رمان تمنا


((تمنا))

توی سکوت اتاق غرق شده بودم که در بشدت باز شد با تعجب به سمت در برگشتم پدیده سریع اومد سمتم و منو گرفت تو بغل از رفتارش تعجب کرده بودم این چرا اینجوری میکرد
با همون تعجب گفتم:
- پدیده حالت خوبه چی شده؟
منو از خودش جدا کردو با خوشحالی گفت:
-وای تمنا تمنا نمیدونی چقدر خوشحالم
زل زدم بهش و گفتم:
- خوب اینکه خوشحالی معلومه ولی اینکه برا چی نمی دونم حالا چی شده این وقت شب؟
لبخندش پررنگ تر شدو چرخی دور اتاق زدو روی تخت کنارم نشست دستامو گرفت تو دستش و نفس عمیقی کشیدو گفت:
-آروزیی که 5ساله دارم شب و روز دعا میکردم برآورده بشه امشب برآورده شد
با ذوق گفت:
-تمنا اونم دوستم دارم اصلا باورم نمیشه
پدیده انگاری تو حال خودش نبود و من اصلا از حرفاش سردر نمی آوردم گنگ سوال کردم:
- خوب میشه درست توضیح بدی منم بفهمم
سری تکون دادو گفت:
- الان پندارو شهیاد اومده بودن
بازم ذوق کردو دستاشو محکم کوبوند بهم و گفت:
- شهیاد ازم خواستگاری کرده تمنا همیشه فکر میکردم اصلا بهم توجه نداره یعنی بهم توجه داشتا ولی مثل یه خواهر اما من دوستش داشتم و مدام دعا میکردم این احساس تو قلب اونم ریشه بزنه و به آرزوم رسیدم
لبخندی زدم و دستاشو گرفتم تو دستم و فشردمو گفتم:
-خیلی خوشحالم که خوشحالی پدیده امیدوارم به همه آرزوهات برسی و در کنار کسی که دوستش داری خوشبخت بشی
اونم دستمو به گرمی فشردوپلکاشو آروم رو هم گذاشت و گفت:
- ممنون ...منم این آرزو رو برا تو دارم
با این حرفش غمگین شدم آهی کشیدمو دستمو از دستاش بیرون کشیدم سرمو گذاشتم رو زانوم اشک تو چشام جمع شدوبا بغضی که داشت خفه ام میکرد گفتم:
-خوشبختی برای من محاله پدیده
نفس عمیقی کشیدم ادامه دادم:
- میدونی یه وقتایی فکر میکنم ای کاش ای کاش راضی میشدم زن یه آدم 20سال از خودم بزرگتر می شدم حداقل الان ....وضعم این نبود
اشکام ریخت رو صورتم صدای پدیده رو شنیدم مثل همیشه سعی داشت آرومم کنه گفت:
- عزیز دلم این چه حرفیه میزنی چندبار بگم زندگی برای تو تموم شده دختر خوب تو خودت باید بخوای
آره راست میگفت من خودم باید می خواستم ولی نمی خواستم من فقط دلم می خواست بمیرم من باید میمردم راهش خلاص شدن از اینجا بود...
سرمو از رو زانوهام برداشتم و به پدیده نگاه کردم اونم تو چشماش اشک جمع شده بود
لبخندی تلخی زدمو گفتم:
- برا بدبختی من گریه میکنی
گریه پدیده شدت گرفت و من ادامه دادم:
- می خوام از اینجا برم بیرون تو راست میگی من بخوام خوشبخت میشم ولی وقتی اینجا نباشم
نفسمو محکم فوت کردم بیرونو گفتم:
- می خوام فردا برادرتو ببینم
پدیده با تعجب گفت:
- راست میگی؟
در جوابش فقط سرمو تکون دادم من باید وانمود میکردم حالم خوبه !!!



بازم توی ماشین سکوت مطلق برقرار بود نگاهی به شهیاد کردم تو خودش بودش تو خودش بود
انقدر که شهیادو شادو سرحال دیده بودم حالا دیدنش تو این حال روز برام غیر قابل تحمل بود
آروم گفتم:
- میری خونه؟
صداشو به زور شنیدم :
-آره
تا رسیدن شهیاد دیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد ماشین و جلوی خونشون نگه داشتمو از ماشین پیاده شد زیر لب تشکر کردو رفت داخل خونه با تک بوقی ازش خداحافظی کردم حرکت کردم سمت خونه ذهنم مشغول ملاقات فردا با تمنا بود یعنی چی میشد؟فقط امیدوار بودم که بتونه باهام روبرو بشه و حرف بزنه...
******
رسیدم جلو در آسایشگاهنگهبان با دیدن ماشینم درو سریع باز کرد ازش تشکر کردم و ماشین و پارک کردم رفتم سمت اتاقم دکتر دادفر رو توی راهروی آسایشگاه دیدم بلند سلام کردم
نگام کردو با لبخند گفت:
- سلام دکتر پناهی عزیز چطوری؟
منم بالبخند گفتم:
- مرسی عالی
زد رو شونه امو گفت:
- امیدوارم امروز ملاقات با تمنا خوب پیش بره وهرچه زودتر از اینجا راحت شه
در جوابش سری تکون دادم و دکتر خداحافظی کوتاهی کردو رفت
وارد اتاقم شدم با دیدن پدیده توی اتاقم کمی مکث کردم و بعد وارد شدم پدیده از روی مبل بلند شدو گفت:
- سلام پندار صبحت بخیر خیلی وقته منتظرم
با تعجب گفتم:
-منتظر من چرا اتفاقی افتاده
بعد با شیطنت ادامه دادم:
- آهان حتما اومدی جواب درخواستو دیشبو بدی
اخم ظریفی کردو گفت:
- نخیر...
باز با شیطنت گفتم:
- خواهر خانمی من که میدونم با دست پس میزنی با پا پیش میکشی حالا این نازت برا چیه
پرونده رو از روی میز برداشت و زد به بازومبلند گفت:
- پندارررر!!واقعا که....
بلند خندیدم و گفتم:
- خوب چرا میزنی راست میگم دیگه
اینبار پشت چشمی نازک کردو گفت:
- خوب ناز کردن که لازم شهیاد خان همچین زیادی خوشبحالش میشد اگه همون دیشب جواب میدادم هلو بپر تو گلو که نیست
با لبخند گفتم:
- پس بلــــــــــــــــه!!!!!
با خجالت سرشو انداخت پایین و گفت:
-خوب حالا توام
برا اینکه بحث و عوض کنه گفت:
- از دست تو اینقدر حرفای الکی میزنی یادم رفت برا چی اومدم
یه تای ابرومو انداختم بالا و گفت:
- خوب برا چی اومدی؟
--دیشب تمنا گفت می خواد باهات حرف بزنه می خواد ازاینجا بره بیرون
از این حرف پدیده خیلی خوشحال شدم اینکه تمنا خودش می خواست منو ببینه یعنی یه قدم مثبت یعنی می تونست با شرایطش کنار بیاد
روبه پدیده گفت:
-چه خوب اتفاقا من امروز می خواستم ببینمش
--خیلی دوست داره از اینجا بره پندار از این محیط بسته خسته شده
نشستم رو صندلی و دستامو توهم قلاب کردم و گفتم:
- خوب همه چی بستگی به خودش داره خودش باید بخواد
پدیده برا تایید حرفام سری تکون دادو گفت:
- خوب حالا که خودش می خواد کی میای ببینیش
به ساعت نگاهی کردم و گفتم:
- تا نیم ساعت دیگه...تو برو من میام
--باشه پس فعلا
پدیده رفت و من خیره شدم به در بسته ...اینکه تمنا می خواست منو ببینه یعنی پذیرفته بود با جنس مخالفش حرف بزنه عالی بود ..ولی اون می خواست بره کجا؟این دختر که جایی نداشت برا زندگی نه پدری نه مادری نه فامیل و دوستی...از روی صندلی بلند شدم برگشتم سمت پنجره به حیاط و رفت و آمد بیمارا و پرستارا چشم دوختم با کلافگی دستی تو موهام
کشیدم نفسمو محکم دادم بیرون....دلیل اینهمه کلافگی رو هم نمی دونستم....


((تمنا))

در اتاق باز شد و پدیده اومد داخل با لبخند بهم نگاه کرد با استرس پرسیدم:
- چی شد؟
لبخند مهربونی زدو گفت:
- هیچی تمنا جونم الان میاد
اومد کنارم دستامو گرفت و با تعجب گفت:
- تو...تو چرا انقدر سردی دختر انگار دور از جونت روح تو بدنت نیست
کلافه سرمو تکون دادمو گفتم:
-نمی دونم
اومد حرفی بزنه که تقه ای به در خورد پدیده نگاهی به من و بعد به در انداخت و گفت:
- فکر کنم پنداره چقدر زود اومد
با شنیدن اسمش استرسم بیشتر شد احساس کردم دستام داره می لرزه تصویرای مبهمی میاد جلو چشمم از اون روز لعنتی اون پسرا مدام چشمامو باز و بسته میکردم سرمو تکون می دادم تا اون تصاویر لعنتی از ذهنم دور شه انگاری پدیده متوجه حالم خرابم شد دستامو محکم فشردو با نگرانی گفت :
- تمنا خوبی؟
نتونستم حرف بزنم فقط سرمو تکون دادم یعنی آره خوبم!
در باز شدو من با ترس زل زدم به درو خودمو مچاله کردم گوشه دیوار دست خودم نبود نمی خواستم بترسم اما...
یه لحظه یاد هدفم افتادم اینکه قراره چیکار کنم آره می خواستم از این زندگی لعنتی خلاص بشم پس باید نقشمو خوی بازی میکردم تمام جراتمو جمع کردم و زل زدم به درو پندار وارد شد با دیدنش نا خودآگاه یه حس آرامشی بهم دست داد بر خلاف اونچه که فکر میکردم ازش نترسیدم ...نمی دونم نمی ترسیدم یا به خودم تلقین میکردم که نمی ترسم
ولی یاد اونشب افتادم که منو از دست اون پسرا نجات داد بدون شک با کار اونشبش می تونستم بهش اعتماد کنم چون اگه مثل اون حیوونا بود همون شب یه بلایی سرم می آورد نه اینکه کمکم کنه...با لبخنداومد طرفم تو چند قدمی من ایستاد نگامو ازش گرفتم به پدیده چشم دوختم اونم نگاهش بین منو پندار با نگرانی ردو بدل می شد...صداشو شنیدم که گفت:
- حال بیمار ما چطوره؟
بهش نگاه کردم چند ثانیه ای خیره شد تو چشمام تو نگاهش یه چیز عجیب بود که من ازش سر در نمی آوردم ولی آرومم میکرد حس خوشایندی بود در جواب سوالش فقط سرمو تکون دادم
لبخندی زدو گفت:
- خوب من الان این تکون داد سرو چی تعبیر کنم خوبی یا نه؟
با صدایی که خودمم به زور می شنیدمش گفتم:
- خوبم ممنون
بالحن آرامشبخشی گفت:
- از پدیده شنیدم از اینجا خسته شدی و می خوای بری درسته
سرمو انداختم پایین و با صدای لرزون گفتم:
- آ...آره می خوام برم
نشست روی صندلی روبروم من نا خودآگاه یک قدم رفتم عقب تر چند ثانیه ای سکوت کردو گفت:
- باشه من با دکتر دادفر صحبت میکنم اگه مشکلی نبود می تونی از اینجا بری
خیلی خوشحال شدم پس به هدفم نزدیک شدم یعنی تونستم نقشمو خوب بازی کنم ولی این انگار نقش نبود خودم بودم من از پندار نمی ترسم پس یعنی این ترس لعنتیم از بین رفته بود....دوباره صداشوشنیدم رو به پدیده گفت:
- من دیگه برم به بقیه مریضا سر بزنم
و رو به من گفت:
- فعلا تا نظر نهایی دکتر دادفر همین داروهارو استفاده کن اگر تشخیص دادیم که می تونی از اینجا بری به پدیده میگم که بهت خبرشو بده....
********
((پندار))
نفس عمیقی کشیدم و نگامو از چشمای سبزش گرفتم از اتاق اومدم بیرون از یه طرف خوشحال بودم که با دیدن من عکس العملش عادی بود هر چند کمی ترس داشت که اونم عادی بود ولی اینکه به شدت قبل نبود این جای شکر داشت ...تو تمام لحظه هایی که باهاش صحبت میکردم و حرف از رفتنش از اینجا بود فقط به این فکر میکردم
اون کجا باید بره؟؟!!!

کلافه شده بودم انگار تو عین درستی همه چیز یه چیز نادرست بود یه جای قضیه می لنگید تو چشای تمنا یه حس عجیبی بود یه چیزمبهم که نمی تونستم بفهمم چیه...


تا وقتی شیفتم تموم بشه به این فکر میکردم که تمنا کجا باید بره یه چند باری هم به خودم توپیدم
-چرا من اینقدر به فکر جا و مکان این دخترم اینم یه مریض مثل بقیه چه فرقی میکنه که اینقدر ذهنمو مشغول کردم
اما نه یه صدایی بهم میگفت دارم خودمو گول می زنم من نسبت به تمنا احساس مسئولییت می کردم چرا؟خودمم نمی دونم به هزارو یک دلیل که هیچ کدومشم نمی دونستم می دونم خنده داره ولی دقیقا همین بود نمی دونستم چه مرگمه با خودم درگیر بودم که تقه ای به در خوردو دکتر دادفر وارد اتاق شد با لبخند همیشگی گفت:
- سلام عصرت بخیر دکتر پناهی
به احترامش از روی صندلی بلند شدم و متقابلا با لبخند گفتم:
- عصر شماهم بخیر زود تشریف آوردید دکتر
لبخندش پررنگ تر شدو نشست روی مبل و گفت:
- راستش نتونستم طاقت بیارم خواستم بیام ونتیجه ملاقاتت با تمنا روزودتر بشنوم
دستی تو موهام کشیدم و گفتم:
- عالی بود دکتر خوب تونسته با خودش کنار بیاد امروز وقتی باهاش روبرو شدم کمی ترس داشت ولی خوب طبیعی بود از نظر من داروها رو باید هنوز استفاده کنه اما می تونه بره
دکتر دادفر سری تکون داد و گفت :
- پس باید تشکر ویژه ای از خواهرت بکنیم چون اون تونست اعتماد تمنا رو نسبت به تو جلب کنه
به تایید حرفش سری تکون دادم و گفتم:
- بله همینطوره
ازروی مبل بلند شدو رفت سمت پرونده ها و پرونده تمنا رو کشید بیرون و در حالی که مطالعه میکرد گفت:
-من از فردا تا دوروز میرم مسافرت کاری می تونی تمنا رو مرخص کنی خودت ترتیبش رو بده
ولی حواست باشه پندار نباید ازش غافل شد بهش تاکید کن که حتما باید داروهاش رو استفاده کنه خودت می دونی که از خوردنش امتناءکنه چی پیش میاد
کمی فکر کردو ادامه داد:
- اونطور که از خودت شنیدم کسی رو نداره پس دست یه آدم مطمئن بسپارش جدا از وظایف پزشکی ما باید به وظایف انسانیمون هم درست عمل کنیم پس میدونی که نمیشه یه دختر تنها رو تو این وضعییت ول کرد به امون خدا
بازم برای تایید حرفاش سری تکون دادم و کلافه دستی تو موهام کشیدم با خودم گفتم:
- ای کاش راضی میشد همینجا بمونه من دست کی بسپارمش
دکتر دادفر بعد از دادن سفارشات لازم گفت:
-خوب پندار جان می تونی بری بسلامت
کیف و کتمو برداشتمو ازش خداحافظی کردم رفتم سمت پارکینگ و بعد نشستم توی ماشین
و موبایلمو برداشتم به پدیده زنگ زدم بعد چند تا بوق جواب داد:
- بله
سریع گفتم:
- توی پارکینگم بیا کارت دارم
و قطع کردم سرمو گذاشتم روی فرمون چندتا نفس عمیق کشیدم شاید یکم از این کلافگی کم شد ولی نشد!!!!با ضربه ایی که به شیشه خورد سرمو از رو فرمون برداشتمو به سمت شیشه برگشتم پدیده با لبخند زل زده بود به من شیشه رو کشیدم پایین و پدیده گفت:
- خدا به خیر بگذرونه دیگه چه خبره؟
-بیا بشین کارت دارم
پدیده از لحنم تعجب کرد لحظه ای با همین تعجب نگام کردو بعد ماشینو دور زد نشست کنارم
سکوت کرد و منتظر شد من حرف بزنم نفس عمیق کشیدم و به روبروم خیره شدم گفتم:
- تمنا می تونه مرخص بشه
پدیده با خوشحالی گفت:
-وای پندار واقعا ؟اگه بفهمه خیلی خوشحال میشه
کلافه سرمو تکون دادمو گفتم:
- پدیده؟اون که کسی رو نداره کجا باید بره
اینبار پدیده هم در جواب سوالم سکوت کرد وقتی سکوتش رو دیدم گفتم:
- میشه حداقل تو جواب این سوال بگی اصلا تاحالا ازش پرسیدی وقتی از اینجا میره کجا می خواد زندگی کنه
--نه خوب هیچ وقت حرفی در این مورد نزده
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
-واقعا نمی دونم چرا تاحالا ازش سوال نکردم کجا می خواد بره
نفسمو محکم دادم بیرون گفتم:
- خوب اون جایی نداره می دونی پدیده احساس میکنم نسبت بهش مسئولم باید یه کاری بکنم من ...من نمی تونم همینطور ولش کنم به امون خدا می فهمی اینو
--خوب حالا چرا عصبی میشی ؟میگم پندار یه پیشنهاد
برگشتم سمتشو گفتم:
-چی بگو
یکم فکر کردو گفت:
- چطوره تمنا بیاد خونه تو !!
با تعجب نگاش کردم و گفتم :
-چی ؟خل شدی دختر زده به سرت آره ؟اون هیچوقت قبول نمیکنه
با لبخند گفت:
- قبول میکنه یعنی من راضیش میکنم
با پوزخند گفتم:
- خوب اون بیاد خونه من پس من چیکارکنم
--خوب تو برمیگردی خونه
خیلی جدی گفتم:
-اصلا حرفشم نزن
--اصلا بذار برم با تمنا صحبت کنم ببینم چی میگه از مسافرت کذایی ماهم دوهفته ای مونده تا اون موقع پیش تمنا هستم تا بعدشم خدا بزرگه ...هان قبول؟برم راضیش کنم
کمی فکر کردم پدیده بیراه هم نمیگفت اگه تمنا با ما زندگی میکرد خیال منم راحت تر بود
دستی تو موهام کشیدمو گفتم:
-باشه قبول برو باهاش صحبت کن...


((تمنا))

منتظر پدیده بودم که بهم یه خبری بده بالاخره می تونم از اینجا برم یا نه
بی حوصله و کلافه توی اتاق قدم می زدم که در باز شدو پدیده اومد داخل با همون لبخند مهربونش با صدای شادی گفت:
-مژده بده خانمی
فهمیدم قضیه از چه قراره پس بالاخره می تونستم از اینجا برم از خوشحالی خودمو پرت کردم تو بغلش یه لحظه فکر کردم خوشحالیم برای چیه برای اینکه تا به زودی از این دنیا خلاص می شم آره حتما به خاطر همین بود با ذوق به پدیده گفتم:
- ازت ممنونم پدیده خیلی ازت ممنونم
دستمو گرفت و نشوندم روی تخت و گفت:
- برای چی دختر تو خودت خواستی که خوب بشی من چیکاره ام
سریع خم شدم طرفشو گونه اشو بوسیدم و گفتم:
-اگه تو نبودی نمی تونستم
نفس عمیقی کشیدم هه من الان دارم نقش بازی میکنم
با خوشحالی گفتم:
- خوب حالا کی می تونم از اینجا برم؟
با این حرفم پدیده زل زد تو چشمام و گفت:
-تمنا؟
سرمو به نشونه چیه تکون دادم که ادامه داد:
-یادته چند وقت پیش بهت گفتم من و پندار هیچوقت تنهات نمی زاریم
آره یادم بود که اینو بهم گفت و من اونروز چقدراحساس خوبی داشتم ولی بعد فکر کردم تا به کی آخرش که هرکدومشون باید برن پی زندگیشون اونوقت من دوباره تنها می مونم با این وضعییت همون موقع بود که تصمیم گرفتم دیگه نباشم نبودم بهتر از بودنمه
ولی خوب نمی دونستم چرا این مطلب و بهم یادآوری کرد گفتم:
- آره خوب یادمه و ازت خیلی ممنونم
لبخندی زدو گفت:
- خوب من و پندار یه تصمیمی گرفتیم که واقعا ازت حمایت کنیم تمنا جونم تو بعد اینکه از اینجا بری جایی نداری این واقعییته من و پندار می خوایم که باما زندگی کنی یعنی تو خونه پندار باشی تا بعد یه جای بهتری برات دست و پا کنه
از پیشنهادش تعجب کرده بودم نمی دونم چرا فکر اینو نکرده بودم که کجا باید برم شاید چون به مردنم فکر میکردم من که می خواستم بمیرم پس چه فرقی میکرد کجا باشم
نفس عمیقی کشیدمو با خودم گفتم:
-قبول میکنم حداقل بذار روزای آخر یکم خوش باشم فکر کنم حامی دارم کسی رو دارم که نگرانمه ...
لبخندی زدمو به پدیده چشم دوختم و گفتم:
- باشه قبول
با ذوق پرید بغلم کردو گفت:
- قربونت برم تمنا جونم
بعد سریع تلفن همراهشو از جیب مانتوش در آورد یه شماره ایی گرفت و وقتی مشغول حرف زدن شد فهمیدم که پندار برادرشه بهش خبر داد که من راضی شدم برم باهاشون زندگی کنم
نفس عمیقی کشیدم بالاخره از این زندون خلاص می شدم و می رفتم به دنیای بیرون
می رفتم تو جامعه ی گرگی که منو مثل یه بره بلعید آب از آب تکون نخورد فقط یه عمر بدبختی و در به دری برام گذاشت...تصمیم گرفتم وقتی از اینجا رفتم برم دنبال سمیه حتما ارسلان خان می دونست که اون کجاست باید سمیه رو پیدا میکردم براش نگران بودم....


((تمنا))

همه چی خیلی سریع گذشت من از اون آسایشگاه برام مثل یه زندان بود آزاد شدم
نفس عمیق کشیدم و سرمو چسبوندم به شیشه ماشین و به خیابون شلوغ و پر رفت و آمد چشم دوختم به این فکر کردم که سرنوشت اینبار منو به کجا می بره ....با صدای پدیده به خودم اومدم :
-تمنا ساکتی؟
نیم نگاهی بهش کردم و آروم گفتم:
- خوب چی بگم ؟
لبخندی زدو گفت:
- حستو از اینکه از آسایشگاه اومدی بیرون چه حسی داری؟
تو ذهنم گفتم:
- خوشحالم که به مرگم دارم نزدیک میشم
ولی خوب زبونن جواب دادم:
-خوب خوشحالم اونجا برام مثل یه زندان بود
پندار از توی آینه نگاهی بهم انداخت و گفت:
-البته باید مراقب خودت باشی اگه اینطور نباشه دوباره مجبوری برگردی همونجا
از این حرفش جا خوردم اصلا خوشم نیومد برا همین با تندی گفتم:
-من بچه نیستم که شما بهم گوشزد کنی خودم مراقب خودم هستم
دوباره از آیینه نگاهی بهم انداخت و گفت:
- امیدوارم
و ساکت شدنگاه تندی بهش کردم که از چشماش دور نموند سرمو دوباره چسبوندم به شیشه...زیاد طول نکشید که ماشین متوقف شد و در باز شد بعد از پارک ماشین پدیده در عقب رو برام باز کردواز ماشین پیاده شدم نگاهی به پندار انداختم سرش پایین بودو بی توجه به ما رفت سمت آسانسورو سوار شدپدیده با تعجب نگاهی به من کردو گفت:
- وا این چرا اینجوری کرد؟
با بی تفاوتی شونه امو انداختم بالا و گفتم:
- چی بگم برادر شماست از من می پرسی میگم شاید خوشش نمیاد من مزاحمش بشم
پدیده اخمی کردو گفت:
- دیوونه این چه حرفیه اصلانم اینطور نیست دیگه از این حرفا نشنوم بیا بریم که باید حسابی استراحت کنی
چاره ای نبود باید این وضع رو تحمل میکردم چون جایی برای رفتن نداشتم سمیه هم که معلوم نبود کجاست
وقتی سوار آسانسور شدیم رو به پدیده گفتم:
-بعد یه کم استراحت می خوام برم دنبال سمیه
پدیده سری تکون دادو گفت:
- باشه میری ولی بذار یه چند روز بگذره فکر نکنم پندار موافقت کنه
با گفتن این حرفش باز عصبی شدم و گفتم:
-من اختیارم دست خودمه ها دوست ندارم چون اومدم اینجا اختیارم دست داداشت باشه
لحنم تند بود خودمم پشیمون شدم پدیده آروم گفت:
- تمنا جان چرا انقدر عصبی هستی من که حرف بدی نزدم
همون لحظه آسانسور ایستاد اومدیم بیرون منم از لحن بدم پشیمون بودم با شرمندگی گفتم:
-ببخشیدپدیده جون یهو عصبی شدم
پدیده لبخندی زد که بیشتر شرمنده ام کردو گفت:
-اشکالی نداری خانمی درکت میکنم
به در یکی از آپارتمان ها نگاه کرد که نیمه باز بود بعد با خنده ریزی گفت:
- خدارو شکر که درو باز گذاشته حداقل
با دست به سمت در اشاره کردو گفت:
-بفرمایید به خونه داداش پندارم خوش اومدی
--اول تو برو داخل اینجوری روم نمیشه
لبخندی زدو درو کامل باز کردو رفت داخل منم پشت سرش وارد شدم
به خونه نگاهی کردم خونه ی بزرگی بود دو برابر آپارتمان سمیه پولدار بودن دیگه دارندگی برازندگی یکی مثل اینا و یکی مثل ما آهی کشیدم و گنگ به اطراف نگاه کردم وسائل خونه اش خیلی شیک بود چیزی کم نداشت به مبلهای چرم مشکی نگاهی انداختم چشمم به پندار خورد که روی مبل نشسته و سرشو به مبل تکیه داده بودچرا اینجوری بود یه لحظه خوب و یه لحظه بعد پیش خودم گفتم:
- مثلا روانشناسه خودش خدا خوددرگیریه
از این حرفم لبخندی زدم که با صدای پندار محو شد
-به چی می خندی؟
هول شدم و گفتم:
-م...من به ه..هیچی
پدیده اومد کنارم و گفت:
- بشین چرا وایستادی؟
بعد رو به پندارگفت:
- راستی پندار تا یادم نرفته تمنا امروز می خواد بره دنبال دوستش
سریع برگشتم بهش نگاه کردم ببینم عکس العملش چیه اخماش تو هم بودو با صدای محکمی گفت:
- دوستش؟؟؟منظورت همون سمیه است
نمی دونم چرا ازش ترسیدم قلبم به سرعت هزار می زد نتونستم حرف بزنم فقط سرمو تکون دادو دوباره با همون لحن محکم گفت:
- می دونی کجا باید دنبالش بگردی؟
به زور گفتم:
- آ...آررره
با صدا آب دهنمو قورت دادم و منتظر شدم ببینم چی میگه محکم تر گفت:
- خوب کجا؟!!
بهش نگاهی انداختم و با خودم گفتم من چرا باید به این جواب پس بدم ولی خوب ترجیح دادم جوابشو بدم گفتم:
-پیش ارسلان خان همون که براش کار میکردم
با اخم و اینبار با عصبانیت گفت:
- کار ؟چه کاری؟؟؟
من همه جریان رو برای پدیده تعریف کرده بودم اینکه چی شدتا به اینجا رسیدم به پدیده نگاهی کردم سرش پایین بود معلوم بود که به برادرش حرفی نزده از این بابت ازش ممنون بودم ولی خوب نمی تونستم برای پندار توضیح بدم ترجیح می دادم خود پدیده بهش ماجرا رو بگه همون موقع پدیده سرشو بلند کردو با التماس بهش نگاه کردم و ازش کمک خواستم معنی نگاهمو فهمیدو رو به پندار گفت:
- پندار جان یه چیزایی هست که من باید برات توضیح بدم
پندار همونطور که نگاهش به من بود گفت:
- خوب می شنوم
پدیده دستپاچه گفت:
- نه..نه الان نه ..یعنی منظورم اینه بدون حضور تمنا
پندار از روی مبل بلند شدو با لحن جدی و محکم تری از قبل گفت:
- خوب پس تا ندونم این ارسلان خان کیه نمی تونم بذارم شما جایی بری
چی شد این دوباره داشت برای من تصمیم میگرفت و من هیچجوری تو کتم نمی رفت با عصبانیت بلند شدو زل زدم تو چشمای خاکستریش و گفت:
- من به شما اجازه نمیدم باهام مثل یه زندانی رفتاری کنی دکترررر
دکتر و محکم تر گفتم که بدونه پیش من چه جایگاهی داره و پاشو فراتر نذاره
اونم زل زد تو چشمامو با فریاد گفت:
- منم به عنوان دکترت اجازه نمیدم بدون صلاح دید من جایی بری یا با کسی ملاقات داشته باشی
نگاهی به سرتا پام انداخت و با لحنی که من حس کردم تمسخر آمیزه گفت:
- یادت که نرفته تو هنوز بیماری!!

نگاهشو تند ازم گرفت و رفت سمت یکی از اتاقا درو چنان محکم بست که من و پدیده یه متر از جا پریدم....

در اتاق رو محکم بستم و خودمو انداختم روی تخت چند تا نفس عمیق کشیدم
تا آروم بشم واقعا برام عجیب بود من یهو چم شد چرا با تمنا اونطور برخورد کردم ولی خوب واقعا باید می دونستم کجا می خواد بره و با کی ملاقات میکنه مسئولیت اون الان دست من بودو من نمی خواستم خدای ناکرده دوباره اتفاق بدی براش بیوفتهکلافه دست بردم سمت موهاموبا کلافگی موهامو ریختم بهم که تقه ای به در خوردو بلافاصله پدیده با چهره عصبی وارد اتاق شد
و گفت:
-هیچ معلومه چت شده پندار
دستمو گذاشتم رو پیشونیمو سرمو چند بار تکون دادمو گفتم:
- نمی دونم...واقعا نمی دونم
پدیده اینبار عصبی تر گفت:
-اصلا نمی فهمم تو به جای اینکه تمنا رو درک کنی و باهاش خوب رفتار کنی بیشتر...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
-تمومش کن پدیده..من حرف حقی زدم من باید بدونم اون با کی نشست و برخاست میکنی اون فعلا تو خونه منه و اختیارش دست منه
پدیده نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:
- بهت نمی اومد اینقدر دیکتاتور باشی
یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:
-دیکتاتور نیستم به این میگن مسئولیت
خیل دوست داشتم بدونم این ارسلان که تمنا گفت کی هستش بنابراین از پدیده با کنجکاوی ادامه دادم:
-حالا این ارسلان کی هست
پدیده با یه حالت خاصی نگام کرد مطمئن نبودم ولی انگار با سوالم غمگین شدو گفت:
-مطمئنی می خوای همه چیزو بدونی
با این سوالش کنجکاوی منم بیشتر شد و سریع گفتم:
- باید بدونم پس بهم بگو...
پدیده نفس عمیقی کشیدو نشست روبروم و شروع کرد با هرکلمه ای که از دهانش خارج میشد تعجب من بیشتر میشدواز چیزایی که میشنیدم حال بدی بهم دست داد واقعا زمونه چقدر بی رحم بود چقدر بی رحم...
******
با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم ساعتها بود که بعد رفتن پدیده توی اتاق نشسته بودم
ذهنم درگیر کارای تمنا و اتفاقات بعد از اون بود نگاهی به صفحه کردم و جواب دادم:
-الو...شهیاد فقط کارتو زود بگو اصلا حوصله ندارم
شهیاد که صداش پر از تعجب شده بود گفت:
- خدایا!!!! من از دست تو سرمو به کدوم دیوار بکوبم آخه یه سلامی یه علیکی
کلافه نفسمو دادم بیرونو گفتم:
- شهیاد من جدی حرف زدما کارتو بگو...
--نه تو معلومه عصاب نداری ولی خوب من کارمو میگم
چند ثانیه سکوت کردو بعد گفت:
-پدیده حرفی نزد
-توهم وقت گیر آوردیا شهیاد نه به من چیزی نگفته فعلا کاری نداری قطع کنم
معلوم بود که از حرف زدنم ناراحت شد و با همون ناراحتی گفت:
- باشه مثل اینکه مزاحم شدم خدا حافظ
برای اینکه از این ناراحتی در بیاد آرو گفتم:
-خودم باهات تماس میگرم شرمنده شهیاد یکم ذهنم مشغوله
اینبار با شیطنت گفت:
- از کی تاحالا آقای دکتر..
عصبی گفتم:
- خوبه گفتم حوصله ندارم فعلا خداحافظ
و بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم گوشی رو قطع کردم
که پدیده صدام کرد از اتاق رفتم بیرون اول چشم چرخوندم ولی تمنا اونجا نبود انگار پدیده متوجه نگاهم شد و گفت:
- رفته تو اتاق لباس عوض کنه گیر داده حتما امروز می خواد بره دنبال سمیه میگه نمی خواد اینجا بمونه صدات کردم که بگم باهاش بری
سری تکون دادمو گفتم:
-باشه من تو پارکینگ منتظرم بگو بیاد تا باهم بریم
به جای پدیده تمنا جواب داد:
- مزاحم شما نمیشم آقای دکتر
زل زدم تو چشماش وبا تحکم گفتم:
-پایین تو ماشین منتظرم

بدون اینکه بهش اجاز حرف زدن بدم از در رفتم بیرون....


توی ماشین منتظرش نشسته بودم چند دقیقه بعد از من اومدو توی ماشین نشست بدون اینکه هیچ حرفی بزنه نگاهی بهش انداختم سرش پایین بود با انگشتای کشیده دستش بازی میکرد
این نشون میداد که خیلی مضطربه نفسمو محکم دادم بیرون و ماشین روشن کردم ورفتم طرف محله ای که قبلا پیاده اش کرده بودم تو ماشین فقط سکوت بودو سکوت حوصله آهنگ گوش کردن هم نداشتم چند بار خواستم دستگاه پخش و روشن کنم ولی پشیمون شدم انگار به این سکوت احتیاج داشتم ذهنم کاملا درگیر تمنا بود و حسابی کلافه بودم نیم نگاهی بهش کردم که دیدم داره نگاهم میکنه سری تکون دادم و گفتم:
- چیزی شده؟
نگاه ازمن گرفت و به اطراف نگاه کردو گفت:
-داریم کجا می ریم؟
پوزخندی زدمو گفتم:
- خوب معلومه جایی که قبلا زندگی میکردی
با شک گفت:
-و..ولی تو از کجا می دونی ارسلان خان اونجا زندگی میکنه
شونه ای انداختم بالا و گفتم:
- خوب حدس زدم
بهش چشم دوختم و گفتم:
- یعنی داریم اشتباه میریم؟
به صندلی تکیه دادو و به بیرون نگاه کرد آروم وزمزمه وارگفت:
-یادتونه اون شب کجا منو پیاده کردین؟
سری به نشونه مثبت تکون دادمو گفتم:
-آره یادمه
-پس وقتی به اون کوچه رسیدین بپیچین دست چپ
و نفس عمیقی کشید که بیشتر شبیه یه آه دردناک بود
وقتی دیدم که آه کشید انگار قلبم فشرده شد یه دختر بیست ساله و اینقدر غم !!!
البته برای من عادی بود روزی چندین بار با یه همچین آدمایی برخورد داشتم اما تمنا؟!!
با خودم گفتم:
-خوب تمنا چی اونم یه مریض مثل بقیه
اما یه صدایی بهم می گفت:
-اون با بقیه فرق داره
میون عقل و اون صدا در جدال بودم که دوباره صداشو شنیدم خیلی غمگین و آروم:
-می دونی یه وقتایی آرزو می کنم ای کاش..ای کاش...
منتظر بودم ادامه بده ولی چیزی نگفت و من با کنجکاوی پرسیدم:
-ای کاش چی؟
برگشتم و نگاهش کردم داشت گریه میکردو با دیدن اشکاش اخمام رفت توهم عصبی و کلافه گفتم:
-گریه ات برای چیه خوب اگه حرفی تو دلته بگو یادت که نرفته من دکترتم و محرم اسرارت
حرفی نزد سکوت کرد و دوباره برگشت سمت پنجره و به بیرون چشم دوخت
به اطراف نگاهی کردم تقریبا تو محل مورد نظر بودیم می دونستم الان ذهنش درگیره و شاید اتفاقاتی که براش افتاده دوباره آزارش بده برای اینکه ذهنش و منحرف کنم گفتم:
- گفتی کدوم طرف برم
-چپ
رفتم سمت چپ و تقریبا چندتا ته کوچه رفتم که گفت:
-همین جا نگه دار
زدم رو ترمزو به تمنا نگاه کردم چشم دوخته بود به سمت راستش که یه کوچه بن بست
آروم گفتم:
- همین جاست
در حالی که در ماشین و باز میکرد گفت:
-آره
و از ماشین پیاده شد منم ماشینو خاموش کردم و پیاده شدم وقتی در ماشین و بستم برگشت طرفمو گفت:
-من ...من خودم تنها میرم
بهش نگاه کردم و فاصله اش باهام کم بود معلوم بود استرس داره صداش لرزون بود انگار خودشم می لرزید یه قدم دیگه رفتم طرفشو روبروش ایستادم و زل زدم تو چشماش و گفتم:
-من نمی تونم بذارم تنها بری تمنا اینو بفهم تو حالت خوب نیست
سرشو تکون داد و گفت:
-نه ...من خوبم آره خوبم
راه افتاد بعد از چند قدم روبروی دری ایستاد و دوباره به من نگاه کرد و منم رفتم سمتش کنارش ایستادم زل زد تو چشمام تو چشماش یه چیز خاص بود که من نمی تونستم درکش کنم با نگرانی گفتم:
- خوبی؟
حرف نزد فقط سرشو تکون داد و من گفتم:
- باهات میام تمنا نمی زارم تنها بری اون تو
نگاهشو ازم گرفت و زنگ زد و بعد از چند ثانیه چند ضربه به در زد انگار یجور رمز بود زیاد طول نکشید که صدای کلفت و خش دار یه مرد رو شنیدم:
-کیه؟
و بعد در باز شد یه مرد هیکلی جلوی در نمایان شد وقتی نگاهش به تمنا افتاد لبخندی گوشه لباش نشست ولی وقتی متوجه من شد سریع اون لبخند تبدیل به اخم غلیظی شد به تندی رو به تمنا گفت:
-بهت نمی اومد آدم فروش باشی بعد این همه مدت ...
تمنا میون حرفش پریدو با صدای لرزون گفت:
-نترس آشناست می خوام ارسلان خان رو ببینم
مرد چشم غره ایی به من رفت و به تمنا گفت:
-باید بدون این بیایی تو فهمیدی
به جای تمنا من جواب دادم:
- نه منم باید باهاش بیام
با تحکم گفت:
-همین که گفتم
خواستم جوابش رو بدم که که تمنا با التماس بهم نگاه کردمعنی نگاهش این بود که بذارم تنها بره ولی آخه چطور ممکن بوداگهحالش بد میشد چی؟ تو همین فکرا بودم که صداشو شنیدم :
- بذار برم خواهش من باید بدونم سمیه کجاست
لحنش اونقدر غمگین و کلافه و ملتمسانه بود که دیگه مخالفتی نکردم نگاهشو ازم گرفت و مرد از جلوی در رفت کنارو تمنا وارد شد وقتی مرد می خواست درو ببنده یهو گفتم:
- تمنا
برگشت و نگام کرد من خیلی آروم و زمزمه وار گفتم:
-مراقب خودت باش بیرون منتظرم
آروم تر از من گفت:
- باشه
و رفت و مرد هم درو بست به در بسته نگاهی انداختم و دستمو مشت کردم و کلافه کوبوندمش به دیوارو زیر لب غریدم :
-اه...لعنتی!!!!!


((تمنا))

در که بسته شد با ترس برگشتم و به در بسته نگاه کردم چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم
مسلط بشم همش با خودم میگفتم:
-چیزی نیست اینا کاری به من ندارن همه چی خوب پیش میره ارسلان خان مرد خوبیه..هه آره مرد خوبیه!!!!!
صدای مرد منو به خودم آورد :
- معطل چی هستی زود برو پیش ارسلان خان و کارتو بگو دیگه
با ترس بهش نگاه کردم و سری تکون دادم مرد از کنارم رد شدو رفت سمت اتاق ارسلان خان بعد از چند دقیقه اومد بیرون با صدای خشک و خشنش گفت:
- برو تو...
آب دهنم رو قورت دادم انگار سرم گیج می رفت دستمو گرفتم به دیوار تا بتونم خودم کنترل کنم
آروم آروم رفتم سمت اتاق ارسلان خان یهو همه چی عین یه فیلم سینمایی رو دور تند از جلوی چشمام رد شد از روزی که احمد منو آورد اینجا برای گرفتن پول تا اون اتفاق لعنتی ...
چشمامو چند بار باز و بسته کردم تا اون تصاویر از ذهنم دور شه که با شنیدن صدای ارسلان خان حواسم کاملا جمع شد
-سلام تمنا خانم...تشریف نمیارید نزدیک تر تا چشممون به جمالتون روشن شه بعد مدت ها...
حرفش کاملا کنایه آمیز بود نفسمو محکم دادم بیرون و کمی به خودم جرات دادم رفتم نزدیک تر و با من من گفتم:
-س..سلام ...ارس..لان..خان
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:
- علیک چه عجب راه گم کردی
سرمو انداختم پایین و گفتم:
- مشکلی برام پیش اومد نشد یه مدت بیام
با شک گفت:
- مشکل؟چه مشکلی؟
خوب حالا چی داشتم که بگم می گفتم بهم تجاوز شده نه...نمی تونستم که بگم
سرمو گرفتم بالا و آروم گفتم:
- تصادف کردم...
متفکرانه سری تکون دادو گفت:
- سمیه خیلی دنبالت گشت ولی هیچ اثری ازت نبود
با شنیدن اسمش سریع گفتم:
- اتفاقا منم برای همین مزاحمتون شدم اومدم که آدرس جدید سمیه رو بگیرم
عمیق نگاهم کرد به طوری که زیر نگاهش معذب شده بودم و ارسلان خان زمزمه وار گفت:
-یعنی تو نمی دونی سمیه کجاست؟
--خوب نه نمی دونم به خونه قبلیش سری زدم ولی نبود همسایه اش گفت که از اونجا رفته ...
سری تکون دادو نفس عمیقی کشیدو گفت:
-بعد چند روز که ازت خبری نشد اومدو گفت که تو ناپدید شدی هیچ اثری ازت نیست
حالش اصلا خوب نبود مدام گریه میکردو می گفت اگه بلایی سرت اومده باشه مقصر اونه
چون تو نمی خواستی اونروز برای کار بری و سمیه به زور فرستادت تا بتونی بدهیت رو به من همون روز صاف کنی...دوباره رفت و دنبالت گشت ولی هیچی به هیچی اومدو بدهی باقی مونده تورو به من دادو گفت صاحبخونه جوابش کرده و داره میره جایی دیگه ای
خونه اش رو عوض کرد هفته پیش وقتی میره سرکارش گیر می افته و می ندازنش زندان
و ....
به اینجا که رسید سکوت کرد منتظر بودم بدونم چه بلایی سر سمیه اومده چی شده یعنی الان سمیه زندان بود خدای من!
با تردید پرسیدم:
-خوب..الان زندانه؟
سری تکون دادو گفت:
-نه
-پس کجاست؟
کلافه دستی پشت گردنش کشیدو گفت:
-دوروز پیش بچه ها خبر آوردن که تو زندان خودکشی کردو مرده!!



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار