رمان تمنا


لبخندی زدم رفتم تو اتاق تا آماده بشم سمیه آرایش کردن رو بهم یاد داده
حالا دیگه احتیاجی به کمک سمیه نداشتم خودم می تونستم آرایش کنم
رفتم ربروی آیینه نگاهی به خودم انداختم همینطور بی هدف جلوی آیینه بودم
و بعد زیر لب با بی حوصلگی گفتم:
- اههههه لعنتی حوصله هیچی روندارم حالا چی میشد امروز نرم...
یه لحظه منصرف شدم ولی با فکر اینکه امروز دیگه آزاد میشم و بدهیمو تسویه میکنم و بعدشم خلاص...سریع آماده شدم یه کوچولو آرایش کردم و یه شلوار جین
مشکی و یه مانتو مشکی با یه شال زرد رنگ و یه کیف همون رنگی برداشتم
از اتاق اومدم بیرون سمیه با دیدنم سوتی کشیدو گفت:
- اوهههه تمنا خوشگله چه کردی
لبخند تلخی زدمو گفتم:
- هیچی بابا چیکارکردم مثل همیشه ام دیگه
سری تکون دادو گفت:
- آره مثل همیشه لباس پوشیدی ولی زیبا تر از همیشه به نظر میرسی
دستی تو هوا تکون دادمو گفتم :
-بی خیال بابا فعلا...
-خداحافظ مراقب خودت باش
سری تکون دادم و گفتم
- باشه...
از در اومد بیرون حس عجیبی داشتم حتما به خاطر این بود که امروز روز آخره
می خواستم بگردم یه کار خوب پیدا کنم با حقوق کم اگه زندگی میکردم بهتر از دزدی بود..بهتر از این بود که وقتی سوار ماشین این پولدارای بی درد می نشستم
با چشای هیزو کثیفشون منو بخورن...
آهی کشیدم رسیدم سرخیابون ..منتظر ماشین بودم که با صدای بوق ماشینی
سرمو به سمتش برگردوندم یه ماشین شاسی بلند بود دوتا پسر جوون نشسته بودن توش..خدارو شکر خدا میدونه من حوصله ندارم طعمه رو انداخت جلو پام
که این آخری هم تموم شه بره پی کارش...
صدای اونی که بغل دست راننده نشسته بود رو شنیدم که گفت:
- خانوم اگه جایی تشریف می برین برسونیمتون..
راننده گفت:
- در خدمتیما...
تو دلم گفتم:
-اوههه چه باکلاس..
لبخند کجی زدمو گفتم:
- نه مرسی مزاحم شما نمیشم منتظر تاکسی هستم...
مثلا خواستم یکم ناز کنم...ولی راننده خیلی جدی گفت:
- باشه پس بای...
با تعجب نگاه کردم به ماشین حرکت کردو رفت وا اینام عجب دیوونه هایی بودنا
نخیر امروز باید برم جایی دیگه حتما دوباره منتظر تاکسی شدم که دوباره همون ماشین دنده عقب گرفت و واستاد جلو پام
نخیر اینا یه چیزیشون میشه ها ...
با اخم بهشون نگاه کردم که اون پسره کنار راننده گفت:
- خانوم خوشگله بیا بالا برسونیمت راستش عذاب وجدان گرفتیم...
با اخم گفتم:
- نه مرسی گفتم که مزاحم نمیشم شما بفرمایید...
راننده گفت:
- خانومی فکر کن زنگ زدی آژانس بیا سوار شو دیگه
بغل دستیش گفت:
- ناز نکن...سوار شو..
نگاهی به هردوشون کردمو سوار ماشین شدم....همین که سوار ماشین شدم
چشمم به کیف پول چرم قهوه ای سوخته ای خورد که بین دوتا صندلی
جلو بود...تو دلم گفتم:
- بهتر از این نمیشه مثل اینکه همه چی برا روز آخر خودش جور شده ..
نگاهی به اون دوتا کردم برعکس بقیه کسایی که سوار ماشینشون می شدم
نه خودشون معرفی کردن نه اسم منو پرسیدن بهتر...کیفو برمیدارم بعدم یه جایی پیاده می شم تا بیان بفهمن چی به چیه منم فرار کردم و رفتم....
به دوتاشون نگاه کردم راننده آیینه رو رو صورتم تنظیم کردو لبخند زد از لبخندش
خوشم نیومد یه جوری بود چندشم شد...اون بغل دستی هم به راننده نگاه کردو لبخندی زد..
با خودم خودم واااا اینا چرا اینجورین هی لبخند میزنن....یهو دلم شور افتاد...
یه حس بدی پیدا کردم...یه لحظه از نشستن توی این ماشین پشیمون شدم...
باید سریع کیفو برمی داشتم و پیاده می شدم نگامو به کیف انداختم آب دهنمو قورت دادم....دستمو آروم بردم سمت کیف که یهو اون پسر بغل دستی...
دستشو گذاشت رو دستم ....وای حال اون لحظه ام دیدنی بود با ترس سرمو گرفتم بالا و خیره شدم تو چشاش....که با یه لحن بدی گفت:
- به به خانوم خوشگله ما که دستش کج تشریف داره..
وای باید یه جوری درستش میکردم با صدای لرزونی گفتم:
- من...من..نه خواستم بردارم بدم بهتون کیفو ...
قلبم تند تند میزد و راننده پیچید تو یه کوچه خلوت و در همون حال با داد گفت:
- غلط کردی؟
اخم کردمو گفتم:
- اصلا نگه دارین می خوام پیاده شم...نگه داشت اومدم پیاده شم
که بغل دستیش سریع پیاده شدو اومد عقب و راننده قفل مرکزی ماشین رو زد
با صدای بلند گفتم:
- بذارین پیاده شم دارین اشتباه میکنین...بذارین پیاده شم...
خواهش میکنم...
پسره کناردستم منو کشوند تو بغلش و گفت:
- خواهش میکنم خواهش نکن خانومی...
داد زدم :
- کمک ...تورو خدا یکی کمک...
که یهو یه طرف صورتم سوخت و ماشین به حرکت در اومد دوباره
پسره موهامو گرفت کشید منو خوابوند رو پاهاش و به راننده گفت:
- تندتر برو...
یه نگاه ترسناک به من کردو گفت:
- صدات در بیاد همین جا کارتو می سازم
با صدای بلند تری گفت:
- شیر فهم شد...
با گریه سرمو تکون دادم...مخم هنگ کرده بود..وای یعنی چی خدا...اینا دارن
منو کجا می برن....کجا می برن منو....به پسره نگاه کردم یه چاقوی کوچیک گرفته بود دستش....هراسون اینور اونورو نگاه میکرد...
بعد از چند دقیقه ماشین ایستاد بعد دوباره حرکت کرد پسره منو خوابونده بود رو پاشو نمی تونستم بیرونو ببینم قلبم تند میزد... دلم عین سیرو سرکه می جوشید
نکنه بی آبروم کنن...نکنه...وای خدا دیگه نه تحمل این بدبختی رو ندارم
کمکم کن ...خدایا خواهش میکنم...
انگار در بازو بسته شد بعد از چند ثانیه ماشین ایستاد و راننده از ماشین پیاده شد
و پسره هم در ماشین را باز کرد و من و کشید بیرون تمام سعیمو کردم که از ماشین نیام بیرون که دوباره به صورتم سیلی زدو گفت:
- بیا بیرون یالله...
تمام بدنم میلرزید یعنی اینجا آخر خط بود ازم سوءاستفاده میکردن و بعدم میکشتنم
نباید می ذاشتم بهم دست درازی کن نه نباید میزاشتم
منو با خودشون کشون کشون بردن داخل خونه من فقط گریه میکردم
منو بردن تو یه اتاق و پرتم کردن داخل اتاق با کمر محکم خوردم زمین درد بدی
تو کمرم پیچید...دوتا شون اومد داخل اتاق و در رو قفل کردن
ذهنم قفل بود نمی دونستم چیکار کنم همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد..
اومد جلو هر لحظه نزدیک میشدن و با ترس رفتم عقب لبخند رو لبای هردوشون بود....انقد راومدن جلو من خودمو کشیدم عقب که بالاخره خوردم به دیوار...
با ترس گفتم:
- نه...نه خواهش میکنم...خواهش میکنم التماستون میکنم به من کاری نداشته باشین...نه خواهش میکنم تورو خدا تورو به هرچی می پرستین..
یکیشون خنده وحشتناکی کردو گفت:
- مگه نگفتم خواهش نکن خانوم کوچولو...
به اون یکی نگاه کردو گفت:
- فقط سه تایی می خوایم یه حالی بکنیم...اشکالی که نداره..
قول میدیم اذیتت نکنیم....
اومد نزدیکمو قبل از اینکه بتونم عکس العملی انجام بدم ...روسری از سرم کشید
و...بعدم تو یه حرکت مانتورو چنان از تنم در آورد...که دکمه هاش کنده شدن..
من گریه میکردمو التماسشون میکردم...
ولی اون دوتا اصلا به گریه هام و التماسام توجه نمیکردن ومن در یه چشم بهم زدن
زیر دست اون دوتا حیوون خورد شدم...له شدم...همه ی زندگیم خاکستر شد...
تنها چیزی که باعث غرورم میشد رو ازم گرفتن ...دختر بودنمو.....


آخرین مریضم ویزیت کردم رو به خانم سهیلی پرستار شیفت شب آسایشگاه گفتم:
-خانم سهیلی من دیگه دارم میرم...
با لبخندی گفت :
- خسته نباشید به سلامت دکتر...
از سالن طولانی گذشتم و به در رسیدم که با یاد اوری مطلب و دوباره برگشتم سمت
ایستگاه پرستاری خانم سهیلی مشغول بررسی یه پرونده بود و روبروش ایستادم که
دوباره سرشو گرفت بالا و گفت:
- موضوعی پیش اومده دکتر پناهی
سری تکون دادمو گفتم:
- شرمنده فقط اومدم دوباره تاکید کنم مراقب بیمار اتاق 45 باشین
می دونم وظایفتونو به خوبی انجام میدن ولی من نگرانم متوجه هستین که
دوباره با لبخند سری تکون دادو گفت:
- خیالتون راحت آقای دکتر شب خوبی داشته باشین
دوباره ازش خداحافظی کردم که گوشیم به لرزه در اومد به صفحه نگاه کردم
شهیاد بود وای از دست این پسر عجول لبخندی زدمو خودمو برا کلی فحش و بدوبیراه آماده کردم دکمه اتصال رو زدم و گفتم:
- الو...
صدای عصبی شهیاد رو شنیدم که با فریاد گفت:
-الو زهر مار...الو کوفت ..مرض الهی جیز جیگر بگیری..الهی سرتخته بشورمت
با صدای نازک زنانه ای گفت:
- شیرمو حلالت نمیکنم ...عاقت میکنم
دوباره صداشو صاف کردو گفت:
- کدوم گوری هستی بچه می دونی چندبار بهت زنگ زدم ..آخه تو چرا بهم توجه نمیکنی ...آخه چرا
با خنده گفتم:
- زبون به دهن بگیر دارم میام دیگه ....داشتم مریضا رو ویزیت میکردم..
همونطور که باهاش حرف میزدم رفتم تو محوطه آسایشگاه و برای علی آقا نگهبا ن آسایشگاه سری تکون دادم و شهیادو دیدم داشتم میرفتم سمتش که گفت:
-حالا اگه کارت تموم شد بیا پایین این علفایی که زیر پای من سبز شده رو بخور
تا جون بگیری
همون لحظه رسیدم پشت سرشو یهو چرخیدم روبروش با دیدنم چشاش از زور تعجب گرد شدو من با اخم گفتم:
- کدوم علفا؟!
یه نگاه به زیر پاش کردو گفت :
- اااا...چیزه شرمنده دیر اومدی نموند برات یکی از فامیلات داشت از اینجا رد میشد
گفتم چه فرقی داره تو اون ندارین که دادم اون خوردشون
زورکی بهش اخم کردم و گفتم:
- دارم برات ..
حالا تو دلم داشتم می خندیدم..
از رو کاپوت ماشینم بلند شدو گفت:
- باشه داشته باش بیا بریم دیگه دوباره این آتی جون به من زنگ زد گفت:
-ببرمت خونه..پسر فراری
همونطور که می نشستم پشت فرمون با کلافگی گفتم:
- ای از دست این مامانم حرف حساب حالیش نمیشه که
صدبار گفتم خوشم نمیاد وقتی این دختره اونجاست منم باشم
شهیادم که نشسته بود صندلی جلو گفت:
- آخه آتوسا چشه ؟خوب بگو یه دلیل منطقی بیار
با عصبانیت برگشتم سمتشو گفتم:
- تو یکی دیگه خفه شو زورم به تو می رسه ها دق و دلی هامو سر تو خالی میکنم
گفته باشم...
یهو عین این بچه مظلوما دست به سینه نشست و گفت:
- چشم...
از حالتش خنده ام گرفت شهیاد دوست صمیمی من بود 20سالی میشد که باهم
دوست بود از برادر بهم نزدیک تر بود یعنی من که برادر نداشتم اون جاشو برام پر کرده بودم هم دوستم بود هم همسایه بودیم وهم برادرم... پسر شوخی بود به قول پدیده خواهرم مخ می خورد همیشه پدیده می گفت:
- وای پندار باور کن من نمی دونم تو چطور اینو اینهمه سال تحمل کردی
با صدای شهیاد از فکر اومدم بیرون
- هی پندار تروخدا راه بیوفت اگه من الان نبرمت خونه آتی جون منو از سر در کوچه حلق آویز میکنه
خندیدمو ماشین رو روشن کردم و راه افتادم...
هر دوتامون ساکت بودیم افتاده بودم تو اتوبان و آروم می روندم اصلا دوست نداشتم برسم خونه یهو یه سوزوکی سفید رنگ از کنارمون با سرعت رد شد
شهیاد با غرغر گفت:
- عجب آدمایی پیدا می شنا....این چه وضع رانندگیه...
ماشین به صورت مارپیچ میرفت و تقریبا ازمون فاصله گرفته بود ولی خوب قابل دید بود یهو دیدم سرعتش رو یکم کم کردو در ماشین در همون حال حرکت باز شد و انگار یه چیزی از ماشین پرت شد بیرون در ماشین رو بستن و دوباره سرعت گرفتن و دور شدن...با دیدن این صحنه شوکه شدم اتوبان خلوت بود کشیدم کنار
اتوبان و سرعتم رو کم کردم صدای شهیاد شنیدم که با تعجب گفت:
- پندار توهم دیده آدم بود پرت شدااااا
با تعجب و نگرانی سری تکون دادموگفتم:
-آره ..
و همون لحظه رسیدم و ماشین رو پارک کردم و با عجله هم من هم شهیاد از ماشین پیاده شدیم...
رفتیم طرف اونی که از ماشین پرتش کردن صورتش سمت آسفالت بود یه دختر بود
صورتشو برگردوندم پر خون بودبا دیدنش حالم یه جوری شد و شهیاد گفت:
- اینو چرا اینجا انداختن پندار چرا وایستادی نگاه میکنی نبض شو بگیر ببین زنده است هرچند بعید می دونم.
سری تکون دادمو نبضش رو گرفتم میزد اما خیلی ضعیف باید سریع می رسوندیمش بیمارستان وقت تلف کردن رو جایز ندونستم و از رو زمین بلندش کردم
آروم و با احتیاط گرفتمش بغلمو شهیادم سریع در عقب ماشین رو باز کرد و بازم آروم و با احتیاط خوابوندمش رو صندلی عقب که یهو صدای ناله اش بلند شد
سرمو نزدیک لباش بردم که ببینم چی میگه ولی بی فایده بود نتونستم چیزی بفهمم...سریع ازش فاصله گرفتمو با شهیاد سوار ماشین شدیمو به طرف بیمارستان حرکت کردم.....
نزدیک بیمارستان بودیم شهیاد برگشت نگاهی به دختره انداخت و دوباره به من نگاه کردو گفت:
-میگم پندار کی باهاش اینکارو کرده نکنه ازاین دخترای الکی خوش بوده و قرص روان گردانی چیزی خورده
سرمو با کلافگی تکون دادم و گفتم:
- نمیدونم نمیدونم ...شایدم اینجوری باشه بالاخره رفتیم بیمارستان معلوم میشه
دیگه..
- آره راست میگی ولی من میگم که قرص روان گردان خورده اونجوری که اینا مارپیچ می رفتن وسط اتوبان..
بعدم سرشو به نشونه تاسف تکون داد فقط نگاش کردم هیچی نگفتم دوست نداشتم زود قضاوت کنم همون لحظه هم رسیدیم بیمارستان خدارو شکر بابا امشب شیفت نبود که کلی سوال پیچم کنه ولی خوب بالاخره که چی بهش میگفتن دیگه
یه لحظه پشیمون شدم آوردمش اینجا چون حوصله نصیحت های بابا رو نداشتم هی بگه پندار حواست باشه پندار با فکر به دیگران کمک کن..آخه من نمی دونم به دیگران کمک کردن هم فکر داره؟
ماشین رو نگه داشتم و شهیاد سریع رفت سمت در اورژانس و با دوتا پرستارو برانکارد برگشت دختره رو دوباره گرفتم بغلم که باز ناله اش بلند شد و گذاشتمش
رو برانکارد تقریبا همه پرسنل اون بیمارستان رو می شناختم قیافه تن ولی خوب به نام خانوادگی همه رو نمی شناختم یکی از پرستارا رو به من گفت:
- آقای پناهی چی شده باهاش تصادف کردین ؟
همینطور که به سمت اورژانس می رفتیم گفتم :
- نه توی اتوبان از یه ماشین افتاده بیرون نمی شناسمش...
پرستارم سری از روی تاسف تکون دادو رفتیم تو اورژانس به یه چشم بهم زدنی
پرستارا و دکترا ریخت بالا سر دختره و با شهیاد رفتم بیرون اورژانس به پرستارا سفارش کردم که پلیس رو خبر نکنند باید دختره بهوش میومد که ببینیم چه خبره
شهیاد به ساعتش نگاه کردو با ترس گفت:
- خاک عالم ساعت 11شبه پندارررر من دیگه پامو تو محلمون نمیزارم
آتی جون منو میکشه..
اصلا حوصله شوخی نداشتم حالم یه جور عجیبی شد دلم برای اون دختره می سوخت با اینکه نمی دونستم چرا اینجوری شده آهی کشیدمو گفتم:
- خواهشا ساکت شو شهیاد حوصله دلقک بازی ندارم
شهیاد با ناراحتی گفت:
- دست شما درد نکنه حالا دلقکم شدم دیگه..
بدون توجه به حرفش گفتم:
- به نظرت این دخترو چرا از ماشین پرت کردن
سریع برگشتم سمتشو ادامه دادم:
- شهیاد توهم دیدی اونو پرتش کردن خودش پرت نشد سرعت ماشین کم شد بعد اینکه پرتش کردن ماشین با سرعت دور شد..
شهیاد گفت:
-پس قضیه قرص و این حرفها منتفی دیگه...


سری تکون دادمو گفتم :
-آره اون قضیه منتفی ولی نباید زود قضاوت کنیم باید بهوش بیاد تا ببینیم چه خبره
شهیادم سری تکون دادو گفت:
- موافقم....
موبایلم دوباره تو جیبم لرزید از تو جیبم برداشتمش و به صفحه اش نگاهی انداختم
پدیده بود با لبخند جواب دادم:
- الو....
صدای آروم پدیده تو گوشم پیچید
-الو...پندار معلومه کجایی ؟
نفسمو محکم فوت کردم بیرون و گفتم:
-کار برام پیش اومد داشتم با شهیاد میومدم خونه..
پدیده گفت:
-آره اتفاقا مامان فرستادش دنبالت ولی مثل اینکه اونم همراه تو شده و یکی رو باید بفرستیم دنبال شما دوتا
پندار مامان خیلی عصبیه کارد بهش بزنی خونش در نمیاد از اونورم از خانوم و آقای سعادت هی چپ میرن راست میان میگن نکنه پندار جون از ما خوشش نمیاد خودشو قایم کرده آتوسام که نگم بهتره!!
پریدم وسط حرفش وعصبی گفتم:
- می خواستی بگی آره ازشون متنفرم پول پرستای تازه به دوران رسیده!!!
پدیده ام عصبی گفت:
- برادر من از اونا خوشت نمیاد مخالف آتوسایی بیا به مامان بگو چرا سرمن خالی میکنی؟
بازبا همون عصبانیت گفتم:
- مگه نگفتم بیشتر از هزار بار هم بهش گفتم ولی حرف تو گوشش نمیره که میگه هیچکی بهتر از آتوسا برای تو نیست..
پدیده گفت:
- من زنگ نزدم برا این چیزا ...پندار تا خون مامان به جوش نیومده خونه رو نذاشته رو سرش بیا خونه تورو خدا..
کلافه گفتم:
- آخه من ...
پرید وسط حرفمو گفت:
-جون پدیده بیا خونه خواهش میکنم ...
وگرنه مامان خونه رو رو سرمون خراب میکنه ها پندار!!!!
مامان و می شناختم خیلی یه عصبی بود مونده بودم این بابای من این همه سال چه از دستش کشیده سری تکون دادمو گفتم:
- باشه میام..
پدیده خندیدو گفت:
- قربون داداشی منتظرم ...
و گوشی رو قطع کرد که یهو شهیاد ترکید...
-چی چیو میام اگه بریم این دختره چی؟
خندیدمو گفتم:
- بریم نه برم!!!
یه کم نگام کرد انگار تازه متوجه حرفم شد که گفت:
- جون پندار منو اینجا تنها نذاریا تورو خدا من اصلا از محیط بیمارستان و این حرفا خوشم نمیاد خودت بهتر میدونی که....
پریدم وسط حرفش و گفتم:
-به خدا چاره ای ندارم شهیاد مامانمو که می شناسی
سری تکون دادو گفت:
- بله بله آتی جون نگو بگو مادر پولاد زره!
اخم کردمو گفتم:
- هیچی بهت نمیگم پرو شدیا
-ای بابا تو گفتی مامانمو میشناسی منم گفتم آره
اگه می خواستم دهن به دهن شهیاد بذارم باید تا صبح یه لنگه پا اونجا می موندم
براهمینم در ماشین رو باز کردم همونطور که سوار میشدم گفتم:
- شهیاد همینجا می مونی تا این دختره بهوش بیاد بعدشم به من زنگ میزنی
به خدا اوضاع خونه خیطه من رفتم
دستی تو هوا تکون دادمو ماشین و روشن کردم و حرکت کردم شهیادم با تعجب و با نگاهش فقط همراهیم کرد.



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار