رمان تمنا


به ماشین تکیه داده بودم و نگام به در خونه ای بود که تمنا اونجا بود کلافه بودم چندبار خواستم برم داخل ولی خوب ترسیدم برای تمنا مشکلی پیش بیاد همینطوریم نمی تونستم دست رو دست بذارم و اونجا وایستم منتظربا چند قدم بلند خودمو رسوندم به درو روبروش ایستادم
چند تا نفس و عمیق کشیدم و تصمیم خودمو گرفتم باید می رفتم داخل دستم بردم سمت زنگ
که یهو در باز شدو دست من توهوا موند با تعجب به صورت خیس از اشک تمنا نگاه کردم با تعجب گفتم:
-تمنا..تو..چرا
نذاشت حرفمو ادامه بدم منو زد کنارو اومد بیرون با صدای بلند گریه میکرد وقتی صدای گریه هاشو میشنیدم یه حال عجبی داشتم یه حس بد دستشو زد به دیوارو آروم حرکت کرد
ولی یه لحظه نتونست خودشو کنترل کنه و افتاد زمین هردو همزمان گفتیم :
-آخ!!!!!
رفتم روبروش زانو زدم آروم گفتم:
-تمنا...چی شده چرا با خودت اینطوری میکنی آخه
دستمو بردم سمتشو بازوشو گرفتم که یهو سرشو آورد بالاو با فریاد گفت:
-به من دست نزن!
خودشو پس کشید از اینکارش شوکه شدم ولی خوب می دونستم به خاطر حال خرابشه نگرانش بودم و باید یه کاری میکردم با صدایی که سعی داشتم توش آرامش تزریق کنم تا این آرامش به تمنا هم منتقل بشه گفتم::
-تمنا...باید کمکت کنم ..ببین من کاریت ندارم خوردی زمین می خوام کمک کنم که بلند شی
نمی خوام اذیتت کنم
ولی بی توجه به حرفم دستشو زد به دیوار و آروم بلند شد ولی نتونست صاف بایسته به پاهاش نگاه کردم شلوارش پاره شده بودو خونی بود با دیدن پاش چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم دوباره چشمامو باز کردم به تمنا نگاه کردم همچنان گریه میکردو سعی داشت راه بره یه قدم کوتاه برداشت و با ناله گفت:
-آی....!!!!
دیگه نتونستم طاقت بیارم با عجله رفتم سمتشو زیر بازوشو گرفتم اونم فهمیده بود نمی تونه بدون کمک راه بره برای همین دیگه مخالفتی نکرد و من بردمش سمت ماشین در جلو رو باز کردم و آروم با احتیاط نشست تو ماشین در و بستم و ماشین و دور زدم و پشت فرمون نشستم وبدون فوت وقت به سمت خونه حرکت کردم توی راه فقط صدای هق هق گریه هاشو میشنیدم ونزدیکای خونه بود که دیگه نتونستم تحمل کنم و محکم زدم به فرمون و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- بس کن دیگه دختر!!!
و صداش قطع شد حال خودمو نمی فهمیدم نمی دونستم چرا اینقدر برام مهمه که اشک نریزه اصلا از کی اینقدر برام مهم شده بود نمی دونم
وقتی رسیدیم بازم کمکش کردم تا بتونه راه بره و سوار آسانسور بشه دیگه گریه نمیکرد بی حال بود انگار روح تو بدنش نبودیه لحظه از اینهمه شل بودن بدنش ترسیدم برگشتم نگاش کردم وبا نگرانی صداش زدم:
-تمنا....
با چشمای بی حالش نگاهشو چرخوند طرفم و آب دهنمو با صدا قورت دادم و گفتم:
-خوبی...چرا اینقدر بی حالی تو؟
همون لحظه آسانسور ایستادو رفتیم سمت آپارتمان درو باز کردمو تمنا رو بردم سمت یکی از کاناپه ها و دراز کشید چندبار پدیده رو صدا کردم ولی جوابی نشنیدم
زیر لب غریدم :
-این دیگه کجا رفت تو این موقعیت
سریع رفتم کنار تمنا نشستم چشماش بسته بود اشک از چشمای بستش راه خودشونو به بیرون باز میکرد و روی پوست سفیدش خط می نداخت آروم صداش کردم:
-تمنا
چشماشو باز نکرد ولی با صدای گرفته گفت:
-دست از سرم بردار آقای دکتر بذار به حال خودم بمیرم
نمی تونم بگم نمی تونم توصیف کنم حالمو ولی دلم می خواست اون لحظه همه زندگیم رو بدم تا این دختر دیگه گریه نکنه دیگه غمگین نباشه به صورتش خیره شدم که یه آن چشماشو بازکرد و من غرق اون نگاه سبز شدم چشماش قرمز شده بودو رنگ سبز چشماش بیشتر مشخص بود ضربان قلبم هرلحظه بالاتر می رفت و تند تند نفس میکشیدم هردو تو چشمای هم غرق بودیم که صدای تلفن منو از جا پروند هول شده بودم اصلا یادم رفته بود تلفن کجاست بی هدف دنبال تلفن میگشتم که رفت رو پیغام گیرو صدای آتوسا تو خونه پیچید:
-الو...سلام پندار جون خوبی خیلی بی وفایی چرا نمی خوای بفهمی من دوستت دارم
چرا باورم نمیکنی آخه شماره خونه ات رو از مامان آتی گرفتم خواستم باهات یه قرار بزارم
همدیگرو ببینیم می خوام باهات حرف بزنم آدرس رو برات اس میکنم بای عشقم
اه همینو کم داشتم آتوسا ی لعنتی تو دیگه چرا دست از سرم برنمیداری نمی دونم چرا برگشتم سمت تمنا تا عکس العملش رو ببینم بی تفاوت بودو چشماش بسته... نمی دونم چرا از بی تفاوتیش عصبی شدم می دونستم مسخره است خوب چرا باید براش مهم باشه اصلا چرا
بی تفاوت بودن و نبودن تمنا اینقدر برای من مهمه؟؟؟!! .....


نگاهمو ازش گرفتم و نفسمو محکم دادم بیرون کلافه دستی به موهام کشیدم نگامو دور اتاق چرخوندم و دوباره رو تمنا ثابت موند نگام سر خورد سمت پاش وقتی شلوار پاره و پای خونیش رو دیدم از اینهمه بی حواسی محکم زدم به پیشونیم سریع رفتم سمت آشپزخونه و از توی کابینت جعبه کمک های اولیه رو آوردم گذاشتم کنار پاهاش نگاش کردم چشماش بسته بود اما پلکاش میلغزید زیر لب ناله میکرد صورتش از اشک خیس بود آروم صداش کردم:
-تمنا...باید پاتو پانسمان کنم
اما جوابی نشنیدم آروم گوشمو بردم کنار لباش ببینم چی میگه نفسای داغش خورد به گوشم یه حالی شدم تپش قلبم تند تر شد ترسیدم هر آن قلبم بزنه بیرون سریع ازش فاصله گرفتم تعجب کرده بودم اینکه الان بیدار بود پس چی شد یهویی دوباره صداش کردم اما جوابی نشنیدم فقط زمزمه هاش هر لحظه بلندو بلند تر می شد حالا واضح میشنیدم که چی میگه:
-نه خواهش میکنم...نه .... نه....
وای داشت کابوس میدید باید از خواب بیدارش میکردم آخه این کی خوابش برد لعنتی!
نزدیکش شدم تا صداش کنم که یهو چشماشو باز کردو با ترس زل زد بهم سریع از جاش بلند شدو من رفتم عقب با صدای لرزون گفت:
-تو..تو...اینجا چیکار میکنی
خودشو گوشه کاناپه مچاله کرد با ترس خیره شد بهم اشکاش تند تند میریخت روی صورتش
و خیلی محسوس بدنش میلرزید می دونستم که دچار کابوس شده بدترین اتفاق ممکن
خیل آروم گفتم:
-هیچی ...می خواستم پاتو پانسمان کنم صدات کردم خواب بودی کابوس میدیدی؟
سکوت کرده بودو حرف نمی زد خواستم نزدیکش بشم که فریاد زد:
-جلو نیا....عوضی من اینجا چیکار میکنم ...جلو نیا با من کاری نداشته باش
عصبی تو موهام دست کشیدم تو اینجور مواقع باید با آرامش باهاش رفتار میکردم البته امیدوار بودم جواب بده من و اون تنها با این بیماری لعنتی که اون داشت ممکن بود حالش بدتر از این بشه این پدیده هم معلوم نبود کجا رفته شمرده شمرده گفتم:
- تمنا...آروم باش خوب...الان زنگ میزنم پدیده بیاد ...تو باید الان آروم باشی من...دکترتم تمنا ..من باهات کاری ندارم ..اذیتت نمیکنم ..
پرید وسط حرفمو با صدای لرزون گفت:
- جلو نیا ..م...من..
یهو از جاش پرید اینقدر ترسیده بود که فکر کنم درد پاهاش هم یادش رفته بود سریع پرید توی یکی از اتاقا و درو قفل کرد....
کلافه تو موهام دست کشیدم دور خودم چرخیدم گوشی رو برداشتم به موبایل پدیده زنگ زدم
بعد چندتا بوق صدای شادش رو شنیدم:
-جانم...
عصبی فریاد زدم:
-معلومه کدوم گوری هستی؟
مشخص بود از لحنم تعجب کرده با ناراحتی گفت:
-این چه طرز حرف زدنه پندار شما که رفیتن شهیاد اومد منم الان باهاش بیرونم چی شده؟
با همون عصبانیت گفتم:
-زود برگرد خونه پدیده.. تمناترسیده حالشم خوب نیست الانم رفته تو اتاق و درو قفل کرده پاش زخمیه باید پانسمان شه
دیگه صبر نکردم تا اون حرفی بزنه و گوشی رو محکم کوبوندم به دیوار.....هرتیکه اش یه طرف افتادو رو زمین زانو زدم و سرمو گرفتم بین دستام انقدر عصبی و کلافه بودم که تند تند نفس میکشیدم تا شاید بتونم آروم شم صدای گریه تمنا هم بیشتر رو عصابم بود.....


نمی دونم چقدر گذشته بودکه با صدای چرخش کلید روی در به خودم اومدم و به در نگاه کردم
پدیده و شهیاد اومدن داخل با اخم زل زدم بهشون و رو به پدیده گفتم:
- تو معلومه کجایی پدیده؟
پدیده هم عصبی گفت:
- پندار تو معلومه چته خوب چرا انقدر عصبی هستی خودتو کنترل کن تمنا کجاست
نگامو به سمت در اتاق چرخوندم و یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- اونجا توی اتاق درم رو خودش قفل کرده
-چرا اینطوری شد
سرمو با تاسف تکون دادم و گفتم:
- وقتی رفت پیش اون ارسلان ...کیه؟همون بعد چند دقیقه با گریه اومد بیرون و دوباره حالش بد شد خورد زمین زانوش زخمیه پدیده برو بگو درو باز کنه و پاش و پانسمان کن خطر ناکه ممکن میکروبی بشه و زخمش عفونت کنه
پدیده دیگه حرفی نزد رفت سمت اتاق و در زد و آروم گفت:
- تمنا...تمنا جان درو باز کن منم پدیده
صدای لرزونش رو از پشت در شنیدم که گفت:
-نه....اون..اون می خواد اذیتم کنه نمیام بیرون می ترسم نمی خوام
پدیده نگاهی به من کردو و دوباره گفت:
- تمنا جونم من پیشتم عزیزم نمی زارم کسی اذیتت کنه درو باز کن
نگاهی به ساعت کردم و آروم به پدیده گفتم:
- وقته داروهاشو....
پدیده دوباره خواست حرفی بزنه تا تمنا رو آروم کنه که در اتاق رو باز کردو آروم از لای در بیرون رو نگاه کردو به پدیده گفت:
- فقط خودت بیای داخل ها من به اون اعتماد ندارم
انقدر از این حرف عصبی شده بودم که دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار شهیاد متوجه حال خرابم شدو اومد کنارمو دستشو گذاشت رو شونمو گفت:
- بیا بریم بیرون یه هوایی بخور تا حالت بهتر بشه پدیده هم به تمنا برسه
راست میگفت این بهترین کار بود باید می رفتم بیرون تا آروم بشم ...از روی مبل بلند شدم و با شهیاد از ساختمون اومدیم بیرون رو به شهیاد گفتم:
- ماشین آوردی من حوصله رانندگی ندارم
شهیاد سری تکون دادو گفت:
- آره بیرون پارکه بریم
بعد موبایلمو گرفت طرفم نگاهی به موبایل کردمو گفتم:
- دست تو چیکار میکنه
لبخندی زدو گفت:
- مثل اینکه حسابی از کوره در رفته بودی هرتیکه اش رو یه جایی پیدا کردم و جمعش کردم بیا بگیرش
موبایلمو ازش گرفتم و تشکر کردم.....
همین که از در خارج شدیم آتوسا جلوم سبز شد وای همینو کم داشتم با یه لبخند کذایی گفت:
- سلام عزیزم
اخم کردمو گفتم:
- علیک سلام فرمایش
چینی به ابروهای نازکش انداخت و گفت:
- پندار جان آدم که با نامزدش اینطور صحبت نمیکنه عزیزم
با خشم گوشه لبامو جویدمو دستامو مشت کردمو رو بهش گفتم:
- تو چقدر رو داری دختر چرا نمی خوای بفهمی ما تیکه هم نیستم حالا تا بیشتر از این عصبی نشدم راهتو بکش برو
آتوسا خیلی خونسرد لبخندی زدو گفت:
-پدیده رو دیدم الان با آقا شهیاد
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
-درسته
با همون اخم گفتم:
- خوب که چی؟
شونه ای انداخت بالاو گفت:
- تا اونجا که یادمه و آتی جون گفتن پدیده رفته مسافرت ولی حالا می بینم که اینجاست
تازه یادم اومد چه بلایی سرمون اومده وای اگه آتوسا به مامان میگفت که پدیده اینجاست و مسافرت نیومده چی میشد!!!! نفسمو محکم دادم بیرونو گفتم:
- ببین آتوسا به تو هیچ ربطی نداره حالا راهتو بکش و برو بفرما من عصاب کل کل کردن با یکی رو ندارم
بازم بی تفاوت شونه شو انداخت بالا و گفت:
- باشه باهام راه نمیای منم الان میرم پیش آتی جون فکر کنم خیلی ناراحت بشه دخترش از مسافرت اومده و اون هنوز بی خبره
دختره ی لعنتی داشت منو تهدید میکرد نمی تونستم بذارم همینجوری بره اگه به مامان میگفت برای پدیده خیلی بد می شد با بی میلی رو بهش گفتم:
- چی می خوای آتوسا؟
لبخندی گوشه ی لبش نشست و گفت:
- خوشحالم زبونمو خوب می فهمی عزیزم می خوام باهات حرف بزنم همین
کلافه سرمو تکون دادمو گفتم:
- باشه بریم ولی بیشتر از چند دقیقه نشه ها من کار دارم باید جایی برم
با اخم گفت:
-عزیزم هیچ کاری مهم تر از من نیست پس باهام بیا
راه افتاد سمت ماشینشو سوار شد و منتظر چشم به من دوخت برگشتم سمت شهیاد و گفتم:
-میبینی که ....
سری تکون دادو گفت:
-بله حالا خر بیارو باقالی بار کن
نفسمو محکم دادم بیرونو گفتم:
- تو بروبالا و به پدیده بگو چی شده منم برم ببینم این سنگ پا چی میگی
منتظر حرفی از جانب شهیاد نشدم رفتم سمت ماشین آتوسا ....


سکوت کرده بودم با اخم به بیرون زل زده بودم آتوسا هم معلوم بود بی هدف ماشین و می رونه و دنبال یه فرصته که حرف بزنه ولی من تمام سعیمو کردم که شروع کننده نباشم ...بی خیال به بیرون و جنب و جوش آدما نگاه میکردم که حس کردم دستش رو دستم قرار گرفت سریع برگشتمو با اخم بهش نگاه کردم و دستمو به شدت از تو دستاش کشیدم بیرون ....با اینکارم گوشه ی لباشو به دندون گرفتو بعد از ثانیه ای گوشه ای پارک کردو کامل برگشت طرفم و با عصبانیت گفت:
-چرا ازم فرار میکنی؟
با همون اخم گفتم:
-دلیلی نداره ازت فرار کنم میبینی که الان تو ماشین سرکار علیه ام و منتظرم کارتونو بگین
دوباره گفت:
-همین می خوام بدونم چه دلیلی داره ازم فرار میکنی هان مگه ما باهم نامزد نیستم پندار خوب..خوب من دوست دارم باهم باشیم باهم بریم بیرون بگردیم خوش باشیم و از همه مهم تر....
سکوت کردو زل زد تو چشمام لبخند مسخره ایی زدو آروم گفت:
-دوست دارم حسم کنی پندار می خوام باهات باشم هرچی باشه ما تا چند وقت دیگه زن و شوهر میشیم
با این حرفش با دهانی و باز و پراز تعجب نگاهش کردم باورم نمیشد یه دختر تا این اندازه وقیح باشه ولی الان با چشمای خودم میدیدم و درخواستشو شنیدم با خشم دستم رفت روی دستگیره درو با یه حرکت سریع درو باز کردمو در همون حالت رو بهش گفتم:
-تو دیوونه ای دختر دیوونه گمشو از جلوی چشام دیگه نمی خوام ببینمت اگه تا الان یه درصد به ازدواج با تو فکر میکردم از الان به بعد به اون یه درصد فکر نمیکنم دست مادرم درد نکنه با این دختر انتخاب کردنش برای من واقعا از اون بعید بود...
حرفمو قطع کردو فریاد زد:
-بسه دیگه هرچی دلت می خواد بهم میگی خوب ما باهم نامزدیم پندار
از عصبانیت و خشم به خودم میلرزیدم ماشینای توی خیابون وقتی به ما میرسیدن سرعتشون می اومد پایین نگاهی بهمون میکردن باتاسف سری تکون میدادن و میرفتن ولی اینا برام مهم نبود الان مهم ترین مسئله این بود که از شر این دختر خلاص بشم با فریاد گفتم:
- کی یه همچین غلطی کرده هان کی؟؟؟؟؟من به گور خودمو هفت جدوآبادم خندیده باشم که بخوام با تو نامزد بشم
خم شدم تو ماشینو زل زدم بهش انگشتمو به تهدید گرفتم سمتشو گفتم:
-خوب گوش کن ببین چی میگم
اونم بانرس زل زده بود به من و چسبیده به در ادامه دادم:
-به خداوندی خدا اگه یکبار دیگه فقط یکبار دیگه دوروبر خودم ببینمت هرچی دیدی از چشم خودت دیدی
ازش فاصله گرفتم و در ماشینو چنان محکم بستم که تو جاش پرید وبلند داد زدم :
-بسلامت...
چند ثانیه ام طول نکشید که ماشینش با سرعت از اونجا دور شد برگشتم و به جایی که ماشینو پارک کرده بود نگاه کردم و زیر لب غریدم:
-دختره ی احمق!!!!!
برای اینکه بتونم عصبانیتم رو کنترل کنم چندتا نفس عمیق کشیدم ...لب جدول نشستم و سرمو گرفتم بین دستام که گوشیم زنگ خوردبدون اینکه به صفحه نگاهی کردم و نفسمو محکم دادم بیرون جواب دادم:
-بله شهیاد
--کجایی
نگاهی به اطرافم کردم و گفتم:
-دوتا خیابون پایین تر از خونه..چی شده کاری داری؟
-نه فقط پدیده نگران شد گفت بهت زنگ بزنم
دستی به صورتم کشیدمو گفتم:
-تمنا حالش خوبه
کمی سکوت کردو گفت:
-آره خوبه پدیده داروهاشو بهش داد پاشم پانسمان کرد الانم خوابیده..
مکثی کردو گفت:
-پیش آتوسایی...
با حرص گفتم:
-نه!
آرومتر گفت:
-چی میگفتم بهت؟
از یادآوری حرفاش دندانامو از عصبانیت رو هم ساییدمو گفتم:
-چرت و پرت...
شهیاد فهمید حالم خوب نیست و گفت:
- با ماشین خودت که نرفتی بیام دنبالت
دستمو تو موهام فروکردمو گفتم:
-بیا فقط زود
--پنج دقیقه دیگه اونجام...
و قطع کردسرمو گذاشتم رو زانوهام و چندتا نفس عمیق کشیدم اونقدر افکارم بهم ریخته بود که دلم می خواست یه جای خلوت پیدا میکردم و فریاد میکشیدم و خودمو خالی میکردم ذهنمو از هرچیزی از هرفکری پاک میکردم ازکارای آتوسا خسته شده بودم از اینهمه سیریش بودنش اما....اما دلم می خواست به تمنا فکر کنم از امروز دلم می خواست بهش فکر کنم
چرا...نمی ندونم یا شایدم می دونم به خودم تلقین میکنم که نمی دونم
با صدای بوق ماشینی سرمو گرفتم بالا شهیاد بود با یه حرکت از جام بلند شدم رفتم طرف ماشینو بدون هیچ حرفی سوار شدم شهیاد نگاهی بهم کردو گفت:
-اوه...اوه چه خبره کشتیات غرق شده چقدر توهمی تو...
سرمو برگردوندم سمت پنجره و گفتم:
- منو برسون خونه شهیاد حوصله ندارم اگه هم می خوای سوال جواب کنی بگو پیاده شم یه ماشین بگیرم بیام خونه
دستاشو برد بالاو گفت:
- باشه بابا تسلیم جذبه....
دیگه حرفی نزدو ماشینو روشن کرد راه افتاد...
جلوی در خونه موبایلم دوباره زنگ خورد به صفحه نگاه کردم پدیده بود جواب دادم:
-پایینم الان میایم بالا
خواستم قطع کنم که صدای هراسونشو شنیدم :
-پندار...بابا و مامان...اونا...دارن میان اینجا!!!


گوشی رو قطع کردم و سریع از ماشین پیاده شدم وقتی رسیدم به در آپارتمان زنگ زدم و پدیده درو باز کرد نگاش کردم داشت گریه میکرد شهیادم پشت سرم بود به جای من اون گفت:
-چتون شده شما ...پدیده چراگریه میکنی
پدیده با صدای لرزون گفت:
- به پندار گفتم مامان اینا دارن میان اینجا اونا فهمیدن من مسافرت نرفتم و حالا عصبی شدن
با ترس گفت:
- وای به خدا مامان منو میکشه حالا چیکار کنیم
از جلوی در رفت کنارو من و شهیاد داخل شدیم نشستم روی کاناپه و سرمو بین دستام گرفتم
نفسامو محکم می دادم بیرون که پدیده کنارم نشست:
- حالا چیکار کنیم پندار؟
نگاش کردم با لحن آرامشبخشی گفتم:
- هیچی عزیزم تقصیر منه خودمم درستش میکنم
پدیده کلافه گفت:
- آخه کی بهشون خبر داده من اینجا پیش توام ...یعنی....
-مگه شهیاد بهت نگفت آتوسا اینجا بود ...
--چرا گفت...یعنی ..یعنی کار اونه
دستامو مشت کردم و با خشم کوبوندم به پاهام و گفتم:
- کار خودشه دختره عوضیه حالیش میکنم...
با صدای زنگ حرفمو قطع کردم به آیفون نگاهی انداختم خواستم بلند شم و درو باز کنم که
پدیده دستامو گرفت برگشتم نگاش کردم زل زد تو چشمامو گفت:
- پندار....
به علامت سکوت انگشتمو به طرف صورتش گرفتم و گفتم:
-نگران هیچی نباش خواهری
دستمو از تو دستاش کشیدم بیرونو بدون اینکه به آیفون جواب بدم دکمه رو فشردم
چند در ورودی رو هم باز کردم هرسه منتظر به در زل زده بودیم که چند دقیقه طول نکشید که بابا و مامان با چهره های عصبانی جلوی در ظاهر شدن مامان بدون هیچ حرفی به طرف پدیده خیز برداشت و پدیده سریع پشت من قایم شد مامان با عصبانیت گفت:
- دختره ورپریده تو...تو اینجا چیکار میکنی حالا دیگه کارت به جای رسیده که به من دروغ میگی
پدیده همینطور که پشت من قایم شده بود با صدای لرزون گفت:
- مامان...به خدا..
بابا با فریاد گفت:
-خفه شو ..توهم اومدی وردست داداشت دوتاتون تو این خونه چه غلطی میکنین...
شهیاد اومد پادرمیونی کنه با لحن آرومی رو به مامان گفت:
-آتی جون...
مامان حرفشو قطع کردو گفت:
-آتی جونو مرض تو اینجا چه غلطی میکنی هان؟ توهم دستت با اینا تو یه کاسه ات و می خواین آبروی مارو ببرین آره
دیگه غیر قابل تحمل بود رفتارشون همیشه از این تاسف می خوردم که رفتار پدرو مادرم اصلا شبیه آدمهای تحصیل کردو با شخصیت نیست با صدای بلند رو به بابا و مامان گفتم:
-بسه دیگه...تمومش کنید این دوتا مقصر نیستن من از پدیده خواستم بهتون دروغ بگه...
مونده بودم چی بهشون بگم اگر قضیه تمنا رو میگفتم یه مسئله و درگیری دیگه پیش میومد
فقط خدا خدا میکردم که تمنا از خواب بیدار نشه خواستم حرف بزنم که در اتاقی که تمنا توش بود باز شدو اومد بیرون با تعجب به ماها خیره شد همینو کم داشتم فقط که الحمدلله جور شد امروز از زمین و زمان برام بدبختی می بارید حالا تمنا رو چطور براشون توجیه میکردم ...
برگشتم سمت بابا و مامان اونام با تعجب به تمنا چشم دوخته بودن..مامان با اخم گفت:
- این دختره کیه دیگه...
چی میگفتم آخه...اصلا چی داشتم بگم...باید راستشو میگفتم مرگ یه بار شیونم یه بار ...
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
- یکی از بیمارامه...
بابا گفت:
-از ما جدا شدی اومدی اینجا که یه آسایشگاه روانی هم اینجا راه بندازی
این حرفو که زد عجیب دلم گرفت نه برای اینکه گفت آسایشگاه روانی برای اینکه می دونستم منظورش از روانی به تمناست...
بدون اینکه بخوام یهو از دهنم پرید:
-بهتون اجازه نمیدم بهش توهین کنین....
خودم از حرفی که زدم تعجب کردم چه برسه به پدرو مادرم مامان زد تو صورتشو گفت:
- خاک برسرم بگو پس تو چرا نمی خوای با آتوسا ازدواج کنی...اونو رد میکنی می خوای با یه دختره روانی و بی کس و کار ازدواج کنی آره..
با فریاد گفت:
-کور خوندی...می فهمی مگر اینکه از رو جنازه من رد شی...
نگاهی به تمنا کردم حالت صورتش پر از تعجب بود چشماش گریون بود کنج دیوار کز کرده بودو به خودش میلرزید نمی دونم چطور توصیف کنم حالمو تو اون لحظه ولی با دیدنش تو این وضعییت یه چیزی تو قلبم فرو ریخت قلبم لرزید آره قلبم برای تمنا لرزید......

برگشتم سمتشون با صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفتم:
- این حقه منه که شریک زندگیمو خودم انتخاب کنم اینو درک کنین...
مامان با پوزخند گفت:
-هه...شریک زندگی تو با این روانی می خوای ازدواج کنی پسره دیوونه
دیگه کنترلم رو از دست دادم اصلا دلم نمی خواست کسی به تمنا توهین کنه دستامو مشت کردمو کوبوندم به دیوارو با فریاد گفتم:
-تمومش کنید دیگه بسه
چندتا نفس عمیق کشیدمو گفتم:
- ازتون خواهش میکنم از اینجا برین بیرون نذارین احترامتون بیشتر از این از بین بره ...
ولو شدم روی مبل...برای چند دقیقه همه ساکت شدن و حرفی نمیزدن فقط صدای هق هق تمنا این سکوتو میشکست با شنیدن صدای گریه اش عذاب منم بیشتر میشد پدیده رفت سمت تمنا و اونو از رو زمین بلند کردبرد سمت اتاق نگاهش کردم عین یه جسم بی جون به پدیده تکیه داده بود درواقع پدیده اونو دنبال خودش میکشید...بردش توی اتاق و دوباره اومد بیرون
مامان اومد سمتشو دستشو گرفت و گفت:
- یالله بیا بریم از اینجا تا تکلیفمو با تو یکی معلوم کنم...
با تحکم گفتم:
- به پدیده کاری نداشته باشین مقصر من بودم این هزار بار...
مامان نگاهی بهم انداخت و گفت:
- فکر نکن تورو هم ول میکنم به امان خدا خوشحال نباش که می تونی هرغلطی دلت خواست بکنی اینو بفهم...
سرم عین یه کوه سنگین شده بود...از این همه بی منطقی عصبی بودم خدایا باید چیکار میکرد چیکار؟
دیگه صداشو نمیشنیدم نمی دونم چطور شد که دوباره از کوره در رفتمو بلند داد زدم:
- آره من می خوام باهاش ازدواج کنم می خوام ببینم کی می تونه جلوی منو بگیره....
پدرومادرم پدیده و شهیاد هر چهار نفر با تعجب بهم چشم دوخته بودن می دونم از حرفم تعجب کرده بودن خودم هم نمی دونم چطور شد که این حرفو زدم...
بابا و مامان با خشم نگاهی به سرتاپام انداختن و وقتی که با پدیده از در خارج میشدن
مامان با چشم غره و عصبانیت گفت:
-بی لیاقت ...مطمئن باش اگه از پس تو برنیام حساب اون روانی رو می زارم کف دستش...
دیگه خسته بودم نمی خواستم بحث کنم فقط دوست داشتم اونا برن و بشینم تو خلوت فکر کنم به اینکه چرا وقتی تمنا را تو آن حال دیدم قلبم لرزید به اینکه چه طور شد به پدرومادرم گفتم می خوام باهاش ازدواج کنم....ازدواج با تمنا ؟!وقتی بهش فکر میکردم تپش قلبم بیشتر میشد از فکر ازدواج باهاش داغ می شدم حسی که هرگر تجربه نکرده بودم....یعنی واقعا...
دستی رو شونه ام نشست برگشتم به شهیاد چشم دوختم از صورتش مشخص بود که ناراحته حتما به خاطر پدیده بود...لبخند کم جونی زدو گفت:
-پندار حرفت جدی بود؟
گنگ نگاهش کردم راجع به چی حرف میزد خودش فهمید که متوجه منظورش نشدم و آروم گفت:
-منظورم ازدواج با تمناست...
دوباره یادم افتاد تو چه برزخی دست و پا میزنم ...کلافه انگشتامو تو موهام فرو کردمو آرنجمو گذاشتم رو زانومو زیر لب نالیدم :
-برو شهیاد...تنهام بذار ...فقط برو می خوام فکر کنم ...ذهنم آشفته است از این همه آشفتگی و سردرگمی متنفرم برو بذار ببینم باید چیکار کنم
چند ثانیه سکوت کردو دوباره شونه ام رو به گرمی فشردو گفت:
-روکمک من حساب کن رفیق...
و رفت...
*****
نمی دونم چقدر گذشته بود داشتم به خودمو تمنا و تمام اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم از اون شبی که از دست اون پسرا نجاتش دادم تا اون شب کنار اتوبان و...و...و...
به یه نتیجه رسیدم نفسمو محکم دادم بیرون و دستی به صورتم کشیدم زمزمه کردم:
-دختر تو چطوری تو قلبم جاگرفتی که خودمم نفهمیدم...
از روی مبل بلند شدم باید سری بهش میزدم میدونستم سخته می دونستم ازم می ترسه ولی چاره ای نداشتم روبروی در ایستادم در زدم اما صدایی نیومد...چند بار اینکارو تکرار کردم
ولی نتیجه ای نداد...نگران شدم این نگرانی هرلحظه با جواب ندادن تمنا بیشتر شد..دستگیره درو چندبار بالا و پایین کردم در قفل بود...آروم صداش کردم:
-تمنا....
جوابی نیومد....اینبار بلندتر صداش زدم:
-تمنا...درو بازکن کاریت ندارم فقط می خوام حالت رو بپرسم نگرانتم دختر...
اما جوابی نشنیدم...کلافه دور خودم چرخیدمو اینبار گوشمو به در چسبوندم....اشتباه نمیکردم صدای آب می اومد....یهو یه فکری اومد تو ذهنم که...اگه واقعا اتفاق می افتاد ...
دیگه حال خودمو نمی فهمیدم خدا خدا میکردم فکرم اشتباه باشه....
سریع رفتم از توی اتاقم کلیدای یدک رو آوردم کلید اتاق رو پیدا کردم ولی آه....لعنتی کلید روی در بود و در باز نمی شد باید درو میشکستم....رفتم عقبو محکم زدم به در اما محکم بود هیچ اتفاقی نیوفتاد...می دونستم نمیشکنه و تلاشم بیهوده است...باید قفل رو میشکستم دوباره رفتم توی بالکن از داخل جعبه ابزار پیچ گوشتی رو برداشتم و رفتم سروقت قفل ....بالاخره باهر جون کندی که بود درو باز کردم ...هراسون نگاهی به اتاق انداختم...تمنا نبود..صداش زدم..
-تمنا...کجایی تو ..
رفتم سمت حموم...صدای آب بیشترو بیشتر به گوشم میرسیدو قلب من تندتر میزدو با جواب ندادن تمنا بیشتر نگران میشدم..چندبار در حموم رو زدم اما باز هم جوابم رو نداد..تو تردیدو دودلی دست و پا میزدم نمی دونستم چیکار کنم در حموم نیمه باز بود اگه می رفتم داخل تمنا ترسش از من بیشتر میشد ولی خوب باید یه کاری میکردم اگه بلایی سرش اومده بود چی...اگه..اگه...
دستی به پشت گردنم کشیدمو نالیدم:
-خدایا نه...چیکار کنم...
نفسمو محکم دادم بیرون چاره ای نبود باید مطمئن میشدم که سالمه...با یه حرکت سریع در حموم و باز کردم و.............


شوکه شده بودم تمنا غرق خون کف حموم افتاده بود اون لحظه کم مونده بودم قلبم از دهنم بزنه بیرون محکم زدم به پیشونیمو داد زدم:
- وای تمنا...چرا؟
سریع رفتم بالای سرش لباساش تنش بود ولی خیس خیس چشماش بسته بود سریع نشستم کنارش و آب و بستم نبضش رو گرفتم میزد ولی کند خیلی کند... هنوز نفس میکشید از جا بلندش کردم و بردمش توی اتاق روی تخت خوابوندمش جعبه کمک های اولیه هنوزم توی اتاقش بود بازش کردم و وسایل بخیه نخ و سوزن رو آوردم گذاشتم کنارش اونقدر عصبی بودم که تمام بدنم میلرزید اصلا روی عصاب و رفتارم تسلط نداشتم برای یک لحظه آرزو کردم ای کاش مرد نبودم همونجا میزدم زیر گریه سرم بشدت درد میکرد بدنم داغ شده بود ...عصبی بودم از تمنا از پدرو مادرم از آتوسا واقعا ظرفیتم پر شده بود و حالا تمنا با اینکارش بدتر اعصابم رو بهم ریخته بود رگ دست راستش رو زده بود ولی خوب بریدگیش عمیق نبود بخیه زدم دستشو به صورتش نگاه کردم خونی بود چندجای صورتش رو بریده بود همینطور چندجای بدنش رو از روی لباس تیغ زده بود که بریدگی های کوچیکی ایجاد شده بود فهمیدم که توی حموم وسواس اومده سراغش و نتونسته خودشو کنترل کنه ...از داخل چمدون پدیده یه دست لباس براش برداشتم
می دونم کار درستی نبود ولی مجبور بودم لباساش رو عوض کنم تو اون موقعییت نمی تونستم به پدیده هم زنگ بزنم پس مجبور بودم با هر جون کندنی که بود لباساش رو عوض کردم و حوله ای دور موهاش پیچیدم رفتم توی پذیرایی زنگ زدم به یکی از دوستام که پزشک بود تا بیادو تمنا رو معاینه کنه ...توی پذیرایی نشسته بودم به یه نقطه خیره شده بودم نفسای عمیق میکشیدم کلافه بودم خودم مقصر خودکشی تمنا میدونستم باید بیشتر از این مراقبش می بودم نباید می ذاشتم مادرم اون حرفا رو بهش بزنه و بهش توهین کنه ...باید مراقبش می بودم ...دستمو تو موهام فرو کردم آیفون زنگ زد بدون جواب دادن دکمه رو فشردم می دونستم که مجیده ...روبروی در ایستادم منتظر شدم بیاد بالا وقتی که اومد پشت سرش هم پدیده وارد شد به مجید سلام کردم و با تعجب از پدیده پرسیدم:
- تو چطور اومدی؟
لبخند کم جونی زدو گفت:
-بعد برات تعریف میکنم
و به مجید اشاره کرد تازه متوجه حضورش شدم و دستمو به طرفش دراز کردمو گفتم:
- سلام مجید جان شرمنده ببخش که مزاحمت شدم
به گرمی دستمو فشردو گفت:
- خواهش میکنم این چه حرفیه خوب مریض کجاست؟
با دست به اتاق تمنا اشاره کردمو گفتم:
- از این طرف
و جلو تر راه افتادمو در اتاقو باز کردم مجید رفت داخل و چند دقیقه مشغول معاینه شدو یه نسخه نوشت و داد دستم و گفت:
-اینا داروهای تقویتی و یه سرم براش بگیر فشارش پایینه ولی خداروشکر بخیر گذشته
کیفشو بست و گفت:
- خوب من دیگه برم شیفتمه و باید بیمارستان باشم دیگه سفارش که نباید بکنم خودت کاربلدی
لبخندی زدمو گفتم:
-مرسی مجید زحمتت دادم
-این حرفو نزن خداحافظ
-خدانگهدار
با رفتنش پدیده سریع اومد طرفمو گفت:
- تمنا چش شده پندار؟
سرمو انداختم پایینو آروم گفتم:
- خودکشی کرده
جیغ خفیفی کشیدو گفت:
-خدای من..چرا؟
فقط سرمو تکون دادم و به جای اینکه جوابش رو بدم گفتم:
- میرم داروهاشو بگیرم
*******
سرمو بهش وصل کردم بهش چشم دوختم پلکاش لرزش داشت معلوم بود داره بهوش میاد
جایز نبود که بالا سرش بایستم اگه منو میدید ممکن بود که حالش بد بشه ...دلم می خواست برم بیرون توی هوای آزاد و دوست داشتم برم یه جای خلوت خیلی خلوت یه جا که هیچکس نباشه می خواستم با خودم و این احساس تازه جوونه زده کنار بیام دوباره بهش زل زدم به پوست سفیدش که چندجاش رو با تیغ خراشیده بود ...لباش تکون می خورد ..
سرمو بردم جلوی لبش ولی از حرفاش چیزی نفهمیدم ...دوباره ازش فاصله گرفتم دستمو بردم نزدیک صورتش و گونه اشو نوازش کردم قلبم لرزید ....تمام تنم داغ بود ..نتونستم اونجا بمونم از جام بلند شدمو زدم بیرون...نفس کشیدن برام سخت شده بود باید با خودم کنار می اومدم باید می فهمیدم تمنا کجای زندگیمه باید تصمیم میگرفتم خیلی سخت بود...خیلی سخت..


از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت در خواستم برم بیرون که پدیده صدام کرد بدون اینکه برگردم سرجام ایستادم و پدیده پشت سرم بود و نگران گفت:
- کجا داری میری پندار؟
نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم:
-میرم یه هوایی بخورم
برگشتم طرفش و به در اتاق تمنا اشاره کردم و زمزمه وار گفتم:
-مراقبش باش
نمی دونم حرفمو پیش خودش چطور تعبیر کرد که لبخند زدو گفت:
-خیالت راحت داداشی نمی زارم آب تو دلش تکون بخوره
دیگه حرفی نزدم فقط به تکون سرم اکتفا کردم از در رفتم بیرون یه راست رفتم توی پارکینگ و سوار ماشینم شدم و حرکت کردم اینکه کجا می رفتم نمی دونستم ..ولی می دونستم حالم خیلی خرابه یه حسی داشتم که هیچوقت تجربه اش نکرده بودم...نگاهی به دستگاه پخش کردمو و دکمه پخش رو فشردم ...
یه روز اومدی مثل موج دریا
بوی پیرهنت مثل خواب و رویا
سایه های ما رو شنای ساحل
پا به پا بی صدا غرق تمنا
یه روز اومدی تو سکوت سردم
سر به راه شد این دل دوره گردم
حالا چی شده که می خوای جدا شی
چی شده تو بگو من چه کردم
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو غریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم به خدا
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو غریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم به خدا

دوباره تو باد موهاتو رها کن
منو راهیه شب قصه ها کن
میمیرم واسه تب تند لبهات
دوباره زیر لب اسممو صدا کن
اشکمو پاک کن از گونه ی من
سر بذار بازم روی شونه ی من
منو سیاه کن با دروغ تازه
بگو که میگیری بهونه ی من
حالا باز منو نسیم و موج دریا
می مونیم بدون تو غریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم به خدا
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو غریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم به خدا
((بهنام صفوی-تمنا))
آهنگ که تموم شد دوباره گذاشتم از اول بخونه انگاری که حرف دل منو میزد یه جوری انگاری می تونستم درست تصمیم بگیرم به اطرافم نگاه کردم از شهر خارج شده بودم تا چشم کار میکرد بیابون و بودو سکوت...سکوت؟اون چیزی که من بهش احتیاج داشتم ماشینو گوشه ای پارک کردمو ازش پیداه شدم چند متری از ماشین فاصله گرفتم به آسمون نگاه کردم و گفتم:
- خدایا خودت مهر این دخترو تو دلم انداختی پس کمک کن
خواهش میکنم کمکم کن بتونم از این کابوسی که توش دست و پا میزنه نجاتش بدم خدایا بهت قول میدم خوشبختش کنم قول میدم من...من...
اعتراف کردن پیش خدا برام سخت بود؟! ولی چرا؟نباید سخت باشه با خدا که می تونم راحت باشم دوباره سرمو بلند کردم و به آسمون نگاه کردم و گفتم:
-حالا می دونم حسم چیه حالا می دونم این حس مبهم چیه؟ من دوستش دارم خدا من دوستش دارم بهم کمک کن پیش اونم بتونم حرف دلمو اعتراف کنم....
احساس سبکی میکردم دیگه کلافه نبودم حالم خوب بود خیلی خوب لبخند زدم لبخندم هرلحظه پررنگ و پررنگ تر شد و بعد از چند ثانیه عین دیوونه ها شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام قطع شد
راه افتادم سمت ماشین ولی ایندفعه بدون شک و تردید و دودلی با خودم کنار اومده بودم... تمنا باید درمان میشد باید بهش کمک میکردم واز همه مهمتر باید بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم ولی نیاز به زمان داشت و من به خاطر حال روحیش باید باهاش مدارا میکردم...راه سختی در پیش داشتم و باید خودمو برای جنگیدن با خیلیا آماده میکردم...


ماشین و تو پارگینگ پارک کردم و رفتم سمت آسانسور که گوشیم زنگ خورد به صفحه نگاه کردم شهیاد بودجواب دادم:
- بله
-پندار دم درم بیا در باز کن دیدم که رفتی تو خونه برا همین زنگ زدم رو موبایلت
رفتم سمت در ورودی و درو براش باز کردم و با تعجب گفتم:
- تو هم که دوباره اومدی؟
لبخندی زدو گفت:
-علیک سلام وای که از دیدن من چقدر خوشحالی پندار جان اینقدر ابراز احساسات اصلا توقع نداشتم
اخم کردم و گفتم:
- مسخره بازی درنیار
-چیه بازم حوصله نداری؟
اخمام باز شدو گفتم:
- نه اتفاقا خیلی هم حوصله دارم حالمم خیلی خوبه
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:
- چی شد ؟چی شد ؟شنیده بودم عشق معجزه میکنه ولی نمی دونستم به این سرعت!
متوجه منظورش نشدمو با گیجی گفتم:
-چی میگی تو
با شیطنت خندیدو گفت:
-یعنی تو نمی دونی معجزه عشق
به بالا اشاره کردوادامه داد:
- منظورم اونیه که اون بالاست چه زود متحول شدی
تازه متوجه منظورش شدم دستی به پشت گردنم کشیدمو گفتم:
- دیگه داری زیادی حرف میزنیا بیا داخل اگرم نمی آیی برو بذار من به کارم برسم
ابروهاشو انداخت بالاو با لحن شیطنت آمیزی گفت:
- بله به کارتون...برسین
دستمو گرفتم بالا که بزنمش از زیر دستم اومد داخل و دوید سمت آسانسور و پرید داخل اتاقک خواست دکمه رو بزنه که منم رسیدم بهشو دستشو از پشت گرفتم پیچوندم که صدای دادش بلند شد:
-آخ..آخ ول کن دستو جون پندار دردم گرفت
با حرص گفتم:
-حقته سربه سر من میزاری بزار بریم بالا چنان زیر آبتو بزنم که دیگه پدیده محل سگم بهت نذاره
یهو دستشو از تو دستم آورد بیرونو لباساشو صاف کرد از تو آیینه آسانسور به صورتش نگاه کرد آسانسور ایستادو در باز شد وقتی خواست بره بیرون آروم گفت:
- متحول می شویم...
از لحنش خنده ام گرفت و زیر لب گفتم:
- کوفت!
زنگ درو رو فشردم چند ثانیه بیشتر طول نکشید که پدیده درو باز کرد با تعجب چشم دوخت به من و شهیاد و گفت:
- اتفاقی افتاده؟
منو شهیاد نگاهی به هم کردیم و بعد رو به پدیده گفتیم :
- نه
ولی هردوتامون زدیم زیر خنده که پدیده معترضانه گفت:
-هیس..تمنا از خواب بیدار میشه
با شنیدن این حرفش هر دو ساکت شدیم و رفتیم داخل شهیاد رو به پدیده گفت:
- تو که بازم اینجایی مگه نرفتی؟
پدیده حق به جانب نگاهی به شهیاد کردو گفت:
-خونه داداشمه به تو چه آخه؟
شهیاد قیافه مظلومی به خود گرفت و گفت:
- خانمی داشتیم
پدیده نگاهی به من کردو سرشو انداخت پایین و گفت:
- هیچی دیگه منم مجبور به انتخاب شدم رفتم خونه با مامان اینا کلی حرف زدم تا قانع بشن ولی نشد که نشد آخر سر هم بابا با کلی دادو بیداد گفت:
- یا ما یا پندارو اون دختره ؟هیچی دیگه منم اومدم اینجا
نفسمو محکم دادم بیرون کلافه سری از روی تاسف تکون دادم که شهیاد گفت:
- خوب خدارو شکر یعنی دیگه الان باید اجازتو از داداشت بگیرم پندارم که حله دیگه فردا بریم محضر
با تعجب نگاهی به شهیاد کردمو گفتم:
- اصلا مراعات نکنا انگار نه انگار من داداش اینم اینجا نشستم منو به جا برگ چغندر تصور کردی داری لاو می ترکونی
شهیاد با پرویی تمام گفت:
-آقا چیه گناه که نکردم دارم با عشقم حرف میزنم خلاف شرع که نیست حسودی تو عرضه نداری به من چه ؟اگه خیلی حسودیت شده عشقت تو اون اتاقته می تونی توهم بری لاو بترکونی
چشمام از تعجب گرد شده بود معترضانه گفتم:
- شهیاد بس کن دیگه
شهیاد سکوت کردو پدیده با صدایی پر از تعجب گفت:
- پندار؟یعنی تو ..واقعا ؟آره یعنی اون حرفا که جلو بابا مامان زدی همش راست بود تو تمنا رو دوست داری؟
دستی میون موهام کشیدم و و آروم زمزمه کردم :
-آره همش راست بود ولی خوب دوست ندارم فعلا تمنا چیزی بدونه اگه الان بفهمه اصلا براش خوب نیست ...
با خوشحالی نشست کنارمو خیلی سریع گونمو بوسیدو گفت:
- وای پندار بهت تبریک میگم تمنا حرف نداره بی نظیره
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
-می دونم ..ولی خیلی باید مراقب باشی پدیده باباو مامان همینطوری مخالف هستن چه برسه به اینکه...به اینکه
گفتن حرفی که می خواستم بزنم خیلی سخت بود از همون موقع که فهمیدم تمنا رو دوست دارم با خودم عهد کردم هرگز حتی برای ثانیه ای مشکلی که تمنا داشت برام مهم نباشه و کسی ازش باخبر نشه مخصوصا پدرو مادرم....پدیده متوجه منظورم شده بود سری تکون دادو دستامو گرفت تو دستشو به گرمی فشردو گفت:
- خوشحالم که داداشی به فهمیدگی تو دارم پندار خیلی خوشحالم...
خواستم حرفی بزنم که گوشیم زنگ خورد با تعجب به صفحه نگاه کردمو گفتم:
- از بیمارستانه ؟
و جواب دادم صدای یکی از پرستارای بیمارستا ن تو گوشم پیچید:
-الو سلام دکترپناهی
با لبخندو تعجب گفتم:
-سلام خانم قربانی اتفاقی افتاده؟
-اتفاق که نه دکتر ولی خوب موضوعی بود که خواستم شما هم بدونید...
-بفرمایید در خدمتم
-راستش چند دقیقه قبل یه خانمی اومدن اینجا و راجع به همون بیماری که بهش تجاوز شده بود ....
کمی فکر کرد تا اسمش رو بگه که من زودتر گفتم:
- خوب می دونم منظورتون کیه
اونم یادش اومد و گفت:
- آهان تمنا ...یه خانمی اومد راجع بهش پرس و جو کرد
با تعجب گفتم:
-کی بود از بستگانش بود؟
- نه دکتر از بستگان شما بود یه خانم 24-5ساله بود قد بلندیم داشت و لاغر اندام بود با موهای بلوند
اینو که شنیدم محکم زدم پیشونیمو گفت:
-وای...وای..اونوقت شما بهش چی گفتین خانم قربانی ...
پدیده و شهیاد هردو باهم گفتن:
- چی شده؟
دستمو به علامت سکوت گرفتم بالا و به حرفای خانم قربانی گوش دادم ادامه داد:
یه سری سوال پرسید ولی خوب من گفتم نمی تونم اطلاعاتی بدم اونم عصبی شدو داشت می رفت که دکتر دادفر و دید انگار می شناختش باهاش سلامو احوالپرسی کردو گفت که از طرف شما اومده و یه چیزی تو اتاقتون هست که باید براتون ببره منم از دروغ گفتنش به دکتر دادفر تعجب کردم اماخوب اینکه دکتر میشناختش دیگه حرفی نزدم اونم رفت تو اتاق شما و الان هم رفت ولی خوب من گفتم که بازم به شما خبر بدم تا در جریان باشین
از چیزایی که شنیدم شوکه شده بودم بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم سرمو گرفتم بین دستامو نشستم رو مبل پدیده و شهیاد هردو نگران پرسیدن:
- چی شده؟
پدیده گفت:
- چی شده پندار خوب بگو دیگه نصفه عمرم کردی؟
بدون اینکه سرمو بگیرم بالا با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم:
-آتوسا...رفته آسایشگاه رفته تو اتاق من ..
مکثی کردمو با عصبانیت گفتم:
- لعنتی پرونده تمنا رو میزم بود اون همه چیزو فهمیده ..


((تمنا)) با صدای پدیده از خواب بیدار شدم و آروم چشمامو باز کردم پرده اتاق رو کشیده بودو نور می خورد تو چشمم دستمو گرفتم جلو چشمم و با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم:
- میشه پرده رو بکشی نور اذیتم میکنه
پدیده با لبخند اومد کنار تخت پیشم نشست و دست سالمم رو گرفت تو دستش و گفت:
-اول سلام بعدشم دوست دارم دورو برت روشن باشه بلند شو بلدشو ببینم باید صبحانه بخوری
آروم گفتم:
- نمی خورم
اومد حرفی بزنی که صدای پندارو شنیدم که گفت:
-باید بخوری؟
برگشتم نگاهش کردم تکیه داده بود به چارچوب در و به من نگاه میکرد با دیدنش دوباره اون ترس لعنتی اومد سراغم خودمو جمع و جور کردم و تقریبا می تونم بگم چسبیدم به پدیده که پدیده هم دستشو دور شونه هام انداخت که احساس امنیت بیشتری کردم نگامو از صورت پندار گرفتم و به ملحفه ی سفید چشم دوختم و گفتم:
-میل ندارم
اینبار با عصبانیت گفت:
- باید بخوری من دکترتم وقتی میگم باید صبحانه بخوری یعنی باید بخوری
از اینکه بهم زور میگفت عصبی شده بودم و نباید جلوش ضعف نشون میدادم البته خیلی دیر بود ولی باید درستش میکردم با عصبانیت چشم دوختم بهشو گفتم:
- اینقدر دکتر بودنت رو تو سر من نکوب من کاری رو میکنم که خودم بخوام
پوزخندی زدو اشاره ای بهم کردو گفت:
-آره اینکه بری تو حمومو خودتو سلاخی کنی ...دارم میبینم
سرمو انداختم پایین گوشه لبمو گزیدم پدیده معترضانه گفت:
-پندار!!
یاد دیروز افتادم تحقیرای پدرو مادرش حرفایی که بهم زده بودن اشک تو چشمام حلقه بست
من دیگه تمنای قبل نبود وجودم شکسته بود از زندگی لعنتی یه ننگ رو پیشونم مونده بود یه انگ روانی بودن بهم چسبیده بود من دیگه چیزی نداشتم برای از دست دادن چیزی برای جنگیدن نداشتم ای کاش همون دیروز مرده بودم ای کاش مثل سمیه مرده بودم دلم برا مامان و بابا تنگ بود چقدر بدون اونا بی کس بودم ...
سرمو گرفتم بالا و با صدای لرزون گفتم:
-آره پوزخند بزن .اصلا ..اصلا شماها به چه حقی منو نجات دادین من می خواستم بمیرم ...من باید بمیرم می فهمین چرا گذاشتین زنده بمونم چرا؟
حالا گریه ام شدت گرفته بود و پدیده سعی داشت آرومم کنه من زیر لب زمزمه میکردم:
-آره من بی کسم من روانیم چرا گذاشتین یه آدم بی کس و کارو روانی زنده بمونه
دستی که باندبیچی شده بود رو محکم کوبیدم به پام دردم گرفت ولی این کارو چندبار تکرار کردم که پدیده دستمو گرفت با صدای بغض آلودش گفت:
- نکن با خودت این کارو دختر...
دستام تو دستش بودو من و گرفته بود تو بغلش من زار میزدم...که پندار اومد روبروم نشست
و با تحکم گفت:
-به من نگاه کن!
از اینکه اینهمه بهم نزدیک شده بود قلبم عین یه گنجشک تو سینه میزد ولی وقتی پدیده پیشم بود او نمی تونست اذیتم کنه برا همین خودمو بیشتر به پدیده چسبوندم که دوباره صداش و شنیدم اینبار بلندتر گفت:
-گفتم به من نگاه کن!!
آروم سرمو گرفتم بالا زل زدم تو چشماش که با همون تحکم گفت:
-دیگه نشنوم که بگی تنهایی...نشنوم که بگی بی کسی ...
نفسشو محکم داد بیرونو ادامه داد:
-دیگه از دهنت نشنوم که بگی می خوای بمیرم فهمیدی؟
با تعجب زل زدم تو چشماش رنگ چشماش خاکستری بود یه خاکستری خوشرنگ تو نگاهش یه چیزی بود ولی چی؟! یه چیزی که من نمی فهمیدم درکش نمیکردم یهو قلبم لرزید و شروع کرد به تند تند تپیدن بیشتر از چند دقیقه قبل که ازش ترسیده بودم اما می دونستم این تپیدن از ترس نیست صداش و آروم شنیدم خیلی آروم که گفت:
-تو منو داری...منو!!!!! مگه اینکه مرده باشم تو بی کس و تنها باشی
ومن از آرامش صداش آروم گرفتم قلبم آروم گرفت انگاری که یهو همه ی اون ترسی که ازش داشتم فروکش کرد....دستی بین موهاش کشیدو نگاهشو ازم گرفت و از اتاق رفت بیرون....
*********
شبا مستم زبوی تو
خیالم ها ز روی تو
خرامون از خیال خود
گذر کردم زکوی تو
بازم بارون زده نم نم
دارم عاشق می شم کم کم
بذار دستاتو تو دستام
عزیز هردم عزیز هردم
بازم بارون زده نم نم
دارم عاشق می شم کم کم
بذار دستاتو تو دستام
عزیز هردم عزیز هردم
گناه من تویی جادو
نگاه من تویی هرسو
مرو از خواب من بانو
تویی صیاد منم آهو
شب تنهایی زارو
کسی هرگزنبودیارو
خراب یادتو بودم
تو بردی از نگات ماهو
بازم بارون زده نم نم
دارم عاشق میشم کم کم
بذار دستاتو تو دستام
عزیز هردم عزیز هردم
بازم بارون.....
((مازیار فلاحی))



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار