نهار نمی خوای - نه من الان دیگه از این دنیا هیچی نمی خواهم - حتی منو - نمی خواهم چون تو رو دارم عروسکم - ولی مسیح ... من ... میدونی معذرت... آرامش چشمان مسیح او را به سکوت دعوت کرد و مسیح برای تغییر بحث گفت: خوب حالا چی می خواهی بدی ما بخوریم - من که باقالی پلو با ماهیچه می خورم تو چی می خواهی برات سفارش بدم مسیح از ته دل خندید و گفت: ای تنبل خانم *** خودمم نمی دونم کجای این زندگی هستم نمی دونم چرا مدام یه تیکه از شعر هام توی سرم زنگ می زنه (( نمی دانم چه هستم شاید خصی رقصان در دستان خنیاگر باد )) فقط اینو می دونم که دوستش دارم نه بیشتر از این حرفها من می پرستمش خدایا ببخش نباید اینطوری بگم ولی واقعاً همینطوره من این مجسمه بلور شکستنی کوچولو رو می پرستم. وای خدا اولین باری که بوسیدمش حس کردم مرگ هم شیرین و الان که 6 ماه گذشته و من هزار بار دیگه بوسیدمش باز هم همون حس رو دارم نمی دونم چرا راحت به آغوشم میاد و میذاره نوازشش کنم ببوسمش اما هیچ وقت نمی ذاره باهاش بخوابم یعنی نمی دونه که چقدر به آمیختن جسمم با او محتاجم ولی مهم نیست مهم نیست من سلیا رو می پرستم هرچند که منو نخواد... ساعتی بود که مسیح با خودش خلوت کرده بودو مثل همیشه در خلوت به سلیا می اندیشید زندگی اشان تقریبا روی غلتک افتاد بود. مدتی بود که با هم دعوا نمی کردند مدتی بود که سلیا با آرامش با همه چیز برخورد می کرد تا ... *** - سوار شو - نه - غلط کردی می گم سوار شو سلیا به چهره بر افروخته بنیامین چشم دوخت از غضب چشمانش تنگ شده بود و پره های بینی اش گشاد ترسیده بود 6 ماه بود که با بنیامین هیچ ارتباطی برقرار نکرده بود و حالا که می دیدش کاردش می زدی خونش در نمی آمد. - سوار میشی یا نه با فریاد بنیامین از جا کنده شد و روی صندلی ماشین نشست و بنیامین بی هیچ حرفی راه خانه اش را در پیش گرفت. به خانه که رسیدند دستش را کشید و به داخل خانه هلش داد پایش به لبه فرش گیر کرد و زمین خورد به عقب برگشت و وحشت زده به او نگریست. - چکار می کنی - من یا تو! 6 ماهه رفتی ددر آره؟ به خیالت میری با اون بچه سوسول می پری و ماهم حاجی حاجی مکه - مگه تو باهام تماس داشتی - نه می خواستم ببینم اون عشق خرکیت که منو خفه کرده بود چه می کنه. - با من درست صحبت کن بنیامین یک هو تمام خشم بنیامین فرو کش کرد به سمت سلیا رفت و اونو در آغوش گرفت و بوسید - چطور تونستی منو این همه وقت تنها بذاری حتی اگه حالا هم نمی اومدم دنبالت بازم سراغی ازم نمی گرفتی خیلی بی معرفتی خیلی نامردی - ببخش .. . - بی خیال بعد سلیا را از خود دور کرد و محو تماشای چشمانش شد اشک از چشمان سلیا روان شد عشق آتشینش به بنیامین که مدتی در زیر خاکستر پنهان مانده بود به یکباره شعله ور شد خود را در آغوش بنیامین افکند و های های گریست - عزیزم گریه نکن بعد از 6 ماه به جای گریه زاری بیا با هم خوش بگذرونیم - هر چی تو بگی *** - سلام عروسکم خونه نیستی خانمی - ... - سلیا جونم کجایی - ... - سلیا؟! - ... مسیح همه خانه را به جستجو پرداخت برایش عجیب بود که سلیا مثل همیشه به استقبالش نیامده است تا با بوسه ای خستگی اش را بگیرد عاقبت او را در اتاق خواب یافت که بی تفاوت موهایش را شانه می کشید مسیح به چهره یخ زده سلیا در آینه چشم دوخت خیلی زود فهمید اتفاقی افتاده است. - سلام قربونت برم، چرا جواب نمی دی؟ - سلام مسیح خم شد که گونه سلیا را ببوسد اما سلیا خود را عقب کشید. - از من دلخوری ؟ - مسیح من سرم درد می کنه می خوام بخوابم - می خوای ببرمت دکتر؟ - نه یکم بخوابم خوب می شم مسیح بی هیچ حرفی اتاق را ترک کرد و به آشپزخانه رفت لیوان آبی برای خود ریخت و در حالیکه به نقطه نامعلومی خیره شده بود به تغییر رفتار ناگهانی سلیا اندیشید . (( حتماً یه چیزی شده بی دلیل که نمیشه تا همین صبح که می خواستم برم سرکار باهام خوب بود و حالا حتی نذاشت ببوسمش یعنی باز چی شده نکنه دوباره این پسره ....)) سرش را محکم تکان داد تا افکار مزاحم از ذهنش دور شوند (( داری به چی فکر می کنی چطور دلت میاد به سلیا تهمت بزنی لابد .. لابد.. اه اصلا میرم از خودش می پرسم.)) و با این تصمیم به طرف اتاق سلیا رفت و چند ضربه به در زد و بلافاصله داخل شد. - ببخشید که دوباره رو سرت هوار شدم ولی تا ندونم واسه چی ناراحتی نمی تونم آرامش داشته باشم. - باز شروع کردی گفتم که سرم درد می کنه - قربونت برم من وقتی مریض می شم وابستگیم به تو هزار برابر میشه واسه همین این دلیلت به نظرم منطقی نمیاد - که چی همه آدم ها که مثل هم نیستن - باشه قبول ولی مطمئنی که فقط سردرد از من دلخوری؟ کسی چیزی بهت گفته - مسیـــــــــــــــــح! - باشه بابا چرا داد میزنی استراحت کن عروسکم میذاری واسه شب بخیر ببوسمت - مسیح خواهش می کنم - بوسم نخواستم فقط یه دونه بخند سلیا خندید و برای مسیح بوسه ای فرستاد مسیح که خیالش کمی راحت تر شده بود سلیا را با افکارش تنها گذاشت از آنطرف سلیا به خود به خاطر این عکس العملش خرده گرفت (( چه حقی داشتی بخندی و از آن بدتر بوسه حواله کنی دختره مزخرف چطور دلت اومد 6 ماه بنیامین رو تنها بذاری و حالا هم با مسیح دل وقلوه بگیری کوفت بگیری ان شاءالله که اینقدر جلوی مسیح ضعیفی آخه مسیح یه جوریه که نمی تونم باهاش بداخلاقی کنم آخه خوب دوستش دارم زهرمار عوضی دوستش داری؟ پس عشقت به بنیامین چی میشه؟ نه نه قول میدم از فردا همه نقشه های بنیامین رو عملی کنم تا مسیح خسته بشه و ولم کنه )) با این افکار به رختخواب رفت و همان طور که به سقف خیره شده بود به مقایسه مسیح و بنیامین پرداخت (( خوب مسیح سفید و بنیامین سبزه چشم ابروی مسیح مشکی و چشماش یه حالت مهربونی داره بعضی وقتها فکر می کنم چشاش اینقدر معصوم و بی گناه که اشک تو چشام جمع میشه اما بنیامین چشم های مرموزی داره که با نوعی جذابیت خاص که رنگ عسلیشون اون رو تشدید میکنه و همیشه من مغلوب خواسته هاش می شم وای که وقتی تو چشماش غرق میشم دیگه انگار توی این دنیا نیستم داغی لباش با هیچ آتشی برابری نمی کنه با این حال نمی دونم چرا وقتی تو آغوش مسیحم اطمینان خاطر دارم حس می کنم می تونم تا ابد به اون صورت معصومش خیره بشم و مطمئن باشم اون هیچ وقت منو اذیت نمی کنه کاری که بنیامین به کرات انجام میده و من ناخواسته باز هم به طرفش کشیده می شم مثل یه جور اعتیاد ریشه دار که ترکش حتما باعث مرگم میشه من مسیح رو دوست دارم ولی دیوانه وار عاشق بنیامین هستم و برای رسیدن به عشقم مجبورم که دوستی رو قربانی کنم منو ببخش مسیح عزیزم ولی تو خودت پا فشاری کردی که توی زندگیم باشی در صورتی که من همه چی رو از قبل برات توضیح دادم هرچند هیچ وقت موافق نبودم که با کلک باهات ازدواج کنم اما بنیامین برای من زندگی و همه برای زندگی شون می جنگن )) در حال توجیه خود بود تا عذاب وجدانش را کم کند چون خودش هم می دانست مسیح را فریب داده است. چه حرف ها مگه من کلفتتم که به من دستور میدی به خداوندی خدا... مسیح هاج و واج به سلیا می نگریست که چطور مثل آدم های کوچه خیابانی جیغ و داد می کرد و گریبان پاره می کرد آن هم برای چه برای اینکه مسیح به او گفته شیر آب را وقتی کاری ندارد ببندد و اصراف نکند و حالا ... - واسه من شده بابا صرفی تو رو سننه آخه ... - اما عزیزم منکه چیزی نگفتم که اینطوری می کنی ! - نه الان چیزی نگم فردا هزار تا حرف دیگه می زنی ناخن خشک - چـــــــــــــــــی؟؟!! چی داری میگی از یه دختر تحصیل کرده مثل تو بعیده - برو بیرون - سلیا جان بهتره به جای دعوا چند تا نفس عمیق بکشی سلیا که در مقابل منطق مسیح کاملاً خلع سلاح شده بود و به پوچی حرف هایش ایمان داشت برای اینکه قافیه را نباخته باشد دست روی گوش هایش گذاشت و فریاد کشید: نمی خواهم صدات رو بشنوم برو بیرون - اما عزیزم - همین الان مسیح بی هدف در خیابان ها راه می رفت نمی دانست چرا سلیا تا این حد لجباز و بهانه گیر شده بود خسته اش می کرد و با هیچ منطقی رام نمی شد مدتی بود که به همه حرکات مسیح خرده می گرفت و همه حرف هایش را بد تعبیر می کرد و هر بار که مسیح اشتی جویانه از اومی پرسید دلیل رفتارش چیست سلیا خصمانه او را متهم به وصله چسباندن به خودش می کرد کلافه دستی میان موهایش کشید آنقدر راه رفت و اندیشید که نفهمید که به خانه پدریش رسیده (( عجب چی شد که سر از اینجا درآوردم منکه تصمیمی نداشتم بیام اینجا آخ مادر نمی دونی دلم چقدر گرفته همونه که منو تا اینجا کشونده تا دردهاش رو مثل همیشه بریزه وسط و خودش رو سبک کنه مادر خوبم دلم اومده بگه که چطور تو این یه ماهه اخیر سلیا خوشی اون 6 ماه قبل رو از توی دماغم درآورده مادر... )) زنگ را فشرد و لختی بعد - سلام مادر فدای چشمای قشنگت - سلام مامان خوشگل خودم - بیا تو در باز شد - بعله ممنان مسیح به مادر اجازه داد تا اورا در آغوش بکشد بعد همراه او شد و داخل رفت و ساکت ماند تا مهرآوه از او پذیرایی کند - خوب قند عسل مامان چه خبر ها یه مدتی سرسنگین شدی - این چه حرفیه مادر - نه جدی یه ماهیه که انگار یه جوری شدین هم تو هم سلیا نمیاین نمیرین - آره یه مدتیه هیچ کدوم اعصاب نداریم سلیا خیلی بهونه گیر شده و سر هر چیز کوچیکی داد و بیداد می کنه اعصاب منم که از فولاد نیست خوب خسته شدم - مثلا سر چه چیز هایی دعواتون میشه - چه می دونم سر هر چیز مزخرفی که اصلا فکرش هم نمی کنید مثلا همین امروز سر اینکه من بهش گفتم شیر آب رو بیخودی بازنذاره یه کاری کرد کارستون بعدم منو عین چی پرت کرد بیرون - میگم نکنه بارداره زن ها معمولاً وقتی باردار می شن خیلی بداخلاق و بهونه گیر میشن دست خودشون نیست مسیح به شوق کودکانه مادرش پوزخند زد این قدرت را در خود نمی دید که به او بگوید 7 ماه عاشقانه کناز زنی زیسته است که هنوز اجازه پا گذاشتن به حریمش را ندارد چطور بگوید - نه مادر جان این حرف ها چیه - مسیح پسرم تو نباید سخت بگیری همه زن و شوهر ها اول ازدواجشون همین طوری ان من خودم سر همه چی با پدرت دعوام می شد و قهر می کردم اونم منت کشی می کرد و بعد هم کلی به اون دعوا می خندیدیم و بعد یه مدتی دوباره همین چرخه رو تکرار می کردیم و هر بار هم بیشتر به هم وابسته می شدیم - بله مادر حق با شماست - خوب حالا پاشو برو به سلیا زنگ بزن بیاد اینجا شام رو با هم بخوریم - نه میرم خونه - می خوای مراسم آشتی کنون راه بندازی؟ - بعله - قربونت برم که اینقدر مهربونی ببین عزیزم من سلیا رو می شناسم اون رفتارش عین بچه ها می مونه همینطور که دعوا را می اندازه همین طورهم زود آشتی می کنه تو هم باید یکم مراعاتش رو بکنی خوب بالاخره یکی یکدونه است کم کم که توی زندگی جا بیفته خودش خوب میشه - می دونم مادر من باید صبر کنم - چرا اینقدر نا امیدانه حرف می زنی انگار حالا چی شده یه بحث کوچولوئه زود تموم میشه میره مسیح دیگر چیزی نگفت دیگر نمی توانست همه رازهایش را به مادرش بگوید احساس می کرد تأهل او را پایبند به اصولی می کند که تابحال با آشنایی نداشته رازداری! آنهم جلوی مادرش! (( چرا دیگه نمی تونم مکنونات قلبیم رو به مادر بگم عشق پنهان سلیا به بنیامین، خرابی وجودم با این عشق یک طرفه و بهانه گیری های مدام سلیا که تمومی نداره و از همه بدتر اینکه اجازه ندارم باهاش خلوت کنم نازش کنم ببوسمش نمی تونم بهش بگم سلیا نه تنها با من همخواب نمی شه حتی توی این مدت اخیر حتی نذاشته یه بار بغلش کنم بلکه هم من آروم بشم هم اون چطور به مادر بگم که زنم توی یه اتاق به راحتی می خوابه و من توی اتاق دیگه تا صبح راه میرم و خودخوری می کنم نه این حرفها گفتن نداره )) مسیح بارها تصمیم گرفته بود که سلیا را به زور بر سر عقل آورد اما هر بار چشم های سلیا مانعش شده بودند و مسیح با وحشت به این موضوع پی برده بود که اسیر سلیاست و هر روز بیشتر در منجلاب عشقش فرو می رود. - چی شد رفتی تو هپروت؟ - نه دارم فکر می کنم که چطوری با سلیا آشتی کنم - ای بابا یه هدیه یه دسته گل یک صورت مظلوم یه خنده نادم و تمومه - آره شما خانم ها گل خیلی دوست دارید - آخه خانم ها همشون گلن اما می دونی چی رو بیشتر دوست داریم - چی؟ - مردهای منت کش رو - هووووم پس سلیا باید عــــــااااااااااشــــــق من باشه!



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار