رمان تمنا


زن سرشو به نشونه مثبت تکون دادو گفت:
- آره میشناسمش
خوشحال شدم که بالاخره پیدا کردم خانواده شو پرسیدم:
- خوب خونه اش کجاست؟
نگاهی مشکوکی به من و به شهیاد کردو گفت:
- شماها کی هستین؟اصلا من چرا باید بهتون چیزی بگم با تمنا چیکار دارین
وای این دیگه داشت دیوونه ام میکرد با عصبانیت گفتم:
-خانوم محترم لطف میکنی آدرس خونه تمنا رو بدی بهمون ما با پدرش کار داریم
زنه یه نگاه پر تعجب به جفتمون کردو گفت:
- پدرش!!!اون که چند ماهی میشه عمرشو داده به شوما
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
- خوب مادرش اون که از دنیا نرفته؟
زنه یه پوزخندی زدو گفت:
- چرا اتفاقا الان یه ماهه اونم به رحمت خدا رفت
من و شهیاد با تعجب بهم نگاه کردیم یعنی این دختر پدرو مادر نداشت شهیاد فقط سرشو تکون دادو نگاهشو دوخت به جوب روون آب و من دوباره پرسیدم:
-خوب خواهری برادری کس و کاری؟؟؟
زنه دستشو تو هوا تکون دادو گفت :
- نه بابا آقا دلت خوشه هیچکی رو نداره خودشم یه ماهه معلوم نیست کجا رفته
بعد اینکه ننه اش مرد اونم یه هفته بعد یه دختری اومد دنبالشو باهم رفتن و دیگه برنگشت
اصلا من چرا اینارو دارم به شوما میگم برین آقا شما پولدارارو چه به ما بدبخت بیچارها
فکر کنم اشتباه سراغ اینارو گرفتین اینا آه نداشتن با ناله سودا کنن
چه برسه به همنشینی از ما بهترون...
همینجور داشت حرف میزدو بعدم در خونه برادرش که نیمه باز بود رو کامل باز کردو
رفت داخل...پس این دختر هیچ کس رو نداشت هیچ کس!!!
روبه شهیاد گفتم:
- یادمون رفت ازش بپرسیم اون دختره کی بود که دنبال تمنا اومده شاید یه آدرسی چیزی
شهیاد نگاهی بهم کردو گفت:
- پسر خوب با این هوشت تو چطوری روانپزشک شدی خوب اگه میشناختش
که اسمش رو می گفت نمی گفت با یه دختری رفت و دیگه پیداش نشده
کلافه دست تو موهام کشیدم و سکوت کردم....
رسیدیم دم ماشین نگام افتاد به پسره که هنوز پشت فرمون ماشین بود....
داشت بازی میکرد مارو که دید سریع پیاده شدو اومد سمتمون گفت:
- اومدی آقا
به ماشین اشاره کردو گفت:
- بفرمایید اینم ماشینت
و بدون یه کلمه حرف و خداحافظی شروع کرد به دویدن چه باعجله هم رفت شهیاد گفت:
-این چرا همچین کرد
رسیده بود انتهای کوچه نگاهی بهش کردم و شونه امو انداختم بالا و گفتم:
- چی بگم!!!!!!!!
باشهیاد سوار ماشین شدیم و هردو سکوت کرده بودیم
حرفی نمی زدیم تا اینکه وارداتوبان شدیم رو به شهیاد گفتم:
-کجا برسونمت
شهیاد یهو سرشو بلند کردو گفت:
- هان چیزی گفتی؟
لبخندی زدمو گفتم:
- حواست کجاست؟
شهیاد-همین جا...
- خوب کجا میری جواب ندادی؟
شهیاد- می خوام برم تعمیرگاه ماشینو بگیرم تو کجا میری؟
-من امشب شیفتم تو آسایشگاه امروزم که مطب نرفتم قبلش برم یه دستی به سرو گوش خونه بکشم امروز اینقدر خسته بودم که تو عالمه گردخاک خوابیدم خونه رو که تمیز کردم
میرم آسایشگاه...
دیگه تا رسوندن شهیاد به تعمیرگاه حرفی بینمون ردوبدل نشد
وقتی شهیاد پیاده شد بعد یه خداحافظی مختصر منم رفتم سمت خونه و بعد یکم تمیز کردن
خونه آماده شدم که برم آسایشگاه و تو تمام این لحظات فکر بیماری روحیه که تمنا دچارش شده بود یه لحظه هم دست از سرم برنداشت......


به ساعت نگاه کردم چقدر دیر شده بود ساعت 10شب بودو من باید دوساعت پیش
آسایشگاه بودم فقط تنها چیزی که خیالم رو راحت میکرد این بود که از آسایشگاه بهم زنگ نزده
بودن این یعنی اینکه برای تمنا اتفاق خاصی نیوفتاده بود البته با بودن دکتر رادفر هم خیالم
تا حدودی راحت بود جلوی آیینه یه نگاه به خودم کردم همه چیز مرتب بود مثل همیشه
چراغ هارو خاموش کردم و از در اومدم بیرون و بعدم پارکینگ و اونجام سوار ماشینم
شدم حرکت کردم سمت آسایشگاه خونه ام به آسایشگاه نزدیک بودو خیلی زود رسیدم
با زدن دوتا بوق پشت سرهم علی آقا نگهبان آسایشگاه درو برام باز کردو مثل همیشه
با لبخند سری تکون دادو من داخل شدم بعد از پارک ماشین از ماشین پیاده شدمو نگاهی
به نمای سنگی آسایشگاه کردم رفتم سمت ساختمون و بعدم اتاق دکتر رادفر چند ضربه
به در زدم و بعد ثانیه ای صداشو شنیدم:
- بفرمایید
درو بازکردمو گفتم:
- دکتر اجازه هست؟
روی صندلی نشسته بود بلند شو گفت:
-بیا تو پندار!
داخل شدمو درو بستم نگاهی بهش کردمو گفتم:
- سلام دکتر شرمنده بابت تاخیر
لبخندی زدو گفت:
- از دست تو پسر زودتر گفتی که سرزنش نشی
فقط لبخند زدم و اون ادامه داد:
- خیلی وقت بود که منتظرت بودم درمورد این بیمار جوون
پشت تلفن نشد کامل صحبت کنیم
سری تکون دادمو گفتم:
- ببخشید دیگه کار پیش اومد نشد زودتر بیام
براتون تقریبا کامل توضیح دادم
نفسمو محکم دادم بیرون و کلافه دستی به موهام کشیدم و گفتم:
- دیشب توی اتوبان از یه ماشین انداختنش بیرون و...و بهش تجاوز شده
دکتر دیشب با دیدن حالت هاش تشخیصم فوبی بود
سری تکون دادو گفت:
- ترس شدید از جنس مخالف ...با اونکه تشخیصت رو نگفتی ولی حدسش رو میزدم
ولی فقط فوبی نیست اگه اینطور که میگی بهش تجاوز شده باشه دچار کابوس های شبانه
میشه و افسردگی شدید ...شوک روحی و وسواس میدونی چی میگم
باید کامل مراقبش بود
یکی از اتاق های خصوصی طبقه بالا رو در اختیارش گذاشتم
و خانوم سهیلی رو گذاشتم که پرستار شخصیش باشه
چون از جنس مخالف ترس شدید داره فعلا ما نمی تونم به طور مستقیم باهاش روبرو
بشیم حداقل باید چند هفته ای صبر کنیم تا کمی آرومتر بشه...
سری تکون دادم و گفتم:
- بله دقیقا درسته راستش این دخترو دیشب که دیدم وبا اتفاقی که براش افتاده
یاد صنم افتادم یادتونه همون دختر 17 ساله ای پارسال به خاطر اینکه بهش تجاوز شده بود
خانواده اش آوردنش اینجا
دکتر لبخند تلخی زدو گفت:
- مگه میشه صنم رو یادم بره اصلا کی یادش میره
و به فکر فرو رفت با تاسف سری تکون دادمو گفتم:
- درسته دکتر یه وقتایی که با اینجور مسائل روبرو میشم
از روانپزشک شدنم پشیمون میشم....
دختر بیچاره هیچوقت یادم نمیره اون صورت خونیش تا یه مدت همش جلوی چشمام بود
مشخص بود دکتر رادفر از یادآوری صنم عصبی و کلافه شده صنم رو پارسال به علت تجاوز خانواده اش به آسایشگاه آوردن افسردگی شدید گرفته بود وبا سهل انگاری یکی از
پرستارا وقتی که میره تو اتاقش تا داروهاشو بهش بده موقع تموم شدن کارش
یادش میره که در اتاق رو قفل کنه و صنم از این فرصت استفاده میکنه و خودش رو به پشت بوم آسایشگاه میرسونه و از اون بالا خودشو پرت میکنه پایین درجا فوت میکنه
غم انگیز ترین جای این ماجرا این بود وقتی موضوع رو به پدرش اطلاع دادیم به جای اینکه ناراحت بشه با خوشحالی گفت:
- چه بهتر که خودش رو راحت کرد ... مونده بودم این لکه ننگ رو چطور پاک کنم....
سرمو کلافه تکون دادم که اون خاطرات و اتفاقا از سرم بیرون بره و روبه دکتر رادفر گفتم:
-دکتر باید خیلی مراقب تمنا باشیم باید حواسمون جمع باشه که اونم به سرنوشت
صنم حالا به هر طریقی دچار نشه باید کمکش کنیم...
دکتر هم گفته هامو تایید کرد......


دکتر رادفر بعداز دستورات لازمه باهام خداحافظی کردو رفت...
تو اتاق خودم نشسته بودم داشتم پرونده مریضا رو بررسی میکردم
که در اتاقم به صدا دراومدنگاهی به در بسته کردم و گفتم:
- بفرمایید
و دوباره نگامو گرفتم رو پروندها که در باز شدو صدای خانم سهیلی رو شنیدم:
-سلام دکتر پناهی شبتون بخیر..
سرمو از رو پرونده ها بلند کردم و لبخندی زدم و گفتم:
- شب شماهم بخیر خانم سهیلی چه خبر از بیمار جدید؟
یهو نگاهش غمگین شدو من سریع گفتم:
-چیزی شده؟!!!
آهی کشیدو گفت:
-نه..نه دکتر راستش همین که گفتین بیمار جدید یاد وضعیتش که افتادم
دلم گرفت دکتر
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
-خانم سهیلی شماباید قوی تر از این حرفا باشین روزی هزار بار با این بیماران در تماسیم
و دیگه باید پولاد آب دیده شده باشین...
صدای بغض دارشو شنیدم که گفت:
-بله دکتر شما درست میگین ولی چیکار کنم هرچی باشه احساسات ما زنا لطیف تره
کاریش نمیشه کرد امروز وقتی تمنا رو آوردن اینجا فهمیدم مشکلش چیه یاد صنم افتادم
خانواده اش چی اونا میدونین ؟
سری تکون دادم گفتم:
- متاسفانه این دختر هیچ کسی رو نداره
خانوم سهیلی با تعجب و تاسف گفت:
- نه !!!این دیگه خیلی سخته
بعد یه پوزخندی زدو گفت:
- هرچند اگه داشت هم مگه چی میشد آخرش میشدن مثل خانواده صنم
می دونین چی میگم که؟
کلافه دستی تو موهام کشیدمو گفتم:
- بله درست میگین خانوم سهیلی
حالا حال تمنا چطوره مشکلی که پیش نیومده؟
-نه دکتر خیالتون راحت داروهاشو دادم الانم خوابیده امروز وقتی آوردنش اینجا
وقتی بیدار شد اول با تعجب و ترس دورو اطرافش رو نگاه میکرد و زد زیر گریه
می ترسید که دوباره اذیتش کنن وقتی من بهش اطمینان دادم اینجا جاش امنه
ساکت شدو دوباره با خوردن داروهاش به خواب رف و برا شام هم که بیدار شد به زور
یه چیزی به خوردش دادمو دوباره خوابید....
کلافه بودم....ای کاش می شد ببینمش و زودتر درمانش رو شروع میکردم ولی خوب
اینم یه مرحله ای از درمان بود و نباید بی گدار به آب میزدم
باید صبر میکردم...
نگاهی به خانوم سهیلی کردم و گفتم:
- ممنون از اطلاعاتتون فقط خواهشا حواستونو جمع کنید می دونید که چی میگم...
سری تکون دادو گفت:
- مطمئن باشین دکتر
از جاش بلند شدو گفت:
-با اجازه
در جوابش سری تکون دادمو و صدای قدمهاش رو شنیدم که از اتاق رفت بیرون...
به صندلی تکیه دادم چشامو بستم و نفسم محکم دادم بیرون
که گوشیم شروع کرد به لرزیدن .......


از فکر اومدم بیرون نگاهی به گوشیم انداختم با تعجب جواب دادمو گفتم:
- پسر تو خواب نداری این موقع شب
صدای شاد شهیاد رو شنیدم که گفت:
- نخیرم اگه خواب داشتم که به جنابعالی زنگ نمی زدم خفاش شب شدم من جدیدن
خندیدمو گفتم:
- چقدرم که بهت میاد
صدای معترضشو شنیدم که گفت:
- بیا باز به این رو دادم پرو شد
هرچی من میگفتم شهیاد یه چی میگفت بالاخره از زبون کم نمی آورد میدونستم کار داره
که زنگ زده و گفتم:
- دلقک بازی تموم کارتو بگو حالا
اگه من تورو نشناسم بدرد لای جرز دیوار می خورم که
خندید گفت:
-بشناسی نشناسی در هر صورت بدرد همون جا می خوری
عصبی گفتم:
- شهیاد تموم میکنی یا نه کارتو بگو
-خوب بابا جذبه خدمت آتی جان بودیم دوساعت پیش
یه ابرومو دادم بالاو گفتم:
-رفته بودی خونه ما
شهیاد نفس عمیقی کشیدو گفت:
-آره توپش پر بود پندار راست میگی می تونه یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه
اینا اینقدر اسرار به این ازدواج دارن
مامانت که میگفت راضی میشه دوروز دور از ما باشه بالاخره راضی میشه
فقط میگفت راضی میشه
آخرشم به من گفت باهات صحبت کنم یه جوری راضیت کنم به این ازدواج
پوزخندی زدمو گفتم:
- عمرا من یه همچین کاری نمیکنم ازدواج با اون دختره حرفشم نزن....
شهیاد-خوب من که می دونم تو با اون ازدواج نمیکنی ولی خوب چون به آتی جون قول دادم
دیگه مجبور شدم بهت زنگ بزنم...
مشکوک پرسیدم:
- شهیاد توهم چندوقته بدجور به مامان ما ارادت داریا چه خبره؟
منتظر بودم جوابمو بده که گفت:
-کاری نداری من می خوام بخوابم...
متعجب پرسیدم:
-سوال من جواب نداشت
شهیاد با کلافگی گفت:
- اگه جواب داشت که جوابتو میدادم
خداحافظ...
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بشه گوشی رو قطع کردو من متعجب خیره شدم به گوشی...زیر لب گفتم:
-این الان چش شد یهوووووو!!!!!
ای تو روحت شهیاد هیچ کاریت به آدمیزاد نرفته!!!


از فکر اومدم بیرون نگاهی به گوشیم انداختم با تعجب جواب دادمو گفتم:
- پسر تو خواب نداری این موقع شب
صدای شاد شهیاد رو شنیدم که گفت:
- نخیرم اگه خواب داشتم که به جنابعالی زنگ نمی زدم خفاش شب شدم من جدیدن
خندیدمو گفتم:
- چقدرم که بهت میاد
صدای معترضشو شنیدم که گفت:
- بیا باز به این رو دادم پرو شد
هرچی من میگفتم شهیاد یه چی میگفت بالاخره از زبون کم نمی آورد میدونستم کار داره
که زنگ زده و گفتم:
- دلقک بازی تموم کارتو بگو حالا
اگه من تورو نشناسم بدرد لای جرز دیوار می خورم که
خندید گفت:
-بشناسی نشناسی در هر صورت بدرد همون جا می خوری
عصبی گفتم:
- شهیاد تموم میکنی یا نه کارتو بگو
-خوب بابا جذبه خدمت آتی جان بودیم دوساعت پیش
یه ابرومو دادم بالاو گفتم:
-رفته بودی خونه ما
شهیاد نفس عمیقی کشیدو گفت:
-آره توپش پر بود پندار راست میگی می تونه یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه
اینا اینقدر اسرار به این ازدواج دارن
مامانت که میگفت راضی میشه دوروز دور از ما باشه بالاخره راضی میشه
فقط میگفت راضی میشه
آخرشم به من گفت باهات صحبت کنم یه جوری راضیت کنم به این ازدواج
پوزخندی زدمو گفتم:
- عمرا من یه همچین کاری نمیکنم ازدواج با اون دختره حرفشم نزن....
شهیاد-خوب من که می دونم تو با اون ازدواج نمیکنی ولی خوب چون به آتی جون قول دادم
دیگه مجبور شدم بهت زنگ بزنم...
مشکوک پرسیدم:
- شهیاد توهم چندوقته بدجور به مامان ما ارادت داریا چه خبره؟
منتظر بودم جوابمو بده که گفت:
-کاری نداری من می خوام بخوابم...
متعجب پرسیدم:
-سوال من جواب نداشت
شهیاد با کلافگی گفت:
- اگه جواب داشت که جوابتو میدادم
خداحافظ...
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بشه گوشی رو قطع کردو من متعجب خیره شدم به گوشی...زیر لب گفتم:
-این الان چش شد یهوووووو!!!!!
ای تو روحت شهیاد هیچ کاریت به آدمیزاد نرفته!!!


کنار پنجره ایستاده بودم به آسمون نگاه میکردم صدای گنجشکا از لابه لای درخت های
محوطه آسایشگاه می اومد وسرسام آور بود...
در اتاق به صدا دراومد برگشتم و گفتم:
- بفرمایید...
در باز شد و دکتر رادفر با لبخند وارد شدو خیلی شادو سرحال گفت:
- سلام و صبح بخیر دکتر جوان
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام دکتر صبح شمام بخیر....
سری تکون دادو گفت:
-ممنونم خوب چه خبر از بیمار جدیدمون دیشب که اوضاع روبراه بود...
سری از روی تاسف تکون دادم و گفتم:
- نه دکتر دیشب وسواس اومده بود سراغش مدام به تنش چنگ می زدو التماس میکرد
که بذارن بره حمام
دکتر یه تای ابروش رو انداخت بالا و گفت:
- خوب !
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- به خانوم سهیلی گفتم بذاره بره
دکترم سری تکون دادو نشست روی صندلی و گفت:
- خوب تو می تونی بری
کتم رو از روی صندلی برداشتم در همون حال گفتم :
- دکتر رادفر خانم سهیلی که نمی تونه 24ساعته تو آسایشگاه باشه
ما به یکی احتیاج داریم که اکثر اوقات رو پیش تمنا باشه تا بتونه اعتمادش
رو جلب کنه و ما در حضور اون بتونیم با تمنا حرف بزنیم درسته؟
دکتر رادفر کمی فکر کردو بعد گفت:
- درسته ولی خوب کی؟
لبخندی زدم و گفتم :
- فکرش رو کردم تا شب خداحافظ
اونم لبخندی زدو با من دست دادو گفت :
- باشه پس می سپارشم به تو خدانگهدار
از آسایشگاه اومدم بیرون سوار ماشین شدم موبایل رو از جیب کتم برداشتم و شماره
پدیده رو گرفتم بعد چندتا بوق برداشت صداش خواب آلود بود...
-سلام پندار...
لبخند نشست رو لبام و گفتم:
- سلام دختره خواب آلو نمی خوای بیدار بشی
خندیدو گفت :
-شوهرم بی صبحونه مونده باید بیدار شم؟! آخه کارم چیه این وقت صبح داداشی
منم از حرفش خنده ام گرفت و گفتم:
- شرمنده خواهری این وقته صبح از خواب بیدارت کردم
راستش باهات یه کار مهم دارم بعداز ظهر یه سر میای خونه من
پدیده-خیر باشه مربوط به آتوساست
اخم کردم و گفتم:
- نه بابا به اون چیکار دارم من
پدیده-هه نمی دونی که تو رفتی و اینا دارن برات نقشه میکشن...
با عصبانیت گفتم:
- بذار هرچقدر دلشون می خواد نقشه بکشن من زیر بار نمیرم
پدیده-خوب حالا چرا سر من داد میزنی ؟
با لحنی آرومی گفتم:
- قربونت برم حرفی نزدم فقط اعصابم از این رفتار غیر منطقی خورد میشه
بعداز ظهر میای پیشم حالا
پدیده-باشه میام حالا میزاری بخوابم
با خنده گفتم :
-بخواب خوش خواب...
خمیازه ای کشیدو گفت:
- باشه خداحافظ
و قطع کرد...
گوشی رو گذاشتم رو داشبورد ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت خونه
تو راه تا خونه فقط به این فکر میکردم خداکنه پدیده پیشنهادم رو قبول کنه....



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار