رمان تمنا


بالاخره رسیدم خونه به ساعت نگاه کردم 12 شب بود با خودم گفتم حتما خانواده سعادت رفتن و باید خودمو برای توپ و تشرای مامان آماده میکردم...
در پارکینگ رو با ریموت باز کردمو ماشین رو بردم داخل پارکینگ اما بعد پشیمون شدم اگه یه وقت شهیاد زنگ میزد و باید می رفتم بیمارستان چی؟؟ولی خوب دیگه پارک کرده بودم ماشینو....از ماشین پیاده شدمو به طرف پله ها که منتهی میشد به ساختمون اصلی رفتم که یهو صدای آتوسا رو از پشت سرم شنیدم
- سلام پندار جان....
وای که این دختر چقدر پرو بود اولش خواستم بی خیال شم انگار که صداش رو نشنیدم اما خوب خیلی ضایع بودو دور از ادب!! برگشتم سمتش و با اخم گفتم:
- سلام آتوسا خانوم...
چشمای مشکیشو یکم ریز کردو گفت:
- پندار جان بهتر نیست باهم یکم راحت باشیم...مثلا قراره تا چندوقت دیگه باهم ازدواج کنیم...
وای دیگه داشتم جوش می آوردم هه ازدواج با این عمرابا خودم عهد کرده بودم حتی اگه شده قید همه خانواده رو بزنم ولی با آتوسا ازدواج نکنم ولی خوب نمی خواستم از همون اول با جروبحث حرفمو به کرسی بنشونم فکر میکردم با این بی تفاوتی هام مامان متوجه میشه که کششی به آتوسا ندارم بی خیال میشه حتی چندبارم زبونن بهش گفته بودم که فکر میکرد دارم باهاش شوخی میکنم...
ولی خوب این واقعا شوخی نبود من تصمیمم جدی بودو نمی خواستم با آتوسا ازدواج کنم...
از فکر اومدم بیرون و نفس عمیقی کشیدم و رو به آتوسا گفتم:
- بهتره بریم داخل ...
سری تکون دادو با چند گام بلند خودشو رسوند به من و شونه به شونه من ایستادونگاهی بهش کردم و بدون حرف باهاش وارد ساختمون شدم وقتی وارد سالن اصلی پذیرایی شدیم صدای گفتگویی آقای سعادت پدر آتوسا رو با مامان شنیدم ...
- عاطفه خانوم ...مثل اینکه پندار خان کارشون خیلی مهم تر از مهموناشونه بهتره دیگه ما رفع زحمت کنیم...
مامان هم که از صداش کاملا عصبانیت مشهود بودولی خوب سعی داشت پنهانش
کنه گفت:
- نه این چه حرفیه پدیده جان الان باهاش تماس گرفته و گفته که خودشو میرسونه
شما 10دقیقه دیگه تشریف داشته باشین....
که همون لحظه منو آتوسا باهم وارد سالن پذیرایی شدیم و مامان که روبروی در ورودی بود با دیدن من حرفش رو قطع کردو گفت:
- بفرمایید اینم پندار...گفتم که بهتون میاد...
بعدم لبخند مصنوعی بهم زدو گفت:
- خوش اومدی پسرم خانواده سعادت و آتوسا جان خیلی منتظر شما شدن...
با چشماش داشت میگفت که بعدن به حسابم میرسه...
همین امشب باید بعد رفتنه اینا تکلیفمو با مامان یه سره میکردم باید میگفتم که آتوسا مناسب من نیست و من هیچ حسی بهش ندارم....
لبخندی به روی همشون پاشیدمو رفتم سمت آقای سعادت و باهاش دست دادم و گفتم:
- من واقعا عذر می خوام داشتم می اومدم خدمتتون که یکی از مریضا وضعییتش وخیم شد به هرحال شرمنده ام...
خانوم سعادت دستشو تو هوا پیچ و تابی دادو در حالی که با اون یکی دستش
با گردنبند مرواریدش بازی میکرد گفت:
- وای دشمنت شرمنده پندار جان....من موندم شما خسته نمیشی از صبح تا شب
با این دیوونه ها سروکار داری؟؟
از حرفش خیلی ناراحت و عصبی شدم ولی خوب نمی تونستم جوابی بدم برای همین به پوزخندی اکتفا کردم....

خانواده سعادت یکم دیگه رو مخ من راه رفتن ساعت از دو گذشته بود که بالاخره تشریفشونو بردن....من یه خداحافظی سر سری باهاشون کردم و سریع رفتم تو اتاق تا به شهیاد زنگ بزنم...به بوق دوم نرسید که گوشی رو جواب داد می دونستم الان کلی توپش پره و می خواد سرم دادو بیداد کنه
-نه تو واقعا روت شده زنگ بزنی همینجوری منو گذاشتی اینجا رفتی؟
با خونسردی گفتم:
- امون بده پسر اول سلام
شهیاد-گیریم که علیک سلام جواب منو بده
-خوب پسر خودت که می دونی چرا اومدم اگه نمی اومدم دیگه تو امنیت نداشتی بیای تو محله هاااا تازه بهت لطف کردم
شهیاد عصبی گفت:
- آره جون عمه ات...
با عصبانیت گفتم:
- بچه پرو درست صحبت کن به عمه من چیکار داری؟
شهیاد خندیدو گفت:
- اصلا تو عمه داری که اینجوری جبهه گرفتی؟
-بالاخره هرچی ....
شهیاد گفت:
- ای تو روحت پندار بیا دیگه پسر مهمونای عزیز رفتن که الحمدالله
نفسمو محکم دادم بیرون گفتم:
- آره رفتن ..شرشون کنده شد فعلا البته ...حال دختره چطوره چی شده وضعییتش چطوره با دکترش صحبت کردی؟
-اوههههههه چه خبره یکی یکی بپرس برادر من
-خوب حالا تو یکی یکی جواب بده
شهیاد-دختره فعلا بیهوشه ...دستش شکسته سرشم همینطور ولی خوب خدارو شکر خونریزی داخلی و این حرفها نداره
-خوب مواد مصرف کرده بود؟
شهیاد-نه بابا هیچی جواب آزمایشش یه ساعت پیش اومد ...همون که خودمون عینا دیدیم درسته پرتش کردن پندار..یه فکری از اون موقع عین خوره داره مغزمو
می خوره؟
-چی؟
با من و من گفتم:
- میگم نکنه دزدیده بودنش ..نکنه..
یهو مامان در اتاق رو باز کرد با اخم وارد شد منم پریدم وسط حرف شهیادو گفتم:
-شهیاد خودم باهات تماس میگیرم
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب اون باشم قطع کردم
باید حرفمو به مامان میزدم می دونم خیلی ازم عصبیه الان کلی حرف می خواد بارم کنه ولی حرف سر یه عمر زندگیم بود حرف یه روز دوروز نبود که بی خیالش
باشم...خودمو برای همه حرفهای مامان آماده کردم البته پولاد آبدیده شده بودم
این اولین بارش نبود که برام دختری رو زیر سر داشت که من دوست نداشتمو
نمی خواستمش ولی نمیدونم چرا روی آتوسا بیشتر تاکید میکرد...
درسته مامانم بودو خیر صلاح منو می خواست ولی این دخترایی که مامان
برام انتخاب میکرد هیچکدومشون معیارهای همسر ایده آل منو نداشتن
با لبخندی چند قدم رفتم نزدیک تر و گفتم:
- جانم مامان چی شده؟
یه نگاه مشکوک بهم کردو با همون اخم گفت:
-با کی حرف می زدی؟
با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم:
-با شهیاد چطور ؟؟؟
مامان عصبی یه قدم اومد نزدیک ترو گفت:
-به حساب اونم میرسم ...اونو فرستادم دنبال تو اونوقت رفت و دیگه برنگشت...
دستی تو موهام کشیدمو گفتم:
- چرا اتفاقا اومد دنبالم تقصیر اون نیست من کار داشتم..
مامان با حالت حالت عصبی گفت:
- هه همش کار داشتم کار دارم بسه دیگه پسر تو انقدر با این دیوونه ها سروکله زدی
خودتم شدی مثل اونا کی می خوای به خودت برسی کی می خوای به زندگیت برسی..
اخم کردم گفتم:
- مادر من مثل اینکه افکار خانوم سعادت خیلی روتون اثر گذاشته
دیوونه کدومه تو اون آسایشگاه یه سری آدم بیمار هست حالا فرقشون اینه که
جسمشون بیمار نیست و روحشون بیماره چرا توهین میکنین؟؟
یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
- بسه بسه نمی خواد برا من موعظه کنی خانوم سعادتم حق داره بنده خدا نگران دخترشه
پوزخندی زدمو گفتم:
- هه نگران دخترشه فکر کرده من اونقدر با این آدما سروکله زدم شدم مثل اونا
اتفاقا اینکه خوبه آره برو بهش بگو پندار دیوونه است نمی تونه دخترتونو خوشبخت کنه
مامان با تعجب و عصبانیت گفت:
- یعنی چی؟پندار دیگه رو این دختر نمی تونی عیب بذاری
این دیگه همه چی تمومه تحصیل کرده است خارج رفته است امروزیه
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- شرمنده مادر من حرفتو قطع میکنم...اگه اینا برا شما معیار ازدواجه برا من نیست
من رو آتوسا عیب نمیزارم ولی ازش خوشم نمیاد خوشگل هست درست.تحصیل کرده هست درست به قول شما خارج رفته و امروزی هست اینام درست حرف شما قبول
ولی مادر من عزیز من بذارین شریک زندگیمو خودم انتخاب کنم ازتون خواهش میکنم
اونم دختر بدی نیست مطمئنن با این کمالات بالایی که از نظر شما داره خواستگارم زیاد داره رو زمین نمیمونه
مامان گفت:
- همین دیگه این دخترو رو هوا میزننش پندار جان بیا زودتر بریم خواستگاری
سری تکون دادمو گفتم:
- متاسفم مادرمن من آتوسارو شریک خوبی برای زندگیم نمیدونم...
مامان ایندفعه داد زد:
- من نمیزارم با زندگیت بازی کنی می فهمی تو با اونی ازدواج میکنی که من میگم پندار
برای هفته دیگه قراره خواستگاری رو میزارم یا با آتوسا ازدواج میکنی یا از این خونه میری بیرون فهمیدی؟؟؟
از حرفش شوکه شده بودم مامان هیچ وقت یه همچین حرفی بهم نمیزد حالا چی شده بود که به خاطر آتوسا اینقدر جوش میزد
از صدای فریاد مامان بابا و پدیده هم اومدن توی اتاق من بابا یه نگاهی به من کردو سری از تاسف تکون دادو بعد به مامان نگاه کردو گفت:
- چی شده عاطفه خونه رو گذاشتی روی سرت...
مامانم خودشو انداخت رو صندلی و پدیده رفت سمتشو شونه شو ماساژ داد و مامان در همون حال گفت:
- از شازده پسرت بپرس میگه با آتوسا ازدواج نمیکنم...دیگه کی رو بهتر از اون می خواد
خوشگ...
میون حرفش پریدمو گفتم:
- بله خوشگل...پولدار تحصیل کرده خارج رفته آره همه اینا درست پدر من اگه بد میگم بگو بد میگی آتوسا مناسب من نیست اون معیارایی که من برای زن زندگیم می خوام رونداره
بابا چرا حالتون نیست
مامان دوباره با عصبانیت پرید بهمو گفت:
- تو حالیت نیست پسره ابله همین که گفتم..
دیگه اعصابم داشت خورد می شد چرا مامان با زندگیم بازی میکرد نفسمو محکم فوت کردم
بیرون و گفتم:
- آره من ابله هستم ...من حرفم همونه و حالا که شمام از حرفتون برنمیگردین من
از این خونه میرم.....


بابا با صدای بلند فریاد زد:
- بسه دیگه پندار چرابا مادرت اینجوری حرف میزنی؟
با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم:
- بابا من اصلا قصد بی احترامی به هیچکدومتون رو ندارم فقط درکم کنین
اصلا انتظار زیادی نیست که من بخوام شریک زندگیمو خودم انتخاب کنم...
بابا گفت:
- مادرتم خیرو صلاح تو می خواد
سری از رو تاسف تکون دادم و گفتم:
- نه مثل اینکه حرف زدن با شماها بی فایده است نمی دونم خانومو آقای سعادت
چیکار کردن که شماها می خواین آتوسارو به زور بچسبونین به من شما می خواین زندگیمو خراب کنین ولی من نمی زارم..
بابا یه قدم بلند برداشت و جلوم ایستادو با خشم نگام کرد منم نگاش کردمو گفتم:
- چیه بابا دروغ میگم...راستشو بگین ازدواج من با آتوسا چه نفعی برای شما داره؟
بابا به جای جواب دستشو برد بالا و سیلی محکمی زد تو گوشم...برق از سرم پرید اصلا
فکر نمیکردم بابا دست روم بلند کنه دستمو گذاشتم رو صورتمو نگاهی به بابا کردم همچنان با خشم نگام میکردو صورتش قرمز شده بود همونطور زل زدم بهش و گفتم:
- مثل اینکه دیگه جای من اینجا نیست...
بابا با عصبانیت فریاد زد:
-بسلامت ...
به مامان و پدیده نگاه کردم مامان که با تعجب و عصبی چشم به من دوخته بودو پدیده هم آروم داشت گریه میکرد سری تکون دادمو کتمو از روی تخت برداشتم و یه نگاه کلی به سه
تاشون و انداختم و بدون گفتن حتی یه کلمه دیگه از خونه زدم بیرون
رفتم تو پارکینگ و سوار ماشین شدم و درو محکم زدم بهم تمام حرص و عصبانیتم
رو سر در ماشین خالی کردم....سرموگذاشتم رو فرمون چندتا نفس عمیق کشیدم
انگار ایندفعه با همه دفعات فرق میکرد ..چراشو نمیدونستم چرا آتوسا چرا اون چرا اینقدر تاکید دارن من با اون ازدواج کنم ..هیچ وجهه اشتراکی بین من و اون نبود
من دختری رو می خواستم که منو برا خودم بخواد نه برای خانواده و موقعییتم
نه برای پول نمی دونم شاید آتوسا منو برای پول نمی خواست اصلا اون منو می خواست
یا اونم می خواست به اجبار خانوده اش باهام ازدواج کنه ولی از رفتارای این چند مدت معلوم بود که همچین نسبت به ازدواج با من بی میلم نیست اما مطمئن بودم ازدواج منو آتوسا
به سال هم نمیکشه و من اینو نمی خواستم...
ماشین رو روشن کردم و ریموت درو زدم در باز شدو از پارکینگ اومدم بیرون که دیدم پدیده
جلوی دره ماشین رو نگه داشتم و با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- تو اینجا چیکار میکنی؟
هنوز داشت اشک میریخت با گریه گفت:
- هیچی اومدم داداشمو بدرقه کنم دیگه و اومدم بهش بگم تا آخرش پشتتم
بعد هم میون گریه خندیدو گفت:
- منم از این دختره خوشم نمیاد دوست ندارم زن داداشم بشه یه جورایی لج آدمو در میاره
بعد لبشو کج کرد که منم خندیدم و با خنده گفتم:
- قربون آجی گلم مراقب خودت باش ...
سری تکون دادو گفت:
- خیالت تخت فعلا که به من گیر نمیدن خداروشکر منم الان مجبورم طرفداری تورو بکنم
که نوبت به شوهر دادن زوریه من رسید توهم بیای طرفداری من...
ریز خندید دستمو از پنجره ماشین بردم بیرون و لپشو کشیدمو گفتم:
- میدونستم تو بی مزد کاری انجام نمیدی!!
باز خندیدو گفت:
- ما اینیم دیگه
همون لحظه گوشیم زنگ خورد شهیاد بود جواب دادم:
- بله...
شهیاد-پندار زود خودتو برسون بیمارستان یه اوضاعیه
دختره بهوش اومده بیمارستان رو گذاشته رو سرش....
با تعجب گفتم:
- داری باز مسخره بازی در میاری یا واقعا میگی؟
شهیاد کلافه گفت:
- ای بابا شدیم چوپان دروغ گو باور کن بیای خودت میفهمی من تو این موقعییت شوخی ندارم
زود خودتو برسون...
-باشه باشه اومدم...
تماس رو قطع کردم که پدیده گفت:
- چی شده ؟
-هیچی تو برو تو مراقب خودتم باش
دوباره نگران پرسید:
-راستشو بگو پندار...
لبخند اطمینان بخشی بهش زدمو گفتم:
- مطمئن باش هیچ مشکلی پیش نیومده بعد برات همه چیزو تعریف میکنم...
دیگه چیزی نگفت و سری تکون دادرفت داخل خونه...
منم راه افتادم سمت بیمارستان
...



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار