رمان تمنا


اینقدر دویده بودم که نفس کم اورده ام و و کف پاهام می سوخت...
سرعتمو کم کردم و به پشت سرم نگاه کردم نمیدیدمش دیگه دنبالم نمی اومد
ولی خوب می ترسیدم که هنوز دنبالم باشه و اگه وایستم بهم برسه که اونوقت کارم ساخته بود به اینورو اونور نگاه کردم یه کوچه سمت چپم بود دویدم تو اون کوچه
و بعد با سرعت زیاد از چندتا کوچه دیگه ام گذشتم دیگه مطمئن بودم که گمم کرده
و دنبالم نمیاد سرعتمو کم کمتر کردم رسیده بودم به خیابون اصلی نفس نفس میزدم
دستامو گرفتم به زانوم دلم می خواست همونجا وسط کوچه بشینم پاهام داشت
می شکست از زور درد...بعد از چند دقیقه نفسام آرومو منظم شد و کفشامو پام کردم و لنگون لگون رفتم کنار خیابون برای یه تاکسی دست نگه داشتم و آدرس خیابونی که بوستان لاله توش بود رو بهش دادم سوار شدم سری تکون دادو حرکت
کرد... سرمو تکیه دادم به شیشه و چشمامو بستم...من تونستم اولین کارمو تنهایی
انجام بدم هه همچین ذوق کرده بودم انگار که شاخ غول شکستم
بعد از 20 دقیقه رسیدم بوستان لاله از دور سمیه رو دیدم که هی به ساعتش نگاه
میکردو بعدم به اینورو اونور خیابون فهمیدم نگرانم شده متوجه من شد کرایه تاکسی رو حساب کردم و و رفتم طرفش اونم اومد سمت منو همین که بهم رسید
نفسشو محکم داد بیرونو گفت:
- واییی دختر دق کردم از نگرانی چرا اینقدر دیر کردی؟
نگاهی بهش کردم و لنگون لگون در حالی به سمت یکی از نیمکتا می رفتم
گفتم:
-اول سلام....
حرفمو قطع کردو گفت:
- تو چرا می لنگی دختر
با ترس اومد روبروم زانو زدو گفت:
-تمنا چی شده اتفاقی افتاد برات
لبخند زدمو گفتم:
- نترس بابا هول نکن فقط یکم دویدم ماهیچه های پام گرفته برا همینم می لنگم
دوباره نگام کردو گفت:
-دویدی برا چی؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:
- نزدیک بود گیر بیوفتم طرف کیف پولشو تو ماشین جا گذشت
اومد برش داره منم با دیدنش پا گذاشتم به فرار اونم فکر کنم فهمید موضوع از چه قراره دمبالم دوید وایییی سمیه پاهام داره میشکنه انقدر دوییدم
سمیه چهر ه اش گرفته شدو بعد از چند ثانیه دستمو گرفت و گفت:
- خوب حالا با اینهمه دویدن شیری یا روباه؟
دست کردم تو کیفمو تراول و اسکناسارو تو هوا تکون دادمو با لبخند گفتم:
- می بینی که شیر...شیرم..
خندیدو به شوخی گفت:
- پاکتی دیگه از این پاستوریز ها
ابرو انداختم بالا و گفت:
- نوچ ..از اون جنگلیا
زد زیر خنده و گفت:
- چقدری هست حالا دشت اولت؟!!
نگاهی بهشون کردمو گفتم:
- تراول که 500تاست و اسکناسارو نمی دون
بعدم از دستم گرفت و شروع کرد به شمردن و شمردن پولا که تموم شد سرشو
آورد بالا و بهم نگاه کردو گفت :
-350هزار تومنه دختررررر جمعا میشه 850هزار تومن 500بده به ارسلان بقیه ام
خودت بردار...
سری تکون دادمو پولارو داد بهمو منم گذاشتم تو کیفم از جام بلند شدم گفتم:
-من برم پیش ارسلان خان پولو بدم بهش...کاری نداری
سری تکون دادو گفت:
- نه برو منم یه چرخی میزنم و میرم خونه استراحت شبم با چندتا از دوستام قرار
دارم...
بهش نگاه کردم فقط گفتم :
- باشه ..خداحافظ
دوباره رفتم سر خیابون و تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه ارسلان خان
به این فکر میکردم منی که تا امروز نون حلال خورده بودم از امروز به بعد چطوری
پول حروم ببرم خونه نمی تونستم با خودم کناربیام یه آن تصمیم گرفتم همه پولو بدم به ارسلان خان و زودتر از شرش راحت شم ولی بعد فکر کردم اگه اینکارو بکنم
پس خرج و مخارجمون چی ...پول دیالیز مامان بدهی که به محمود خان داشتم
مجبور بودم برا اینکارام ...سری از رو تاسف برا خودم تکون دادم به مقصد رسیده بودم تاکسی نگه داشت و به کوچه بن بست نگاه کردم و پول راننده رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم آروم آروم قدم برمیداشتم و تا اینکه رسیدم
جلوی در ارسلان خان نگاهی به در کردم و بعدم زنگ رو به همون حالت رمز
زدم و به در کوبیدم بعد از چند دقیقه صدای خشن همون غول بیابونی رو شنیدم...


-کیه؟؟!
-باز کن تمنا م !
بعد چند لحظه در باز شد و قیافه زشت و بیریخت غول بیابونی جلوم ظاهر شد
من چقدر ازش می ترسیدم این سوم باری بود که میدیمش هر بار با دیدنش وحشت
میکردم ولی خوب به روی خودم نیاوردم که متوجه بشه ازش می ترسم
با اخم گفتم:
- ارسلان خان هست ؟
سرشو از در آورد بیرون به سمت چپ و راست کوچه نگاهی انداخت و بعد به من نگاه کردو سرش تکون دادو گفت:
-بیا تو...
آب دهنمو قورت دادمو رفتم داخل دوباره اون جلو حرکت کردو منم پشت سرش
تا به اتاق ارسلان رسید سرشو کرد داخل اتاق صداشو شنیدم که گفت:
-ارسلان خان....تمنا اومده
بچه پرو کشمشم دم داره تمنا خانومش کجا رفت پس...
صدای ارسلان خان رو شنیدم که گفت:
- بهش بگو بیاد داخل ...
برگشت سمت من با اخم نگاش کردم اونم اخم کردو گفت:
- برو داخل ارسلان خان منتظره
چشم غره ای بهش رفتمو بدون تشکر از جلوش ردشدم و روبروی ارسلان خان ایستادمو آروم زیر لب گفتم:
- سلام وقتتون بخیر
سرشو بلند کردو با اون چشای مشکیش زل زد بهم بعد مکث چند ثانیه ای گفت:
- به به سلام تمنا خانوم...چه عجب زودتر از اینا منتظرت بودم
سری تکون دادمو گفتم:
- از امروز کارمو شروع کردم
نگاهی گنگی بهم کردو گفت:
- خوب نتیجه!!
و بهم خیره شد...
منظورشو فهمیدم دست کردم تو کیفمو تراولا رو بردم گذاشتم رو میزش
بدون اینکه برشون داره نگاه سرسری بهش انداخت و گفت:
- برا شروع بد نیست منتظر بقیه بدهیت هستم
امیدوارم بتونی تا دوماه دیگه پرداختش کنی سمیه که همه چی رو برات توضیح داده درسته؟
سری تکون دادمو گفتم:
- بله درسته
از جاش بلند شدو به طرفم اومد تو نگاهش یه چیزی بود یه حس گنگ نمی تونستم تشخیص بدم که چیه ولی هرچی که بود خوشم نمیومد دورم چرخیدو گفت:
-میدونم دوست داری زودتر از این جهنم خلاص بشی پس همه تلاشتو بکن
میدونی که راهی جز این نداری
فقط سرمو تکون دادم بغض بدی با این حرفش تو گلوم نشسته بود به زور قورتش
دادمو گفتم:
- می تونم برم...
لبخندی زدو با دست دراتاق رو نشون دادو گفت:
-بفرمایید...
لحنش یه جورایی با تمسخر بود از اینکه به بازی گرفته شده بودم و غرورم اینطوری
له می شد شدیدن عذاب میکشیدم حتی عذابی صد برابر بدتر از وقتی که دزدی
می کردم سریع از کنارش گذشتم به سمت در خونه رفتم وقتی از در اومدم بیرون
دیگه نتونستم تحمل کنم و بغضم شکست...تا خونه تو خودم بودم ذهنم خالی بود
هیچی هیچی تو ذهنم نبود یه حالی بدی داشتم دلم شور میزد وقتی رسیدم سر کوچه مون از شلوغی تعجب کردم با خودم گفتم:
- یعنی چه خبر شده
همون لحظه راهی از بین جمعییت باز شد با دیدن آمبولانس تپش قلبم هر لحظه بیشتر شدو دلم گواه بد میداد سریع دویدم سمت آمبولانس
یکی از همسایه هامون که متوجه من شده بود دوید سمتمو شونه هامو گرفت
با بی حالی نگاش کردمو گفتم:
- چی شده ؟مامانم ..مامانم طوریش شده
همون لحظه دوتا مرد که روپوش سفید پوشیده بودن با یه برانکارد اومدن بیرون
یه نفر روی برانکارد بود روش ملافه سفید انداخته بودن...تپش قلبم بیشتر شدو
گریه های زهرا خانومم شدت گرفت ..دوید سمت برانکارد و داد زدم
-مامان...مامانم....
اون دوتا مرد هم برانکارد رو دم آمبولانس نگه داشتند
و من با دستای لرزون ملافه رو از رو صورتش برداشتم و بادیدن صورت
کبود شده مامانم انگار با یه جسمی محکم تو سرم زده شد
سرم سنگین شد و با شوک به مامانم نگاه میکردم
همون لحظه زهرا خانوم دوباره اومد کنارم و دستشو گذاشت رو شونه ام
و با صدای لرزونی گفت:
- تمنا جان !!!!
به خودم لرزیدم اون دوتا مرد مامان و گذاشتن تو آمبولاس با این کار از شوک اومدم
بیرون با تمام توانم جیغ کشیدم و افتادم رو زمین مامانم ...مامانم منو تنها گذاشت
با چشای خیس از اشک سرمو گرفتم رو به آسمون و داد زدم:
-خداااااااااااااا مامانمم گرفتی دیگه چی دارم که می خوای ازم بگیری
دیگه چی دارم....تنها شدم...بی کس شدم...حالا چیکار کنم....
چیکار کنم بدون مامان...
حال خودمو نمی فهمیدم فقط گریه میکردم هیچکس نمی تونست ساکتم کنه....


نمی دونم خودمو چجوری رسوندم بیمارستان نمی دونم چقدر گریه کردم
چقدر زار زدم مامانم ...مامانم رفت و من دیگه هیچکسی رو نداشتم هیچ امیدی نداشتم آخه چرا ..وقتی این سوال رو از دکتر پرسیدم که علت مرگش چی بود
نگاهم کردو سری از تاسف تکون دادو گفت :
- متاسفم ایشون بر اثر سکته مغزی فوت شدن
زیر لب با صدای لرزون گفتم:
- سکته مغزی...
و دوباره شروع کردم به گریه کردن اونقد رگریه کردم و زجه زدم که چشمه اشکم خشک شده بود ...دوباره تمام زحمتای کفن و دفن مراسم افتاده بود رو دوش محمود خان و منم شده بودم یه مرده متحرک موقع خاکسپاری مامان نمی ذاشتم بذارنش تو قبر و جیغ میکشیدم ...التماس میکردم که که روش خاک نریزن و با صدای بلند گفتم:
- مامان...قربونت برم امروز نوبت دیالیز داشتی چرا اینجا خوابیدی مامان باید ببرمت برا دیالیز..پاشو...مگه نمی گفتی مراقب خودم باشم ..مامان من بدون تو نمی تونم ..بابا رفت تو چرا رفتی..
مامان تورو خدا پاشو..ماماننننن
زهرا خانوم و یکی دیگه از زن های همسایه دستامو گرفتن و بزور بردنم کمی اونطرف تر تا اونا بتونن مامان رو دفن کنن زهرا خانوم با صدای لرزون گفت:
- تمنا جان..عمر دست خداست دختر عمر مادرتم تا همین جا بود..
خودتو عذاب نده روح مادرتم اینجوری آروم نیست
و من فقط در سکوت هق هق میکردم...
********
یه هفته از مرگ مامان گذشت و من از اون اتاق 12 متری تکون نخوردم
خواب و خوراک نداشتم گاهی یکی از همسایه ها میومدو برام غذا می آورد
و به زور به خوردم میداد ....
داشتم به عکس بابا مامان نگاه میکردم و آروم آروم اشک میریختم
که در اتاق به صدا در اومد زیر لب گفتم:
- کیه ؟؟؟
ودر باز شد و من در کمال تعجب سمیه رو دیدم حالت چهره اش گرفته و ناراحت بود
و با دیدنش گریه م شدت گرفت اومد طرفم اونم شروع کرد به گریه کردن و من و محکم گرفت تو بغلش و من با هق هق گفتم:
- سمیه...مامانم...
پشتمو با دستش نوازش دادو باگریه گفت:
- آروم باش عزیزم میدونم همه چی رو میدونم ارسلان خان بهم گفت که مادرت فوت کرده و آدرس خونه رو داد بهم...
سکوت کردم و بعد از چند لحظه منو از خودش جدا کردو گفت:
- پاشو....پاشو گریه رو تموم کن ...وسائلت رو جمع کن بریم خونه من
با تعجب نگاش کردم اشکامو پاک کردم و گفتم:
- بیام خونه تو برای چی ؟؟
اونم اشکاشو پاک کردو گفت:
- نمیشه که اینجا تنها باشی خصوصا تو یه همچین محله ای با اینهمه اراذل و اوباش..
نگاهی به درو دیوار اتاق کردم تمام خاطرات من اینجا بود من اینجا به دنیا اومدم
اینجا بزرگ شدم سری به علامت نفی تکون دادمو گفتم:
- من حواسم به خودم هست سمیه می خوام اینجا بمونم
با بابا و مامان با خاطراتشون
اخمی کردو از جاش بلند شدو دستمو گرفت و منو هم بلند کردو گفت:
- پاشو پاشو دیونه نشو تو با من میای همین که گفتم
اینجا تنها بمونی خل میشی دختر میدونم سخته درکت میکنم منم مثل توام
تمام این اتفاقا تو زندگی منم رخ داد قوی باش خودتو نباز اعتماد بنفس داشته باش تمنا...
هیچی نگفتم فقط بهش نگاه کردم و سمیه دوباره گفت:
- کمکت میکنم وسائلت رو جمع کنی


به کمک سمیه وسیله هامو جمع کردم راست میگفت بهتر از تنهایی تو این اتاق بودبا همسایه ها خداحافظی کردم از زحماتشون تشکر کردم و نگاه آخر و به اون اتاق 12 متری انداختم اتاقی که همه خاطرات 20سال زندگیم تو اون گذشته بود قطره اشکی روی صورتم چکید دست سمیه رو رو شونه هام احساس کردم نگامو از اتاق گرفتم
و به سمیه نگاه کردم نفس عمیقی کشیدو گفت:
- بریم تمنا؟!
اشک روی صورتم رو پاک کردم و آروم زمزمه کردم :
- بریم...
از اون محله از اون آدما دور شدم نمی دونم دیگه سرنوشت برام چی می خواست
یعنی بازم بلایی بود که سرم بیاره یا این آخر تمام بدبختیم بود ...
رفتم خونه سمیه یه ماهی میشد درسته هنوز مرگ مامان رو فراموش نکرده بودم
ولی آرومتر شده بودم مرگ مامان بیشتر از مرگ بابا روم تاثیر گذاشت
وقتی بابا مرد دلم به این خوش بود که مامانم هست ولی این دل خوشی
زیاد هم طول نکشید ...بعد مرگ دوتاشون حالا سمیه شده بود همه ی خانواده ام
دختر مهربونی بود و قابل اعتماد کلی سعی کرد که من دوباره مثل سابق بشم
و تا حدودی موفق هم شد....
********
خواب بودم که با صدای سمیه یهو از خواب پریدم...
-تمناااااا...تمناااااا دختر بیدار شو...
با صدای ضعیفی گفتم:
- وای سمیه تورو خدا شد یه بار بذاری من بیشتر از 9بخوابم
اومد سمتمو در حالی که قلقلکم می داد گفت:
- پاشو پاشو دیوونه می دونی زیاد وقت نداری تمنا فقط 500تومن مونده
که بدهیت رو با ارسلان خان صاف کن ...تورو خدا بلند شو دیگه
من بیشتر از تو هیجان دارم..بعدشم هرچی کار کنی میشه برا خودت
همونطورم داشت قلقلکم میداد ولی من قلقلکی نبودم
پتو رو زدم کنار و هلش دادمو با غر غر گفتم:
- ولم کن بابا به خودت زحمت نده من قلقلکی نیستم
سمیه پفی کردو گفت:
- باشه پس بلند شو تا من صبحونه رو آماده میکنم در ضمن امروز پنج شنبه ام
هست باید بری سرخاک پدرو مادرت یادت که نرفته
از این توجه هاش خوشم می اومد هیچ وقت یادش نمی رفت که پنج شنبه ها رو بهم یادآوری کنه سری تکون دادمو از جام بلند شدم و رفتم تو دستشویی
جلوی آیینه وایستادم آبی به صورتم زدم به قیافه رنگ پریده ام نگاهی کردم
زیر چشمام گود رفته بود بس که غصه خورده بودم دیگه تو زندگی چی داشتم
همش منتظر یه غم و بدبختی دیگه بودم دوباره به صورتم آب پاشیدم
دندونامو مسواک زدم و از دستشویی اومدم بیرون به سمیه نگاهی انداختم
داشت میز صبحونه رو می چیدبا بسته شدن در دستشویی متوجه من شد
یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
- به به صبح بخیر پرنسس ژولیده
بفرمایید صبحانتونو میل کنید..
از لحن بامزه اش خندام گرفت رفتم طرفشو لپشو گرفتم با لبخند گفتم:
- بله دیگه مگر اینکه شما مارو تحویل بگیرید
اونم لبخندی زدو گفت:
- هیییی چیکار کنم مجبورم دیگه ازت تعریف میکنم دپسرده نشی...
یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:
- چی نشم؟
بلند زد زیر خنده و گفت:
- من عاشق این نفهمیاتم خره منظورم اینه که افسرده نشی...
سرمو تکون دادمو گفتم:
- آهان ...دپسرده نشم...
دوباره خندیدو گفت:
- زود بخور ...من امروز حس کار کردن ندارم برات یه ناهار خوشمزه می پزم
تا تو بری برگردی
سری تکون دادمو در حالی که آخرین قلوپ از چاییم رو می خوردم گفتم:
- باشه ...
سمیه گفت:
- تمنا زود برو پیش ارسلان خان و برگردا باشه...
-باشه زود برمیگردم حالا اجازه هست برم حاضر شم
- باشه برو..
رسیدم دم اتاق و گفتم:
- وای سمیه نمیشه امروز نرم به خدا اصلا حالشو ندارم
سمیه اخم کردو گفت:
- نه باید بری فقط همین امروزه دیگه اونوقت 500تومن ارسلان خان و میدی و
میشی خانوم خودت هروقت دوست داشتی و هرکاری دوست داشتی میکنی
واقعا حس رفتن نبود ولی راست میگفت مجبور بودم که برم
با نارضایتی گفتم:
- مثل اینکه چاره ای نیست...
سمیه دستاشو زد بهم و گفت:
-آفرین تمنا خوشگله!!!



تاريخ : ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار