رمان تمنا


رسیده بودم جلو در بیمارستان که دوباره موبایلم زنگ خورد باز شهیاد بود سریع جواب دادم:
-اه پسر چته هفت ماهه به دنیا اومدی رسیدم جلو دره بیمارستانم
صدای مضطربشو شنیدم که گفت:
- وای پندار بجنب این دختره بیمارستان رو گذاشته رو سرش با آرامبخش آرومش کردن
-اومدم 5 دقیقه دیگه اونجام
ماشین رو سریع پارک کردم ورفتم سمت اورژانس شهیاد جلوی در اورژانس بود
متوجه من شد و سریع اومد طرفم چهره اش خیلی مضطرب بود با دیدنش منم نگران شدم و گفتم:
- چی شده شهیاد...چرا بیمارستان رو گذاشته بود رو سرش یعنی چی؟
شهیاد سری تکون دادو گفت:
- نمی دونم پندار معلوم نیست چه بلایی سر دختره اومده وقتی بهوش میاد پرستار بالا سرش بود از پرستار می پرسه کجاست و اونم براش توضیح میده که ما تو اتوبان پیداش کردیم
بعدم ازش اسمو مشخصاتشو می پرسه اونم به زور جواب میده و همون لحظه میره دکتر رو صدا میکنه که با دیدن دکتر جیغ میکشه وای با صدای جیغش نمی دونی چقدر ترسیدم اونقدر جیغ کشیدو التماس کرد که اشکم در اومد ...نمی ذاشت کسی بهش نزدیک بشه
به زور بهش آرامبخش تزریق کردن و خوابید ...
برام عجیب بود آخه چرا اینجوری یعنی چی واقعا اون دختر اونوقت شب ...یهو برگشتم سمت
شهیاد گفتم:
- شهیاد نکنه...
حتی نمی تونستم به زبون بیارم این کلمه رو
شهیاد با صدایی گرفته گفت:
-منم دقیقا همین فکرو میکنم...
کلافه سرمو تکون دادم و گفتم:
- باید از خواب بیدار شه تا ازش بپرسیم
شهیاد با تعجب گفت:
- چی میگی پسر مستقیم بریم ازش سوال کنیم که ...
حرفشو ادامه نداد نفسشو محکم فوت کرد بیرون...
و من گفتم:
- ببین شهیاد اگه واقعا همینی باشه که ما حدس زدیم و این حالت عصبی که تو میگی بعد از بهوش اومدنش داشته مطمئنن ضربه بدی به روحش خورده
ولی این دختر کیه خانوده اش حتما اونا الان دارن دنبالش میگردن
شهیادم سری تکون دادو گفت:
- به پرستار گفته اسمش تمناست فقط همین بعدم دکتر اومده و اون شروع کرده به جیغ کشیدن...
آروم زیر لب زمزمه کردم
-تمنا!!!!!
در ورودی اورژانس رو باز کردمو گفتم:
- بریم ببینمش
شهیادم سری تکون دادو باهم وارد بخش اوژانس شدیم...
وقتی رسیدم کنار تختش پرستار داشت سرمشو چک میکرد دست چپش تو گچ بود و سرش باند پیچی شده بود پرستار با دیدنم لبخندی زدو گفت:
- سلام صبحتون بخیر آقای پناهی
با تعجب تکرار کردم صبح به ساعتم نگاه کردم 5صبح بود چه شبی بود دیشب پر از استرسو دعوا و هیجان...کی صبح شد که من متوجه نشده ام ...
برای پرستار سری تکون دادم و گفتم:
- مرسی صبح شمام بخیر وضعییتش چطوره؟
پرستار چند قدم به من نزدیک شدو گفت:
- فعلا که نرماله تا وقتی که از خواب بیدار بشه اون موقع باید ببینیم اوضاعش چطوره ...
-ممنون...
و پرستار رفت و من آروم نزدیک تختش شدم...هرلحظه که بیشتر به چهره اش نزدیک می شدم...خاطرات خیلی نزدیک آشنای یه شب تاریک تو ذهنم تداعی می شد
همون شبی که من اون دختر از دست چندتا ارازل نجات دادم و تا پایین شهر رسوندمش
سرمو چندبار کلافه تکون دادم بیشتر به چهره اش خیره شدم با اینکه چند جای صورتش زخم بود و زیر چشماش کبود ولی مثل همون شب بود چهره اش خوب یادمه چشاش بسته بود
ولی یادم بود که رنگ چشماش سبز بود...آره این همون دختر بود....همون دختری که
من اون شب نجاتش دادم از دست اون عوضیا....همون بود...


یاد اونشب افتادم که ازش سوال کردم اسمت چیه؟
گفت که دونستن اسمش لزومی نداره چقدر من دوست داشتم اسم اون دختر زیبا رو بدونم
پس اسمش تمنا بود چند بار زیر لب دوباره اسمش رو زمزمه کردم:
- تمنا...تمنا...تمنا!
حالم عجیب غریب بود سرم تیر میکشید نشستم رو صندلی و سرمو گرفتم بین دستام شهیاد اومد طرفمو گفت:
- چی شد پسر؟
سری تکون دادم چندتا نفس عمیق کشیدم و هیچی نگفتم و شهیاد که سکوتمو دید گفت:
- الان میرم برات آب میارم
رفت و به ثانیه ای نکشید که با یه لیوان آب برگشت و داد دستم
آب و گرفتم دستم و یه نفس سرکشیدم
شهیاد اومد کنارم نشست و گفت:
- بهتری؟چت شد یدفعه
نگاش کردمو بعد سرمو انداختم پایین و گفتم:
- یادته چند ماه پیش برات تعریف کردم که یه دخترو از دست چندتا پسر نجات دادم
شهیاد کامل برگشت سمتمو گفت:
-آره آره یادمه ژانوارژان بازیت گل کرده بود
سرمو آوردم بالاو چش غره ای بهش رفتم که گفت:
- باشه بابا نخور منو خوب این الان چه ربطی داشت ؟
نفسمو محکم دادم بیرونو گفتم:
- همین بود ..همین دختری که رو تخت خوابیده
شهیاد با تعجب گفت:
- نه....تو مطمئنی این خودشه؟
-آره مطمئنم خود خودشه قیافه اش خیلی خوب تو ذهنم مونده
شهیادبا یه گنگی خاصی گفت:
- ولی مثل اینکه ایندفعه مثل اوندفعه شانس نیاورد
حالا چی میشه پندار؟
کلافه سرمو تکون دادمو گفتم:
- نمیدونم ...هیچی نمیدونم فقط امیدوارم حال روحیش خوب باشه که اونم
بعید می دونم اگه واقعا اون بلایی که ما فکرشو میکنیم سرش آورده باشن
بعید می دونم که روحش سالم مونده باشه
شهیاد گفت:
- خوب اینو تو می تونی بفهمی؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- نگفتی اون دکتری که اومد بالاسرش مرد بود یا زن؟
شهیاد-دکتر اعتمادی میشناسیش که
-آره میشناسمش
شهیاد-بیچاره حتی نتونسته بود به یه قدمی دختره نزدیک بشه وای پندار امیدوارم وقتی از
خواب بیدار میشه حالش خوب باشه
هرچند که به این امیدواری اصلا دلخوش نبودم
تجربیاتم بهم میگفت اون دچار بیماری روحی شدید میشه اگه به جسمش تجاوز شده باشه
و خیلی کم جون گفتم:
- امیدوارم!!!!!
کلمه ای که یه ذره هم بهش امید نداشتم
وای وقتی قیافه معصوم اون شبش یادم می اومد غم عالم می نشست تو دلم
نمی دونم نمیشناختمش اصلا ولی تو همون برخورد اول یه احساس عجیبی نسبت
بهش پیدا کردم یه احساس عجیب که خودم نمیدونستم چیه ؟؟
رفتم بالا سرش خیره شدم به چهره اش وکلافه بودم چرا بعضی از هم جنسای
من اونقدر پست بودن که برای یه هوس لحظه ای روح این دخترا رو اینطور خدشه دار میکردن
کم نبودن مریضام که به جسمشون تجاوز شده بود اکثرا کارشون به خودکشی کشیده بودو
خیلی هام از خانواده طرد شده بودن یا اینکه خانواده از ترس آبرو اونا رو شوهر داده بود به چندین سال از خودشون بزرگتر اینجوری زندگیشون بیشتر تباه شده بود
نفس عمیقی کشیدم و به صورت کبود و زخمی دختری که روبروم معصوم روی تخت
خوابیده بود نگاه کردم و آروم زیر لب زمزمه کردم :
- تمام تلاشم و میکنم که تورو نجات بدم تمنا اینو بهت قول میدم!!


با صدای شهیاد به خودم اومدم نگامو از چهره تمنا گرفتم و برگشتم سمت شهیاد
-چی شده ؟
شهیاد لبخندی زدو گفت:
-خیلی دیگه می خوای زل بزنی بهش بسه دیگه بیا بریم یه چیزی بخوریم
دوباره به تمنا نگاه کردم و آروم زیر لب گفتم:
- باشه بریم...
تو بوفه بیمارستان روی دوتا صندلی نشستیم و من زل زده بودم به بخار ی که از چای بلند شده بود و که شهیادبا اعتراض گفت:
- چت شده تو چه مرگته بابا
بهش نگاه کردمو کلافه گفتم:
- دلم براش می سوزه شهیاد ای کاش دیشبم یکی مثل من بودو نجاتش می داد
شهیاد پوزخندی زدو گفت:
- عزیز من همیشه شانس با آدما یار نیست اون دفعه شانس آورد ولی ایندفعه
هیچی نگفت و اونم سرشو با تاسف تکون دادو دوباره گفت:
-پدیده زنگ زد بهم!
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- پدیده برای چی؟
یه ابروشو داد بالاو گفت:
- یعنی تو نمیدونی ؟چه خبر شد دیشب رفتی خونه
پدیده نگرانت بود گفت که مراقبت باشم گفت با بابات و آتی جون بحث کردی و از خونه زدی بیرون ..مرسی جرات
بعد بلند خندید بهش یه چشم غره رفتم که دستاشو برد بالا و گفت:
- باشه بابا توهم که هی چپ و راست چش غره میری نگرانم چشات چپ شه
میدونستم با این حرفاش می خواد منو سرحال بیاره همیشه به این روحیه اش
حسودیم میشد تو اوج ناراحتی هم که بوداون ناراحتی رو پشت چهره بشاش و خندونش
قایم میکرد می دونستم اونم به خاطر تمنا اگر بیشتر از من ناراحت نباشه کمتر از منم
نیست ....ولی خوب من همیشه آدم برون گرایی بودم و نمی تونستم احساساتمو
قایم کنم ولی شهیاد فوق العاده درون گرا بودبا صداش به خودم اومد
-چرا زل زدی به من تو چشات راست راستی مشکل پیدا کرده ها از دیشب همش زل می زنه فقط ..با توام دیشب چرا گردوخاک کردی؟
مشکوک پرسیدم :
- یعنی آبجی خانوم ما زنگ زده به تو اطلاعات نداده؟
نیششو تا بنا گوش باز کردو گفت:
- خوب خواستم از زبون خودت بشنوم
کلافه دستی تو موهام کشیدمو گفتم:
- هیچی مثل همیشه سر آتوسا گفتم نمی خوامش اگه قبول نمیکنین از این خونه میرم
جالب اینجاست بابا هم دیشب جانب داری مامان و میکرد نمی دونم این دختره چی داره
اینا اینقدر گیر دادن بهش
شهیاد گفت:
- واقعا دختر همه چی تمومیه بابا برو بگیرش خودت و مارو خلاص کن
عصبی نگاش کردم و گفتم:
- آهان که همه چی تمومه اگه اینجوریه ازش خوشت میاد تو برو بگیرش
من و از اون خلاص کن
شهیاد پوزخندی زدو گفت:
- هه مگه دیوونه ام مگه مغزمو خر گاز گرفته برم اینو بگیرم می خوای جوون مرگ بشم
باز این تو این موقعییت دلقک بازیش گل کرد جدی گفتم:
- ااا چه جالب تو بری بگیریش جوون مرگ میشی بعد من برم بگیرمش جوون مرگ نمی شم
دوتامون زل زده بودیم بهمو یهو باهم زدیم زیر خنده که مسئول بوفه یه نگاه چپی بهمون
کردو سرشو تکون داد
شهیاد در حالی که به گاز از کیکش زد گفت :
- بی خوابی زده به کله هردوتامون اینجا نشستیم چرت میگیم
بهش نگاه کردم خستگی از صورتش می بارید بیچاره رو از دیشب دنبالم خودم کشونده بودم
بهش گفتم:
- تو برو خونه بخواب
بهم نگاه کردو گفت:
- توچی پس؟
نفسمو محکم دادم بیرون گفتم:
- تا وضعییت تمنا مشخص نشه من همین جا می مونم
شهیاد لبخندی زدو گفت:
-اوهو چه چایی نخورده پسر خاله شده تمنــــــــا!!
-خوب چی صداش کنم بگم اون خانومه تورو خدا بس کن شهیاد دیگه حال شوخی ندارم
-باشه بابا نزن منو...
از جامون بلند شدیم آروم آروم می رفتیم سمت اورژانس که با شنیدن صدای جیغ های
گوشخراشی هردو سرجا میخکوب شدیم که یهو شهیاد گفت:
- بدو پندار فکر کنم تمناست...
یه چیزی تو قلبم فرو ریخت و با شنیدن جیغ هاش تنم شروع کرد به لرزیدن
چه بلایی سر این دخترآورده بودن!!!!!یه آدم تا چه حد می تونه پست باشه

پاهام میلرزید هرلحظه که به تختش نزدیک میشدم و صدای جیغ های گوشخراشش و بیشتر
می شنیدم جیغ می کشیدو التماس میکرد انقدرجیغ کشیده بود صداش گرفته بود با همون
صدای گرفته میگفت:
- توروخدا...التماس میکنم به من دست نزنید بامن چیکار دارین ..نامردا
و شروع کردن به گریه کردن خودشو تو تحت مچاله کرده بودبه شهیاد نگاه کردم چشماشو بسته بود و تکیه داده بود به دیوار چندتا نفس عمیق کشیدم که حالم جا بیاد
توان بیشتری ریختم تو پاهام که بتونم نزدیک تر برم انگار متوجه من شده که با دیدنم بیشتر
جیغ کشیدو فریاد زد:
- دیگه چی از جونم می خواین شما که هرچی داشتم ازم گرفتین دیگه چیزی ندارم که...
ناخودآگاه چهره اونشبش که پشت ماشینم قایم شده بود اومد تو نظرم اونشب بی صدا گریه میکردو میلرزیدولی حالا...با دیدن حال زارش حال منم خراب شده بود به دکتر اعتمادی اشاره
کردم که دوباره بهش آرامبخش بزنن اینطور که مشخص بود دچار بیماری روحی شده بود
همون چیزی که ازش می ترسیدم ترس بیش از حد از جنس مخالف
می دونستم دست خودش نیست با دیدن ماها اون صحنه های لعنتی میومد جلو چشمش
ذهنش هنوزم درگیر اون اتفاق بوده پرستار آرامبخش رو بهش تزریق کرد و صدای التماساش
و ناله هاش هرلحظه دورودورترشد و بعد خاموش شد...دوباره به خواب رفت باساکت شدنش
همه یه نفس راحت کشیدن دکتر اعتمادی اومد نزدیکم و گفت:
- می شناسیش؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
- یه جورایی آره ؟
بهم نگاهی کردو گفت:
- تشخیصت چیه دکتر پناهی؟
زل زدم تو چشاشو خیلی بی رمق گفتم:
- ترس شدید از جنس مخالف تو اصطلاح روانشناسی بهش میگن فوبیا
سرشو از روی تاسف تکون دادو گفت:
- برای یه بیماریه روانی خیلی جوونه
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- بیماری روانی که پیرو جوون نداره مثلا مثل سرطانه به نظرت سرطان
پیرو جوونه می شناسه؟
لبخندی زدو گفت:
- نه والا راست میگی خوب حالا می خوای با این تقریبا آشنا چیکار کنی؟
نگاهی به تمنا کردم که آروم روی تخت خوابیده بوددر همون حال گفتم:
- ترتیب انتقالش رو به آسایشگاه خودمون میدم همه مسئولیتش هم پای من
-خانواده اش چی؟
-خودم خبرشون میکنم
-باشه پس من میرم که به بقیه مریضام سربزنم
داشت میرفت که دوباره صداش زدم :
-دکتر !!
برگشت سمتم و گفتم:
- فقط نمی خوام پدر چیزی بفهمه
لبخندی زدو گفت:
- باشه مطمئن باش به بچه های شیفت هم میگم که چیزی بهش نگن...
-ممنونم
بعد رفتن دکتر اعتمادی شهیاد اومدکنارم نگاش کردم چشاش قرمز بود لبخندی زدمو گفتم:
- به خدا شرمندتم شهیاد تو برو خونه می خوای سوییچ ماشینو بدم
شهیاد اخمی کردو گفت:
- نه قربونت می خوای به کشتنم بدی انقدر خوابم میاد که رخصت بدی
همینجا دراز به داراز می خوابم پندار واقعا نمی تونم تحمل کنم بیا بریم توهم چشات
قرمزه از بی خوابی
سری به علامت نفی تکون دادم و گفتم:
- نه تو برو من ترتیب انتقال تمنا رو به آسایشگاه میدم بعد میرم خونه خودم
شهیاد با تعجب گفت:
- خونه خودت ...اونجا برای چی؟
کلافه نگاش کردمو گفتم:
- خیلی زوده با این سن آلزایمر بگیریا خوبه پدیده و من همه چی رو گذاشتیم کف دستت
شهیاد- پسر تو جدی می خوای دیگه خونه نری بابا بی خیال این آتوسا هم مثل بقیه
اونم یادشون میره
کلافه تو موهام دستی کشیدمو گفتم:
-نه این انگار فرق داره والا با اون تحکمی که مامان گفت یا آتوسا یا از خونه برو و اون سیلی
که بابا بهم زد فکر کنم ایندفعه دیگه عزمشونو جزم کردن
شهیاد از حرفم چشاش گرد شدو گفت:
- نــــــه واقعا بی خیال من موندم این دختره چی داره؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- منم دقیقا همینو می خوام بدونم!!!
شهیاد نگاهی به تمنا کردو گفت:
- میگم خانواده اش چی ؟حتما الان کل شهررو زیرو رو کردن
پندار به نظرت عکس العملشون چیه وقتی بفهمن به دخترشون....
سکوت کرد حرفشو ادامه ندادوقتی سکوت طولانی شو دیدم گفتم:
- اونشب تا یه جاهایی رسوندمش باید همون اطراف دنبال خانواده اش بگردم امروز ترتیب اینم میدم...تو برو دیگه
-باشه فقط خواستی بری خبرم کن
-حتما خداحافظ
-خداحافظ....

بعد از رفتن شهیاد دوباره رفتم بالا سر تمنا یه نگاهی بهش کردمو رفتم که کارای انتقالش رو انجام بدم....



کارای انتقال زود انجام دادم وبعد با آمبولانس تمنا رو منتقل کردم آسایشگاه
وتلفنی همه چی رو برای دکتر رادفر توضیح دادم و اونم اطمینان داد که برای بهبود هرچه سریعتر تمنا تمام تلاشش رو میکنه
چشمام از بی خوابی می سوخت تصمیم گرفتم برم خونه یه دوساعتی بخوابم و بعد با شهیاد
بریم سروقت خانواده تمنا!!
رسیده بودم دم خونه خودم ازپنجره ماشین نگاهی به ساختمون ده طبقه انداختم
آپارتمان من تو طبقه 10بوداین خونه رو دوسال پیش خریده بودم ولی خوب هیچ وقت
برای زندگی نیومده ام اینجا ولی انگار ایندفعه مجبور بودم تا وقتی که پدرو ماردم سرعقل
بیان و بی خیال ازدواج من و آتوسا بشن... نفس عمیقی کشیدم و نگامو از ساختمون گرفتم
و ماشینو به سمت پارکینگ به حرکت در آوردم ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم رفتم
سمت آسانسور دکمه طبقه 10رو زدم و در آسانسور بسته شدو همون موقع موبایلم هم
زنگ خورد به صفحه که روشن خاموش میشد نگاه کردم پدیده بود دکمه برقراری رو زدم
و همون لحظه آسانسور متوقف شد
-جانم پدیده؟
صدای نگرانش رو شنیدم:
- خوبی پندار
یه لبخند نشست رو لبم و گفتم:
- خوبم مهربونم نگران من نباش اوضاع خونه چطوره؟
صدای نفس عمیقی که کشید رو شنیدم و بعد گفت:
- هیچی مثل همیشه انگار نه انگار تو رفتی فکر کنم حرفتو جدی نگرفتن
پوزخندی زدمو گفتم:
- دوروز که بگذره ببینن من نیومدم اونوقت جدی میگیرن
رسیدم جلو در آپارتمان درو باز کردم رفتم داخل روی کاناپه ولو شدم
که پدیده گفت:
-کجایی آسایشگاه یا مطب؟
-هیچکدوم خونه ام!
پدیده با تعجب گفت:
- خونه !چرا طوریت شده
کلافه گفتم:
- وای دختر تو چرا همش فکر میکنی من طوریم شده از دیشب تاحالا نخوابیدم
به خدا چشام به زور باز میشه بزار بخوابم تا سرو کله این شهیاد پیدا نشده
دوباره پدیده با تعجب گفت:
- تو از دیشب نخوابیدی چرا؟
وای خدا دست بردار نبود که این آروم گفتم:
- پدیده جان قول میدم همه چی رو برات تعریف کنم خوب حالام بذار بخوابم
پدیده ام فهمید دارم کم کم عصبی میشم که گفت:
- باشه بخواب و قطع کرد فهمیدم ناراحت شده گوشی رو پرت کردم رومیزو چشامو بستم
و گفتم:
- بی خیال بعد از دلش در میارم
نمیدونم چطورو کی خوابم برد...
********
اه باز این صدای زنگ تلفن ای کاش وقتی می خوابیدم می ذاشتمش رو سایلنت
با دستم دنبال گوشی میگشتم ای بابا پیداش نکردم مجبور شدم چشممو باز کنم
گوشی رو میز عسلی بود اومدم بردارمش که صداش قطع شدو بلافاصله دوباره شروع
کرد به زنگ خورد بدون اینکه نگاه کنم به شماره جواب دادم با صدای گرفته و خواب آلودم گفتم:
-بله...
صدای شهیاد تو گوشم پیچید :
-به آقای دکتر هنوز خوابی
چشامو مالیدم تا بتونم خوب بازشون کنم و درهمون حال گفتم :
-چیه بابا نمیزاری یه دقیقه بخوابیم که
شهیاد گفت:
- آقای ژانوارژان مگه نمی خواستین برین دنبال خانواده کوزت بگردین
هان این چی گفت گنگ پرسیدم:
-کوزت کیه دیگه شهیاد؟
بلند خندیدو گفت:
- تمنا رو میگم بابا
با شنیدن اسم تمنا یهو از رو کاناپه بلند شدم به ساعت نگاه کردم5بعداز ظهر بود
باورم نمیشد انقدر خوابیده باشم نالیدم :
- وای شهیاد چرا زودتر بیدارم نکردی؟
شهیاد-ببخشید بنده ساعت زنگی شما نیستم حالا هم بدو بیا این درو بزن من بیام بالا
با تعجب گفتم:
- دم خونه ایی؟
-پ ن پ دم رود خونه ام بیا دیگه
سریع رفتم دکمه آیفونو زدمو درورودیم بازگذاشتم و تماس رو قطع کردم


شهیاد با تردیدو ترس داشت اینورو اونور رو نگاه میکرد بعد گفت:
- پسر تو مطمئنی اینجایی که اومدم درسته ...یعنی اونشب تو تمنا رو همینجا پیاده کردی
در همون حین که دنبال کوچه مورد نظرم بودم گفتم:
- آره چطور مگه؟
شهیاد با تعجب گفت:
- پسر اینجا کجاست دیگه آدم میاد اینورا تن و بدنش میلرزه به خدا
این دختر بیچاره چطور اینجا زندگی میکرده
فقط سرمو از رو تاسف تکون دادم و بعد گفتم:
-ما آدما کافیه هرچندوقت یه بار که از زندگی ناامیدیم بیایم اینطرفا
اونوقت میگیم خدایا غلط کردم ناامید چیه ما دارم مثل شاه زندگیم میکنیم
خونه خوب غذای خوب لباس خوب خانواده عالی ولی اونایی که اینجاها زندگی میکنن
فکر کنم اتاق شخصیه من سه برابر یکی از اتاقایی که یه خانواده شش نفره اینجا توش زندگی
میکنه اونوقت به این میگن عدالت میبینی
شهیادم با تاسف کفت:
-آره خداییش میای اینجا باید روزی هزار مرتبه خدارو شکر کنی
با دیدن کوچه ای اونشب تمنا رو پیاده کردم سریع زدم رو ترمزو رو به شهیاد گفتم:
- همینجا بود
شهیاد به کوچه باریک نگاهی انداخت و گفت:
- مطمئنی
عصبی گفتم:
-آره بابا توام هی مطمئنی مطمئنی همین جا بود دیگه
شهیاد لبخندی زدو گفت:
- خوب بابا ژان وارژان چه خبرته باشه همینجا بود چرا میزنی
کلافه سری تکون دادمو گفتم:
- از دست تو هیچ وقت و تو هیچ شرایطی دست از دلقک بازی برنمیداری
نگاهی بهم کردو گفت:
-دست شمامرسی
و از ماشین پیاده شدودرو بست منم پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم
شهیاد گفت:
- میگم می خوای ماشین رو همینجا بذاری اعتباری نیستا
نفسمو محکم دادم بیرون گفتم:
-میگی چیکار کنم تو بمون من برم
شهیاد دستی تکون دادو گفت:
-نه نه درسته با خانواده تو قهری ولی الان تنها بری
یه بلایی سرت بیاد میشی عزیز دردونه گل بابونه خل دیوونه
بهش چشم غره رفتم که گفت:
-چپ میشه نرو داشتم میگفتم آره خل دیوونه میشه همه داروندارشون کاسه کوزه ها
میشکنه سر شهیاد بدبخت منم نیست که خیلی شانس دارم
کلافه پریدم وسط حرفشو گفتم:
- وای شهیاد دیگه داری خیلی ور میزنی
شهیاد-بازم دست شما مرسی با این القاب گران بها که نثار ما میکنی
ابرومو انداختم بالا و گفتم:
- حقته خوب...یه لحظه زبون به دهن بگیر
دیگه هیچی نگفت و من کمی اینور اونورو نگاه کردم دیدم وسط کوچه یه پسر بچه داره بازی
میکنه رفتم سمتشو پسر بچه متوجه من شدو با تعجب نگام کردلبخندی زدم و گفت:
- سلام ..
با همون تعجب گفت:
-س..لام!!!!
-میگم آقا پسر میشه یه لطفی کنی یه نیم ساعت مراقب این ماشین باشی
اول یه نگاهی به من کردو بعد یه نگاه به ماشین و با دیدن ماشین چشاش بیشتر متعجب شد
سریع دوید طرف ماشین و گفت:
-اه عجب ماشینی ...آقا این ماشین برا شماست
لبخندی زدم و گفتم:
- آره برا منه چطور
همونطور با تعجب به ماشین دست میکشیدو دور میزد دورش بعد یه نگاه ملتمسانه
به من کردو گفت:
- میگم آقا میزاری داخل ماشینم ببینم آخه من آرزو داشتم یه روزی یه همچین ماشینی
رو از نزدیک ببینم دیده بودما ولی صاحب ماشینا نمی ذاشتن بهشون نزدیک بشم
تازه یه بارم یکیشون پرتم کرد وسط خیابون
یهو برگشتم شهیادو نگاه کردم یه غمی نشست تو دلم شهیادم حالش بهتر از من
نبود یه آهی کشیدم وبه پسر بچه نگاه کردم حدودن ده ساله بود موهای ژولیده ای داشت
و یه رکابی گشاد تنش بود که چند جاش سوراخ شده بود و یه شلوار مشکی
راحتی رنگ و رورفته تنش بود رفتم جلوش یه دست کشیدم رو سرش و با لحن بغض داری
گفتم :
-آره
در ماشینو بازکردم اول انگار باورش نشدو ولی وقتی سکوتمو دید پرید تو ماشین...

پسر بچه بین صندلی های ماشین در رفت و آمد بود و منو شهیاد با لبخند داشتیم به ذوق کردناش و بالا پایین پریدناش نگاه میکردیم تو دنیای بچه گونه اش دلش به چیا خوش بود
ما کجا و این کجا!!!
با صدای شهیاد به خودم اومدم:
- میگم خیلی دیگه می خوایم اینجا وایستیم شب شد پندار
یه نگاه دیگه به جنب و جوش پسر بچه کردم و رفتم سمتشو صداش کردم :
-آقا پسر ...
یهو دست از جنب و جوش برداشت و نگاش غمگین شدو با بغض گفت:
- ببخشید آقا الان میام بیرون
سرمو به علامت نفی تکون دادمو گفتم:
- نه نخواستم که بیای بیرون ...
دوباره نگاش شاد شد و من ادامه دادم:
- حواست هست دیگه ما بریم برگردیم؟
پسره در حالی که فرمون ماشین رو اینور اونور میکرد گفت:
-آره آقا مطمئن باش...نمی زارم کسی نزدیکش بشه
با این هیکل کوچیک چه با اعتماد بنفس به من اطمینان داد لبخندی رو لبم نشست و گفتم:
-مرسی زود برمیگردیم
چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که صدام کردو گفت:
-آقــــــــــــــــــا!!!!!!
برگشتم سمتش و گفتم:
- جانم!
تو چشاش پر التماس بود با همون التماس گفت:
-می تونم بوق بزنم؟!فقط یه دونه
کلافه تو موهام دست کشیدمو گفتم:
-آره هرچقدر دوست داری بوق بزن
رو به شهیاد گفتم :
-بریم!
وارد کوچه باریک شدیم و شهیاد گفت:
- پندار نبرن ماشینو همینجور درارو باز گذاشتی؟
نگاه تندی بهش کردمو عصبی گفتم:
- به درکــــــــــــــــ
شهیاد فهمید عصاب ندارم دیگه حرفی نزد یکم اینور اونور نگاه کردم و رو به شهیاد گفتم:
- حالا بین اینهمه کوچه با یه اسم چجوری خانواده اینو پیدا کنیم؟
سرمو فقط تکون دادم و گفتم:
- نمی دونم چی بگم ؟
شهیاد یه نگاه به ته کوچه کردو گفت:
- میگم چطوره در تک تک این خونه ها رو بزنیم و بپرسیم....
دست کشیدم تو موهام و یکم فکر کردم و گفتم:
- چاره دیگه ای نداریم بالاخره باید همینجاها باشه
شهیاد گفت:
- تو از سمت راست شروع کن من از سمت چپ
-باشه...
یکی یکی در خونه هارو زدیم تقریبا بیست دقیقه بود که هیچی دستگیرمون نشد
توی کوچه بغلی رفتیم خواستم دریه خونه رو بزنم که صدای یه زن شنیدم که گفت:
- چیکار داری آقا؟
برگشتم سمت صدا یه خانم حدودا40 ساله یه چادر سفیدگلدار رنگ رو رفته سرش بود که چادرو پیچیده بود دورشو پشت کمرش گره زده بود دوباره صداشو شنیدم گفت:
- نگفتی آقا چیکار داری؟
صدامو صاف کردم و یه ابرومو انداختم بالا و جدی پرسیدم:
- شما برا این خونه ای؟
با یه لحن کوچه بازاری گفت:
-اوهو...چه لفظ قلم حرف میزنی
از پایین تا بالای منو برانداز کردو ادامه داد:
-به تیریپتم می خوره بچه اون بالا مالاهایی ولی این پایین مایینا چیکار داری نمی دونم؟
باز جدی پرسیدم :
-جواب منو ندادی شما مال این خونه ای؟
دماغشو کشید بالا یه جوری بود زن بود مثلا ولی یه جوری بود گفت:
-گیریم برا اینجا باشم فرمایش
ابرومو دادم بالا و گفتم:
- خوب اگه برا این خونه ای بگم کارمو...
زن کلافه گفت:
- ای بابا اینجا خونه برادرمه حالا بگو
سری تکون دادمو گفتم:
- تو این محل کسی به اسم تمنا می شناسی؟؟؟
زن انگار که تعجب کرده بود فوری گفت:
- اِ به تمنا نمیاد یه همچین شخصیتی دنبالش بگرده
فوری گفتم:
-پس میشناسیش......



تاريخ : ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار