رمان تمنا


وقتی رسیدم خونه انقدر خسته بودم که فرصت فکر کردن به چیزی رو نداشتم
رفتم توی اتاقمو روی تختم ولو شدم و به خواب رفتم
**********
با صدای زنگ آیفون و همزمان گوشی موبایلم از خواب بیدار شدم
چند بار پلکامو رو هم فشردم تا بتونم چشامو خوب باز کنم در همون حال موبایل رو جواب دادم:
- بله...
صدای عصبی و متعجب پدیده رو شنیدم :
- پندار یه ساعته جلو درم بابا خسته شدم بس که بهت زنگ زدم بیا درو باز کن
با تعجب به ساعت نگاه کردم 12ظهر بود خوبه بهش گفتم بعداز ظهر بیا نه دم ظهر
تلفن رو قطع کردم و سریع رفتم دکمه آیفون رو زدم و بعد از 2دقیقه پدیده اومد داخل آپارتمان و با قیافه ای معترض به من نگاه کرد خندیدمو گفتم:
- سلام پدیده خانم چرا اینجوری نگاه میکنی
پدیده-نگات نکنم بهم میگی بیام پیشت کارم داری بعد وقتی میام هرچی در میزنم
زنگ میزنم جواب نمیدی دیگه می خواستم بشینم دم درو گریه کنم تو چه خواب سنگینی
داری پسر ای ول بخدا
خمیازه ای کشیدمو گفتم:
-حالا چرا جوش میاری....دیشب که شما تو خواب ناز تشریف داشتی
من تا صبح بیدار بودم بعدشم من به تو گفتم الان بیا...
همونطور که مانتو شالش رو درمیاورد گفت:
- نتونستم تا بعدازظهر صبر کنم
با تعجب گفتم:
-چرا؟!
نیشخندی تحویلم دادو گفت:
- حس کنجکاوی!
یه ابرومو دادم بالاو گفتم:
- آهان حس فوضولیتون گل کرده بود اومدی من بیچاره رو از خواب بیدار کردی
اخماشو کشید توهمو گفت:
- خیر سرت دکتر مملکتی این چه طرز حرف زدنه...محض کنجکاوی زودتر اومدم
بعدم اومد نزدیکم نشست و دستشو انداخت دور گردنمو گفت:
- داداشی قربونت برم حالا توضیح میدی چی شده؟
گونه شو بوسیدمو گفتم:
- قربونت برم آجی من خیلی گشنمه بذار اول یه چی درست کنم
بخورم بعد باهات حرف میزنم....
یهو پدیده از جا پریدو گفت:
- من خودم برات درست میکنم
بعدم سریع رفت سمت یخچال درشو باز کرد و با تعجب برگشت طرفمو گفت:
- پندار گشنه پلو می خوای برات درست کنم؟
گنگ نگاش کردم و گفتم:
- چی؟؟؟؟؟
پدیده-حواس جمع تو که هیچی تو یخچال نداری با چی برات غذا درست کنم
از اینهمه حواس پرتیم متعجب بودم زدم رو پیشونیمو گفتم:
- وای اصلا من حواسم نیست که برا خونه خرید نکردم
پدیده در یخچال و بست و گفت:
-اشکال نداره بعداز ظهر میرم برات خرید میکنم
الانم زنگ بزن یه چیزی بیارن بخوری تا اومدن غذا برام تعریف کن جریان چیه؟
سری تکون دادمو رفتم سمت تلفن و شماره رستوران رو گرفتم و دو پرس جوجه کباب سفارش دادم و بعد نشستم کنار پدیده و گفتم:
- ببین پدیده باید کمکم کنی
با تعجب نگام کردو گفت:
- چه کمکی؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- ببین اونشب یادته که آتوسا اینا اومدن و من دیر اومدم خونه
سری تکون دادو گفت:
- آره؟
- من و شهیاد داشتیم میومدیم خونه که دیدیم تو اتوبان یه دخترو از ماشین پرت کردن بیرون...
وحشت زده گفت:
-نـــــــــه خدا من!!
نگاش کردمو گفتم:
- آروم باش بذار برات توضیح بدم ...ببین ما این دخترو رسوندیم
بیمارستان و بعدم فهمیدیم که بهش تجاوز شده
پدیده جیغ خفیفی کشیدو چشاش از تعجب گرد شدو من ادامه دادم
-این دختر اسمش تمناست...راستش کسی رو نداره یعنی من و شهیاد پرس و جو کردیم جالب اینجاست چند ماه پیش من این دخترو یه شب تو راه برگشت به خونه از دست چندتا ارازل و اوباش نجات دادم ورسوندمش نزدیک خونه اشون دیروز که باشهیاد
پرس و جو کردیم تک فرزند بوده و پدرو مادرش رو از دست داده ببین پدیده این دختر افسردگی روحی شدید گرفته شوک روحی بدی بهش وارد شده به خاطر تجاوزی که بهش شده وسواس شدید پیدا کرده و همینطور بیماری فوبی ترس شدید داره از جنس مخالف یعنی من تا اطلاع ثانوی نمی تونم بهش نزدیک بشم تا بتونم درمان رو شروع کنم
تو باید کمکم کنی باید باهاش مثل یه دوست رفتار کنی تقریبا همیشه کنارش باشی
و اعتمادشو نسبت به خودت جلب کنی تا اون با اطمینانی که تو بهش میدی
با من روبرو بشه ...
ملتمسانه نگاش کردمو گفتم:
- می تونی؟!
اشک از چشمای پدیده سرازیر شده بود بی صدا اشک میریخت با همون گریه گفت:
-خدای من چی میشنوم اینهمه زجرو بدبختی برای یه دختر زیاد نیست؟!!!!
کلافه دستی تو موهام کشیدمو گفتم:
- پدیده می تونی کمک کنی؟ ولی قبلش اینو بهت بگم اگه بخوای باهاش روبرو بشی اشک و آه رو باید بذاری کنار باید قوی باشی تا بتونی به اونم کمک کنی
پدیده در حالی که اشکاشو پاک میکردلبخندی زدو گفت:
-دوست دارم ببینمش رو کمکم حساب کن
لبخندی زدمو شروع کردم پاک کردن اشکاش و گفتم:
- خیلی لطف میکنی پدیده باورکن... مرسی
دستامو گرفتو فقط سرشو تکون دادو آیفون به صدا در اومد و با لبخند رفتم سمت آیفونو گفتم:
- غذارو آوردن
پدیده از جاش بلند شدو گفت:
-تا بری غذارو بگیری میزو آماده میکنم.....


((تمنا))
**********
توی یه اتاقم که درو دیواراش همه سفیده مدام خودمو تکون میدم روی تخت
حالم خوب نیست دلم می خواد بمیرم من دیگه پاک نیستم من دیگه دختر نیستم
نمی دونم اینا چی بهم دادن که همش خوابم میاد دلم می خواد از اینجا برم بیرون
اه نمی تونم این ننگ و تحمل کنم چرا اینا نمی زارن به حال خودم بمیرم
دیگه اینهمه بدبختی اینهمه دربدری بسمه حالم از خودم بهم می خوره
از دست همه دنیا شاکیم ...ولی بیشتر از خودم بدم میاد هیچی نمی خوام
فقط می خوام بمیرم من کثیفم ...دستمو می زارم لای موهام موهامو میکشم
دستامو میارم روی بازمو همینطور دست میکشم من دیشب رفتم حموم ولی پاک نشدم
نه من هر بارم که برم حموم پاک نمیشم من نجسم آروم زیر لب زمزمه میکنم
-من نجسم ..من می خوام برم حموم...
به در اتاق نگاه میکنم بسته است
اصلا من کجام یه دستم گچ گرفته است درد میکنه ولی به دردش توجه ای ندارم
باز با صدای بلند میگم :
-من می خوام برم حموم ...توروخدا ...
از جام بلند شدم و رفتم سمت در کوبیدم بهش و داد زدم:
- یکی این درو باز کنه ...خواهش میکنم...
نشستم گوشه ی دیوار پاهامو جمع کردم تو شکمم و سرمو گذاشتم رو زانوم
گریه ام گرفته چرا هیچکی به حرفم گوش نمیده من می خوام برم حموم
دست سالممو کشیدم به پاهام نه اینجوری نمی شه من باید برم حموم
در باز شد سرمو آوردم بالا و پرستار با یه لبخند بالای سرم بود با همون لبخند گفت:
-چی می خوای؟
بهش نگاه کردم گریه ام شدید تر شدوبا گریه گفتم:
-توروخدا بذارین برم حموم توروخدا من کثیف شدم می خوام برم حموم
خم شد دستمو گرفت و با لحن ملایمی گفت:
-عزیزم تو دیشب رفتی حموم ....خانوم سهیلی بهم گفت الانم تمیزی به حموم احتیاج نیست
برگشتم سمتشو گفتم:
-آره میدونم ولی خواهش میکنم یه بار دیگه برم اوندفعه خودمو تمیز نشستم
برم؟؟تورو خدا بذار برم
پرستار چندلحظه نگام کردو گفت:
-باشه بذار برم از دکتر رادفر اجازه بگیرم بعد....
سرمو تکون دادمو اشکامو پاک کردم پرستاره رفت دوباره درو بست
من رو تخت نشستم خوابم می اومد ولی می خواستم برم حموم اینجوری نمی تونستم
بخوابم بعد از چند دقیقه دوباره همون پرستار اومد و گفت :
-بلند شو خانمی زود خودتو بشور بیا بیرون
با خوشحالی سرمو تکون دادم روی دستم که گچ گرفته بود روکش کشیدو دره
حموم رو نیمه باز گذاشتو رفت به حموم نگاه کردم لباسامو به سختی از تنم در آوردم دوش آب و باز کردم صابونو به تنم مالیدم انقدر محکم که پوستم قرمز شده بود
اه لعنتی هرچی میشورم پاک نمیشه ...گریه ام گرفته بود همونجا کف حموم نشستم
و زار زدم :
-من یه ننگم ...من تمیز نمیشم ...من دیگه پاک نمیشم خدایا می خوام بمیرم
حداقل تو این یکی صدای منو بشنو خواهش میکنم منو ببر پیش بابا مامان ..
خواهش میکنم .....
صدای هق هقم تو صدای شیر باز آب گم شد....


پدیده آخرین قاشق از غذا رو گذاشت دهنش و بعد از خوردن گفت:
- میگم پندار من با اینکه باهات کمک کنم مشکلی ندارم ولی مامان اینا رو چیکار کنیم؟
لیوان نوشابه رو برداشتم و یه قلپ خوردم گفتم:
- نمیدونم اونم یه کاریش میکنیم ...یعنی یه فکری براش میکنیم
و بعد به فکر فرو رفتم واقعا به چه بهانه ای پدیده رو یه مدت از خونه دور میکردم....
یهو پدیده گفت:
-یافتم!
نگاش کردم و گفتم:
- چیو؟می خوای چیکار کنی؟
لبخندی زدو گفت:
-ساحره!قراره از هفته دیگه بره تور ایران گردی و بعدم بره ترکیه تقریبا دوماه به مامان
میگم می خوام باهاش برم
یه نگاهی بهم کردوگفتم:
-بسه دیگه دوماه؟!
سری تکون دادم و گفتم:
- عالیه از این بهتر نمیشه حالا مامان میزاره بری؟
خندیدو گفت:
-توکه میدونی مامان به ساحره اعتماد داره بعدش اتفاقا دیروز زنگ زد به مامان
و گفت من تو این سفر تنهام و بذارین پدیده باهام بیاد خلاصه کلی زبون ریخت
و مامانم گفت حالا بذار فکرامو بکنم....دیروز مامان ازم سوال کرد
که می خوام برم یا نه منم راستش همچین بدم نمیومد ولی خوب برا اینکه مامان خودش
اجازه رو صادر کنه و فردا نکنه به اصرار تو بود بهش گفتم نمی دونم هرچی شما گفتی
حالا امروز بهش میگم می خوام برم و به ساحره هم جریان و توضیح میدم
باهاش هماهنگ میکنم
لبخندی رو لبام نشست و گفتم:
-قربون آجی گلم دمت گرم
ژست خاصی گرفت و گفت:
- ما اینیم دیگه...
بعد از جا بلند شدو ظرفا رو جمع کردرو به پدیده گفتم:
-من برم بخوابم باز خیلی خوابم میاد ...
پدیده گفت:
- برو بخواب منم یکی دوساعت دیگه میرم برات خرید میکنم و بعدم باهم بریم آسایشگاه
من تمنا رو ببینم خیلی دلم می خواد ببینم چه شکلیه
یهو از دهنم در رفت و گفتم:
- معرکه است!!!!
خودم از حرفی که زدم شوکه شدم پدیده مشکوک نگام کردو گفت:
-پندار نکنه اینهمه داری خودتو به آب و آتیش میزنی ازش خوشت میاد آره؟
اه نمی دونم اون حرف چطوری از دهنم پرید میگن لعنت ...اینجور وقتاستا حالا باید دوباره سین جیم شم لبخندی زدم ودست کشیدم تو موهامو گفتم:
-نه تو یکی خیالت راحت هیچ خبری نیست ولی خوب دختر خوشگلیه نمی تونم منکر بشم برا همین بهت گفتم منظور خاصی نداشتم
پدیده باز داشت مشکوک نگام میکردبا اخم نگاش کردم و گفتم:
-چته خوب اون شکلی نگاه میکنی انگار مجرم گرفتی؟
نیشش باز شدو گفت:
-گرفتم دیگه!
با لحنی محکم و جدی گفتم:
- پدیده بس کن اون فقط برای من یه بیماره همین!!!!
سری تکون دادولی باز نگاش مشکوک بودو گفت:
- آره توراست میگی
زیر لب غریدم :
-پدیده!
خندیدو گفت:
- چیه خوب گفتم که راست میگی
کلافه شده بودم دستی کشیدم تو موهامو گفتم:
- رفتم بخوابم اینجا وایستادم دارم با تو کل می ندازم تمنا یه بیماره مثل بقیه
همین فکر بد نکن....

دیگه اجازه حرف زدن بهش ندادم و رفتم تو اتاق.


((تمنا))



من که هرچی خودمو می شستم پاک نمی شدم باید خودمو راحت میکردم
آره اینجوری بهتر بود ولی تا وقتی اینجا هستم نمیشه حالا چیکار کنم چطوری از اینجا برم بیرون خدایا ایندفعه دیگه کمکم کن راحت بشم خواهش میکنم من که هیچوقت طعم خوشبختی و تو زندگیم نچشیده ام پس یه کاری کن که راحت بشم ازت خواهش میکنم
خدا جونم التماست میکنم ...یهو یادسمیه افتادم اون کجا بود الان چیکار میکرد
وای پولی که می خواستم به ارسلان خان بدم اون چی؟ولی خوب بود وقتی راهی پیدا
کنم که برم پیش بابا و مامان از شر تمام اینام راحت میشم ارسلا ن خان
اگه اون نبود من الان...الان من یاد بلایی که سرم اومد افتادم اون روز لعنتی ..اون دوتا حیوون
دوباره یه حالت چندشی بهم دست داد دستمو محکم میکشیدم به تنم گریه ام گرفته بود
با حالت عجز نشستم رو زمین وشروع کردم به گریه کردن..من کی راحت میکشم...
صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم سرمو بلند کردم یه دختر جوون وارد اتاق شدلحظه ای
جلوی در ایستادو به من که روی زمین نشسته بودم نگاهی انداخت و بعد با یه لبخند
اومد سمتم و دستشو به طرفم دراز کردو با همون لبخند گفت:
-سلام تمنا جون....
با تعجب بهش نگاه کردم این کی بود که منو می شناخت اسمم رو می دونست
من تاحالا ندیده بودمش با تعجب و یه حالت گنگی نگاش کردم باهمون لبخند مهربون
دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید تا از جام بلند شم و باز با لبخند گفت:
- بلند شو دختر اینجا که جای نشستن نیست
ازجام بلند شدم هنوز نگام بهش بودم اصلا چهرهاش برام آشنا نبود تیپش شبیه این
بچه پولدارا بود چشو ابروی مشکی داشت لبو بینی متناسب و پوست سفید
قیافه ای جذابی داشت و لی من هرچی فکر میکردم به خاطر نمی آوردمش وقتی نگاه
خیره مو رو خودش دید گفت:
- اونجوری نگاه کن تو منو نمی شناسی منم نمی شناختمت ولی اومدم که باهات آشنا بشم
روبروم وایستاد و زل زد تو چشام تو چشاش مهربونی موج میزد با اینکه تیپش مثل این
بچه پولدارا بودولی برخلاف همه اونا خیلی راحت بامن حرف میزدو مهربون اومد به نظرم
صداشو شنیدم و گفت:
- خوب معرفی میکنم من پدیده هستم پدیده پناهی البته چون قراره باهم مثل دوتا دوست مهربون باشیم پس صدام کن پدیده
و دستشو به سمتم دراز کرد که باهاش دست بدم نگاهمو از صورتش گرفتم به دستاش خیره شدم نمی شناختمش برای بار اول بود میدیدمش ولی نسبت بهش یه احساس خوبی داشتم دستمو دراز کردم دستامو گرفت و فشرد و آروم گفتم:
-م...منم که میشناسی تمنا!!
با همون لبخند روی صورتش گفت:
-آره خوشگله می شناسمت همونطور که برام تعریف کردن معرکه ایا خودمونیم
و یه چشمک بهم زدو بلند خندید
یه چرخی دور اتاق زدو گفت:
-از هفته دیگه باید بریم پیاده روی هرروز !
اومد نزدیکم ایندفعه چهره اش خندون نبود یه غمی توش نشست یه دفعه و گفت:
- باید خوب شی تمنا جونم ببین بار اوله می بینمت ولی ازت خیلی خوشم اومده
احساس میکنم خیلی دوست دارم و دلم نمی خواد تو ی یه چهار دیواری زندونی باشی
پس زودتر خوب شو باشه
پس یعنی...یعنی اون خبر داشت به من...دوباره اشکام سرازیر شد رفتم گوشه تخت
نشستم و زانوهامو داخل شکمم جمع کردم و اشکام میریخت رو صورتم
اومد نشست رو تخت و دستشو گذاشت رو صورتم با چشای گریه ای بهش نگاه کردم و
اون با بغض گفت:
-گریه نکن بهت نمیاد...تو باید شاد باشی من قول میدم کمکت کنم باید قوی باشی تمنا
زندگی که تموم نشده زندگی در جریانه ....
و آه کشید منم آه کشیدم هه شاد تاحالا رنگ شادی ندیده بودم اصلا شادی چه شکلیه

چه رنگیه؟!....


تو دفتر کارم نشسته بودم و نگران ملاقات پدیده و تمنا و خدا کنه بتونه اون حس اعتماد
رو تو اولین دیدار به تمنا منتقل کنه تو همین فکرا بودم که در اتاق به صدا در اومدو بعد در باز
شد نگاهم به سمت در کشیده شد پدیده بود تو صورتش دقیق شدم ولی نتونستم
چیزی بفهمم روی مبل چرمی روبروم نشست و بی مقدمه گفت:
-تو حق داشتی دختر معرکه ایه
بهش نگاه کردم ناخودآگاه یه لبخند نشست گوشه لبم وسرتکون دادم که پدیده شروع
کرد به گریه کردن از این حالتش هول شده بودم سریع از جام بلند شدم رفتم کنارش و گفتم:
-ا...پدیده دختر چت شد یهو؟
با هق هق گفت:
-دلم براش می سوزه پندار وای خیلی دختر نازیه آخه کدوم حیوون و پستی دلش اومده
یه همچین معامله ای با این دختر بکنه
یه دستمال کاغذی برداشتم دادم بهش و گفتم:
-اشکاتو پاک کن آبجی مارو باش من به تو میگم باید اینو آروم کنی
بعد خودت نشستی اینجا داری گریه میکنی؟
اشکاشو پاک کردو گفت:
-وای نمی دونی چقدر جلو خودمو پیش تمنا گرفتم که گریه نکنم تازه
چقدر بهش حرفای امیدوار کننده زدم
با کنجکاوی پرسیدم:
- خوب برخوردش چطور بود؟
دماغشو کشید بالا و گفت:
-عالی وقتی بهت میگم معرکه اس یعنی چی وای چقدر خوشگله پندار
چقدر مهربونه ولی معلومه روحش خیلی خسته است
کلافه دست کشیدم تو موهام و حرفشو تایید کردم:
-درسته و تو باید کمک کنی که حال روحیش عوض بشه
با تعجب گفت:
-تا اونجا که یادمه تو روانپزشک بودیا پندار جون من دانشجوی حسابداریم
از حرفش خندیدم و گفتم:
-دختر خوب منظورم اینه اعتمادش و نسبت به خودت جلب کنی من باید در حضور تو
و کم کم بدون حضور تو باهاش ارتباط برقرار کنم
اومد حرف بزنه که در اتاق باز شدمنو پدیده و هردو برگشتیم سمت در شهیاد بود
با اخم گفتم:
-مامانت بهت یاد نداده هرجا میری اول در بزنی بعد وارد شی
شهیاد با یه لبخند گفت:
-آتی جون به شما یاد نداده اول باید سلام کنی بعد حرف بزنی
این به اون در1-1مساوی حرف نباشه سلام
بعد برگشت سمت پدیده و گفت:
-ا تو اینجایی من از دست شما دوتا چیکار کنم آخه هی شما غیبتون میزنه
آتی جون منو خبر میکنه میفرسته دنبال شما!
پدیده اخم کردو گفت:
-نیست که تو داروغه محلی به خاطر همین مامانم خبرت میکنه
شهیاد یه نگاه به پدیده کردو گفت:
-دست شما درد نکنه حالا اگه اینجا کارت با خان داداشت تموم شده بیا بریم
ببرم تحویل آتی جون بدمت از کارو زندگی افتادم به خدا
پدیده باز با همون اخم گفت:
-مگه من بچه ام مامانم تورو فرستاده دنبالم خودم میومدم خونه دیگه
شهیاد باز ابروشو انداخت بالا و گفت:
-والا مادر محترمتون دستور دادن با پندار خان که کنتاکن به گوشی شماهم هرچی زنگ زدن خاموش بوده نگران شدن می دونست که داری میری پیش پندار بعدم نمی خواسته به
پندار زنگ بزنه منم می خواستم بیام که به پندار سر بزنم رفتم در خونه شما ببینم
آتی جون کاری چیزی با این عتیقه نداره که گفت تو پیش اینی هنوز نیومدی گوشیت خاموشه دنبال توهم برمو ببرمت خونه
یه نفس کشیدو گفت:
-توضیحات کامل بودسرکار خانوم پدیده پناهی
دستشو تو هوا تکون دادو گفت:
-خوب دیگه پندار جون خوشحال شدم از دیدنت
پدیده خانوم تشریف میارید
نمیدونم این شهیاد خیلی مشکوک میزد باید سر فرصت ازش سوال کنم که چه مرگشه
لبخندی زدمو رو به پدیده گفتم:
-برو تا بیشتر از این سرمونو نخورده با مامانم صحبت کن یادت نره خبرشو بهم بده
پدیده از جاش بلند شدو گفت:
-باشه پس من رفتم آتو دست مامان ندم بهتره
شهیاد درو نگه داشت وپدیده رفت بیرون شهیاد بهش گفت:
-پدیده خانوم ماشین بیرون آسایشگاه پارکه شما برین من الان میام
پدیده باشه ای گفت و رفت شهیاد با رفتن پدیده درو بستو گفت:
-پندار با این آتوسا می خوای چیکار کنی؟
با شنیدن اسمش اخم کردم و گفتم:
-هیچی من باید چیکار کنم مگه
ابروشو انداخت بالا و گفت:
-بابا و مامانت حسابی از دستت شکارن حواست باشه امروز فردا آتوسا اینورا پیداش میشه می خوان با این ترفند به تو نزدیک بشه
پوزخندی زدمو گفتم:
- از زهی خیال باطل!
چشمکی زدو گفت :
-ازما گفتن بود با اجازه
نفسمو محکم دادم بیرونو گفتم:
-خداحافظ....


دو هفته ای گذشته بود حال تمنا رو به بهبودی بودو پدیده تقریبا همیشه همراهش بود
اونجور که پدیده تعریف میکرد دوستای خوبی شده بودن و تمنا کاملا بهش اعتماد پیدا
کرده بودو این خیلی عالی بود با دکتر دادفر تصمیم گرفتیم که امروز باهاش صحبت کنم
بعد پایان حرفاش می خواست بره که گفت:
-راستی پندار جان امروز که باهاش صحبت کردی فکر نکنم دیگه لازم باشه تو آسایشگاه
بمونه می تونه مرخص بشه
سری تکون دادم و گفتم:
-باشه دکتر
بعد رفتن دکتر دادفر پروندهای بیمارارو مرتب می کردم که در به صدا دراومدو بعدم
پدیده وارد شدو گفت:
-پندار نمی خوای بیای تمنا رو ببینی
نگاش کردم و بعد از چند ثانیه از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
- چرا بریم
لبخندی زدو از در رفت بیرون منم دنبالش راه افتادم
نزدیک پله های طبقه دوم ایستادو گفت:
-راستی بهش گفتم که تو امروز می خوای ببینیش
با تعجب گفتم:
-خوب عکس العملش چطور بود
برگشت و از پله ها بالا رفت و منم دنبالش و بعد گفت:
-اولش ترسید گفت نه نمی خواد با مردا ارتباطی داشته باشه
ولی خوب من بهش گفتم اینطوری نمی شه تا آخر عمر که نمی تونه از مردا
فاصله بگیره خلاصه کلی رو مخش کار کردم پندار تا راضی شد تورو ببینه
بالای پله ها بودم وایستادم با تعجب به پدیده نگاه کردم وقتی نگاه متعجبمو دید گفت:
-چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟
لبخند زدم با همون تعجب گفتم:
- دختر تو باید روانپزشک می شدی نه حسابدار!!!
اینجور که معلومه حسابی مخ تمنا رو شستشو دادی
ژست خاصی گرفت و گفت:
- خان داداش ما اینیم دیگه دست کم گرفته بودی پدیده رو؟
بعد رفت سمت اتاق تمنا و در زد و درو باز کرد رفت تو یه چند ثانیه گذشت و اومد بیرونو
گفت:
-پندار بیا داخل...
از عکس العملش می ترسیدم بیمارایی که فوبی داشتن به شدت از چیزی که
عامل ترسشون شده بودن وحشت داشتن و معلوم نبود الان من برم داخل چی پیش میاد آروم نا مطمئن قدم برداشتم به در اتاق نزدیک شدم و با یه قدم بلند جلوی در
ایستادم و پدیده رو دیدم و بعد تمنا رو که با دیدن من سریع رفت پشت پدیده قایم
شد.. لبخندی زدم و بلند گفتم:
- سلام تمنا خانوم...
اومدم یه قدم بیام جلوتر که با صدای فریادش سرجام میخکوب شدم:
- جلو نیا همونجا وایستا!!!
با تعجب نگاش کردم و دستامو به حالت تسلیم بردم بالاو گفتم:
- من که کاریت ندارم پزشک معالجتم برادر پدیده
تو چشماش پره ترس بودپشت پدیده پناه گرفته بود ولی به وضوح می دیدم از اون فاصله که داره میلرزه پدیده خواست برگرده سمتش که یهو سر خوردو افتاد رو زمین....
پدیده با تعجب نگاش کرد و گفت:
- وای خدای من این چرا اینجوری شد پندار؟
سریع رفتم بالای سرشو همونطور که بغلش میکردم تا بذارمش رو تخت گفتم:
-چیزی نیست از ترس بیش از حد از حال رفته!!


((تمنا))

چشمامو باز کردم سرم درد میکرد و سنگین بود آروم زیر لب گفتم:
-پ..پدیده
صدای پدیده رو شنیدم برگشتم سمتش از صورتش نگرانی می بارید انگار
گریه کرده بود گفت:
-جانم تمنا دختر تو که منو نصفه عمر کردی؟
با ترس به اتاق نگاه کردم هیچ کس جز من و پدیده تو اتاق نبود
پرسیدم:
-چی شد من ..چم شد...سرم خیلی درد میکنه
پدیده اشکاش سرازیر شدو با گریه گفت:
-پندار اومد داخل اتاق و بعد م تو یهو از حال رفتی
یه کم فکر کردم پندار...اون پس اسمش پندار بود پس پنداری که اینا میگفتن
همون ناجی من تو اون شب تاریک بود همین که دیدمش شناختمش
درسته منو نجات داده بود ولی این دلیل نمی شد که نخواد بهم آسیب برسونه
اونم یه مرد بود اونم غریزه داشت نه من از همه مردا می ترسیدم اشک از
چشمام سرازیر شد و پدیده دستمو گرفت و فشار دادوبا بغض گفت:
-تمنا به خدا پندار خیلی ماهه چرا ازش می ترسی تورو خدا اون باید
باهات حرف بزنه تمنا اون بهت کاری نداره مگه به من اعتماد نداری؟
بهش نگاه کردم تو صورت مهربونش زل زدم چرا من بهش اعتماد داشتم ولی
دست خودم نبود آخه با بغض گفتم:
- پدیده جای من نیستی خدا نکنه هیچوقت جای من باشی
دست خودم نیست به خدا دست خودم نیست
پدیده اشکامو پاک کردو گفت:
- گریه نکن خانمی حالت بهتره الان؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم پدیده برام مثل سمیه بود
مثل اون مهربون بود مثل اون برام یه حامی شده بودباید سمیه رو خبر میکردم
من باید از اینجا می رفتم خسته شده بودم بس که تو این اتاق مونده بودم به پدیده
نگاه کردمو گفتم:
- پدیده میشه کمکم کنی ؟
زل زد تو چشامو گفت:
- هرکمکی بخوای دریغ نمیکنم
دستشو تو دستم محکم تر گرفتمو گفتم:
-پدیده من یه دوستی دارم به اسم سمیه می شه بریو اونو از حال من باخبر کنی؟
لبخندی زدو گفت:
- حتما خانمی آدرس و شماره اشو بده ؟
-آدرس دارم اما شماره نه یعنی یادم رفته
سرشو تکون دادو گفت:
-باشه پس تا من میرم دنبال دوستت توهم یه کم بیشتر فکر کن
تا بتونی با خودت کنار بیای که اگر در حضورمن با پندار صحبت کنی
برات مشکلی پیش نمیاد...
-باشه.....


تقه ای به در خوردو پدیده وارد شد با لبخند نگاش کردم و گفتم:
- چی شد تمنا حالش خوبه؟
پدیده سری تکون دادو گفت:
-آره الان بهوش اومد
دستی تو موهام کشیدم و به پدیده اشاره کردم که بشینه
پدیده روبروی من روی صندلی نشست و گفت:
- پندار الان تمنا گفت که دوستی داره به نام سمیه!!!!!
با کنجکاوی گفتم:
-خوب !
-هیچی آدرسشو داد که برم سراغش
-واقعا خوب معطل چی هستی اونم می تونه کمک کنه تو بهتر شدن حال تمنا
پاشو برو دنبالش
پدیده سری تکون دادو گفت:
- باشه پس من می رم
از پشت میز بلند شدم و گفتم:
- منم شیفتم تموم شده الاناست که دکتر دادفر سربرسه
مامان بهت زنگ نزده
پدیده لبخندی زدو گفت:
- چرا زنگ زده الان من شیراز تشریف دارم در جوار آرامگاه حافظ و سعدی
می بینی که!!
با این حرفش بلند خندیدم و گفتم:
- از دست تو دخترپاشو برو منم برم به کارام برسم
از رو صندلی بلند شدو گفت:
- چشم قربان شما امر بفرما
ازم هم خداحافظی کردیم منم مشغول مرتب کردن میز شدم که گوشیم زنگ
خورد به شماره نگاه کردم ناشناس بود با تعجب جواب دادم:
-بله بفرمایید
صدای که شنیدم به نظرم آشنا اومد
-سلام خوبی پندار جان
با شک گفتم:
-آتوسا خانوم شماهستین
صدای نفس عمیقشو شنیدم و بعد از مکث کوتاهی گفت:
-آره منم آتوسام نه آتوسا خانوم پندار معلومه تو چته نه زنگی نه پیامی؟!
با تعجب گفتم:
-ببخشید من برای چی باید به شما زنگ بزنم و پیام بدم
معلوم بود که عصبی شده و باهمون عصبانیت که تو صداش موج میزد گفت:
-نه اینطوری نمیشه من باید به بابا و مامان بگم که تکلیفم رو با تو مشخص کنن
من که مسخره تو نیستم یه روز بگی می خوام و از فرداش بیمحلی ...
اینقدر عصبی شدم که گوشی رو قطع کردم
این چی داشت میگفت من کی بهش گفته بودم می خوامش
گوشی رو پرت کردم روی میز و نشستم روی صندلی و سرمو گرفتم بین دستام
چندتا نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم گوشیم دوباره زنگ خورد به صفحه نگاه کردم
بازم خودش بود رد تماس زدم و باز زنگ خورد عجب دختری بود از رو نمی رفت
گوشیم قطع شدو بعد از ثانیه ای دوباره زنگ خورد که سریع جواب دادم
بدون اینکه بذارم حرفی بزنه خیلی جدی و با صدای بلند گفتم:
-لطفا مزاحم نشین دیگه ام به من زنگ نزنید امیدوارم فهمیده باشین
که من هیچ علاقه ای به شما ندارم راه من و شما از هم جداست
سر منم دادو بیداد راه نندازین برین پیش همونایی که قول و قرار ازدواج منو باشما گذاشتن
شیر فهم شد؟!!!!
بدون اینکه منتظر جوابی باشم گوشی رو قطع کردم و انداختم رو میز..



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار