خنجر

نویسنده:افسانه دهباشی

نوبت چاپ:اول

چاپ:نشر علی

تعدادصفحات:438

بها:11500


سلام سلام سلام یه مدت بود آپ نکرده بودم دنبال یه کتاب خوب میگشتم که ارزش خوندن رو داشته باشه و از اونجایی که خواستن توانستنه بالاخره یافتم

این کتاب محشره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

دیگه بقیه اش با خودتون

کوچه از پنجره ی اتاق خواب به زحمت دیده می شد. در حالیکه صدای آمبولانس و ماشین پلیس تمام محله را به هم ریخته بود و مردم از پنجره ها و بالکن خانه ها به هیاهویی که جلوی در آپارتمان برپا شده بود نگاه می کردند، او باسرعت به بالکن رفت و افسر پلیس به همراه آقای رستگار ، مدیر ساختمان وارد ساختمان شد.

پرستاران برانکاردی را از عقب آمبولانس بیرون آوردند و داخل آپارتمان دویدند. او که قلبش به شدت می تپید و می دانست به زودی سراغش را می گیرند مضطرب به اتاق خوابش رفت تا لباس مناسبی بپوشد. بهزاد با دلواپسی به او خیره شد و پرسید:

چیزی شده ؟

نه فقط ، نگرانم.

حق داری من هم اعصابم به هم ریخته ...

در همان حال چشم مهشید به بردیا افتاد و گفت :

هر آتیشیه از گور تو بلند می شه.

بردیا که خود را به تماشای تلویزیون سرگرم کرده بود تا کسی پی به هیجان و اضطراب درونی اش نبرد با تعجب گفت :

از گور من ؟ تقصیر من چیه ؟ نکنه فکر می کنید من کشتمش؟

نخیر میدونم این کارا از تو برنمی یاد ولی نمی شد یه جای دیگه خونه پیدا می کردی؟ اگه ما اینجا نبودیم یه بدبخت دیگه جنازه رو پیدا می کرد و شرش گریبان مارو نمی گرفت.

بردیا گفت :

من ملاحظه ی اون بدبخت رو کردم خواستم کسی رو به دردسر نندازم.

بهزاد طبق معمول که از حرفهای گل پسرش حظ می کرد، زیر لب خندید ولی مهشید با حرص گفت :

خوب ما هم درس خوندیم و دانشگاه رفتیم، هر دو از اون سر تهران می کوبیدیم میومدیم این سر شهر و برمی گشتیم ، اونم با اتوبوس های زهوار در رفته ی اون زمان، نه بی آرتی بود نه مترو، حالا همه می خوان یک قدمی دانشگاه باشن و با خشم رو به بردیا ادامه داد:

برو سر این بچه رو یه جوری گرم کن سروکله ی پلیس ها پیدا می شه بچه می ترسه.

سرشو چه جوری گرم کنم؟ بگیرم رو گاز؟

حوصله ی شوخی ندارم.

منم همین طور

برو تا دادم در نیومده.

الانم که داری داد می زنی.

بهت می گم برو ...

بهزاد که می فهمید همسرش چقدر عصبی و کلافه است، تا بردیا دهان باز کرد که حرفی بزند با اخم و اشاره به او فهماند سکوت کند و به اتاق مهسا برود.

مهشید خود را روی مبل انداخت ، آهی کشید و با خود گفت که ای کاش هرگر به این خانه ی پر دردسر و منحوس قدم نگذاشته بود. ای کاش به سر و صداهای گاه و بیگاه نیمه شبها توجه نمی کرد. حالا باید به صد نفر سوال و جواب پس میداد و خدا را شکر کرد که افسر پلیس همه را وادار کرده بود در خانه هایشان بمانند و گرنه نمی دانست با چشمان کنجکاو و سوالات کلافه کننده تک تک آنها چه باید بکند. با اضطراب به سمت بهزاد برگشت و گفت :

یعنی احتمال داره به ما هم شک کنن؟ نکنه پامون به کلانتری باز بشه ؟

اونا از همه ی همسایه ها بازجویی می کنن حالا یا اینجا یا ...

سر و صدای بردیا و مهسا ، رشته ی کلامشان را پاره کرد:

بازی رو به هم نزن.

آخه من نمی تونم پسرت بشم.

مامان...مامان...داداش حرفمو گوش نمی ده.

مهشید با ناراحتی گفت :

دو دقیقه نمی تونین با هم کنار بیاین؟ چرا داد بچه رو در می یاری؟

بردیا با دلخوری گفت :

آخه می خواد من پسرش بشم.

خوب بشو.

مامانه پنج ساله، بچه ی بیست و پنج ساله خوبه والا.

خوب تو زود به دنیا اومدی تقصیر دخترم چیه ؟

من به موقع به دنیا اومدم، این ته تغاری تون معلوم نیست چرا بیست سال تو راه مونده.

بردیا...

چشم مامان من می دونم همیشه باید کوتاه بیام.

و رو به مادر کوچولویی که مغرورانه دست به کمر زده و به او نگاه می کرد لبخند زد و گفت :

مثل همیشه شما پیروز شدید حالا امر بفرمایید.

مهشید هم مثل بهزاد به حرفهایشان گوش می کرد تا استرس و دلواپسی این لحظات طاقت فرسا را فراموش کند، مهسا با لحن پر عشوه ای گفت :

خوب پسرم بیا تو خونه.

بردیا با لحن بچه گانه ای جواب داد:

خوب مامان جون من تو خونه ام دیگه.

ا.... پس چرا پاهات بیرونه ؟

خوب مامان خوشگلم که الهی قربونت برم پاهام تو چادر جا نمی شه.

باید جا بشه .... کوچولو بشین.

باور کن کوچولو نشستم.

حالا بیا غذا بخور.

نمی تونم تکون بخورم چه برسه به غذا.




تاريخ : ٢۸ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار