رمان تمنا قسمت آخر


تو اتاق کارم نشسته بودم و پرونده های بیمارا رو بررسی میکردم که در اتاق به صدا دراومد سرمو از روی پرونده برداشتم و به در نگاه کردم و گفتم:
- بفرمایید
دوباره سرمو انداختم پایین و به پرونده چشم دوختم صدای بازو بسته شدن در رو شنیدم و سرمو دوباره گرفتم بالا با دیدن آتوسا چشمام از تعجب گرد شد و لی زود جای اون تعجب رو به اخم غلیظی دادم و با خشم گفتم:
- دوباره که اومدی اینجا
لبخند کجی زدو گفت:
- سلام عزیزم مرسی من خوبم تو خوبی
با همون اخم گفتم:
- مسخره بازی در نیار آتوسا برای چی اومدی اینجا
خیلی خونسرد روی مبل نشست پاشو انداخت رو اون یکی پاشو دستاشو رو زانوش قفل کردو گفت:
- اومدم به نامزدم سر بزنم تو خونه اش که نمیشه رفت تلفنی هم که نمی شه باهاش حرف زد گفتم بیام اینجا ببینمت
وای که چقدر این دختر بی چشم رو بود روی سنگ پا رو هم کم کرده بود با حرص دندونامو روی هم ساییدم و دستمو مشت کردم دلم می خواست چنان بکوبم توی صورتش که ...
با صداش از فکر اومدم بیرون با همون خونسردی قبل گفت:
-حال اون دخترک روانی اسمش چی بود
بعد کمی فکر کردو گفت:
-آهان ...تمنا حالش چطوره ؟پندار جون به عنوان نامزدت اصلا دوست ندارم که یه دختره غریبه اونم روانی بخواد توی خونه ات زندگی کنه ها بندازش بیرون برا چی نگه اش داشتی
عصبی دستی به موهام کشیدم اینطوری نمی شد باید دوباره روی این دختر رو کم میکردم هرچند که پرو تر از این حرفا بود
نگاهی بهش انداختمو گفتم:
- ببخشید شما؟
گیج نگاهم کردو گفت:
-یعنی چی؟
با حرص گفتم:
- یعنی شما کی هستی که سرخود برای خودت می بری و می دوزی فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه که کی تو خونه من هست و نیست
می دونستم موضوع تمنا رو می خواد صلاحی کنه برای پیروزی خودش ولی نمی دونست که دیگه کار از این حرفا گذشته و نظر هیچ کس برام مهم نیست ادامه دادم:
-و در ضمن آخرین بارت باشه که به تمنا توهین میکنی اینبارو بخشیدمت ولی مطمئن باش دفعه بعد باهات برخورد میکنم
یهو عصبی از جاش پریدوروبروم ایستادو گفت:
-مثلا بخوام توهین کنم چی میشه تو دیوونه ای اینقدر با این روانیا سرو کله زدی مثل اینا شدی می فهمی تو قدر منو نمی دونیو چسبیدی به یه دختر روانی که ...که..
از عصبانیت نفس نفس میزد و زل زده بود تو چشمام منم با عصبانیتی صد برابر اون گفتم:
- که چی؟هان که چی؟بگو تو که هر چی دلت می خواد میگی
پوزخندی زدو گفت:
- می دونی از قدیم گفتن خلایق هرچه لایق ....لایق توهم همون دختره ی
لبخند مرموزی زدو گفت:
-اوه ببخشید همون زنیکه ی هرزه است
وقتی این حرفو زدو برای لحظه ای خون جلو چشمامو گرفت نتونستم خودمو کنترل کنم نتونستم تحمل کنم و سیلی محکمی بهش زدم و با صدای بلند گفتم:
-خفه شو!!
ساکت شد انتظار همچین عکس العملی رو از من نداشت دستشو گذاشته بود رو صورتشو با تعجب بهم چشم دوخته بود....
کلافه دستی به موهام کشیدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
- گمشو از اتاقم بیرون این آخرین باره که بهت میگم بین من و تو هیچی نیست
و اما درمورد تمنا بهت میگم که خیالت راحت شه یه تار موی گندیدشو به صدای مثل تو نمیدم اینو بفهم...هرچی که بهش نسبت دادی لایق خودتو که اگه نبود با زبون خوش دست از سرم برمی داشتی و حرف آخر تمنا رو دوستش دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم و هیچ چیز
با تحکم تکرار کردم :
-خوب تو گوشات فرو کن هیچ چیز نمی تونه مانع رسیدن من بهش بشه حالان برو بیرون امیدوارم این آخرین باره که چشمم بهت می افته اگه یه بار دیگه تورو دور بر زندگی خودم ببینم ازت به جرم مزاحمت شکایت میکنم
با دست درو بهش نشون دادمو گفتم:
-بسلامت
خیره شده بود تو چشمام از چشماش عصبانیت و تنفر می بارد و بدو هیچ حرف دیگه ای از اتاق رفت بیرون ...نفس عمیقی کشیدمو نشستم روی صندلی فقط امیدوار بودم که حرفام کارساز بوده باشه که بعید می دونستم...یهو دلم بدجور هوای تمنا رو کرد دلم می خواست همین الان برم ببینمش به ساعت نگاهی کردم نزدیک اومدن دکتر دادفر بودمی تونستم برم
با پرستار کارارو هماهنگ کردم و با شوقی وصف ناشدنی به طرف خونه رفتم..


توی ماشین نشستم و ماشین رو روشن کردم و دکمه پخش ضبط رو روشن کردم و آهنگ دلنشینی فضا رو پر کرد محو آهنگ شده بودم و با جون و دل بهش گوش میدادم این اولین باری بود که این آهنگ اینقدر به دلم می نشست انگار خواننده هم از دل من خبر داشت
*********
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره
این قدر برات میمیرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره
بی تو دلم میگیره، وقتی تنها میشم کارم انتظاره
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره

وقتی نگاهم میکنی قشنگیاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو میشنوم دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه

این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره
این قدر برات میمیرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره
بیتو دلم میگیره، وقتی تنها میشم کارم انتظاره
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره
((اینقدر تورو دوست دارم-امین رستمی))
آهنگ که تموم شد منم رسیدم خونه اصلا نمی دونم این مسافت رو چطوری طی کردم
چقدر حس خوبی بود عاشق شدن چقدر حسی خوبیه که تو دنیا کسی رو داشته باشی که دوست داشته باشه اما..اما من تمنا رو دوست داشتم ولی مطمئنا اون حتی به من فکر هم نمیکرد اون از من می ترسید پس چطور می تونستم انتظار داشته باشم که دوسم داشته باشه ...با فکری مشغول ماشین و پارک کردم و رفتم سمت آسانسور چند دقیقه بعد جلوی در آپارتمان بودم خواستم کلید بندازم درو باز کنم که هم زمان در باز شد و شهیاد با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت:
-سلام چقدر زود اومدی خونه
یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:
-علیک سلام فکر کنم اینجا خونه منه ها تو اینجا چیکار میکنی
نیشش تا بنا گوش باز شدو با صدای شادی گفت:
-آهان من..خوب اومده بودم به پدیده یه خبر خوب بدم
با کنجکاوی گفتم:
- چه خبری؟
شهیاد لبخندی زدو گفت:
-امروز مامان زنگ زده خونه شما و قرار خواستگاری گذاشته ما امشب میریم خونه تون که پدیده رو خواستگاری کنیم
از اینکه مامان اینا بدون مخالفت قبول کرده بودن کلی تعجب کردم و آروم گفتم:
-چه عجب!!!!!
شهیاد گفت:
-چیه تو هم تعجب کردی من و پدیده هم کلی تعجب کردیم ولی خوب می دونی که خانما زبون همو خوب می فهمینن مامان دو ساعت رو مخ آتی جون کار کرد تا قبول کرد
از اینکه خواهرم با شهیاد ازدواج میکرد بدون دردسر خیلی خوشحال بودم لبخندی زدم و دستمو گذاشتم رو شونه شهیاد و گفتم:
- بهت تبریک میگم شما دوتا واقعا لایق هم دیگه این خوشحالم ...حالا میشه از جلو در بری کنار من بیام داخل
شهیاد که انگار تازه فهمیده بود جلو در ایستادو راه رو سد کرده لبخند گل و گشادی تحویلم دادو گفت:
- ای وای شرمنده بیا تو حواس نمیزارن برا آدم که
لبخندی زدمو گفتم:
- بله تازه اولشه اینه وای به حال آخرش
با شهیاد خداحافظی کردم و رفتم تو سالن پدیده داشت با تلفن صحبت میکرد و با بله باشه چشم جواب میداد فهمیدم که پشت خط مامانه منو که دید با سر سلام کردو من جوابش رو دادم رفتم تو آشپزخونه و برای خودم چای ریختم پدیده هم تلفنش تموم شدو اومدم کنارم و با صدای شادی گفت:
- داداشی می ذاشتی میومدم برات چای میریختم
لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
- مرسی عزیزم زحمتت می شد راستی تبریک میگم
گونه هاش گل انداخت و سرشو انداخت پایین و زیر لب گفت:
-مرسی داداش ولی هنوز که چیزی معلوم نیست
یه قلپ از چایی رو خوردم و گفتم:
- آتی جون اوکی بده همه چی تموم شده است مطمئن باش
در جوابم لبخند زد کمی مکث کردو با صدای غمگینی گفت:
- امیدوارم در مورد توهم کوتاه بیان
پوزخندی زدم و گفتم:
- برام دیگه مهم نیست پدیده اگه یه کوچولو منطقی بود حرفشون باور کن قبول میکردم اما...
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
-منم خوشبخت میشم آجی کوچیکه مطمئنم چون با پاک ترین و ساده ترین و صادقترین دختر دنیا ازدواج میکنم نظر هیچ کسم برام مهم نیست...مهم اینه خودم اونو اینطوری میبینم نه اونجوری که دیگران میگن
پدیده لبخند ملیحی زدو گفت:
- واقعا تصمیم خودتو گرفتی؟
خیلی مصمم گفتم:
-آره ...
دوباره نگاهش نگران شدو گفت:
-پس...بیماری تمنا چی پندار ممکنه برات دردسر ساز بشه
-اونم بالاخره خوب میشه پدیده بالاخره به من اطمینان میکنه من وقتی برا زندگی انتخابش کردم همه این جوانبو سنجیدم پس باهاش می مونم حتی اگه خوب شدنش هزار سال طول بکشه
پدیده دستمو گرفتمو گفت:
-خیلی برات خوشحالم داداشی چون تو تمنا واقعا برازنده هم هستید و تمنا لایق خوشبختی
سرمو به نشونه تایید حرفاش تکون دادم و از جام بلند شدم که گفت:
-کجا میری؟
-میرم به تمنا سری بزنم خوابیده؟
لبخند زدو گفت:
-آره تازه هم خوابیده داروهاشو الان خوردو خوابید راستی من امشب باید برم خونه راستش به تمنا گفتم ولی اصلا نترسید هیچ عکس العملی نشون نداد
این یعنی تا حدودی حالش خوبه با وجود این که می دونه شب اینجا تنهاست و من هستم ولی نمی ترسه لبخندم پررنگ تر شدو با خوشحالی گفتم:
- این عالیه...
رفتم داخل اتاقش خیلی آروم و معصوم خوابیده بود و منظم نفس میکشید با دیدنش تو خواب قلبم تند تند میزد و احساس گرمای عجیبی داشتم یواش بدون اینکه سرو صدایی ایجاد کنم رفتم کنارش پایین تخت زانو زدم
به دستی که پاند پیچی شده بود نگاهی کردم و به زخم های روی صورتش ...دستمو خیلی آروم کشیدم رو باندپیچی دستش و زیر لب زمزمه کردم:
- ای کاش بذاری یه روزی بهت بگم که چقدر تو این مدت کم به دلم نشستی ...و چقدر دوستت دارم و برای آینده و خوشبختی مون چه نقشه های کشیدم ....ای کاش اون روز زود برسه تمنا...خیلی زود ..


یک ساعتی میشد که پدیده رفته بود زنگ زدم برای شام جوجه سفارش دادم غذا رو که آوردن مردد بودم باید چیکار میکردم نگاهی به اتاق تمنا انداختم از وقتی که پدیده رفته بود از اتاق بیرون نیومده بود نمی دونم شایدم درو قفل کرده بودو خودش رو تو اتاق حبس کرده بود می دونستم که بیداره چون صدای حرف زدنش رو با پدیده شنیده بودم چند باری رفتم تا نزدیک اتاق که در بزنم ولی پشیمون میشدم برمیگشتم نگاهی به غذا انداختم دیگه داشت سرد میشد چاره ای نبود باید ازش می پرسیدم که می خواد کجا غذا بخوره نمیشد که گشنه بمونه اینبار با قدمهایی محکم و مصمم راه افتادم سمت اتاق روبروی در اتاق ایستادم کمی مکث کردم نفس عمیقی کشیدم و در زدم ولی صدایی نیومد یهو دلشوره عجیبی گرفتم حس بدی بهم دست داد یاد اون روزی افتادم که تمنا رگشو زده بود نکنه الانم ..با خطور این فکر به مغزدم اینبار محکم تر در زدمو بلند صداش کردم:
- تمنا! جواب بده ...درو باز کن
چند ثانیه سکوت و بعد صداشو شنیدم:
-کارتو بگو درو باز نمیکنم
نفس راحتی کشیدم ...لبخندی زدم و گفتم:
-ترسیدم دختر خوب چرا صدات در نمیاد
عصبی گفت:
- به خودم مربوطه اگه می خواستی بدونی زنده ام که فهمیدی حالام تنهام بذار
دلم از این حرف زدنش گرفت واقعا اگر تمنا نسبت بهم احساسی پیدا نمیکرد من باید چیکار میکردم اگه دوستم نداشت من دیوونه می شد
نفسمو محکم دادم بیرون و کلافه دستی به موهام کشیدم اینبار آروم گفتم:
-غذات آماده است میای بیرون یا تو اتاق می خوری
بلند داد زد:
-دست از سرم بردار غذا نمی خورم آقای دکتر
اخمی کردم و گفتم:
- بیخود باید بخوری بیرون نیا غذاتو میزارم جلوی در برش دار همین الان
با گفتن این حرف رفتم سمت آشپزخونه و غذاشو برداشتم گذاشتم توی یه سینی با نوشابه و سالاد بردم گذاشتم جلوی در اتاقش و با صدای بلند گفتم:
- غذات پشت در اتاقه همین الان مثل یه دختر خوب میای غذاتو برمیداری و تا آخرشم می خوری
با صدای بامزه ای گفت:
- چشم پدر بزرگ
از این حرفش نتونستم جلوی خودمو بگیرمو بلند زدم زیر خنده و رفتم سمت آشپزخونه مشغول خوردن غذام شدم البته خوردن که چه عرض کنم با غذام بازی میکردم و نگام به در اتاق تمنا بود ده دقیقه ای گذشت که آروم قفل درو باز کرد سریع غذاشو برداشت و رفت داخل اتاق و دوباره درو قفل کرد ... بعد از نیم ساعت ظرف خالی غذا رو دوباره گذاشت جلوی در اتاق حالا خیالم راحت بود که غذاشو کامل خورده و منم بعد خوردن چای رفتم سمت اتاقم که بخوابم ولی یه ساعتی گذشته بودو خوابم نمی برد فکرم حسابی مشغول بود از آینده بدون تمنا می ترسیدم ..اگه منو قبول نمیکرد ..اگه بهم اعتماد نمیکرد؟اگه حالش خوب نمیشد؟اگه خدایی نکرده دوباره بلایی سر خودش می آورد و...و.. هزاران اگه دیگه که باعث بی خوابیم شده بود نفس عمیقی کشیدم و از اتاق زدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه و روی صندلی نشستم و سرمو گرفتم بین دستام و چشمامو بستم....
*********
((تمنا))
وقتی غذامو خوردم سینی خالی رو سریع گذاشتم بیرون و دوباره برگشتم روی تخت و دراز کشیدم می خواستم بخوابم اما ذهنم پر بود برام خیلی عجیب بود من که از مردا وحشت داشتم پس چرا..چرا این حس و نسبت به پندار نداشتم نمی گم ازش نمی ترسیدم ولی کمتر و این ترس هر روز بیشتر و بیشتر از بین می رفت یه وقتایی با خودم میگفتم اگه اون بد بود اگه اون پست بود منو اون شب از دست اون ارازل نجات نمی داد یا اگرم از دست اونا نجاتم می داد خودش یه بلایی سرم می آورد...آه خسته شده بودم ذهنم پر شده بود از اما و اگر ...ولی چرا ؟چرا اون آرومم میکرد عیچوقت یادم نمیره اون روزی که جلون زانو زدو با تحکم گفت:
-تو منو داری من تنهات نمی زارم
اینقدر قلبم آروم گرفت که تمام بدبختیام یادم رفت ....نمی دونستم این خس عجیب غریبی که نسبت بهش دارم چیه ؟واقعا نمی دونم !!!!با همین فکرا نفهمیدم که کی خوابم برد..
((نمی دونم کجام ...همه جا تاریکه ...دوتا مرد دنبالم هستن خیلی بلند می خندن و منو صدام میکنن ..باید برم باید فرار کنم نباید به من برسن ..نه ...برگشتم پشتمو نگاه کردم بهم نزدیکن خیلی نزدیک ....نه ..خواهش میکنم چی از جونم می خواین کمک ...یکی کمک کنه
نه...نه ....پنداررررررررر کمک))
یهو از خواب پریدم بلند بلند نفس میکشیدم صورتم خیس عرق بود..به اطرافم نگاه کردم تاریک تاریک بود سریع آباژر و روشن کردم حالا فضا روشن شده بود تنم یخ بسته بود خیلی تشنه بودم نفس راحتی کشیدم از اینکه اون فقط یه کابوس بیشتر نبود خیلی خوشحال شدم گیج و خواب آلود از تخت اومدم پایین باید آب می خورد تا کمی آروم بشم از اتاق اومدم بیرون و بدون اینکه به اطرافم توجه کنم رفتم سمت اشپزخونه از روی اپن لیوان برداشتم و در یخچال و باز کردم و برا خودم آب ریختم و یه نفس سر کشیدم و لیوان گذاشتم بالای یخچال همین که برگشتم با دیدن مردی که روبروم تو تاریکی بهم زل زده بود دوباره ترس اومد سراغم و بلند جیغ کشیدم و نشستم رو زمین از ترس به خودم میلرزیدم شروع کردم به جیغ و داد:
- نه...نه..تورو خدا بهم کاری نداشته باش
گریه ام گرفته بود همینطور که داشتم هق هق میکردم و ازش خواهش میکردم بهم کاری نداشته باشه یهو یه صدای آشنا بهم امید دا:
-آروم با ش عزیزم ..منم پندار...گریه نکن...آروم
روبروم نشست از شنیدن صدای پندار واقعا آروم شدم ولی بس که گریه کرده بودم هق هق میکردمو نفسم سخت میومد بالا یهو خودمو تو یه جای امن و گرم احساس کردم سرمو گرفتم بالا پندار بود منو گرفته بود تو بغلش برای لحظه ای خیره شدم توی چشمای خاکستریش که کلی آرامش تو خونم تزریق کرد و سرشو آورد جلو پیشونیمو بوسید با بوسه اش قلبم لرزید دوباره منو گرفت تو بغلشو زیر گوشم آروم زمزمه میکردو موهامو نوازش می داد:
- آروم باش تمنای من...مگه پندار مرده باشه کسی اذیتت کنه ...قربونت برم آروم باشه ..نبینم اشکاتو که داغون میشم چیزی نیست....

نفس گرمش که می خورد به گوشم یه حس عجیب بهم دست می داد تنم مور مور میشد احساس گرمای شدیدی داشتم تنم گر گرفته بود....خدایا این چه حسیه ..چرا من الان تو بغل پندار آرومم...چرا نمی ترسم ...دیگه اونهمه گرما و اونهمه آرامش و واقعا نتونستم طاقت بیارمو سریع خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون و دویدم سمت اتاق .


((تمنا))
اون شب تا صبح چقدر به این حس عجیب فکر کردم بماند هرچی دنبال یه اسم براش میگشتم هیچی هیچی پیدا نمیکردم ...و نمیدونم کی خوابم صبح با صدای پدیده از خواب بیدار شدم :
- تمنا خانم بیدار شو دیگه تنبل
چشمامو باز کردم و نگاش کردم آروم گفتم:
- صبح بخیر کی اومدی
به جای جواب با تعجب نگام کردو گفت:
-تمنا چرا چشات اینجوری شده دختر
دستی به چشمام کشیدمو گفتم:
-چجوری شده ؟
اومد کنارم نشست و گفت:
- چشمات پف داره گریه کردی تمنا
با یاد آوری دیشب سرمو انداختم پایین و زیر لب گفتم:
- آره دیشب کابوس دیدم و..و..
الان من چی باید بهش میگفتم؟میگفتم دیشب کابوس دیدم و تو بغل برادرت آروم شدم یادآوری گرمای آغوش پندار گرمم کرد پدیده دستامو گرفت و گفت:
- قربونت برم این فکرای پلیدو از ذهنت دور کن تمنا به خدا تو هیچ فرقی با هیچ دختر دیگه ای نداری اون اتفاق و فراموش کن
عکس العملم به حرفش فقط یه پوزخند بود پدیده آهی کشیدو گفت:
-پندار صبح زود از خونه زده بیرون میای بریم تو آشپزخونه صبحونه بخوریم
سرمو گرفتم بالا و لبخندی زدمو گفتم:
- باشه تو برو دست و صورتمو می شورم میام
پدیده در حالی که از اتاق می رفت بیرون گفت:
- زود بیا که کلی حرف دارم برات از دیشب
و چشمکی زدو رفت بیرون
رفتم تو دستشویی و تو آینه به چهره ام خیره شدم چقدر چشمام پف کرده بود چقدر چشمام بی فروغ بود همون چشمای سبزی که مامان همیشه قربون صدقه اش می رفت
ولی حالا آه کشیدم یه آه سرد چقدر دلم برا مامانم تنگ بود چقدر دلم هوای بابا رو کرده بود باید در اولین فرصت می رفتم سر خاکشون دلم می خواست اونجا یه دل سیر گریه کنم بگم که منو ببخشن منو ببخشن که دختر خوبی براشون نبودم منو ببخشن که بی ابرو شدمو دختره یکی یکدونه اشون نتونست پاکیشو حفظ کنه...
پدیده دوباره صدام کرد که رشته افکارم پاره شد شیر آب بستم و صورتمو با حوله خشک کردم
و رفتم سمت آشپزخونه روی صندلی نشستمو با بی میلی فقط برای اینکه پدیده غر نزنه صبحونه خوردم پدیده هم در حین خوردن از دیشب گفت اینکه همه چی در کمال تعجب به خوبی تموم شده و خانواده ها به توافق رسیدن و اینکه آخر همین ماه عقد میکنن و از فردام قرار بود مقدمات عقدشون رو فراهم کنن همینطور که داشت حرف میزد یهو وسط حرفش گفتم:
- پدیده؟تو چطور فهمیدی شهیاد رو دوست داری
لبخندی زدو گفت:
- من و شهیاد از بچگی با هم بزرگ شدیم یعین چطور بگم از وقتی که چشم باز کردم شهیاد هم تو خونه ما بود دوست خیلی صمیمی پندار ...
نفس عمیقی کشیدو گفت:
-همیشه موقع بازی موقع خرید و و و هر چیز دیگه ای شهیادم باهامون بودو همیشه جلوی چشمام گذشت و گذشت هرچی بزرگ تر میشدیم کل کل کردنک با شهیاد بیشتر میشد انگار دشمنای خونی همدیگه بودیم چشم دیدن همو نداشتیم تا اینکه پندارو شهیاد رفتن سربازی من از اون موقع فهمیدم یه چیزی تو ی زندگیم کم شده جای خالیشو خیلی زیاد حس میکردم افسرده شده بودم وقتی برای اولین بار اومد مرخصی اینقدر از دیدنش خوشحال بودم که سراز پا نمی شناختم و خودم متعجب بود با دیدنش قلبم تند تند میزد احساس گرمای عجیبی داشتم با دیدنش آروم گرفتم دلم می خواست همیشه بهم توجه کنه و اینجوری فهمیدم که دوستش دارم از رفتاراش و کاراش می فهمیدم که اونم دوستم داره و این حس متقابله ولی هیچ کدوم بروزش ندادیم تا الان...
حرفشو قطع کرد بهم نگاه کرد منم لبخندی تحویلش دادم تو دلم گفتم:
- خوشبحالت ارزشتو از دست ندادی و برای زندگیت نقشه ها میکشی من چی ؟پیچی یه عمر پوچی!!!
ولی حرفاش در مورد عاشق بودنش برام عجیب بود احساس آرامش تند تند تپیدن قلبش پس اسمش عشق بود ...به خودم خندیدم آخه دختر چی داری که بهش بنازی حالا عاشقم شدی اونم عاشق چه کسی پندار!!!!از این فکری که تو ذهنم اومد به شدت تعجب کردم من و عشق یعنی این احساس عجیبی که به پندار داشتم واقعا عشق بود ؟من واقعا پندارو دوست داشتم حتی از اینکه پیش خودمم اعتراف کنم واهمه داشتم ....
********
((پندار))
توی اتاق کارم روبروی پنجره ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم ذهنم پر بود از افکار بهم ریخته به این فکر میکردم چطور از تمنا درخواست کنم باهام ازدواج کنه یعنی ؟اون قبول میکرد؟
تقه ای به در خوردو در پی اون در باز شد برگشتم در کمال تعجب دکتر دادفر رو دیدم
با لبخندی اومد روبروم ایستاد دستشو به طرفم دراز کرد و منم متقابلا باهاش دست دادم دکتر دادفر گفت:
- سلام دکتر پناهی جوان
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام دکتر شما الان باید خونه باشین اینجا چه میکنین؟
کیفشو روی میز گذاشت و درش رو باز کرد بعد از کمی گشتن پاکتی از کیفش بیرون آوردو گفت:
- به خاطر این اومدم امروز صبح یاد م رفت که بهت اطلاع بدم
پاکت و گذاشت روی میزو گت:
- یه سمینار دو روزه در اصفهان حتما باید حضور داشته باشی
پاکت رو از روی میز برداشتم و درش رو باز کردم دعوت نامه بود دوباره گذاشتمش داخل پاکت و رو به دکتر گفتم:
- مرسی دکتر لطف کردی که بهم خبر دادی
لبخندی زدو گفت:
- خواهش میکنم پس برو چمدوناتو ببند دکتر مددی این دوروز جایگزین شماست تو آسایشگاه قبلا هماهنگ کردم خیالت راحت خوب من دیگه میرم
به سمت در رفت و گفت:
- خداحافظ
دوباره لبخند زدمو گفتم:
-مرسی دکتر لطف کردی خدانگهدار
بعد از رفتنش نگاهی دوباره به دعوتنامه کردم واقعا به این مسافرت احتیاج داشتم
باید می رفتمو فکرم رو از همه نباید ها نشدنها آزاد میکردم خیلی مصمم با اعتماد بنفس برمیگشتم و بعد به تمنا میگفتم که چقدر دوستش دارم!!!!


کتمم گذاشتم توی چمدونو درشو بستم دسته چمدون کشیم بالا و چشمم به پدیده افتاد که به چارچوب در تکیه داده بود با نگرانی گفت:
- مراقب خودت باشیا پندار
لبخندی زدمو گفتم:
- آبجی مهربون خودم تو چرا اینقدر نگرانی
سرشو کلافه تکون دادو گفت:
- نمی دونم دلم شور میزنه
زدم نوک بینیشو گفتم:
- سعی کن شیرین بزنه عزیز دلم افکار منفی رو از خودت دور کن به چیزای خوب فکر کن به این فکر کن تا چندوقت دیگه باید ازدواج کنی و کلی کار داری عروس خانم منم دوروز میرم و برمیگردم شاید من زودتر از تو ازدواج کردم
پدیده با تعجب گفت:
- چی؟زود تر از من
سرمو به نشونه مثبت تکون دادمو گفتم:
-آره وقتی برگردم با تمنا حرف میزنم
دستاشو با خوشحالی کوبید به همو گفت:
- وای قربون داداش گلم خیلی خوشحالم کردی پس زیاد مراقب خودت باش
-با شه عزیزم حالا میری کنار من رد شم باید از تمنا هم خداحافظی کنم
تکیه اشو از چارچوب برداشت و چشمکی زدو گفت:
- بله بفرمایید
رفتم سمت اتاقش و جلوی در مکثی کردم و نفس عمیقی کشیدم و در زدم بعد از چند پانیه گفت:
- بیا تو در بازه
حتما فکر کرده بود پدیده است آروم درو باز کردم و ولی داخل اتاق نشدم همون جلوی در ایستادم با داشت از پنجره بیرون رو تماشا میکرد برگشت و با دیدن من تعجب کرد و اخماش رفت تو هم و بعد سرشو انداخت پایین و آروم گفت:
-س...سلام
لبخندی زدمو گفتم:
- اومدم ازت خداحافظی کنم دارم میرم یه مسافرت دوروزه اومدم بهت بگم تو این دوروز خیلی مراقب خودت باش
بعد مکث طولانی صداش زدم:
-تمنا!
سرشو آروم آورد بالا و زل زد تو چشمام و من ادامه دادم :
- وقتی برگردم کلی حرف دارم باهات به امید دیدار
سریع از در اومد بیرون و با پدیده هم خداحافظی کردمو رفتم....
*********
((تمنا))
بعد رفتن پندار یه حال عجیبی داشتم انگار یه چیزی کم بود ....یهو دلشوره عجیبی گرفتم
با رفتنش دیگه آروم نبودم ...صدای پدیده رو شنیدم که با تلفن صحبت میکرد و خیلی هم عصبی حرف میزد بعد از چند دقیقه صداش قطع شد و اومد تو اتاق من و گفت:
- تمنا جونم شرمنده که می خوای تنها بمونی ولی من هنوزم میگم بیا با ما بریم یه هوایی هم می خوری
لبخند زدمو گفتم:
- نه شما برین خوش باشین منم اینطوری راحت ترم
قرار بود امروز با نامزدش برن خرید و ازمنم خواسته بود که باهاشون برم ولی اصلا آمادگی جاهای شلوغ رو نداشتم برا همینم قبول نکردم ...
با نارضایتی گفت:
-باشه ولی مراقب خودت باشیا من زود برمیگردم
-خوش بگذره
و رفت...تنهایی رو دوست داشتم حداقل تو تنهایی بیشتر آرامش داشتم الان دلم بی قرار بود
دوباره برگشتم سمت پنجره و به خیابون خلوت چشم دوختم که صدای زنگ در سک.ت خونه رو شکست تعجب کردم یعنی کی می تونست باشه نمی خواستم درو باز کنم گفتم هرکیه بالاخره خسته میشه و میره اما بعد گفتم شاید پدیده باشه چیزی جا گذاشته بالاخره تصمیم گرفتم درو باز کنم رفتم سمت در آپارتمان چندبار گفتم کیه اما جوابی نشنیدم ولی خوب درو باز کردم و بازکردن در همانا سیلی محکمی که مادر پندار به گوشم زد همانا برای لحظه ای عین برق گرفته ها سرجام خشکم زد زل زدم تو چشماش از چشماش خشم می بارید یه دختر کنارش بود که با اخم غلیظی بهم نگاه میکرد وقتی دیدن هیچ عکس العملی نشون نمیدم دختره منو هل داد داخل و خودش و مادر پندار اومدن تو خونه و درو محکم بستن نمی دونم چی بگم چطور بگم وقت صدای فریاداشون توی گوشم میپیچید حرف میزدن توهین میکردن من عین یه مجسمه فقط نگاهشون میکردم حتی گریه ام نمیکردم فقط ترسیده بودم الان بیشتر از همیشه احساس کردم که چقدر بی پناهم صدای پندار تو گوشم پیچید
((تو منو داری منو))پس الان کجاست که ببینه اینا دارن چی بهم میگم صداهاشون هنوز تو گوشمه ...مادر پندار با عصبانیت گفت:
- دختره هرزه نمی دونم از کدوم گوری پیدات شده ولی همین الان جل و پلاست و جم میکنی و از اینجا میری فهمیدی چی گفتم
و اون دختر با حرفش دنیا رو رو سرم خراب کرد دلم می خواست اون لحظه کر بودم و نمی شنیدم ای کاش مرده بودم اومد کنارمو موهامو محکم گرفت و کشید دردم اومد اما دم نزدم هیچی نگفتم فقط از شدت درد چشمامو بهم فشردم کنار گوشم داد زد:
-آشغال معلوم نیست زیر خواب چند نفر بودی با کلک خودتو چسبوندی به نامزد من
بلند خندیدو ادامه داد:
-هه بهش گفتی بهت تجاوز کردن تو غلط کردی کور خوندی دختر جان پندار ماله من
زد به سینه اش و بلند تر داد زد:
-مال من...
محکم هولم داد دستم خورد به میز عسلی دردم اومد اما بازم هیچی نگفتم انگار لال شده بودم قلبم تند تند میزد باید می رفتم جای من دیگه اینجا نبود باید میرفتم ...با صدای اون دختر که خودشو نامزد پندار معرفی کرد به خودم لرزیدم:
- گمشو از خونه نامزدمن بیرون همین الان...
آره باید می رفتم .....


تازه رسیده بودم فرودگاه اصفهان وقتی چمدونم تحویل گرفتم دست بردم تو جیبم و موبایل و برداشتم که به خونه زنگ بزنم هم حال تمنا رو بپرسم هم اینکه بگم رسیدم خواستم شماره بگیرم که گوشیم زنگ خورد پدیده بود با لبخند جواب دادم:
-جانم
اما وقتی صدای گریه پدیده رو شنیدم لبخند رو لبام ماسید و با نگرانی گفتم:
- الو پدیده چی شده دختر چرا گریه میکنی؟
بازم گریه جواب سوالم بود دیگه کلافه شده بودم با صدای بلندی گفتم:
- د...لعنتی حرف بزن دیگه چی شده
به زور بریده بریده گفت:
-ت...تم..نا!!!
وقتی اسم تمنا رو از بونش شنیدم حس بدنم رفت توی سالن روی صندلی نشستم و با نگرانی پرسیدم:
- تمنا چی پدیده
یه آن تمام فکرای منفی به ذهنم خطور کرد نکنه دوباره بلایی سر خودش آورد باشه نکنه....
با التماس گفتم:
- پدیده جون به سرم کردی خواهش میکنم بگو تمنا چی شده یه دقیقه گریه نکن
فقط شنیدم که گفت:
- بیا پندار تورو خدا بیا اون رفته اونو از خونه بیرونش کردن پندار این نامردا ...پندار بیا
و قطع کرد...
کاملا هنگ کرده بودم برای لحظه ای گیج گیج بودم و نمی دونستم چیکار کنم صدای پدیده تو گوشم می پیچید ((تمنا رو بیرون کردن ...تمنا...))ذهنم فقط و فقط رفت سمت آتوسا اون دختره ی...دستامو مشت کردمو زیر لب غریدم:
- اگه تمنا رو پیدا نکنم نابودت میکنم آتوسا
از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت اطلاعات و گفتم:
-اولین پرواز به تهران کی هستش؟
خانمی که پشت دیوار شیشه بود کمی به صفحه مانیتور خیره شدو گفت:
-چهل دقیقه دیگه
- مرسی
*********
وقتی رسیدم فرودگاه تهران بعد از تحویل وسائلم سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خونه ...
تو این مدت همش خدا خدا میکردم که تمنا برگرده اینکه الان کجا باید بره چیکار باید بکنه و اینکه هیچکس رو توی شهر به بزرگی نداره دیوونه انم میکرد حالم خرابتر می شد ...رسیدم خونه و سریع سوار آسانسور شدم و قتی رسیدم جلوی در آپارتمان اینقدر دستام از عصبانیت بی حس شده بود که نتونستم کلید از داخل جیبم بردارم ناچار شدم به در بکوبم به ثانیه نکشید که پدیده درو باز کرد چشماش قرمز بود نگاهی بهش کردم از جلوی در رفت کنار شهیادم اونجا بود وقتی منو دید با تعجب گفت:
- تو چطور خودتو رسوندی؟
بی توجه به حرفش گفتم:
- تمنا؟!
پدیده دوباره گریه اش گرفت از صدای گریه هاش بیشتر عصبی میشدم با صدای بلندی گفتم:
- به خاطر خدا پدیده بس کن بگو چی شده تمنا کجا رفته یعنی چی که بیرونش کردن
پدیده گریه اش قطع شدو با صدای لرزونی گفت:
- تو که از در رفتی بیرون آتوسا زنگ زد سراغ تو رو گرفت منم که ای کاش اون لحظه لال می شدم بهش گفتم تو رفتی یه مسافرت دوروزه می خواست بیاد اینجا که با من حرف بزنه که گفتم دارم میرم بیرون عوضی همون موقع از فرصت استفاده کرده با مامان اومده اینجا نمی دونم چه بلایی سر تمنای بیچاره اوردن با شهیاد رفتم بیرون خیلی دلم شور میزد نیم ساعت نشد که برگشتم دیدم تمنا نیست و مامان و آتوسا اینجا بودن با تعجب ازش پرسیدم اینجا چیکار میکنن و تمنا کجاست که مامان گفت اون دختره برا همیشه از زندگیمون گورشو گم کرد اینو گفت و دوتایی رفتن بیرون از خونه من اول کلی شوک زده شدم ولی دیدم کاری از دستم برنمیاد زنگ زدم بهت وای پندار تمنا الان کجارو داره بره الهی بمیرم براش ای کاش قلم پام میشکست از خونه نمی رفتم بیرون و دوباره زد زیر گریه...با خشم و عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم:
- به خدا قسم اگه بلایی سر تمنا بیاد من این دختره رو زنده نمی زارم ....
باید می رفتم دنبال تمنا ولی قبل از اون باید حق این دخترو کف دستش می ذاشتم برای همیشه....
*********
جلوی در خونه اشون بودم دستمو گذاشتم روی زنگ و فشردم بعد از چند ثانیه خودش جواب داد با خوشحالی گفت:
- پندار؟تو اینجا باورم نمیشه
با صدای خشک و سردی گفتم:
-بیا دم در کارت دارم
لحظه ای مکث کردو گفت:
- الان میام
ده دقیقه طول کشید که در باز شد وقتی چشمم بهش خورد نتونستم خودمو کنترل کنم سیلی محکمی بهش زدم با این حرکتم چشماش از تعجب گرد شده بود یقه لباسشو گرفتمو بردمش داخل خونه درو بستم و چسبوندمش به در از ترس نفس نفس میزد زبونش قفل شده بود منم با خشم زل زده بودم بهش با خشم فریاد زدم:
- دختره ی عوضی مگه بهت نگفته بودم که پاتو از زندگی من بکش بیرون ...
بلند تر فریاد زدم:
-هان گفته بودم بهت
که تکون شدیدی خوردو با ترس سرشو تکون داد و با تته پته گفت:
- پ...پند..ار م..من
یقه اش رو ول کردم و سیلی دوم رو به صورتش زدم که اشکش در اومد با فریاد و صدایی که از عصبانیت دوروگه شده بود گفتم:
- به خدا قسم اگه پیداش نکن..آتوسا زند ه ات نمی زارم حالا می بینی...
با صدای پدرش که گفت:
- اینجا چه خبره
برگشتم سمت پدرش وقتی چهره عصبیمو دید جا خوردو با اخم گفت:
-این طرز رفتار با دختر منه
نگاهی به آتوسا کردم که گریه میکرد وقتی پدرش رو دید سریع دوید سمتش و گفتم:
- بهتره از دخترتون بپرسین اونو که ول کن من نیست و هیچ رقه دست از سر من برنمی داره
هرچی لایق خودشه به ادمای بی گناه نسبت میده
پدرش فریاد زد:
- ساکت شو پسره گستاخ باید به پناهی بگم ادبت کنه
پوزخندی زدمو گفتم:
- شما بهتره به دخترتون ادب یاد بدین بهتره بهش بفهمونین که تو زندگی من جایی نداره
نگاه عصبیم رو به سمت آتوسا چرخوندمو گفتم:
- و تو برو دعا کن که تمنا پیدا شه وگرنه امروز روز آخریه که نفس میکشی
و بلند تر فریاد زدم:
- حالیت شد!
گریه اش شدت گرفت و بدون حرفی دوید سمت ساختمون و پدرش با عصبانیت گفت:
- اگه تاحالا به این وصلت رضایت داشتم از این به بعد حتی یه درصدم روش فکر نکن من جنازه دخترم رو هم رو دوش تو نمی زارم
پوزخندی زدم و گفتم:
- من هیچ وقت به ازدواج با دختر شما فکر نمیکردم ...کار خوبی میکنین بهتره به دخترتون هم حالی کنین که دست از سر من برداره
خیلی بهش برخورده بود با فریاد گفت:
- از خونه من برو بیرون...همین الان
پوزخند دیگه ای تحویلش دادم از اونجا اومدم بیرون رفتم داخل ماشین نشستم چند تا نفس عمیق کشیدم سرمو گذاشتم رو فرمون و زیر لب گفتم:
-حالا کجا باید پیدات کنم دختر تو کجایی ...
با صدای زنگ موبایلم سرمو از روی فرمون برداشتم به صفحه موبایل نگاه کردم پدیده بود با بی حالی جواب دادم:
- بله
-پندار برو بهشت زهرا شاید اونجا باشه آخه چندروز پیش میگفت که خیلی دلش برا پدرو مادرش تنگ شده می خواد بره اونجا شاید اونجاست
نفسمو محکم دادم بیرون و گفتم:
- بهشت زهرا؟ من از کجا بدونم پدرو مادرش کجا و کدوم قطعه هستن آخه
-خوب من میدونم
با این حرفش کمی امید وار شدم آدرس و گرفتم با سرعت به سمت بهشت زهرا می روندم
*********
بعد از کلی گشتن بالاخره پیداش کردم دلم می خواست از خوشحالی پرواز کنم دوست داشتم بگیرمش تو بغلم و ازش بخوام منو ببخشه منو ببخشه که تنهاش گذاشتم منو ببخشه که پیشش نبودمو اذیتش کردن به آسمون نگاه کردم هوا داشت کم کم تاریک میشد صدای گریه اش تو فضا پیچیده بود و دلم رو می لرزوند با قدمای محکم رفتم بالا سرش اونقدر بلند گریه میکرد و زار میزد که متوجه من نشد به دردو دلش با مامانش گوش دادم بغضی که تو گلوم بودو داشت خفه ام میکرد رو باز خفه کردم صدداش و دردو دلش عذابم میداد
-مامان جونم تورو خدا منو هم ببرین من دیگه نمی تونم من خیلی بی کسم مامان ...
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند گفتم:
- مگه نگفتم دیگه نگو بی کسی مگه نگفتم تو منو داری
از صدام ترسید از جاش پرید با تعجب به من نگاه میکرد با ترس گفت:
- تو...تو..پندار اینجا
یه قدم برداشتم سمتش که اون یه قدم رفت عقب لبخند تلخی زدمو گفتم:
- چرا ازم فرار میکنی تاحالا باید بهت ثابت شده باشه که من بهت آسیبی نمی رسونم
سرشو انداخت پایین و آروم گفت:
- برای چی اومدین اینجا ...
بهش نزدیک شدمو گفتم:
- اومدم دنبال تو چرا رفتی دختر می خواستی تنهام بذاری چرا؟
سرشو گرفت بالا و با عصبانیت گفت:
-من...من رفتم یا نامزدتون بیرونم کرد اونا هرچی که دلشون خواست بهم نسبت دادن
حرفشو ادامه ندادو گریه اش گرفتبا صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
- من نامزد ندارم تمنا اون دختر تو توهم بود من از طرف اون ازت معذرت می خوام خوبه میارمش پیشت تا به پات بیوفته و ازت معذرت بخواد
بهش نزدیک تر شدم حالا فاصله ام باهاش یه قدم بودبرگشت و پشتش رو به من کردو با صدای لرزونی گفت:
- برو اقای دکتر چرا اومدی چی از جون من می خوای؟
دیگه نتونستم طاقت بیارم قلبم بی قرارش بود بی قرار وجودش سریع کشیدمش تو بغلم و لرزید اما هیچ عکس الملی نشون نداد آروم زیر گوشش گفتم:
- تورو می خوام تمنا تورو تو...دیوونه ام کردی خواب و خوراک برام نزاشتی می خوام باهام باشی پیشم بمونی تنهام نذاری که پندار بدون تو هیچی نیست هیچی
سعی کرد از بغلم بیاد بیرون که محکم تر گرفتش و گفتم:
-هیسسس.....کجا می خوای بری تو جات همینجا امنه
وقتی دید بی خیال نمی شم دست از تقلا برداشت
********
((تمنا))
پشتم بهش بود که یهو بغلم کرد قلبم مثل یه گنجشک میزد فهمیده بودم که این حسی که بهش دارم دوست داشتنه چقدر امروز غصه خورده بودم که نامزد داره چقدر به خودم قبولونده بودم که اگه نامزد هم نداشت من با این وضعییتم نمی تونستم باهاش باشم اما الان از چی میشنیدم هرکاری کردم نتونستم از تو بغلش بیام بیرون نفسای داغش به گوشم می خوردو منو داغ می کرد مثل کوره آتیش... تو بغلش احساس امنیت میکردم اصلا نمی ترسیدم
با صدای لرزونی گفتم:
- ولم کن
ولی در جواب نجوا گونه گفت:
- دوستت دارم تمنا با من ازدواج میکنی
انگاری به گوشم اطمینان نداشتم خیلی غیر ارادی گفتم:
- چی؟!
خندید و دوباره گفت:
- دوستت دارم با من ازدواج کن قرار بود بعد از اینکه از سفر برگشتم اینو بهت بگم اما مثل اینکه....
منو از خودش جدا کردو شونه امو گرفت و برگردوندم سمت خودش خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم ازدواج با کسی که دوستش داشتم برام مثل یه رویا بود می خواستم ولی نمی شد وضعییتم نمی ذاشت با دستش چونه امو گرفت و سرمو آوردم بالا ولی بازم مستقیم تو چشماش نگاه نمیکردم با لحن فوق العاده پر از احساس گفت:
- بهم نگاه کن خواهش میکنم ...
مجبور شدم تو چشماش نگاه کنم ولی خوب طولی نکشیدو باز نگاه ازش گرفت انگار تو همون چند ثانیه تو نگام خوند که برای چی جوابشو نمیدم و گفت:
- از نظر من تو پاک ترین دختره روی کره خاکی هستی تمنا تورو با دنیا عوض نمیکنم
ازت خواهش میکنم از ته دلت بگو که دوستم داری یا نه به وضعییتی که توش هستس فکر نکن که خداوندی خدا ذره ای برام اهمیت نداره بگو تمنا قلبمو آروم کن دختر خواهش میکنم
به حرف قلبت گوش کن و بگو بهم که چی میگه؟
چشمامو بستم اون به حرفش گوش دادم به قلبم رجوع کردم و حرف قلبمو به زبون آوردم:
-دوستت دارم پندار!!!
با گفتن حرف دلم چشمامو باز کردم و زل زدم تو چشماش و بعد از ثانیه ای گرمی لباشو رو لبام حس کردم ...
سیاه مثه شب تار
دنیای بی تو بودن
شوق رهایی از شب
من و تا تو کشوندن
هزاران شب خدارو قسم به کعبه دادم
منی که بی نور عشق برگی تو دست بادم
دلم جزاین تمنا هیچی ازت نمی خواد
ای بهترین آرزو خدا تورو به من داد
بی تو تموم دنیام کویر خارو خس بود
خیال با تو بودن برای من نفس بود
بیا و عاشقم باش ای بهترین آرزو
هرعشقی جز عشق تو برای من هوس بود
دلم جز این تمنا هیچی ازت نمی خواد
ای بهترین آرزو خدا تورو به من داد

((محسن یاحقی-تمنا))

پایان



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار