رمان تمنا


هنوز آروم نشده بودم که گوشیم دوباره زنگ خورد با عصبانیت به صفحه نگاه کردم
مامان بود تعجب نکردم حتما حرفام به گوشش رسیده بود گوشی رو جواب دادم اینطوری بهتر بود با همون جدیت جواب دادم:
-بله!
صدای عصبی مامان رو شنیدم:
-پسره دیوونه من به تو چی بگم هان من به تو چی بگم؟
خونسرد گفتم:
-سلام مامان اتفاقی افتاده چی می خوای بگی؟
بازم عصبی گفت:
-خودتو به اون راه نزن پندار...
مکثی کردو گفت:
-الله اکبر ...برای چی با دختر مردم اونطوری حرف زدی؟
با همون خونسردی گفتم:
- چطوری حرف زدم ؟
مامان ایندفعه با فریاد گفت:
-حرص منو در نیار پندار اونطوری خونسردم حرف نرن
تو آبروی منو پدرت رو پیش خونواده آتوسا بردی
کلافه دستی تو موهام کشیدمو با حرص گفتم:
- مادر من شما چرا نمی خوای قبول کنی
من و آتوسا مثل دوتا خط موازی هستیم و بهم نمیرسیم
ازتون خواهش میکنم اینو درک کنین
مامان من بهش هیچ علاقه ای ندارم
خیلی دوست دارین منو به خاک سیاه بنشونین خیلی دلتون می خواد
من و آتوسا بریم زیر یه سقف و بعد یه مدت طلاق.....
مامان پرید وسط حرفمو گفت:
-تو از کجا می دونی علم غیب داری من و پدرت میگیم اون برای تو مناسبه
پس هست به من و پدرت اطمینان نداری؟
نفسمو محکم دادم بیرون و گفتم:
-چرا مادر من دارم اطمینان دارم ولی ازتون خواهش میکنم
در مورد زندگیم بذارین خودم تصمیم بگیرم چندبار بگم آخه
من می خوام شریک زندگیمو خودم انتخاب کنم
مامان گفت:
-اینطوری پشت تلفن نمیشه پندار من قانع ات کنم که آتوسا مناسبه تو هستش
پس همین الان پا میشی میای اینجا تا من و پدرت باهات حرف بزنیم فهمیدی
دستامو از زور عصبانیت مشت کردم و روی میز فشار دادم و گفتم:
-باشه میام به احترام اینکه پدرومادرم هستین
ولی من حرفم همونه عوضم نمیشه
مامان فقط گفت:
-منتظرتم همین الان بیا
و تماس قطع شد......


تماس که قطع کردم دکتر دادفر هم رسید از پشت میز به احترامش بلند شدم و با صدای رسائی گفتم:
-سلام دکتر
مثل همیشه شادو سرحال بود کیفشو گذاشت رو میزو اومد سمتم و دستشو به طرفم دراز
کردو با صدای شادش گفت:
-سلام دکتر جان از بیمارمون چه خبر امروز باهاش صحبت کردی ؟
دستش رو به گرمی فشردمو با تاسف سری تکون دادم و گفتم:
-نه متاسفانه دکتر با وجود اینکه پدیده کلی هم باهاش صحبت کرده بودو اعتمادش رو جلب کرده بود ولی بازم نشد
با تعجب گفت :
-چرا حالتهاش چطور بود؟
-هیچی وقتی منو دید پشت پدیده قایم شدو بعدم از هوش رفت
دکتر سری تکون دادو متفکرانه گفت:
-خوب اینکه دادو بیداد راه ننداخته و حالات عصبی بهش دست نداده میشه گفت که کار پدیده
خوب بوده یعنی تا حدودی تونسته روی تمنا تاثیر مثبت بذاره و اعتمادشو جلب کنه
و این عالیه حتم دارم دفعه بعد بتونی راحت باهاش صحبت کنی
نفسمو محکم دادم بیرون و گفتم:
- امیدوارم دکتر راستی تمنا به پدیده آدرس دوستشو داده الان پدیده رفت سراغش
دکتر دادفر مکثی کردو بعد گفت:
- خوب این عالیه می تونه در حضور پدیده و دوستش باهات ملاقات کنه با احساس آرامش بیشتری!
با تکون دادن سرم حرفشو تائید کردم و گفتم:
- خوب دکتر اگر امری نیست من برم
-نه به سلامت موفق باشی
-ممنون و خدا حافظ
پشت میز نشست و گفت:
- خدا نگهدار
از آسایشگاه اومدم بیرون میدونستم تا چند ساعت دیگه کلی باید با بابا و مامان
جروبحث داشته باشم آخه من نمی دونم خانواده سعادت یهو از کجا پیداشون شد
شدن بلای جون من بدبخت ...ماشین به سمت خونه حرکت دادم و تو راه کلی فکرمو جمع
و جور کردم تا بتونم از پسشون بربیام رسیدم خونه ماشین و جلوی در پارک کردم و پیاده شدم
اونشب بعد از اون دعوا کلید خونه رو گذاشتم و اومدم بیرون از اون خونه دکمه آیفون رو فشردم و بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شدو وارد حیاط شدم با دیدن آتوسا جلوی در ورودی بی نهایت تعجب کردم این دختر عجب رویی داشت به چه قیمتی غرورشو زیر
پا میزاشت و باز به من آویزون میشد ...
متوجه من شد و از اون فاصله برام دستی تکون داد و آروم آروم اومد سمتم
کلافه دستی به موهام کشیدم و نفسمو محکم دادم بیرون دیگه چیکار باید میکردم
که این دست از سرم برداره ای خدا ....
وقتی بهم رسید لبخندی زدو گفت:
-سلام پندار جان خوبی خسته نباشی
دهنم از تعجب باز مونده بود اون حرفایی که من چند ساعت پیش به این زدم به هرکی میگفتم رفته بود پشت سرشم نگاه نمی کرد این دیگه کیه؟!
با همون تعجبم گفتم:
-تو...تو...اینجا چیکار میکنی
چینی به ابروهاش دادو گفت:
-وااا پندار جون پس کجا باید باشم خودت زنگ زدی به آتی جون که بیام اینجا
چشام دیگه از زور تعجب گرد شده بود گفتم:
- من من کی همچین درخواستی از مامان داشتم که خودم خبر ندارم!!!


آتوسا یه تای ابروی نازکشو انداخت بالاو گفت:
-خود آتی جون بهم گفت ....
با صدای مامان دیگه حرفشو ادامه ندادو هر دو به طرف مامان برگشتیم
با لبخند اومد طرفمون و گفت:
- سلام پندار جان آتوسا از کی منتظرته بریم داخل خوب نیست سرپا ایستادیم اینجا
عصبی نگاهی به مامان کردم و گفتم:
- سلام نه ممنون همین جا خوبه
مامان دور از چشم آتوسا چشم غره ای بهم رفت و دوباره گفت:
- بیایین داخل
و خودش جلو تر از ما راه افتادآتوسا با لبخند نگاهی به من کردو من به جای لبخند اخمی
کردم و رفتم سمت درورودی معنی کارای مامان رو نمیفهمیدم اینهمه اصرار
برای چی زنگ زده بود به آتوساو گفته بیاد اینجا
وقتی وارد سالن شدم بابا روبروی من روی یکی از مبل ها نشسته بود
با دیدنش رفتم طرفش و سمتش دست دراز کردم از جاش بلند شد دستمو به گرمی فشرد
و من بالبخند گفتم:
-سلام بابا خوب هستین
سری تکون دادو خیلی عادی گفت:
-ممنون
و نشست هرچند که تو آخرین دیدارمون برخوردی خوبی باهم نداشتیم ولی خوب
ادب حکم میکرد که بهش احترام بذارم هرچی که بود اون پدرم بودو نمی تونستم بهش
بی احترامی کنم روی مبل دونفره روبروی بابا نشستم و بلافاصله آتوساهم کنار من نشست
میشه گفت بهم چسبید !!واقعا این دختر ادب و احترام سرش نمی شد هرچی بیشتر
پی به این خصوصیات بدش می بردم مصمم تر می شدم برای مخالف با ازدواجمون
از اینکه چسبیده بهم نشسته بود خیلی معذب بودم با اخم و خیلی تند از روی مبل بلند شدم
که آتوسا فوری گفت:
- کجا؟!
بی تفاوت برگشتم نگاش کردم و با دست به مبل یه نفره کنار بابا اشاره کردم
و گفتم:
-میرم اونجا بشینم اجازه هست؟!
و پوزخند زدم متوجه دلیل کارم شد چون قیافه اش بدجور رفت توهم و پکر شد منم بی توجه
رفتم روی مبل یه نفره نشستم که مامان هم اومد کنار آتوسا نشست همه ساکت بودن
هیچکی حرفی نمی زد جو کلا سنگین بود باید خودم شروع میکردم اول به بابا نگاه کردم
خیلی خونسرد مشغول خوردن میوه بود و بعد به مامان نگاهی انداختم آتوساهم زل زده بود به من.... نگاه ازش گرفتم و رو به مامان گفتم:
-خوب مثل اینکه کارم داشتین زنگ زدین گفتین بیام آماده ام که بشنوم
و مامان با شنیدن این حرفم با چشم و ابرو به آتوسا اشاره کرد و آتوسا هم متعجب به من
نگاه میکرد از این حالت ها اعصابم بهم ریخته بود رو به بابا کلافه گفتم:
- بابا شما نمی خوای چیزی بگی؟
بابا چاقوی توی دستشو گذاشت تو پیش دستی و گفت:
-چی می خوای بدونی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-اینکه دلیل اینهمه اصرارشما برای ازدواج من و آتوسا خانوم چیه می خوام بدونم چرا با اینکه
من هیچ علاقه ای به آتوسا خانوم ندارم شما اینهمه اصرار دارین به این ازدواج ؟!
مامان همچنان برام چشم و ابرو میومدآتوسا با شنیدن این حرفم چشماش گرد شده بود
از تعجب وقتی نگاه متعجبش رو دیدم با لحن کاملا جدی گفتم:
- آتوسا خانوم من از طرف پدرو مادرم ازتون معذرت می خوام که به شما گفتن بیاین اینجا ولی من حرفم همونیه که
چندساعت پیش پشت تلفن بهتون گفتم نمی گم که چیزی کم دارین یا عیب و ایرادی دارید
نه اصلا حمل بر بی ادبی نشه ولی متاسفانه یا خوشبختانه من می خوام با کسی ازدواج
کنم که بهش علاقه دارم
آتوسا با این حرفام از عصبانیت صورتش قرمز شده بود و رو به مامان کردم که حرف بزنم
ولی بابا اجازه ندادو گفت:
- پندار برای چی با آتوسا اینطور صحبت میکنی علاقه ندارم یعنی چی
شما دوتا به نام هم هستید از وقتی که آتوسا به دنیا اومد به نام تو شد
و تو باید باهاش ازدواج کنی
پوزخندی زدم و با حرص گفتم:
-شرمنده ام بابا ولی اینجا پای دوتا آدم و یه عمر زندگی درمیونه ملک و املاک نیستش
که شما میگین آتوسا رو به نام من زدید برای ازدواج من بایدی وجود نداره
بابا ایندفعه با عصبانیت گفت:
- پسر خیلی گستاخ شدی من به تو اجازه نمیدم که با آتوسا اینطور رفتار کنی مگه ما
مردم رو مسخره کردیم یه روز بگیم دخترتونومی خوایم فردا بگیم نمی خوایم
باز با جدییت گفتم:
- شرمنده بابا من بچه نیستم که شما برام تصمیم بگیرین باور کنین اگه ذره ای به آتوسا خانوم علاقه داشتم و ایشون برای زندگی با خودم مناسب میدیدم حرفی نداشتم
ولی من معیارهایی برای ازدواج در نظر دارم که آتوسا خانوم اون معیارهارو ندارن
این بار آتوسا با عصبانیت مثل فنر از جاپریدوفریاد زد:
- اینجا دیگه جای من نیست بهتره من برم...میدونی چیه آقا پندار شما راست میگی
منم الان که فکر میکنم میبینم شما معیارهایی کسی که من می خوام باهاش زندگی کنم رو نداری اصلا لیاقت منو نداری
پوزخندی زدمو خیلی خونسرد گفتم:
- بله شما درست می فرمایید خدارو شکر که زود فهمیدید
پشت چشمی نازک کردو بدون خداحافظی از در بیرون رفت
ایندفعه نوبت مامان بود با عصبانیت بهم توپید:
-این چه کاری بود هان پسره ی گستاخ
تو چشای مامان خیره شدم و گفتم:
- مادر من... اگه بخوام برای آینده ام خودم تصمیم بگیرم گستاخیه؟ آره من گستاخم
اگه بخوام شریک زندگیمو بدون دخالت شماها انتخاب کنم از نظر شما گستاخیه؟ آره باز من گستاخم
نگاهی به هردوشون کردم و گفتم:
- برای چندمین بارو آخرین بار میگم من زیر بار این ازدواج زورکی نمی رم
من به آتوسا هیچ علاقه ای ندارم و می خوام با کسی ازدواج کنم که خودم انتخابش میکنم
امیدوارم دیگه مجبور نباشم دوباره براتون تکرار کنم اگه بی ادبی کردم ببخشید چون مجبورم
پای آینده ام و زندگیم در میونه نمی تونم ساکت بشینم ....خدانگهدار
رومو از هردوشون گرفتمو به سمت در ورودی رفتم که با صدای فریاد بابا سرجا میخکوب شدم:
-پسره ی بی لیاقت تو لایق خانواده سعادت نیستی و همچنین لایق فرزندی من
تو برای من مردی من از این لحظه به بعد پسری به اسم پندار ندارم پندار برای من مرده می فهمی مرده!!!
سری از روی تاسف تکون دادم کلافه دستی به موهام کشیدم بدون حتی نیم نگاه دیگه ای
به پشت سرم از خونه پدریم خارج شدم ........


((تمنا))

مثل همیشه توی اون چهار دیواری نشسته بودم و انتظار میکشیدم انتظار اینکه یکی این درو باز کنه و بیاد داخل نمی دونستم ساعت چنده از پدیده هم خبری نبود دلهره داشتم نگران بودم اگه ..اگه سمیه می فهمید چه بلای سرم اومده اصلا دیگه تو روی من نگاه میکرد دیگه من براش مثل قبل یه دوست خوب محسوب می شدم کلافه بودم روی تخت نشسته بودم و زانوهام و جمع کردم تو شکمم و دستمو بردم سمت پاهام و با انگشتای پام بازی میکردم که تقه ای به در خورد نگامو برگردوندم سمت در باز شدو پدیده با چهره همیشه مهربونش اومد داخل خوشحال شدم الان بعد اینهمه مدت سمیه رو هم میبینم منتظر بودم سمیه پشت سر پدیده بیاد داخل
ولی پدیده تنها اومد و درو بست و خبری از سمیه نبود نگاه متعجب و پرسشگرمو دوختم بهش با لبخند اومد طرفم و دستمو گرفت و با صدای آروم و مهربونش گفت:
-سلام تمنا جونم ببخش دیر کردم
در جوابش فقط یه کلمه از دهنم خارج شد:
-سمیه!!!
بهم نگاه کرد زل زدم تو چشاش از چشماش هیچی نمی تونستم بفهمم معنی نگاهش و درک نمی کردم منتظر بودم حرفی بزنه خبری از سمیه بهم بده بالاخره زبون باز کردو گفت:
-تمنا جون اون آدرسی که بهم دادی رفتم ولی دوستت اونجا نبود یعنی از اونجا رفته بود
با تعجب بیشتری به پدیده چشم دوختم ازش پرسیدم:
-تو مطمئنی به همون آدرس رفتی ؟
سرشو به علامت مثبت تکون دادو گفت:
-آره هونجا بود آدرس سرراست بود اتفاقا ولی هرچی زنگ زدم کسی جواب نداد
زنگ خونه همسایه رو زدم که گفت :
-دوهفته پیش از اینجا رفته هیچ آدرس هم ازش نداشت
گیج بودم واقعا نمی دونستم باید چی میگفتم سمیه جایی رو نداشت کسی رو نداشت
پس کجا رفته بود شاید اون ارسلان خان نامرد ازش خبری داشت ولی تا وقتی که اینجا بودم
نمی تونستم برم سراغش از سمیه خبر بگیرم می خواستم زودتر از اینجا خلاص شدم
از اینجا می رفتم کجا باید زندگی میکردم کجارو داشتم که برم کی رو داشتم که پشتم باشه
با این فکرا اشک از چشام جاری شد پدیده متوجه اشکام شدو اومد سمتم بغلم کردو گفت:
-تمنا جونم چرا گریه میکنی دختر به خاطر سمیه خوب میگردیم پیداش میکنیم اینکه ناراحتی نداره
گریه ام شدت گرفت و با هق هق گفتم:
-هم به خاطر سمیه هم به خاطر بی کسیم
پدیده من کی از اینجا میرم
منو از خودش جدا کرد در حالی که اشکامو پاک میکرد گفت:
-هروقت که حالت خوب بشه عزیزم
نالیدم:
-خوب کی حالم خوب میشه؟
پدیده خندیدو گفت:
-غر غرو شدی تمنا ...بستگی به خودت داره عزیزم تمنا تو باید باور کنی زندگی هنوز در جریانه
بهش نگاه کردم و با پوزخند گفتم:
- نه برای من مردم اینجا بفهمن چه بلایی سرم اومده تف میکنن تو صورتم باهام مثل یه تیکه آشغال رفتار میکنن
پدیده اخمی کردو گفت:
- این چه حرفیه دختر خوب....
پریدم میون حرفشو گفتم:
-پدیده این حقیقته روزگار زندگیمو تباه کرد اوضاع زندگیم باعث شد برم تو یه راهی که دیر یا زود یه همچین بلایی سرم میومد من بهش فکر نکرده بودم .....
تو چی میفهمی از بدبختی نداری دختر... از بی کسی از اینکه نون شب نداشته باشی بخوری
اینکه به خاطر یه لقمه نون بابای مریضت باید بره حمالی چی می فهمی
وقتی مادرت درد بکشه جلو چشمت و تو نتونی ببریش دکتر چرا چون پول نداری
به صورت پدیده نگاه کردم اونم داشت اشک میریخت پوزخندی زدم بهش و گفتم:
-میبینی تحمل شنیدنشم نداری خدا نیاره روزی رو که از نزدیک لمسش کنی
پدیده اشکاشو پاک کردو گفت:
- تو درست میگی تمنا ولی اینکه من اینجوری بزرگ شدم و تو اونجوری دست من و تو نبوده حالا که من درکت میکنم می فهممت پس کمکت می کنم مطمئن باش من و پندار هیچوقت تنهات نمی زاریم
به روش لبخند زدم و گفتم:
-تو این دنیای پر نامرد گفتن این حرفا از زبون هفت پشت غریبه هم یه دنیا ارزش داره
ممنونم....
دوباره بغلم کردو گفت:
-دختر من حرفی که زدم پاش وایستادم تا آخر دنیام پشتتم
نمی دونم حرفاش و باید باور میکردم یا نه یعنی روزگار بالاخره به روم لبخند زده بود

مطمئن نبودم .....


وقتی از خونه خارج شدم نیم نگاهی به ساختمون انداختم ایندفعه انگار با دفعه قبل فرق میکرد
اونبار من خودم از خونه زدم بیرون ولی این بار بابا طردم کرد گفت که دیگه منو نمیشناسه ولی با
تمام این حرفا من سرحرفم هستم من خودم شریک زندگیم رو انتخاب میکنم واونام مجبورن که قبول کنند بالاخره کوتاه میان....
نگامو از خونه گرفتم و به سمت ماشین رفتم که دیدم شهیاد به ماشین تکیه داده و زل زده به من حالتش یه جوری بود یه ابروشو انداخته بود بالا و خیره شده به من رفتم سمتش و روبروش ایستادم و بلند گفتم:
-سلام اینجا چیکار میکنی؟
انگار که تو فکر بود و اصلا تو این دنیا نبود با شنیدن صدام از جاش پرید و گفت:
-وای ...سلام پسر تو نمیگی من سکته میکنم می افتم رو دستت یه اهمی یه اوهمی
از حرفش خنده ام گرفت و با همون خنده گفتم:
-دیوونه خوب زل زده بودی به من فکر کردم حواست هست
نگام کردو گفت:
-آره حواسم بود ولی اینجا نبود
با شیطنت گفتم:
-کجا بود؟
یکم نگاهم کردوبعد خونسرد گفت:
-به تو ربطی نداره !یعنی داره ها ولی الان نداره هروقت ربط پیدا کرد میام بهت میگم
رومو ازش گرفتمو ماشینو دور زدم درو باز کردم نشستم که اونم نشست تو ماشین
برگشتم سمتش گفتم:
-کجا؟
به روبروش خیره شدو گفت:
-باهات میام آسایشگاه
یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:
-آسایشگاه برای چی؟
همونطور که به روبروش خیره شده بودگفت:
-میام تمنا رو ببینم
نه این واقعا مشکوک بود تمنا رو برای چی ببینه نمی دونم چرا یهو اعصابم ریخت بهم
و خیلی تند بهش گفتم:
-اونو براچی می خوای ببینی لازم نکرده برو پایین
برگشت سمتم و با تعجب بهم خیره شدو گفت:
-پسر چرا جوش میاری شوخی کردم بابا همینطوری حوصله ام سر رفته می خوام بیام باهات
کلافه شده بودم از این کاراش دستی تو موهام کشیدم و گفتم:
-من میرم خونه امشب شیفتم نیست
انگاری ناراحت شد شهیاد رو خوب میشناختم بیست سال باهم بودیم با روحیاتش
آشنا بودم فهمیدم کلافه است انگاریه حرفی تو نگاشه مشکوک نگاش کردمو گفتم:
-شهیاد توچه؟
بهم خیره شدو گفت:
-هیچی چطور مگه؟
ماشینو روشن کردم و حرکت کردم در همون حال گفتم:
-میریم خونه من..من امشب باید بفهمم تو چه؟
هیچی نگفت سکوت کرد انگار خودشم می خواست حرف بزنه ..تو سکوت رانندگی میکردم که صداشو شنیدم:
-راستی یادم رفت بپرسم چطور شد اومده بودی خونه مگه تو قهر نبودی
دنده عوض کردمو حواسمو دادم به رانندگی و گفتم:
-خود مامان امروز زنگ زد که بیام....
کلافه ماجرا رو براش تعریف کردم و شهیاد بعد شنیدنش با تعجب گفت:
-یعنی واقعا بابات به خاطر آتوسا از خونه طردت کرد
فقط سرمو تکون دادم و اون ادامه داد:
-پس کارت حسابی سخت شد حالا باید بگردی یه دختر همه چی تموم پیدا کنی
تا اینا از خرشیطون پیاده بشن...
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-ای بابا اینا بی خیال این دختره بشن اصلا ازدواجو بیخیال...
همون لحظه رسیدیم در پارکینگ رو با ریموت باز کردم ورفتم تو پارکینگ بعد از پارک از ماشین پیاده شدمو روبه شهیاد گفتم:
-خوب بریم بالا یه شام سفارش بدم بعد مدتها بشینیم باهم دردو دل کنیم

دستی تو موهاش کشیدو فقط سرشو تکون داد......

کلافه بود و منم کنجکاو بودم دلیل این کلافگی رو بفهمم تا حالا شهیادو اینقدر سردر گم
ندیده بودم نگاهمو ازش گرفتم و رفتم سمت آسانسور اونم دنبالم راه افتاد
تا آپارتمانم سکوت کرده بود و سرش پایین بود ....
در آپارتمانو باز کردم رفتم کنار تا داخل بشه نگاهی بهم کردو رفت داخل رو اولین مبل ولو شد
در ورودی رو بستمو رفتم سمت تلفن و به شهیاد گفتم:
- خوب چی می خوری سفارش بدم
آروم گفت:
-فرقی نمیکنه هرچی خودت خوردی
سری تکون دادمو شماره نزدیک ترین رستوران رو گرفتم و دو پرس چلو کباب سفارش دادم
بعد رفتم تو آشپز خونه و مشغول دم کردن چای شدم که شهیاد بلند خندید با تعجب برگشتم
سمتش دیدم تکیه داده به اپن با لبخند داره نگام میکنه با همون تعجب گفتم:
-رو آب بخندی چته؟
--هیچی خونه دار شدی برا خودت
شونه ای انداختم بالا و گفتم:
-چه میشه کردمثل اینکه باید عادت کنم
قوری رو گذاشتم رو کتری و از آشپزخونه اومدم بیرون روی مبل نشستم و به شهیاد گفتم:
-خوب نمی خوای بگی چه مرگته
ابرویی انداخت بالا و گفت:
-نه بعد از شام بهت میگم بذار حسابی انرژی کسب کنم
لبخندی زدمو گفتم:
-باشه هرجور میلته گوش من آماده شنیدنه
شهیاد سری تکون دادن و موبایلش رو برداشت و مشغول بازی شدو منم تلویزیون روشن کردمو کانالارو بالا پایین میکردم که آیفونو زدن کنترل رو گذاشتم روی میز از رو ی مبل بلند شدم در حالی که به سمت آیفون می رفتم گفتم:
-غذام اومد
درو باز کردم و رفتم پایین تا غذا رو تحویل بگیرم ...بعد از تحویل غذا اومدم بالا دیدم شهیاد میز
و چیده لبخند زدم و گفتم:
-نه مثل اینکه توهم خونه داریت خوبه
برعکس همیشه باهام کل کل نکرد فقط نگام کردو آروم گفت:
-مردم از گشنگی کم حرف بزن
نفسمو محکم دادم بیرون و غذا هارو گذاشتم رو میز توی سکوت غذا خوردیم من مدام به این فکر میکردم که شهیاد چرا تو همه و دلیلش چیه ولی هرچی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم بعد از غذا ظرفا رو جمع کردم و شستم شهیادم بدون حرف از آشپزخونه رفت بیرون منم دوتا چایی ریختم و رفتم کنارش نشستمو گفتم:
-خوب حالا دیگه وقتشه شامتو خوردی انرژی هم به میزان لازم کسب کردی بنال چته دیگه جون به لب شدم پسر
سرشو بلند کردو چندثانیه زل زد به چشامو گفت:
-پندار چقدر منو قبول داری؟
خندیدمو گفتم:
-تورو؟؟؟
سرشو تکون دادو گفت:
-چرا می خندی؟آره منو به عنوان یه دوست که بیست ساله می شناسی چقدر قبول داری؟
باهمون خنده گفتم:
-راستشو بخوای هیچی؟
اول با تعجب نگام کرد بعد اخماش رفت تو هم جدی شدمو گفتم:
-شوخی کردم بابا خوب معلومه خیلی قبولت دارم تو برام مثل برادر میمونی حالا چی شده؟
کلافه دست کرد تو موهاش و از روی مبل بلند شد رفت کنار پنجره صدای نفس عمیقشو شنیدم و بعد گفت:
-می دونی وقتی جدی ام از حاشیه روی خوشم نمیاد پندار پس می رم سر اصل مطلب
برگشت سمتو زل زد تو چشامو گفت:
-من..پدیده رو می خوامش پندار
انگار به گوشام اعتماد نداشتم تعجب کرده بودم اصلا مخم هنگ کرد یه لحظه ...برا اینکه مطمئن شم درست شنیدم گفتم:
-تو...چی گفتی؟
دوبار تو موهاش دست کشیدو اومد نشست روبروم و گفت:
-پندار از خواهرت پدیده خوشم میاد دارم پدیده رو ازت خواستگاری میکنم
فقط خواهش میکنم کمکم کن....


با تعجب زل زدم بهش واقعا نمی دونستم چی بگم حرفش برام خیلی غیر منتظره بود
شهیاد,پدیده رو دوست داشت و الان به من میگفت عصبی نبودم چون شهیادو می شناختم
اگه گفته پدیده رو می خواد پس حتما می خوادش برای زندگی شهیاد پسر پاکی بودو من به
پاک بودنش ایمان داشتم ....
وقتی سکوت منو دید گفت:
-پندار!!!
با شنیدن صداش نگاه ازش گرفتمو نفسمو محکم فوت کردم بیرون و گفتم:
- خوب من الان باید برات چیکار کنم
سرمو گرفتم بالا و گفتم:
-پدیده ام می دونه
سریع گفت:
-نه...نه بخدا اون اصلا روحشم خبر نداره یعنی گفتم اول به تو بگم توهم بری باهاش صحبت کنی
مکثی کردو دوباره گفت:
-پندار کمک میکنی ؟
نگاش کردم و گفتم:
-خیلی پر رو هستی اینو می دونستی؟
از این حرفم انگار خجالت کشید سرشو انداخت پایین و گفت:
-من اومدم اینجا باهات به عنوان یه برادر دردمو در میون گذاشتم پندار شاید بد عنوانش کردم من معذرت می خوام ولی به خدا خیلی وقته دارم با خودم کلنجار میرم بین گفتن و نگفتن
تو سردرگمی بودم می تونی درکم کنی اگه بهم اطمینان داری پس می دونی که برا پدیده
کم نمی زارم به خدا دوستش دارم پندار
اینو گفت و سرشو گرفت بالازل زد تو چشام تو چشاش صداقت موج میزد پر خواهش بود
لبخند زدم از روی مبل بلند شدم رفتم طرفش دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:
-پاشو بریم
با تعجب گفت:
-کجا؟!
زدم رو شونه اش و گفتم:
-پیش یار دیگه مگه نمی خواستی ببینیش
با تعجب بیشتر گفت:
-تو..تو از کجا فهمیدی؟
بلند خندیدمو گفتم:
-خوب الان دوهزاریم افتاد که چرا می خواستی بری آسایشگاه
بازم سرشو انداخت پایین و برا اینکه اذیتش کنم گفتم:
-اوه حالا خوبه دختر نیستی اینهمه خجالت میکشی
یهو منو گرفت بغلش و با صدای شادی گفت:
-به خدا نوکرتم پندار نمی دونم چطوری جبران کنم
ازم جدا شدو من گفتم:
-خوب من که همینجوری کمکت نمیکنم شاید یه جایی به دردم خوردی
--هرکاری بخوای من دریغ نمی کنم
یه تای ابرومو انداختم بالا و با شیطنت گفتم:
-ولی خوب بدم نمیشه ها از دست پدیده راحت میشیم دیگه می ندازیمش به جون تو
ولی ازت بیشتر از اینا توقع داشتما فکر نمی کردم خر مغزتو اینقدر زود گاز بگیره
بلند زدم زیر خنده و شهیاد لبخندی زدو گفت:
- باشه پندار خان مسخره کن بهم می رسیم می بینم اون روزو زیادم دور نیست
رفتم سمت درو دستمو تو هوا تکون دادمو گفتم:
-من ؟!مگه خوابشو ببینی
پشت سرم اومدو گفت:
- تو بیداری می بینم خواب چرا؟!
تا دم ماشین داشتم باهاش کل کل میکردم ولی خوب فکرم پیش این بود که چطور با پدیده صحبت کنم یعنی پدیده هم احساسی به شهیاد داشت هیچوقت اینو حس نکرده بودم
ولی خوشحال بودم که اگه خواهرم به خواستگاری شهیاد پاسخ مثبت بده خوشبختیش از هر نظر تضمینه شهیاد پسر بدی نبودو اینکه نسبت بهش شناخت داشتم دلیلی نمی دیدم مخالفت کنم ولی این وسط بابا و مامانم چی؟


تا آسایشگاه تو سکوت رانندگی کردم گاهی زیر چشمی نگاهی به شهیاد میکردم اونم تو خودش بودمنم گذاشتم تو حال خودش باشه ...
رسیدم با آسایشگاه بوق زدم تا نگهبان درو باز کنه با عجله از اتاقکش اومد بیرون و با تعجب گفت:
-ا دکتر پناهی شمایی ؟سلام!
سری تکون دادم زیر لب سلام کردم درو باز کردو ماشینو حرکت دادم با دوتا بوق ازش تشکر کردم و بعدم ماشینو پارک کردم از ماشین پیاده شدم دیدم شهیاد هنوز تو ماشین نشسته
با تعجب رفتم سمتش و بهش گفتم:
-نمی خوای پیاده بشی؟
--نه خودت برو من نمیام
خندیدمو گفتم:
-به خاطر تو اومدیما بعد من تنها برم
کلافه سرشو تکون دادو از ماشین اومد بیرون باهم رفتیم سمت اتاق دکتر دادفر در زدم صداشو شنیدم که گفت:
-بفرمایید...
درو باز کردمو با لبخند گفتم:
-سلام دکتر شب بخیر
با تعجب گفت:
-پندار اینجا چه میکنی تو
نگاهی به شهیادکردمو گفتم:
-با شهیاد اومدیم هم به شما سری بزنیم هم به پدیده
دکتر یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
-پس بیمارت چی به خاطر اون نیومدی؟
چند لحظه مات دکترو نگاه کردمو بعد آروم گفتم:
-خوب اون که فعلا نمیشه باهاش حرف زد
دکتر سری تکون دادو گفت:
-چرا اتفاقا دیگه وقته
نشستم روی مبل روبروشو گفتم:
-و اگه مثل اوندفعه.....
پرید وسط حرفمو گفت:
-اگه بازم اینطور بشه طبیعیه...پندار کنار اومدن با شرایط بستگی به بیمار داره تو بعضیا زود جواب میده و تو بعضیا هم دیر تمنا هم از قائده مثتسنی نیست
تو تایید حرفاش سری تکون دادم رفتم تو فکر که با صدای شهیاد به خودم اومدم:
-پندار مثل اینکه یادت رفت برا چی اومدیما
لبخندی زدمو گفتم:
-میگم روت زیاده منکر میشی دیگه برادر من باشه بریم
برگشتم سمت دکترو گفتم:
-فعلا با اجازه دکتر
-سلامت
از اتاق اومدم بیرون به موبایل پدیده زنگ زدم دوتا بوق خوردو جواب داد:
-بله
-سلام خواهری فداکار خوبی
-اوه چه عجب یادما افتادین شما خوبم چه خبر
-سلامتی بدو بیا تو حیاط تا بهت بگم چه خبر
با تعجب گفت:
-تو اینجا چیکار میکنی
منتظر جواب نشدو قطع کرد
بعد از چند دقیقه اومد پایین با تعجب زل زد به من و شهیاد...


رو به من گفت:
- سلام شما اینجا چیکار میکنین؟
و به شهیاد چشم دوخت و گفت:
- سلام
شهیاد سری تکون داد آروم جوابشو داد لبخند زدم و گفتم:
- بده اومدم به آبجی کوچیکه سر بزنم
یه تای ابرو شو انداخت بالا ومشکوک گفت:
-تمنا حالش خوبه ها
اخم کردمو گفتم:
- پدیده جان خوبی خواهری من اومدم حال تورو بپرسم نه تمنا اون که میدونم وقتی پیش تو هستش حالش خوبه
نگاهی به شهیاد انداختم سرش پایین بوددوباره برگشتم سمت پدیده و گفتم:
- آهان یه کار کوچیکم باهات داشتم
پدیده پوزخندی زدو گفت:
- بیا دیدی من می دونستم تو بی دلیل اینجا نمیای
نگاهی به شهیاد کردو گفت:
- چی شده شهیاد چرا ساکتی از تو بعیده
دوباره به من نگاه کردوادامه داد:
- شما دوتا بدجور مشکوک میزنین
نگاهش بین منو شهیاد در حرکت بود صدای شهیادو شنیدم که گفت:
- من می رم کنار ماشین اونجا منتظرتم
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه راه افتاد و رفت به پدیده نگاه کردم با چشماش داشت مسیر حرکت شهیاد رو دنبال میکرد برگشت طرفمو گفت:
- این چش بود؟
لبخندی زدمو با شیطنت گفتم:
- عاشق شده!!!
چشاش از زور تعجب گرد شدو گفت:
-چی؟عاشق شده ؟عاشق کی شده حالا
تو صورت پدیده خیره شدم ولی هیچی نمی تونستم بفهمم از حرفم تعجب کرد ولی آثار ناراحتی از این حرف تو چهره اش ندیدم رفتم سمت نیمکت روبرو و بهش گفتم:
- بیا اینجا بشین تا بهت بگم
خودم نشستم رو نیمکت و پدیده بعد از مکثی آروم قدم برداشت و کنارم نشست
بلافاصله گفت:
- خوب نمی خوای بگی شهیاد عاشق کی شده اصلا شما چرا اومدین اینجا ؟
نگاش کردم معلوم بود شدید کنجکاوه لبخندی رو لبم نشست و گفتم:
-پدیده از حاشیه روی خوشم نمیاد پس رک وپوست کنده بهت میگم...
نفس عمیقی کشیدمو ادامه دادم:
- نظرت راجع به شهیاد چیه؟
گنگ گفت:
- نظرم؟خوب نظر من چه ربطی به...
حرفشو قطع کردو خیره شد بهم چشاش هر لحظه گرد تر میشد و یهو گفت:
-نــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــه!!!!!!!!
خندیدمو گفتم:
-چرا اینطوری شدی دختر چی نه؟
کلافه گفت:
- پندار تو نمی خوای بگی که؟بگی که
با خجالت سرشو انداخت پایین دستمو گذاشتم زیر چونه اشو سرشو گرفتم بالا و گفتم:
-آره دقیقا می خوام بگم شهیاد ازت خواستگاری کرده و به من گفته باهات صحبت کنم...
ازروی صندلی بلند شدمنم بلند شدم و گفتم:
-چی شد؟
باز سرش پایین بودو آروم گفت:
-هیچی من برم پیش تمنا تنهاست
راه افتاد که سریع رفتم جلو شو گفتم:
- جواب من چی شد دختر من به شهیاد چی بگم
همونطور که سرش پایین بود شونه ای انداخت بالا و گفت:
-هیچی!
دیگه پاپیچش نشدم فهمیدم به فکر کردن احتیاج داره براهمین گذاشتم تنها باشه تا بتونه
فکر کنه سری تکون دادم و رفتم سمت ماشین شهیاد با دیدنم سریع اومد طرفمو گفت:
-چی شد؟بهش گفتی؟
-آره گفتم ولی جوابی نداد یه مدت بهش فرصت بده باشه
کلافه دستی تو موهاش کشیدو آروم زیر لب گفت:
-باشه.....



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار